اکنون بايد پرسيد که اولا، چرا در علوم انساني غرب را قبول نکرديم؟ ثانيا، اگر آنان را قبول نکرديم خودمان چه کرديم؟
بحث ما در اين مقاله، نخست بر محور اين دو پرسش خواهد بود. سپس به تقدیم پیشنهادهایی خواهیم پرداخت.
بنابراین مقالهی ما داراي سه فصل مستقل خواهد بود:
يک- چرا غرب را نپذيرفتيم؟
دو- خودمان چه کار کرديم؟
سه- پیشنهادها.
اکنون به توضيح اين سه مسأله ميپردازيم:
يک- چرا غرب را نپذيرفتيم؟
دستآوردهاي تجدد غرب یعنی محصولات و آثار دانش و صنعت و مدنيت غرب، به وسيلهي دولتمردان، سرمايهداران و افراد باسواد وارد کشورمان شد، درحاليکه ما از بستر اين تجدد و از علوم انساني آنان خبر نداشتيم. همراه با ورود دستاوردهاي تجدد به کشور، اين خبر نيز به مردم جامعهي ما رسيد که تجدد غرب، سخت با دينداري و خداشناسي در تضاد است و مردم مغرب زمين، دین و اخلاق را به دست فراموشي سپردهاند! بیآنکه از جریان درگیری روشناندیشان غرب با کلیسای غرق در قدرت و خرافه، چیزی بدانیم!
اما جریان از این قرار بود که کليسا در برابر روشن انديشي و تجدد غرب، ايستادگي ميکرد. کليسا با اومانيسم و عقلانيت در تضاد بود و حتي دانش تجربي جديد را نميپذيرفت! زيرا او براي خود يک نظام علمي ساخته بود، يک نظام علمي توراتي! کليسا، فيزيک توراتي و ستارهشناسي توراتي داشت و همينطور کلیسائیان برای خودشان یک مرجعیت همگانی تعریف کرده بودند که از تعقل و باورهای مردم گرفته تا علوم طبیعی همه چیز را در بر میگرفت. درگیری کلیسا با امثال گالیله در اصل بر سر گردش زمین نبود. بلکه به خاطر آن بود که میدیدند در برابر مرجعیت کلیسا، عدهای به نام روشنفکر و دانشمند جنبهی مرجعیت پیدا کردهاند و مردم از آنان چیزها میآموزند و حرف آنان را باور میکنند. از طرف دیگر آنچه کلیسا را به مخالفت شدید وا میداشت، منبع جدید معرفت بود. دانشمندان مفهوم تازهای از حقیقت مطرح میکردند که سند آن فیزیک و طبیعت بود نه متون مقدس و کلیسا.
در نتيجه کليساييان با روشنانديشان درگير شدند و تجدد و مدرنيته را به بدعت و الحاد متهم کردندکه ما از اين اتهام باخبر شديم.
در نتيجه، ما هم به عنوان يک جامعهي ديندار، تحت تاثير اين تبليغات کليسايي قرار گرفتيم که علم به الحاد ميانجامد و تجدد، يک بدعت خطرناک است. بدينسان، ما نيز در مقابل تجدد ايستادگي کرديم. حتي آثار علوم تجربي و تکنولوژي اين تجدد را هم، گاهي با اکراه ميپذيرفتيم، از راديو و تلويزيون گرفته تا دوش حمامها.
بهرحال، ما در اين مبارزهها با کليسا همراه شديم، همانطور که در حرکتهاي وا پسگرايانهاي مانند سنتگرايي، با یک تقلید کورکورانه با کليسا هماهنگ شديم.
بنابراين به طور کلي دربارهي غرب دچار نوعي سفسطه شديم اين سفسطه عوامل و عناصر مختلفي داشت که بهتوضيح مختصر آنها مي پردازيم:
در يک قرن و نيم اخير که تجدد غرب مسالهي جامعهي ما بوده است، نگرش و نقد ما از اين جريان چيزي جز سفسطه نبوده و نيست. براي من آن «نبوده» مهم نيست، که گذشتهها گذشته! اما آنچه مهم است اين است که هنوز هم نقدها و حملهها و حتي دفاعمان نسبت به جريان تجدد، يک سفسطه است. من براي اين ادعا، دلايل و شواهد گوناگون و متعددي دارم که از آن ميان، ذکر چهار دليل را کافي ميدانم. آن چهار دليل عبارتند از:
1-ما غرب را نفهميدهايم (منظور من از «ما» جريان فکري جامعه و مراکز علمي و تحقيقاتي ماست، نه تودهي مردم.)
2-ما با نقد به معني دقيق آن آشنا نيستيم.
3-گواهي رفتارمان.
4-برخورد ما با عقل و عقلانيت.
اکنون هريک از دلايل يادشده را، در حد گنجايش اين مقاله، توضيح ميدهيم.
1- غرب را نفهميدهايم.
