(بخش اول)
آنچه مسلم است، ما از نظر بسياري از مسائل در دنياي کنوني جايگاه شايستهاي نداريم، از توليد علم و اعتبار و سطح علمي دانشگاههايمان گرفته، تا ميزان استفاده از اينترنت پرسرعت. هميشه در رتبهبندي علمي کشورها، در جايگاهي قرار ميگيريم که در شأن ما و ملت ما نيست.
بيترديد علوم انساني پايه و اساس هرگونه تحول بوده و ميباشد. شما اگر تاريخ تمدن و علوم جهان را مطالعه کنيد، خواهيد ديد که پيشگام هرگونه تحول و سير تکاملي در دانش و تمدن، علوم انساني بوده است. جاي ترديد نيست که اگر کساني مانند هيوم، بيکن و دکارت نبودند سير تکاملي انسان غربي در زمينهي دانش و مدنيت پديد نميآمد. دريغا که ما در علوم انساني، که اين همه اهمييت دارد با مشکلات جدي روبهرو هستيم و به آشفتگي شگفتانگيزي دچار شدهايم، دريغا از يک نظريه و دريغا از يک سخن جديد که در جهان امروز بتوانيم آن را عرضه کنيم!
چرا؟! راستي چرا؟! چرا چنين شده است؟ پاسخ اين پرسش بسيار دشوار است. زيرا، يك حادثه نيست كه با عوامل محدودي تعريف گردد، بلكه يك جريان است كه ريشه در اعماق تاريخ دارد. اگرچه دفع و رفع يك جريان، دشوارتر از حادثه است اما غيرممكن نيست. زيرا هر جريان تاريخي در هر مقطعي به عنوان يك حادثه، قابل مطالعه و چارهجويي است. با همين مطالعه و چارهجوئيهاست كه ميتوان در جستجوي عالمي ديگر و آدمي ديگر بود.
اين آشفتگي در حوزه علوم انساني، در شرايط كنوني جامعهمان، با علل و عوامل گوناگوني پيوند دارد كه بايد آنها را شناخت و برانداخت. در ميان علل و عوامل گوناگون. يك عامل محوري و بنيادي داريم كه من آن را «عقب افتادگي» مينامم. اين عقبافتادگي معلول و نتيجه مستقيم «تجدد» غرب است.
انسانها در قسمتي از اين كره خاكي در سايه بيداري و تلاش خود، در چهار قرن اخير، دنياي ديگري و ما همچنان، تماشاگر ماجرا مانديم. در حوزه علوم پايه و پزشكي و صنعت و امكانات زندگي، از دستآورد آنان، بهره برديم و در حدّ توان اقتباس و يا مونتاژ كرديم. اما در حوزه علوم انساني چنين كاري نه امكان دارد و نه به صلاح ماست. از يافتههاي آنان، جز در موارد اندك فاصله گرفتيم و خودمان نيز كاري نكرديم. نتيجه طبيعي اين جريان آن شد كه ما عملاً عقب افتاديم.
اكنون بيش از هر چيز نيازمند حركت هستيم تا عقبافتادگيها را جبران كنيم. براي جبران اين عقبافتادگيها، پيش از هر چيز بايد به سراغ فلسفه برويم. براي اينكه زيربناي همه تمدنها و فرهنگها فلسفه است. اما متأسفانه فلسفه در جامعه ما از آشفتگي و عقبافتادگي بيشتر رنج ميبرد.
بديهي است که ما در علوم انساني، بهخاطر فقدان يک مديريت علمي و کارآمد دچار توقف، ركود، تقليد و آشفتگي شدهايم. البته وضع ما در علوم تجربي تا حدودي بهتر از علوم انساني است. زيرا در علوم تجربي، از روش و تدبير دنياي غرب پيروي ميكنيم، و درست هم، اين است که پيروي بکنيم. زيرا راه رفته را دوباره رفتن خطاست.
بنابراين، به پيروي از غرب و با هماهنگي آنان در علومتجربي، تا حدودي ميدانيم که بايد چه بکنيم؟! يعني مسالهها تعريف شدهاند و تحقيقها هدفمندند. اگرچه مشکلات مديريت در اين زمينه نيز دامنگير ما هست.
اما در علوم انساني نميخواهيم پيرو آنان باشيم و نبايد هم باشيم. بنابراين بايد خودمان كار كنيم ، حتي بيش از علوم تجربي. زيرا اولا، بايد علوم انساني ما پايه و اساس علوم تجربيمان باشد. ثانيا در علوم تجربي، ما با غرب هماهنگيم و نيز از دستاوردهاي آنان بهره ميگيريم، در صورتيکه در علوم انساني بايد خودمان فعال بوده و روشآفرين و راهگشا باشيم.
