در بهاران كي شود سرسبز، سنگ
خاكشو، تا گل برويد رنگرنگ سالها تو سنگ بودي، دلخراش آزمون را، يك زماني خاك باش! مولوي
نشانههاي شايستگي سخن از نشانههاي شايستگي بود. نشانههايي كه داشتن آنها ميتواند انسان را از استعداد و آمادگيهاي خود، براي سلوك آگاه سازد. در درسهاي گذشته، نقش سرّ قدر را در كاميابيهاي سالكان مطرح كرديم. گفتيم كه سر قدر بيشتر از آن جهت دردآور است كه جز عدة معدودي، آنهم در آخرين مراحل سلوك، از آن باخبر نميگردند. اما آن چه در اين جا ميخواهم بگويم آن است كه همة سالكان به هر مقامي كه برسند يقين ميكنند كه اين درجه از كمال در حوزة استعداد «عين ثابت» او و «سرّ قدر» مقرر بوده است. يعني سرّ قدر را از نتيجه و آثار آن ميتوان شناخت. بنابراين در مرحلة آغازين سلوك و حتي پيش از تصميم به انجام آن، هر كسي ميتواند بهوسيلة نشانههاي ويژهاي كه در شخصيت و زندگي روزمرة خود دارد، به شايستگيهاي خود براي آغاز سلوك و طي مراحل آغازين سلوك پي ببرد. و اين يك جريان عادي و منطقي است. شايد يك متهم، از چند و چون پروندهاش، آگاهي دقيق نداشته باشد، اما وقتيكه نتيجة داوري را به او اعلام ميكنند، از روي نتيجه ميتواند به چند و چون پروندهاش پي ببرد. در اينجا، فخرالدين عراقي، نكتة جالبي دارد. او ميگويد: هر صفتي كه عاشق به آن متصف باشد، در اصل، صفت معشوق است كه در عاشق جلوهگر شده است. بنابراين، طلب و جستجو و درد و دغدغة عاشق، نشان محبت و طلب و جستجوي معشوق است، نسبت به او. (لمعات، لمعة24) آري در قرآن كريم هم، نخست، عشق و محبت خداوند به بندگان آمده است، سپس عشق بندگان به او (يحبهم و يحبونه: مائده/54). پس، آگاه باش كه جنبش دل و درونت به بوي معشوق، نشان لطف و عنايت معشوق است نسبت به تو! به همين دليل به ذكر برخي از نشانههاي شايستگي انسان براي سير و سلوك پرداختيم كه يكي از آنها درد و دغدغه و ديگري صفا و يكرنگي بود. تا شدم حلقه به گوش در ميخانة عشق هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم حافظ كسي كه در درون خود، درد و دغدغهاي احساس كند و در روح و زندگي خود، صفا و صميميتي دريابد، بايد آگاه باشد كه اينها نشانة شايستگي وي، براي ورود به عالم طريقت و سير و سلوك¬اند. اي عزيز! اگر در زندگيات لحظههايي پيش ميآيد كه در اندوه ناشناختهاي فرو ميروي، گوييكه چيزي گم كردهاي! اگر در زندگيات لحظههايي داري كه در آنها خود را زلال و رها مييابي، انگار كه سراپا آينهاي، روشن نوراني! قدر اين لحظهها را بدان كه همة اينها پيامهاي معشوقاند و نشان شايستگي تو ميباشند. به عبارت ديگر اين شايستگي توست كه تو را با اين گونه ايماء و اشارههاي معشوق و جهان درون آشنا ميسازد. قدر اين لحظهها را بدان و از اين پيامها بهرهبرداري كن. اين پيامها را ميتوان «نسيم» رحمت ناميد، چنانكه: در حديث آمده است كه در لحظات زندگي شما نسيمهاي رحمت و عنايت معشوق بر شما ميرود. زنهار كه از اين نسيمها بهره گيريد و نسبت به آنها بي اعتنا نباشيد. مولوي اين نسيمها را به مهماناني تشبيه ميكند كه از عالم غيب وارد خانة دل من و شما ميشوند. او تأكيد ميكند كه به آنان بياعتنا نباشيم و آنان را به سادگي از دست ندهيم. اگرچه اين مهمانهاي