تجدد غرب، اصولي دارد و فروعي، و به عبارت ديگر، تعدادي مسائل زيربنايي دارد و تعدادي نيز مسائل و نتايج فرعي. مسائل زيربنايي و اصول تجدد غرب، «انديشه» «روش»، و «منبع» است و مسائل فرعي و نتايج و آثار آن، شاخههاي گوناگون دانش و تکنولوژي و در يک کلمه،«مدنيت» جديد غرب است. از بديهيات است که تا جامعهاي با آن اصول آشنا نباشد، به آن فروع و نتايج دست نخواهد يافت. و نیز از بدیهیات است که اگر کسي آن اصول را درک نکرده باشد، هرگونه علاقه و نفرتش نسبت به اين فروع، بي مبنا خواهد بود!
مشکل اصليما و سفسطهي بزرگ ما در برابر تجدد، در همين نکته نهفته است که ما مباني تجدد غرب را بدرستي درک نکردهايم و تنها سرو کار ما با مظاهر و آثار تجدد بوده، که يا به آن شيفته شدهايم يا آن آثار را به بهانههاي مختلف مقبول نيافته و نهتنها به نقد، بلکه به رد و طرد آنها پرداختهايم.
اين ادعا که ما مبانی تجدد غرب را نفهميدهايم، دلايل و شواهد مختلف دارد از جمله:
الف) ميراث و موجودي روشنانديشي و تجدد ما.
مطمئنا اگر چيزي را درست در نيابيم، داوري ما دربارهي آن چيز، درست نخواهد بود. ما تجدد غرب را درست و دقيق درک نکرده و به اطلاع رساني لازم نپرداختهايم، اما درباره ی آن داوری کردهایم. بزرگترين و عينيترين شاهد اين ادعا، ميراث مکتوب گذشته و حال ماست. دربارهي ميراث روشنفکري ما در حدود اين يک قرن اخير، به نقل بيان مرحوم جلالآلاحمد قناعت ميکنم. او در اين باره ميگويد:
...پشتوانهي روشنفکري غرب، ادبيات وسيع روشنفکري غرب و طيف گستردهاي از روشنفکران بزرگ است چون کانت، دکارت، هگل، ولتر، روسو، لاک، اسپنسر، هيوم، و غيره.
....اما ما به کدام دستاورد در اين صحنه بنازيم؟ ترجمهها و تاليفات، هم ناچيز و هم سطحي! براي نمونه، ميرزاملکمخان که مجموعهي آثارش را محيط طباطبايي چاپ کرده است، جمعاً 127صفحه نوشته دارد که کلاً نوعي برداشت سرسري از آداب دموکراسي در فرنگ است. ميرزا آقاخان کرماني نيز، مقالاتي در روزنامهي اختر چاپ استانبول داشت با تعداد بيست کتاب و رساله که فقط شش کتابش پس از قتل منتشر شده است، آن هم کلاً با محتواي سطحي. مثلاً رضوان، به تقليد از گلستان سعدي، نامهي باستان، تاريخ ايران پيش از اسلام در بحر متقارب! و قسمتي تکرار مکررات حکمت نظري و عملي خودمان و رسالهاي در رد رسالهي حاج محمدکريمخان کرماني(پيشواي شيخيه) در معني انشاالله و ماشاالله!
آخوندزاده و طالبوف هم نوشتههايي در ادبيات و اجتماعيات دارند. نوشتههاي ناظم الاسلام و خاطرات حاجيسياح هم بعد از 80 سال چاپ شده! و سيرحکمت در اروپاي فروغي و آثار کسروي و مقداري مطالب روزنامهاي با چند ترجمهي کوچک از طرف چپها، مانند مانيفست حزب کمونيست و خلاصهي بسيار بسیار کوچکي از کاپيتال مارکس و دو سه جزوهي ديگر و همين! و بقيه، تحريکات و تبليغات و اعلاميه!
اين است وضع ميراث روشنفکري ما تا زمان آلاحمد. اما از خود آلاحمد چه مانده است؟ معلوم است! چند نوشته در زمينهي ادبيات، با نگرش متدوال مبارزاتي چپگرا! خود آلاحمد هم کاملاً از مباني تفکر جديد غرب بيگانه بود، به دليل سطح فکر و رشتهي تحصيلات و به گواهي متن آثارش.
دکتر شريعتي و بازرگان نيز، در آثاري که دارند، معلوم است که چقدر با مباني تفکر غرب آشنا هستند. اگرچه در بيستسال اخير کتابها و مقالات زيادي از غرب ترجمه شده و در اختيار مردم قرار گرفته است، اما جامعهي ما، حتي در سطح دانشگاهها، هنوز تفکر غرب را جدي نگرفته است! ما هنوز به منطق ارسطو و تفکر سنتي وفاداريم! ما هنوز در ذهنيت پيش از قرن هفدهم زندگي ميکنيم! براي ما زمين مرکز جهان است و دانش پيشينيان، معتبرترين منبع معرفت!