به نام خدا
كاستي هاي روش موجود تفكر فلسفي در درس گذشته دو كاستي مهم را براي روش موجودمان در تفكر فلسفي نام برديم كه يكي از آندو، خام و خوشبينانه بودن معرفتشناسي ما بود و ديگري كمتوجهي ما به جهان بيرون از ذهن. در درس قبل، نكتة اول را توضيح داده و اكنون در ادامة بحث به توضيح كاستي و مشكل دوم ميپردازيم: ب- كمتوجهي به جهان خارج اما كمتوجهي ما به جهان عين و خارج از ذهن، بر اساس چند نظريه و پيش فرض پذيرفته شده است: يكي اينكه علم، به جزئيات ميپردازد و فلسفه به كليات. به عبارت ديگر علم به مقيد مي پردازد و فلسفه به مطلق (طباطبايي، اصول فلسفه، مقاله اول، نكته2). ديگر اين كه علوم، وابسته به تجربهاند، ولي فلسفه از بديهيات بهره ميگيرد و نيازي به تجربه ندارد (همان، نكته1). سوم اين كه علوم چون به تجربه و حس تكيه دارند، نتيجة ثابت ندارند ولي فلسفه نظر علمي ثابت، نتيجه مي دهد (همان). به نظر من، ديدگاه كساني كه چنين فكر ميكنند، از چند جهت اشكال دارد، از جمله: الف- مسألة جزئي و كلي در موضوع علم و فلسفه درست نيست. اگرچه علم و فلسفه هر دو، از مفاهيم و عناوين و قواعد كلي بهره ميگيرند، اما موضوع بحث علم و فلسفه هر دو، حقايق عيني است كه همگي اشياء جزئي و مشخصاند نه مفاهيم و قواعد كلي. كليات و اصول و قواعد، ابزار ذهناند، براي فهم جزئيات و روابط آنها با يكديگر. نه اين كه موضوع فلسفه كليات است و موضوع علوم، جزئيات. در فهم و برداشت درست از عنوان «كلي» هم، در تعريف فلسفه و مسائل فلسفي، درست به نظر نميرسد. اصطلاح كلي در موضوع يا محمول يا مسائل فلسفه، نه به مفهوم قابليت صدق بر كثير، بلكه بهمعناي بنيادي و ثابت بودن است. اين كه فلسفه از علل و مبادي كلي بحث ميكند، به اين معناست كه موضوع بحث فلسفه، علل و مبادي نخستين و اصلي جهان اند. به عبارت ديگر، «كليت» در موضوع فلسفه نه به معناي صدق بر كثيرين، بلكه به معناي تأثير در پيدايش و روابط انواع و اقسام مختلف و پرشمار موجودات است. بنابراين، نبايد از عنوان كلي بودن موضوع، چنين نتيجه گرفت كه فلسفه با مشاهده و تجربه، كار نداشته و طبعاً با علوم تجربي ارتباط ندارد. حتي همين قواعد و مفاهيم كلي نيز، همگي از تجربه و مشاهده به دست آمده و ارزش معرفت زايي آن ها نيز تنها در صورتي است كه ابزار ذهن ما بوده و در تلاش براي فهم موجودات و روابط آن ها به كار گرفته شوند. وگرنه اين مفاهيم و قواعد كلي، به خودي خود، نه پديد ميآيند و نه فهم جهان را فراهم مي آورند. اين نكتة مهمي است، كه در معارف ما مورد توجه لازم قرار نگرفته است. در اين جا نيز بيش از اين فرصت توضيح نيست. ب- اما اين كه مسائل فلسفه، از بديهيات به دست ميآيند، نه از تجربه، چنين حكمي در حوزة فلسفة اسلامي صادق نيست. شما ميتوانيد براي نمونه همة مسائل فلسفة اسلامي را بر اساس اشارات ابن سينا از نمط سوم تا هفتم بررسي كنيد. كدام يك از آن ها بدون توجه به حس و تجربه، از بديهيات به¬دست آمدهاند؟ دلايل اثبات نفس، همه بر اساس تجربهاند. مگر انسان معلق در فضا، يك تجربه نيست؟ اين تجربة فرضي را امروز با بي حس كردن اندامها مي توان انجام داد. البته خود فرض ابنسينا فقط يك فرض است و حكايت از واقعيت نميكند. زيرا انسان بالغ معلق، كه ناگهان در همان حالت پديد آمده باشد، هرگز در جهان خارج اتفاق نيفتاده و نخواهد افتاد. به هر حال دقت فرماييد كه آيا حذف بدن با يك تجربة خيالي، بهره گيري از بديهيات است؟ اما امروزه ميتوان با بي حس كردن تك¬تك اندام ها، آن¬ها را حذف كرد. و اما اين كه آيا مي¬توان با چنين حذفي به نتيجة ابنسينا دست يافت يا نه، نتيجه را تجربه تعيين خواهد كرد. آيا عدم انحصار موجود، در محسوس، از بديهيات به¬دست ميآيد، يا از تجربه و بررسي محسوسات؟ خود ابنسينا ميگويد كه جستجوي من از محسوسات اين نتيجه را داد كه موجود منحصر به محسوس نيست. و همة دلايلش نيز به محسوسات تعلق دارند (ابن¬سينا، اشارات، نمط4). حكم به اين¬كه: جهان، ممكن و يا حادث است، از بديهيات به دست مي¬آيد، يا از ملاحظه¬ي اوصاف جهان بر پايه حس و تجربه؟ باور ارسطو، به محرك غير متحرك، علل نخستين و نفوس آسماني، از بديهيات به دست آمده بود، يا از تجربه و مشاهده و فهم طبيعت؟ فلاسفة اسلام هم كه به جاندار بودن اجرام آسماني باور داشتند، آيا باورشان از بديهيات به دست آمده بود؟! حتماً نه! باور آنان ناشي از فهم آنان از قانون حركت بود و بس. بر اساس قانون حركت مورد قبول آنان كه بر نظرية جايگاه طبيعي عناصر اجسام استوار بود، هر موجودي كه حركت دوراني داشت، بايد جان داشته باشد. (براي نمونه: ابن سينا، نجات، «الهيات»، مقاله دوم، فصل 38 و صدرالتألهين، الاسفار الاربعه، ج6، ص406) و امروز با دگرگون شدن فهم بشر از قانون حركت هيچ كس ماه و ماهواره، يا مخزن¬هاي سوخت موشك ها را كه در فضا حركت دوراني دارند، جاندار نميپندارند. پس اساس كار فلسفه، دانش و تجربه است نه بديهيات! بر اين اساس، ما هر جا از تجربه فاصله گرفتهايم، يا به تجربة ناقص استناد كردهايم و يا بر اساس معلومات ديگران حكم كردهايم، بارها به خطا رفتهايم و از بديهيات هم امدادي نديدهايم. مانند حكم به وجود نه فلك و ده عقل و حكم به زنده بودن افلاك و تأثير نفوس آسمانها، در حوادث زمين و دهها مورد ديگر. ج- اما اين كه فلسفه نتايج ثابت دارد، اين هم درست نيست. نه نتايج فلسفه ثابت بوده است و نه ثبات مسائل فلسفي، نشان اعتبار بيشتر آنهاست. البته ثبات دانش و معرفت در صورتي خوب است كه انسان بتواند تمامي آن چه را كه بايد بداند، بداند. و اين دانش و معرفت براي همة نسل ها به صورت ثابت كفايت كند. اما آيا واقعاً ما يك ذهن كاملاً برابر با عين ميتوانيم داشته باشيم؟ آن چه مسلم است و تجربه عيني هم تأييدش ميكند، چنين چيزي امكان نداشته و نخواهد داشت. قرآن كريم، دانش بشر را در هر سطحي كه باشد ناچيز دانسته است (اسراء/85). و هر مرتبه از دانش را شايستة آن ميداند كه دانش برتر از آن نيز وجود داشته باشد (يوسف/76)؛ اين يك معجزة ديگر است از هزاران معجزة قرآن. زيرا وقتي كه موجودي فلسفهمان را نسبت به نيازمان به آگاهي از جهان ميسنجيم، بسيار محدود و ناچيز است. و از محتواي همين مجموعة ناچيز نيز بخش قابلتوجهي آشكارا نادرستند. مانند: تعداد عقول، چگونگي صدور، مقولات، ماده و صورت، قاعدة الواحد و بسياري از دلايل و مسائل ديگر. بنابراين، ما از ثبات چه چيزي دم ميزنيم؟ از ثبات اصل امتناع اجتماع نقيضين؟ يا ثبات اصل عليت و امثال اينها؟ بسياري از اين ها حتي معرفت به شمار نميروند. بلكه به نظام انديشة ما مربوطاند، وگرنه كسي از امتناع اجتماع نقيضين چيزي دربارة جهان نميفهمد. اين كه موجودي بشر در زمينة فلسفه، نياز به تحول و تكامل دارد، جاي ترديد نيست. يكي از مباني تحقير فلسفه همين است كه: «همة علوم ديگر بي وقفه قدم در راه توسعه و پيشرفت دارند. اين به مسخره ميماند كه ما در علمي كه خود را حكمت محض ميخواند و همگان نيز آن را لسانالغيب ميپندارند و حلّ معماي خويش را از آن ميطلبند؛ بيآن كه قدمي فرا پيش نهيم دائماً گرد يك نقطه ميچرخيم.» (كانت، تمهيدات، ص1). بدون ترديد يكي از عوامل اين در جا زدن ما، جدايي فلسفه از علم است. ممكن است كسي بگويد كه اگر جريان، از اين قرار است، پس چرا عده اي از متفكران در شرق و غرب، چنان انديشيدهاند؟ من خود با نگرش تحليلي به اين نتيجه رسيدهام كه متأخران به دليل خلط و تركيب فلسفه با عرفان، دانسته و ندانسته به اين نتيجهها رسيدهاند كه فلسفه و دانش فلسفي كلي، ثابت و بينياز از تجربه است. زيرا در حوزة عرفان، حقيقت جهان، كلي (به معناي عرفاني كلمه) و ثابت بوده و راه رسيدن به آن نه حس و تجربه، بلكه سلوك و مجاهده است. و اما تأكيد طباطبايي بر جدايي فلسفه از علم، انگيزة ديگري دارد و آن ردّ ديدگاه ماديون است كه فلسفة خود را علمي و فلسفههاي ديگر را غير علمي و خيالي ميدانند. طباطبايي جابهجا به اين درگيري و آن ادّعا تصريح دارد (اصول فلسفه، مقاله1). روشن است كه چنين انگيزهاي، چندان منطقي نميباشد. در پايان اين درس بار ديگر به اين نكته كه اساس درس گذشته هم بود، تأكيد ميكنم و آن اين كه در جهان امروز نقش فلسفه بيش از آن بايد باشد كه هست. بدون ترديد در عصر جهاني شدن چنان كه در صنعت و فرهنگ عملا رقابت هست، در مسائل زيربنايي يعني در حوزة مسائل فلسفي نيز ما با يك رقابت جدي روبهرو خواهيم بود. به هميندليل، كساني در اين رقابت ميتوانند شركت كنند كه با مباني و اصول روشني به ميدان آيند؛ يعني اصول و مباني آنان عقلاني بوده و براي همگان قابل فهم و گزينش باشند. مقبوليت كانت در جهان از اين جاست كه اصول و مباني او را ميتوانند بفهمند و انتخاب كنند و همين طور اگر هر فيلسوف ديگري بتواند در برابر ديدگاه كانت ديدگاه ديگري را مطرح كند و ديدگاه كانت را نارسا و نادرست بشمارد، بي ترديد اگر دليل و توجيه قابلفهم و گزينش داشته باشد، از طرف متفكران جهان پذيرفته خواهد شد. با توجه به نكاتي كه گفتيم، ما بايد با اين هدف گام برداريم كه از يك نظام فلسفي نيرومند و در عين حال روشن و قابل درك برخوردار گرديم تا بتوانيم در صحنة جهاني حضور داشته باشيم. حضور فلسفه يعني حضور انسان خردمند كه شايستة هدايت و رهبري فكري جهانيان است. حضور انسان خردمند، يعني فرصت رواج حقيقت و غروب و بطلان خرافه و اديان باطل. ادامه دارد...
|