بنام دوست درس عرفان-5
بده آن بادة جاني كه چنانيم همه كه مي از جام و سر از پاي ندانيم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گليم روح مطلق شده و تابش جانيم همه همه در بند هوا اند و هوا بندة ماست كه برون رفته از اين دور زمانيم همه هركه جان دارد از گلشن جان بوي برد هركه آن دارد دريافت كه آنيم همه دل ما چون دل مرغ است ز انديشه برون كه سبك دل شده زان رطل گرانيم همه در پس پردة ظلمات بشر ننشينيم زانك چون نور سحر پرده درانيم همه (مولوي)
باز هم از اهليت و شايستگي در درس گذشته، بحث «اهليت و شايستگي» را به موضوع «سرّ قدر» ارتباط داديم و در نهايت براي اين كه دست كم براي عدهاي راحت طلب، بهانة يأس و بيكاري فراهم نيايد، گفتيم كه اگرچه سرّ قدر دردآور و نگران كننده است، اما فراگيري رحمت خداوند و گسترة لطف و عنايت معشوق جايي براي يأس و نااميدي باقي نميگذارد. يأس و نااميدي از صفات و حالات زيانآور است. آن چه سالك را روح ميبخشد اميد و اطمينان، به رحمت گستردة معشوق ازل است. در اين درس، نكتههاي ديگري را در ارتباط با موضوع شايستگي مطرح ميكنيم. مسلم است كه در جهان خاكي، جاذبههاي زيادي هستند كه ميتوانند بر گوش ما خاكيان لالايي غفلت بخوانند و ما را به خواب سنگيني فرو برند. اين خواب سنگين، يك جريان غير عادي نيست. پيامبر گرامي اسلام (ص) حالت عادي زندگي در جهان خاكي را خواب مينامد و ميفرمايد: «مردم همه در خوابند، هرگاه كه بميرند بيدار خواهند شد» (كافي، ج2، ص240) مولاي متقيان علي (ع) نيز در اشاره به اين مضمون ميفرمايند: «مردم كودكاني هستند كه در آغوش دنيا بزرگ مي شوند». بنابراين بسيار طبيعي است كه انسان به دنيا دل ببندد و لذت هاي دنيا را جدي بگيرد، تا جايي كه به چيزي جز دنيا و زندگي دنيايي فكر نكند. روشن است كه در چنين شرايطي، در پيش گرفتن طريقت رندي و آزادگي، به تعبير حافظ، گنجي است كه راه دست يافتن به آن بر همه كس آشكار نيست. خيال روي يار در سر داشتن و زبور عشق خواندن و در همه جا جلوة معشوق را ديدن نيازمند شايستگي ويژهايست. اما چنان كه گفتيم هرجا كه درد هست، درمان نيز هست؛ هرجا اسارت و گرفتاري هست، راه رهايي نيز وجود دارد. ما نبايد اين مشكلات را ببينيم، اما از توجه به راه چاره و درمان غفلت كنيم. اين درست است كه تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف، اما اين هم درست است كه «عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد؟» بنابراين اگرچه رهايي از قيد و بند دنيا و گسستن از دلبستگيهاي مادي، دشوار است؛ اما هزاران مشكل را با يك عشوة معشوق ميتوان پشتسر گذاشت. بايد اميدوار بود، نااميدي نه درخور درگاه معشوق است و نه شايستة مقام انسان. به هر حال، اين شايستگي در مراحل مختلف سلوك، به نسبت هر جايگاه و مقامي از ضروريات است. چنان كه در آغاز كار بدون شايستگي و اهليت به راه سلوك نميتوان رفت، در پذيرش فيض معشوق نيز همين شايستگي، شرط اصلي است. مقامات عرفاني با تكرار تقليدي و ادعاي زباني فاصلة زيادي دارند. ادعاي عشق و سلوك و تكرار مطالب سالكان حقيقي، از هركسي بر ميآيد و به تعبير صائب «دست بر سر زدن از هر مگسي ميآيد!» اما دست يافتن به آن مقامات و كمالات در گرو شايستگيهاي سالك است. در اين جا به يك نكتة مهم به اختصار اشاره ميكنيم و آن همان است كه مولوي ميگويد: آب، كم جو، تشنگي آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست آن چه وظيفة سالك است تلاش در جهت كسب اين شايستگيهاست. اگر سالك چنان كه بايد و شايد احساس درد بكند و شوق كمال داشته باشد، عنايت معشوق نياز او را بيپاسخ نخواهد گذاشت. اين پاسخ ها با بهانههاي مختلف، جلوه مينمايند و دست عاشق را ميگيرند. آن جا كه عاشق سراپا نياز باشد، پاسخ نيازش را ممكن است از جاهايي به دست آورد كه هرگز به خاطرش نيامده بود، زيرا دست عنايت حق، از همه جا به سوي او دراز است. از نكتههايي كه مي توان براي كساني كه هنوز پا در اين راه نگذاشتهاند، مطرح كرد، توجه دادن آنان به نشانههاي اين شايستگي است. منظور از نشانههاي شايستگي آن است كه حالات و اوصاف ويژهاي در انسانها زمينه ساز سلوكاند. آنان كه سلوك را آغاز نكردهاند بايد نخست به داشتن اين حالات و اوصاف توجه داشته باشند كه اينها زمينه را براي سير و سلوك فراهم مي آورند. در دورانهاي گذشته، آيين فتوت و جوانمردي را از زمينه هاي سير و سلوك ميدانستند. يعني كساني زمينة سير و سلوك داشتند، كه مدتي در قلمرو جوانمردي گام زده باشند. به همين دليل ما نيز به مواردي از نشانه ها و لوازم آمادگي و شايستگي سلوك اشاره ميكنيم: الف- درد و دغدغه «مرا به خردي ميگفتند: چرا دلتنگي؟ مگر جامهات ميبايد، يا سيم؟ گفتمي: اي كاشكي، اين جامه نيز كه دارم، بستندي! مرا چه جاي خوردن و خفتن؟! تا آن خدا كه مرا همچنين آفريد، با من سخن نگويد، بي هيچ واسطه اي... مرا چه خفتن و خوردن؟! نه بخورم و نه بخسبم؛ تا بدانم كه چگونه آمده ام؟ و كجا مي روم؟ و عواقب من چيست؟!» (شمس تبريزي). اين همان نكتهايست كه مولوي آن را به نظم در آورده است: روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل ار احوال دل خويشتنم از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايي يك دم آرام نگيرم، نفسي دم نزنم اين درد و دغدغه، همانچيزي است كه آن را در عالم سلوك، اساس امتياز و برتري انسان بر فرشتگان ميدانند و نشاني از امكان توسعة وجودي انسان و توان وي بر اين توسعه. بايد توجه داشت كه در ميان پديدههاي جهان تنها انسان است كه ميتواند دايرة تنگ هويت خود را تا بينهايت گسترش دهد. موجودات ديگر حتي فرشتگان، در چارچوب هويت خود گرفتارند و راه رهايي ندارند. اما انسان اگرچه در ظاهر جزء كوچكي از اين جهان بزرگ است مي تواند در عمل بيش از همة جهان وسعت يابد و گسترش پيدا كند. از جمادي خيز بردارد و مقام فرشتگي را هم پشت سر بگذارد. در اصطلاح عرفا انسان را «كون جامع» مينامند، كون جامع يعني همين كه يك چيز بتواند همة جهان گردد. ناگفته نماند كه از نظر عرفا، وجود انسان و باطن انسان، تنها روزنة رهايي و پرواز از طبيعت به ماوراي طبيعت مي باشد. فيزيك و متافيزيك در قلمرو گسترهي نامتناهي وجود انسان به يكديگر ارتباط مييابند. در وجود انسان، ماده به معنا، جسم به روح و يك موجود معين، به كل جهان تبديل ميگردد. به تعبير ديگر وجود انسان نردباني است كه مادة بي جان را تا آستان جانان بالا ميبرد. انسان قبلة همة موجودات جهان است و تنها قبلة انسان نيز جمال حضرت حق است و بس! تعبير قرآني، اين مقام را با سجدهي فرشتگان به انسان، نشان دادهاند و در زبان عرفاني نيز، اين نكته با تعبيرات گوناگون بيان شده است. اي عزيز! حاصل سخن آن است كه تو مقصد و مقصود جهان و يگانه روزنهي رهايي كاينات ميباشي، چرا از خود و جايگاه خود و توان و امكانات خود غافل ميماني؟ با اين همه امكانات، اگر درد و دغدغهي رشد و حركت نداشته باشي، جاي دريغ خواهد بود. براي انسان سكون و جمود ننگ است؛ انسان بايد با درد و دغدغه همراه باشد، لحظهاي فريب نخورد و ثانيهاي غفلت نكند. زيرا او هر جا كه برسد باز بايد گامي به جلو بردارد. زيرا او هميشه ميتواند از جايي كه هست بالاتر رود.
ب- صفا و يكرنگي
به قمارخانه رفتم، همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم، همه زاهد ريايي عراقي
صفا و يكرنگي از نظر مشايخ عرفان، بزرگ ترين نشانة آمادگي يك شخص، براي سلوك است چنان كه ريا و نيرنگ در هر شرايطي نشان روشن پايبند بودن او به زندگي مادي است. انسان اگر خود را چنان كه هست، بنمايد، نشان آن است كه قيد و بند خودي و خودخواهي در پيرامون وجود او چندان محكم نيستند كه به آساني در هم نريزند. اما آن كه در تمام رفتار و گفتار خود حساب شده عمل مي كند و خود را چنان مي نمايد كه مورد پسند ديگران قرار گيرد، چنان در قيد و بند حيات حيواني و هويت خاكي اسير است كه به اين سادگي از تاري كه به دور خود تنيده امكان رهايي نخواهد داشت. اگر در زبان عرفا از رندان، باده نوشان، قماربازان و همانند آنان تجليل مي شود، اما زهد و عبادت نكوهش مي گردد، هرگز به اين معنا نيست كه آن كارها يعني رندي و باده نوشي خوباند و اين كارها ناپسند. بلكه منظور آن است كه افرادي كه رند و بدناماند، در مواردي صفا و صداقتي دارند كه برخي از عالمان و عابدان رياكار، بويي از آن صفا و صداقت نبردهاند. چون هدف عرفان در نهايت چيزي جز فاني شدن از خودي و خودخواهي نيست، از همان آغاز كساني شايستگي اين راه را دارند كه با خودي و خودخواهي، بيش از ديگران فاصله داشته باشند. براي اين كه خودي و خودخواهي بزرگ ترين مانع سير و سلوك است: آن نفسي كه با خودي، خود تو شكار پشه اي وان نفسي كه بي خودي، پيل شكار آيدت آن نفسي كه با خودي، بستهي ابر غصه اي وان نفسي كه بي خودي، مه به كنار آيدت آن نفسي كه با خودي، يار كناره مي كند وان نفسي كه بي خودي، بادهي يار آيدت مولوي، ديوان ادامه دارد...
|