غيبي در ظاهر به صورت غم و اندوه باشند: هر زمان فكري چو مهمان عزيز آيد اندر سينه چون جان عزيز فكر در سينه در آيد نو به نو خند خندان پيش او تو باز رو ابر اگر چه هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده است ابر و شوره كش بو كه آن گوهر به دست او بود جهد كن تا از تو راضي او شود آن ضمير رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شكر شيرين شمار فكرت غم را مثال ابر دان با ترش تو رو ترش كم كن بدان مثنوي، مولوي از اين درد و دغدغه و صفا و يكرنگي كه بگذريم، نوبت به نشانههاي ديگري ميرسد كه كمي به آنها نيز ميپردازيم: الف- تسليم و فروتني يكي از ضروريات عالم سلوك، تسليم است. چيزي كه در عالم سلوك به كار نميآيد، كبر و غرور است. عالم درويشي؛ عالم خاكساري و بيادعايي است: در كوي عشق شوكت شاهي نميخرند اقرار بندگي كن و اظهار چاكري حافظ و نظامي نيز در اينباره، از زبان شيرين، به خسرو چنين ميسرايد: هنوزت در سر از شاهي، غرور است دريغا كاين غرور از عشق دور است تو از عشق من و من بي نيازي ترا شاهي رسد، يا عشقبازي درين گرمي كه باد سرد بايد دل آسانست، با دل درد بايد نياز آرد كسي كو عشق باز است كه عشق از بينيازان، بينياز است نسازد عاشقي، با سرفرازي كه بازي بر نتابد، عشق بازي! در عالم سلوك، آن چه عاشق را مدام پيش ميراند، نياز است. به تعبير حافظ، كيمياي مراد سالكان، خاك كوي نياز است. آن كه عزم درويشي دارد بايد در دل و درون خود با نوعي نياز آشنا باشد. جلوة نياز دروني انسان در برون و ظاهر وي، حالتي از خاكساري و فروتني را ايجاد ميكند كه آن را چنان كه بايد توصيف نتوان كرد. بزرگترين و باشكوهترين نام سالكان واصل و كامياب، «عبد» و بنده است. اين عبوديت و اين مقام باشكوه بندگي، آسان به دست نميآيد. نشان شايستگي افراد براي تلاش در جهت دست يافتن به مقام بندگي، آن است كه او در زندگي عادي و روزمره اش خاكي و فروتن باشد، نه مغرور و خودخواه. پيامبر اسلام (ص) براي آن كه سرمشق پيروانش باشد، تا زنده بود همانند بردگان مي نشست و همانند آنان غذا ميخورد و در همة لحظات زندگياش از كوچكترين رفتاري كه بوي غرور و خودخواهي بدهد پرهيز ميكرد. او در جاييكه آخرين سنگر دشمنان (مكه) را فتح ميكرد، چنان فروتن و افتاده بود كه شكوه آن افتادگي و فروتني به سادگي براي ديگران قابلدرك نيست. فاتحان وقتي كه پايتخت دشمن را فتح ميكنند، با هيبت و هيمنة ويژهاي وارد شهر ميگردند، با دبدبه و كبكبهاي خيرهكننده و با تهديد و ارعاب بيحد و مرز. نخستين جاييكه نشانه ميروند، خانه و زندگي دشمن شكستخوردة خويش ومركز قدرت و حاكميت اوست. اما محمد(ص) در كنار مكه چادر ارزان قيمتي ميزند و چشمي به خانة اين و آن ندارد با امكانات بسيار محدود، به زندگي بردهوار خود ادامه ميدهد. با كاسة خميرآلودي كه آب كافي براي شستن آن ندارد، به سر خود آب ميريزد و به پرستش خدا آماده ميگردد. ميگويند وقتي كه به مكه وارد ميشد، برخلاف فاتحان كه با گردني بر افراشته و چهرهاي شادمان، غرق در غرور، در محمل باشكوهي مينشينند، محمد(ص) همانند افراد عادي سوار بر شتر بود. او با خشوع تمام و فروتني كامل، ذكر خدا را بر لب داشت و راست نميايستاد. آن