د- شبههي كانت، كه اساس آن امكان خودكامگي ذهن است. من شبهه را ميپذيرم و اگر تفكر فلسفي را با آسيبهايي كه گفتيم در نظر بگيريم، بسيار طبيعي است كه ذهن بتواند خودكامگي كند. چنانكه اين خودكامگي در عمل نيز اتفاق افتاده و ميافتد. و در نتيجه تفكر فلسفي با اين شبهه ارج و اعتبار خود را از دست ميدهد. اما آيا اين آسيبها چارهپذير نيستند؟ ما در بند بعدي به پاسخ اين پرسش ميپردازيم. هـ- روش درست تفكر فلسفي. آيا خودكامگي ذهن درد بيدرمان تفكر فلسفي است؟ به نظر من پاسخ مثبت يا منفي به اين پرسش به تعريف ما از فلسفه باز ميگردد. اگر ما فلسفه را چيزي بدانيم كه از هرگونه تجربه و مشاهده بينياز بوده و از دانشهاي تجربي ما جدا باشد، در آن صورت از آسيب خودكامگي در امان نخواهيم بود. اما من برآنم كه تفكر فلسفي، عينگراست. چون موضوع آن حقيقت موجودات خارجي است. يعني تفكر فلسفي بر حقايق عيني استوار است نه مفاهيم ذهني. و به همين دليل، تفكر فلسفي از دانشهاي تجربي آغاز شده وبا دانشهاي تجربي پيش ميرود. اگرچه ابزار كار ما، همين مفاهيم انتزاعياند. بايد توجه داشت كه: 1. نه تنها مابعدالطبيعه، بلكه دانشهاي تجربي نيز همانند مسائل روزمرهي زندگي بر اتزاعيات و مفاهيم استوارند. 2. اين مفاهيم انتزاعي يك منبع بيشتر ندارند كه همان محسوسات و تجارب حسي است. 3. بنابراين، علوم طبيعي و دانشهاي تجربي و تفكر فلسفي به هر حال اعتبار خود را از استناد به حقايق عيني به دست ميآورند نه مفاهيم ذهني. 4. تفكر فلسفي فيزيك و متافيزيك را با هم بررسي ميكند، اگرچه از فيزيك آغاز ميكند. بنابراين، نه دانش تجربي ما را از تفكر فلسفي بينياز ميكند و نه الهيات يعني دانش مربوط به خدا، روح و مجردات، فلسفه را از فهم جهان مادي و محسوس بينياز ميكند. اكنون اين مطلب را كه اساس روش مورد نظر ما است، بيشتر توضيح ميدهيم: تفكر فلسفي با دانش تجربي آغاز مي گردد، اما با مفاهيم انتزاعي پيش مي رود. چنانكه دانش تجربي نيز از مفاهيم انتزاعي بينياز نيست. تكيه گاه تفكر فلسفي نيز مانند دانشهاي ديگر، طبيعت و حقايق عيني است. در تفكر فلسفي از شاهد به غايب پي ميبريم. چنانكه در دانش تجربي نيز چنين است. اجزاي ماده و نظام منظومهي شمسي با هيچ ابزاري مورد مشاهدهي ما واقع نمي شوند. واقعيتهاي ناديدني ديگر همانند امواج، انرژي، ميدانهاي نيرو، همگي بر پايهي شواهد و دلايل قابل مشاهدهي حسي نيستند، اما پذيرفته شدهاند و ذهن در مورد آنها، دچار خودكامگي نشده است. همين كار را در تفكر فلسفي نيز ميتوان انجام داد. بنابراين، در حوزهي تفكر فلسفي مسألهي مجهول زياد است، اما مسألهي جدليالطرفين بيمعناست. هر مسألهاي كه به واقعيت مربوط باشد، نميتوانند جدليالطرفين باشد زيرا دير يا زود، سندي از واقعيت، تكليف اين جدل را تعيين خواهد كرد. تركيب ماده از اجزاء، يا ازلي بودن جهان، شايد اكنون براي ما معلوم نباشند، اما معلوم شدني هستند. چنانكه امروزه تركيب جسم از اجزاء معلوم شده است، اگرچه ارسطو و پيروانش بيش از بيست قرن بر انكار آن پاي ميفشردند. تكليف ازلي بودن و نبودن جهان نيز معلوم خواهد شد. چنانكه ازلي نبودن منظومهي شمسي برخلاف ديدگاه فلاسفهي اسلام، اكنون روشن شده است. در پايان بحثم چند نكته را يادآور ميشوم: 1- فلسفهي اسلامي