ناگفته نماند که مشكل اصلي ما، در علوم انساني، اين است که اصلاًً كار نميكنيم! اگر كاري هم ميكنيم، جز تقليد يا پراكندهكاري يا كارهايي شبيه بازي و بازيچه نيست. ما هنوز نتوانستهايم علوم انساني را براي خودمان تعريف كنيم و اجزاي آن را مهندسي كنيم و مسألههاي خود را در يكايك رشتههاي علوم انساني روشن سازيم. درحاليکه اينها الفباي کار و قدم نخست تلاش و حرکتاند.
هنوز آموزش و پژوهش ما با روش سنتي و در حال و هواي قرنها پيش ادامه دارد.
مراكز دانشگاهي ما كه عهدهدار آموزش و پژوهش در حوزهي علوم انساني ميباشند، امروزه چنان دچار جمود، جزميت، غفلت و سهلانگاري شدهاند كه شناخت و تحليل ماهيت و علل و عوامل اين جمود و غفلت، به آساني ممكن نيست! از طرف ديگر تا اين جمود و غفلت را نشناخته و آن را از ميان بر نداريم، به هيچ وجه امكان حركت فكري و نوآوري را نخواهيم داشت.
به نظر من، در شرايط كنوني جامعهي دانشگاهي، لازم است به جاي پرداختن به علل و عوامل پيدايش اين مشكل، علل و عوامل استمرار آن را شناخته و در حد امكان با اين علل و عوامل، مبارزه كنيم و راه حركت فكري و نوآوري را بگشاييم. از اين علل و عوامل ميتوان موارد زير را عنوان كرد:
1ـ توجه به گذشته
جاي ترديد نيست كه هر آيندهاي به نوعي مولود و فرزند گذشته خويش است. بنابراين هيچ دانش و پژوهشي نمي تواند (و نيز نبايد) جدا از گذشته خويش باشد. سخن من اين نيست كه گذشته، بد و بازدارنده است! نه، بلكه منظور من آن است كه گذشته با همه ارجمندي و اهميت، بايد همان گذشته باشد، نه اينكه جانشين اكنون و آينده هم قرار گيرد. دموكريتوس، بطلميوس و ارسطو، مردان بزرگ عصر خود بودند. اين يك واقعيت است و كسي در آن ترديد ندارد و اگر قرنها ماندند و مردان بزرگ آن قرنها نيز به شمار آمدند، باز هم اين حق آنان بوده و نشان نبوغ و شايستگيشان مي باشد.
اما آنان كه در اين چند قرن خود را از تلاش معاف داشته و به دستآورد پيشينيان قناعت كردند، قطعا? به بيراهه رفت اند. فكر نميكنم كه كسي منكر اين حكم باشد. چنانكه در ارج و اعتبار كساني كه به گذشته قناعت نكرده، بلكه خود، دست به كار شدهاند تا طرحي نو در اندازند، جاي ترديد نيست. اگر نيوتن به بطلميوس و ارسطو قناعت نكرد، به يقين كار خوبي كرد و اگر آنان نيز، با داشتن بزرگان گذشته، خود را از هر تلاشي بي نياز مي دانستند قطعا? دانش و انديشه زيان مي ديد. پس چه خوب شد كه قناعت نكردند! اينان نيز مانند ارسطو نبوغ و توان خود را به كار بستند و كاري كردند كه اگر ارسطو و بطلميوس را، زنده كنند، خود را در كنار بزرگاني خواهند يافت كه بايد براي فهم دستآورد تلاش و كوشش آنان، شاگردي كنند!
بدين سان ما نيز نبايد به ارسطو، ابن سينا، سهروردي، صدرا، بيكن، نيوتن، دكارت و كانت، قناعت كرده، خود را از شركت در تلاش مستمر بشر در جهت پيشبرد دانش و انديشه، بي بهره سازيم.
اما دريغا كه مراكز فلسفي ما سخت متوجه گذشتهاند. يعني گذشته را براي اكنون و آينده نيز كافي ميدانند! در نتيجه به ضرورت تلاش و كوشش همهي نسلها، از جمله نسل حاضر، عقيده ندارند! براي اينكه گذشته را كافي و در عين حال نهايي ميدانند.
2ـ بي اعتنايي به واقعيت
اساس و پايه هر دانشي چيزي جز «واقعيت» نميتواند باشد. هر گزارهاي ارج و اعتبار خود را؛ از تطابق با واقعيت به دست ميآورد. هر باوري كه از واقعيت حكايت نكند جز افسانه و خرافه نخواهد بود.
اما توجه و اعتناي لازم به واقعيت، چندان آسان نيست. ذهن انسان به آساني با افسانه و خرافه و به اصطلاحِ روشنانديشان غرب با «امور غير طبيعي» انباشته ميگردد. بافت مأنوس و به آساني قابل فهم اين افسانهها و امور غيرطبيعي، ذهن انسان را به خود مشغول داشته و در جاي واقعيت نشستهاند و عملاً مانع توجه انسان به واقعيت ميگردد.
