بهنام دوست درس21- عرفان رياضت دلبري و بيدلي اسرار ماست كار كار ماست چون او يار ماست نوبت كهنهفروشان درگذشت نوفروشانيم و اين بازار ماست عقل اگر سلطان اين اقليم شد همچو دزد آويخته بر دار ماست هرچه اول زهر بد، ترياق شد هرچه آن غم بد، كنون غمخوار ماست ترك خويش و ترك خويشان ميكنيم هرچه خويش ما، كنون اغيار ماست خودپرستي نامبارك حالتي ست كاندر او ايمان ما، انكار ماست مولوي، شمس رياضت در سير و سلوك در دو مرحله، و به دو معناي متفاوت مطرح ميگردد كه به خاطر اهميت موضوع، كمي به توضيح آنها ميپردازيم:
الف- در مرحلهي آغازين سلوك وبه معناي تكليفي آن رياضت در مراحل آغازين سلوك، حالت تكليفي دارد. يعني سالك برنامههاي رياضتي خود را بهصورت تكليف انجام مي دهد و تحمل سختيهاي رياضت، حالت تكليفي دارد. يعني انسان بر اساس ارادهي خود، اين سختيها را تحمل ميكند. سير و سلوك در مراحل آغازين، رنگ زهد و دينداري دارد. چنانكه زاهد و عابد، بهعنوان تكليف، كارهاي شرعي خود را انجام ميدهند، سالك نيز برنامههاي رياضت خود را بهصورت يك تكليف انجام ميدهد. يعني در انجام آن احساس زحمت و سختي ميكند. اين يك معناي رياضت است.
ب- رياضت به معناي حال و مقام عرفاني رياضت به اين معنا با رياضت بهمعناي نخست آن، كاملا فرق دارد. رياضت به اين معنا، پس از طي مراحلي از سلوك به دست ميآيد. يعني تا انسان مراحل مختلف سلوك از قبيل يقظه، توبه، انابه، تفكر و تذكر را با موفقيت پشتسر نگذارد، به سرمنزل رياضت گام نميگذارد. چنانكه گذشت، يكي از لوازم پيشرفت در مقام تذكر، كاستن از تعلقات مادي و دنيوي است. اساس و هدف رياضت از همان آغاز سلوك نيز، جز اين نبود كه انسان، از وابستگيهاي خود به زندگي مادي بكاهد. اما اين هدف در مراحل آغازين سلوك، حالت يك آرزو را داشت. برنامهي رياضتي سالك نيز، بهگونهاي مشق و تمرين بود تا به اين هدف دست يابد. اينك در مقام و منزل رياضت، كه هماكنون مورد بحث ماست، به اين هدف دست يافته است. يعني ديگر برنامهي رياضتي وي، حالت تكليف و تكلف ندارد. و تا حدودي بازتابي از يافتههاي اوست. يعني يافتههاي او در سير مقامات، او را حالتي دادهاند كه ديگر از برنامههاي رياضتي، احساس زحمت و سختي نميكند. در اين مرحله از سلوك، رياضت و مجاهدهي مجازي، به حقيقت تبديل ميگردد. اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيدهام اينبار من يكبارگي از عافيت ببريدهام دل را ز خود بركندهام، با چيز ديگر زندهام عقل ودل و انديشه را از بيخ و بن سوزيدهام من طرفه مرغم كز چمن با اشتهاي خويشتن بيدام و بيگيرندهاي اندر قفس خيزيدهام زيرا قفس با دوستان خوشتر زباغ و بوستان بهر رضاي يوسفان در چاه آراميدهام در زخم او زاري مكن، دعوي بيماري مكن صد جان شيرين دادهام تا اين بلا بخريدهام مولوي، شمس سالك، با پيشرفت در مقامات رياضت، از توجه به دنيا كاسته و هرچه بيشتر رو به معشوق حقيقي كرده، روزبهروز بر طاعت و فرمانبرداري خود ميافزايد و كارهايش را تا حدودي بهصورت بازتاب جلوههاي معشوق و شكر و سپاس عنايتهاي او انجام ميدهد. و انجام اين كارها، با شوق و علاقه همراه است نه با احساس زحمت و دردسر. پيامبر گرامي اسلام در اثر بر پاي ايستادن در نمازهاي شبانه، قدمهايش ورم كرد. وقتي به او گفتند: با اينكه خداوند به تو قول داده است كه گذشته و آيندهات را قلم عفو و مغفرت بكشد، چرا چنين به خود زحمت ميدهي؟ آن حضرت در پاسخ آنان گفت: آيا بندهي سپاسگزار اين خداي مهربان نباشم؟ آري! سالك در برابر عنايتها و مهربانيهاي معشوق همهي رنجها را آسان مييابد و به شكرانهي جلوههاي آن دلدار: منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز چه شكر گويمت اي كارساز بندهنواز نيازمند بلا، گو رخ از غبار مشوي كه كيمياي مرادست خاك كوي نياز ز مشكلات طريقت عنان متاب اي دل كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق بقول مفتي عشقش درست نيست نماز حافظ اكنون به برخي از نشانهها و يافتههاي اين مقام، ميپردازيم. چون اين مقام، از مقامات اصلي سلوك است، نشانههاي آن را كمي بيشتر توضيح ميدهيم. برخي از اين يافتهها و نشانهها عبارتند از: الف- غلبهي حال. در اين مقام، سالك بيشتر اوقات، كمابيش در غلبهي حال است. يعني آنچه او را اداره ميكند، حوزهي خودآگاهي او نيست، بلكه تاثيرات حال و مقام اوست. بهگونهاي كه تلاش سالك به بقاي علم و آگاهي، و رفتار به اقتضاي عقل و انديشه، چنان سخت و دشوار ميگردد كه خود اين تلاش نوعي رياضت بهشمار ميرود. هست عاقل هر زماني در غم پيدا شدن هست عاشق هر زماني بيخود و شيدا شدن عاقلان از غرقه گشتن بر گريز و بر حذر عاشقان را كار و پيشه غرقهي دريا شدن عاقلان را راحت از راحت رسانيدن بود عاشقان را ننگ باشد بند راحتها شدن عشق بوي مشك دارد زان سبب رسوا بود مشك را كي چاره باشد از چنين رسوا شدن مولوي، شمس كسي كه در غلبه حال باشد در پناه باطن خويش بوده و از خطر وسوسه ها ي شيطاني در امان خواهد بود .زيرا باغلبه ي حال هواي نفس و خود خواهي سالك مغلوب گشته و دل و درون سالك از دسترس وسوسه دور مي گردد. ب- تجربهي عبور از كثرت اسما و صفات و استشمام عطر وحدت و احديت معشوق حقيقي. در اين مرحله، سالك در تجربهي عرفاني خود از مقام كثرت گذشته، و يگانگي و يكتايي معشوق را به گونهاي با شهود تجربه ميكند. در اين تجربه، خودي و خودآگاهي سالك نيز، فنا را تجربه ميكند و سراپاي وجود سالك، غرق در بيقراري ميگردد و بر شوق سلوك او ميافزايد. معشوق را جويان شود، دكان او ويران شود بر رو و سر، پويان شود چون آب اندر جوي او بس سينهها را خست او، بس خوابها را بست او بستست دست جاودان آن غمزهي جادوي او او هست از صورت بري، كارش همه صورتگري اي دل، زصورت نگذري، زيرا نهاي يك توي او من دست و پا انداختم وز جستوجو پرداختم اي مرده جستوجوي من در پيش جستوجوي او مولوي، شمس ج- ذوق فنا. سرچشمهي همهي معارف شهودي و باطني، مقام ولايت است. از ولايت عام تا بالاترين درجات ولايت خاص، هر مقام و مرتبهاي از ولايت، به نسبت خود با همان درجه از فنا همراه است. يعني اتصال به مقام ولايت، جز با فنا امكان ندارد. خودي و خودآگاهي، بزرگترين سد و مانع اتصال به ولايت است. سالك با چشيدن لذت فنا، شيفتهي آن ميگردد. مرغ دل پران مبا جز در هواي بيخودي شمع جان تابان مبا جز در سراي بيخودي آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد تا بيفتد بر همه سايهي هماي بيخودي گر هزاران دولت و نعمت ببيند عاشقي نايد اندر چشم او، الا بلاي بيخودي بنگر اندر من، كه خود را در بلا افكندهام از حلاوتها كه ديدم در فناي بيخودي جان و صد جان خود چه باشد گر كسي قربان كند در هواي بيخودي و از براي بيخودي؟ مولوي، شمس سالك، به نسبت تجربهاش از فنا و اتصالش به مقام ولايت، با حقايق باطني آشنا ميگردد. اينكه ميگويند: زبان عارفان، زبان اشاره است. يعني همينكه در عالم سير و سلوك از تجربهها و حقايق اين عالم نميتوان چيزي به ديگران گفت. هر كسي بايد خود، پا در اين ميدان نهاده و شخصا با اين حقايق و تجربهها روبهرو گردد. و اينك سالك، در مقام رياضت، بهتدريج با اين حقايق روبهرو ميگردد. تجربههاي چنين كسي را جز راهنماي او و كسانيكه اين تجربهها را دارند، درنمييابند. زيرا اين تجربهها به زبان درنميآيند. پس تنها كسانيكه بدون ميانجيگري زبان، ميتوانند از حال همديگر آگاه گردند، از حالات سالك آگاهي مييابند. آري! راز عاشقان، زبان را بر نميتابد و هر گوشي تاب شنيدن آن را ندارد. من با تو حديث بيزبان گويم وز جملهي حاضران نهان گويم جز گوش تو نشنود حديث من هرچند ميان مردمان گويم در خواب سخن، نه بيزبان گويند در بيداري من آنچنان گويم جز در بن چاه ميننالم من اسرار غم تو بيمكان گويم مولوي د- اهتزاز و شادماني ناشناخته و وصفناپذير دروني. اهتزاز احساس ويژهايست كه در منزل رياضت، پديدار ميگردد. توصيف اين حالت امكان ندارد. آنچه ميتوان گفت اين است كه اهتزاز حالتيست مركب از شوق، بيقراري، نگراني و اميد. اين اهتزاز است كه در تعاليم عرفاني پاي سماع را به ميان آورده است. سماع خود، دو جنبه دارد: از طرفي نتيجهي اين اهتزاز است، از طرف ديگر، وسيلهي كشف اسرار بيشتر ميباشد. از عرفاي ما، آنان كه به سماع ميپردازند، نه تنها داشتن حالت اهتزاز را شرط درستي سماع مي دانند، بلكه بايد كسان ديگر هم كه در اين سماع شركت دارند، حال مشابهي داشته باشند. وگرنه سماع لغو و بيتاثير خواهد بود. سماع آرام جان زندگان است كسي داند كه او را جان جان است سماع آنجا بكن كان جا عروسيست نه در ماتم، كه آن جاي فغان است كسي كو جوهر خود را نديدهست كسي كان ماه از چشمش نهان است چنين كس را سماع و دف چه بايد؟ كسي از بهر وصل دلستان است مولوي، شمس چنانكه گفتيم سماع خود وسيلهايست براي كشف راز: مغنّي، بساز آن نو آيين سرود بگو با حريفان به آواز رود كه از آسمان مژدهي نصرت است مرا بر عدو عاقبت فرصت است رهي زن كه صوفي به حالت رود به مستيّ وصلش حوالت رود به مستي توان در اسرار سفت كه در بيخودي راز نتوان نهفت حافظ
در سماع كشف راز و دست يافتن به تجربه عرفاني به دو صورت اتفاق مي افتد: يكي آنكه شخص سالك در غلبه حال خويش و در اثر شدت اهتزاز از خود بي خود شده و مراحلي از فنا را تجربه كرده و به كشف و شهودي دست مي يابد. ديگر آنكه از بازتاب باطن سالكان ديگري كه بشدت در اهتزازند باطنش صفاي بيشتر يافته و بازتابي از تجربه هاي ديگران را در باطن خود مي يابد.
ادامه بحث در درس بعدي...
|