از همان آغاز به اين نكته كه بايد به واقعيت استناد كرده و از دانشهاي تجربي آغاز كرد، تأكيد داشت. براي نمونه نخستين فيلسوف مسلمان، كندي در قرن سوم هجري به اين نكته تأكيد ميكند كه بحثهاي فلسفي بايد «معنا محور» باشند. بنابراين، هر لفظ و عنوان كلي و جزئي بايد داراي معنا باشد، يعني مدلول و مصداق خارجي داشته باشد (كندي، رسائل، ص124 به بعد). و همين كندي ميگويد كه بايد تفكر فلسفي از محسوس آغاز شود وگرنه دچار وهم و گمان شده و به بيراهه خواهد رفت. و راه عناد و انكار بسته نخواهد شد (همان، ص186 به بعد). و اين دقيقاً همان سخن كانت است كه مابعدالطبيعه كاملاً به دور از تجربه را، ميدان خودكامگي ذهن ميداند. اين بسيار باعث افتخار است كه كندي قرنها پيش از متفكران جديد غرب هم مسألهي معنا و هم مسألهي خطر خودكامگي ذهن را، مطرح كرده است. و دريغا كه ما به دلايلي كه ذكر شد، فلسفه را از مسير اصلي آن دور ساخته¬ايم. ابنسينا و ابوالبركات بغدادي نيز در قرن پنجم و ششم به اين نكته كه تفكر فلسفي را بايد از دانشهاي تجربي آغاز كرد، تأكيد كردهاند. ابنسينا ميگويد: همهي دانشها در پيدايش فلسفه نقش دارند (شفا، الهيات، مقاله اول، فصل سوم). همين ابنسينا ميگويد: اگرچه دانش فلسفي بر همهي دانشها برتري دارد، اما نسبت به روند درك و فهم ما جايگاه فلسفه بعد از همهي دانشهاي ديگر است (همان). او همچنين ميگويد جايگاه فلسفه بعد از دانشهاي طبيعي و رياضي است. براي اينكه بسياري از مسلمات فلسفه، در دانش طبيعي تبيين ميگردند. مانند: كون، فساد، دگرگوني، مكان، زمان، وابستگي هر متحرك به محرك، انتهاي متحركها به محرك نخستين و غيره. و اما دانش رياضي نيز، شناخت نظام افلاك و فرشتگان و مراتب و درجات وجود را مورد بحث قرار ميدهد (همان). و اما ابوالبركات بغدادي ميگويد: آنچه در تكوين مقدم است در شناخت مؤخر است، و لذا دانش فلسفي از جهت كسب و تحصيل پس از دانشهاي جزئي قرار داشته و به وسيلهي آنها به دست ميآيد. ما دانش خود را از نزديكترين چيزها به حواس آغاز ميكنيم و به تدريج از حس فاصله ميگيريم. انسان تا از محسوسات آغاز نكند به فلسفه دست نمي يابد (المعتبر، الهيات، مقاله اول، فصل دوم). 2- دانشهاي تجربي چنين نيستند كه به قول مرحوم طباطبايي تا جايي پيش بروند، سپس سكوت كنند، (طباطبايي، اصول فلسفه، مقاله اول، نكته دو). نه! بلكه دانشهاي تجربي ضمن تحقيقات خودشان شواهدي به دست ما ميدهند كه ما را به باورهاي درست در حوزهي حقايق نامحسوس هدايت ميكنند. 3- چنانكه گفتيم در عمل نيز فلسفه در آغاز از تجربه جدا نبوده است. ارسطو محرك غيرمتحرك را بر اساس تجربه اثبات ميكند. عين عبارت او چنين است: «تجربه اين نتيجه را تأييد ميكند كه بايد چيزي وجود داشته باشد كه محرك باشد، بيآنكه خودش حركت كند و محرك بيحركت كه تجربه بر آن دلالت ميكند بايد موجودي ازلي و فعليت محض باشد (متافيزيك، كتاب12 از فصل 6 و7). ابن¬سينا نيز از اثبات نفس گرفته تا اثبات واجب، همه جا از حقايق تجربي بهره مي¬گيرد. 4- امكان هرگونه نقد، ارزيابي و تحول و تكامل و توسعه در تفكر فلسفي در گرو ارتباط اين تفكر با موجودات خارجي و حقايق عيني است. من اينها را در جاي ديگر به تفصيل مورد بحث قرار دادهام (از يقين تا يقين، فصل 7-9).
|