منظور از «امور غير طبيعي» هر آن چيزي است كه در سازماندهي باورهاي ما در جاي واقعيت مينشيند و عملاً ذهن ما را از توجه به واقعيت باز ميدارد. از عوامل موثر درگرفتاري ذهن به امور غير طبيعي، ميتوان موارد زير را نام برد:
الفـ سنت موروث.
بـ شخصيتهاي مورد احترام.
جـ متون مورد توجه و احترام.
يك دانشجو يا محقق فلسفي، اگر نتواند، كشف و شناخت واقعيت را هدف اصلي خود قرار دهد و اگر به جاي رويكرد به شناخت واقعيت، شيفته سنت فلسفي موروث شده، در برابر اشخاص نامدار و كتابهاي پرحجمي كه قرنهامورد توجه بودهاند، توان شخصي خود را در مراجعه به واقعيت ناديده بگيرد، عملاً راه را براي انحراف ذهن از واقعيت هموار كرده است.
3ـ شيوه و روش نادرست.
يكي از اثر گذارترين عاملها در آموزش و پژوهش، به كار بستن روش درست است. اما هنوز ما در مراكز آموزشي و پژوهشي فلسفه، از روشهاي نادرست گذشته بهره ميگيريم. براي نمونه مواردي از اين روشها را يادآور ميشويم:
الفـ توجه به گذشته در حد تقديس آن. اين توجه به گذشته عملا? در روش آموزش و پژوهش بصورت يك عامل بسيار اثر گذار، ظاهر ميگردد.
بـ توجه به شخص و متون معتبر، به جاي واقعيت و عينيت جهان.
جـ آموزش با هدف انتقال معلومات و انديشهها، به جاي توليد علم و انديشيدن. در نتيجه چنين روشي است كه در جامعهي ما، آموزش كذائي چنان گسترش يافته كه جاي انديشيدن، پژوهش و توليد علم را هم پر كرده است.
دـ ترويج و اثبات، به جاي ابطال و تكميل. همهي تلاش مراكز فلسفي ما در اين جهت است كه آنچه را دارد ترويج كند. بديهي است كه با چنين روشي هرگز به نقد و تكميل معارف خود نخواهيم رسيد.
4ـ سرمشقهاي نامناسب
متأسفانه، حوزه تفكرات فلسفي در مراكز دانشگاهي ما، با سرمشقهاي نامطلوبي از داخل و خارج روبروست كه هيچ يك از آن سرمشقها، نه تنها الهام بخش نوآوري و حركت فكري نيستند، بلكه ما را عملاً از هرگونه تأمل و خردورزي دور ميكنند. در اينجا ولو بهاختصار، مواردي از اين سرمشقها را مورد بحث قرار ميدهيم. سرمشقهاي خارجي نامناسب عبارتند از:
الفـ مستشرقان: مستشرقان غالباً اهل تفكر و نظريهپردازي نيستند. كار آنان كشف و توصيف است. آنان مانند باستان شناسان كارشان كشف و توصيف است. آنان يك شخصيت شرقي و آثار او را مانند يك پديده طبيعي (غار، جنگل و اعماق درياها) مورد بررسي قرار داده، به توصيف و معرفي آنها ميپردازند و كاري با درستي و نادرستي و حق و باطل بودن آنها ندارند. مثلاً به سراغ بودا و متون و سنگ نوشتههاي هندي رفته، در كشف زواياي مجهول مربوط به اين اشخاص و آثار، حوصله و دقت قابل تحسين و گاهي شگفتآوري به كار ميبرند. اما هرگز به درستي و نادرستي آموزههاي آنها كاري ندارند.
ما از آنجا كه با دانشمندان غربي مشكل رواني داريم (براي اينكه نتوانستهايم مانند آنها منشأ اثر باشيم) و از جهتي مرعوب و احياناً شيفته آنها هستيم، فرصت را دانسته و ندانسته غنيمت شمرده، كار مستشرقان را چنين تفسير ميكنيم كه:
اولاًـ غرب با همه پيشرفتي كه دارد، هنوز چشمش به گذشته ماست!
ثانياًـ ما در شناخت گذشته خودمان دچار غفلت شدهايم.
ثالثاًـ ما با دانستن چنين ذخايري از هر گونه تلاش و نوآوري مخصوصاً اگر جنبهي اقتباس از غرب هم داشته باشد، بي نيازيم!