قدر خم ميشد كه ريش او به جل شترش ماليده ميشد. اي عزيز! پيش از هرگونه اقدام به سلوك، بر آن كوش تا زندگي محمد(ص) را سرمشق خود قرار دهيم و از آن معلم بزرگ، درس فروتني و تسليم بياموزيم. خاكساري و تسليم، در وجود هر كسي كه باشد نشانة بزرگي است از اين كه او ميتواند در آينده، در مسير بندگي گام بردارد. اگر صادقانه و با نيت پاك، زندگي آن پيامبر عزيز را از نظر بگذرانيم، خواه و ناخواه، به روح و جانمان صفا و تسليم ميآموزد. در عالم سلوك بايد هرگونه چارهانديشي و خودخواهي را كنار نهاده، با صداقت كامل تسليم گشت. حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو، ديوانه شو واندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو هم خويش را بيگانه كن، هم خانه را ويرانه كن وانگه بيا، با عاشقان هم خانه شو، هم خانه شو رو، سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها وانگه شراب عشق را پيمانه شو، پيمانه شو بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي گر سوي مستان مي روي، مستانه شو، مستانه شو غزليات، مولوي اين بحث را با يادآوري دو نكته به پايان ميبريم: يكي اينكه چونان كه بارها گفتهايم، سر رشته در اين راه در دست معشوق است و بي لطف و عنايت او كاري از پيش نميرود براي جلب و جذب لطف و عنايت معشوق نيز، چنان كه آزمودهاند، تسليم و خاكساري نقش بزرگي دارد. قفل زفت است و گشاينده خدا دست در تسليم زن و اندر رضا چون فراموشت شود تدبير خويش يابي آن بخت جوان از پير خويش چون فراموش خودي يادت كنند بنده گشتي آن گه آزادت كنند گر تو خواهي حرّي و دل زندگي بندگي كن، بندگي كن، بندگي مولوي، مثنوي پس بنابراين، تسليم و رضا در درون انسان، ولو در حدّ جلوه هاي ضعيف و ناپايدار آن، بايد به عنوان پيام معشوق، يا مهمان غيبي و يا نسيم رحمت حق، مورد توجه و بهره برداري قرار گيرد. نكتة دوم اينكه، دوستم (مرتضي جورابچي) از استادش كه خدايش مورد عنايت خاص قرار دهد، نقل مي كند كه ميگفت: «كسانيكه در مقامات بسيار ابتدايي سلوكاند، با اينكه در عالم سلوك به جايي نرسيده و مقامي ندارند، باز هم از افراد صاحب نام و برجسته در قلمرو علوم ظاهري برتر و بالاتراند». با توجه به ارتباط نشانههاي شايستگي به «عين ثابت» هر انساني، اصحاب درد و دغدغه و دارندگان حالت صفا و تسليم را كه شايستگي گام برداشتن در طريقت و سلوك را دارند، بايداز نظر ذات و طينت و نهادشان، هزاران درجه بالاتر از كساني دانست كه گرچه فضايلي دارند، اما از اين شايستگي بيبهرهاند! چنانكه گذشت، عشق و طلب تو، نشان طلب و محبت حق است نسبت به تو، و چه فخري بالاتر از اينكه تو را معشوق بطلبد و بخواهد: به ولاي تو! كه گر بندة خويشم خواني از سر خواجگي كون و مكان برخيزم حافظ و از مولوي: ما به سليمان خوشيم، ديو و پري گو مباش حسن تو از حد گذشت، شيوه گري گو مباش عشق كدام آتش است، كو همه را دلكش است؟ چاكري او خوش است، ملك و سري گو مباش بر كن از كار تو، دست به يكبار تو خشك لبم دار تو هيچ تري گو مباش جان من از جان عشق، شد همگي كان عشق همره مردان عشق، ماده نري گو مباش ساية تو پيش و پس، جان مرا دسترس ساية آن نخل بس، باروري گو مباش ادامه دارد...
|