در نتيجه، اين مستشرقان، براي ما سرمشق كار و تلاش شدهاند و مقداري از كارهاي ما به تقليد از آنها انجام ميپذيرد. ما نيز به معرفي اشخاص و نظريههاي مربوط به گذشتهمان پرداخته، كساني را كه به تصحيح متون و احياي آثار خطي گذشتگان ميپردازند و گزارشي از عقايد پيشينيان را به صورت كتابهاي پرحجم و چند جلدي ارائه ميدهند، به جاي نظريهپرداز و محقق مورد توجه قرار داده و چهرههاي ماندگار تاريخ بشمار ميآوريم! البته با اين تفاوت كه كار اين خوديها، حتي به دقت و ظرافت كار آن مستشرقان نيز نميباشد.
بـ سنت گرايان: كساني كه ما را از مدرنيته بيم ميدهند و به گذشته دعوت ميكنند. گويا گذشته بسيار غني و در عين حال سودمند است، در حالي كه تجدد خطرناك، وحشي و زيانبار ميباشد!
كساني مانند «دكتر سيد حسين نصر» كه حقيقت را درگذشته مييابد و گذشته را يكجا برحق دانسته و مدرنيته را باطل و ناحق ميشمارند. اين سنت گرايان، همه خرافات عهد باستان را در كنار يكديگر گذاشته و في المثل ميان اسلام و تورات، حتي قيد عهد جديد و عتيق را نيز ضروري نميدانند.
من نيز مانند «دكتر شريعتي» و «فانون»، نميتوانم پشتوانه سياسي ـ شيطاني اين دعوت را ناديده بگيرم. اگر چه آنها را كه مامورند، در كارشان معذور داشته، اما خوديها را در ترويج اين مطالب، بر اساس جهل و غفلت، معذور نميدانم.
به هرحال اگر چه دعاوي سنت گرايان از عقل و منطق دور است، اما در جامعهي ما از طرف عدهاي با انگيزه -هاي مختلف تاييد و ترويج ميشوند. از جمله مؤيدان و مروجان اين مرام در جامعهي ما، ميتوان از گروههاي زير نام برد:
يكي آنان كه براساس تحجر و بي خبري، تفكر جديد را ذاتاً الحادي و مادي دانسته و سنت گرايي را، نوعي پاسداري از حريم دين و ايمان ميشمارند. غافل از اينكه آن دين و الهياتي كه روشنفكران غرب، از آن برگشتهاند، از نظر دين اسلام، دوبار محكوم به نفرت و اعدام است! نخست از آن جهت كه ديانت مسيحي و يهودي، با ظهور اسلام منسوخ گشتهاند. دوم از آن جهت كه مسيحيت موجود، حتي با آن دين منسوخ، فرسنگها فاصله داشته، سراپا ساختهي اغراض و اوهام شيادان و اقتدارگرايان كليسا است.
گروه دوم كساني هستند كه تفكر غرب را با رفتار قدرتهاي شيطاني و استعمارگر غرب يكي دانسته، از هرگونه تحقير تفكر غرب استقبال ميكنند.
و گروه سوم كساني هستند كه خود را از هر گونه ابداع و نوآوري و نظريهپردازي ناتوان ديده، به شيوه «من آنم كه رستم بود پهلوان» همه عظمت و عزت خود را در پاسداري از شكوه و سلطه گذشتگان ميدانند!
اما سرمشقهاي نامناسب داخلي، كساني هستند كه به دلايلي در رأس مراكز فكري قرار گرفتهاند، اما نه اهليت و شايستگي كار را دارند و نه علاقهمند كارشان هستند. اينان كه همه در يك جهت قرار گرفته و كاملاً با يكديگر هماهنگاند، از مراكز مهم آموزشي و پژوهشي گرفته، تا مجلات دانشگاهي و همايشها، همه جا را در دست دارند و كار همه اين مراكز را ظاهراً به راه مياندازند؛ اما نه كار را جدي ميگيرند و نه شايستگي آن را دارند كه كاري بكنند!
اينان تفكر فلسفي را با كار و كاسبي اشتباه كردهاند، تا ميتوانند شغل ميپذيرند و درس ميدهند و راهنماي تشريفاتي رسالههاي دكتري و كارشناسي ارشد ميشوند و چند ريال ميگيرند و هر چه باداباد! اما با اين وصف خود را محور حقانيت دانسته و جز دار و دستهي خود، كسي را شايسته كار و نمونه شدن و ماندگار بودن! نمي -دانند.
ما در زمينهي علوم تجربي معلومات آمادهاي از غرب گرفتيم که اصلاً از مباني، تاريخ، زمينهها و چگونگي پيشرفت آن خبر نداشتيم. ما فيزيک جديد و شيمي جديد را از غرب گرفتهايم بيآن که بدانيم غرب با پشت سر گذاشتن چه مراحلي و تحمل چه رنج و دردسري به اين معلومات دست يافته است.
اما، در علوم انساني چنين چيزي نداريم. يعني ما معلومات حاضر و آمادهاي از غرب نگرفتهايم که زمينهي کارمان باشد و هماهنگ با غرب در آن زمينه کار کنيم.