پيش گفتار
راهي ست راه عشق، كه هيچش كناره نيست آنجا جز آنكه جان بسپارند، چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي، خوش دمي بود در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
او را به چشم پاك توان ديد، چون هلال هر ديده جاي جلوه ي آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقه ي رندي، كه اين نشان چون راه گنج، بر همه كس آشكاره نيست!
(حافظ)
سالها پيش كتابي در عرفان نظري نگاشتم كه با همين نام در دسترس علاقه مندان قرار گرفت. اين كتاب در آموزش عرفان نظري است. درباره ي عرفان عملي، چيزي ننوشته بودم، جز كتابي كه به سفارش يك مركز نوشتم و در سال 1383 منتشر شد. اين كتاب قرار بود كتاب درسي دانشگاه ها باشد، اما يكي دو سال بعد به دلايلي آن را كنار گذاشتند. مدتها در انديشه ي آن بودم كه با سليقه ي خود چيزي در اين باره بنويسم، اما در اين كار امروز و فردا مي كردم.
در اين ميان با كسي آشنا شدم كه به عرفان علاقه مند بود (مهندس مرتضي جورابچي). به ايشان انس گرفتم. همين دوستي و رفت و آمد زمينه را براي نوشتن اين كتاب فراهم آورد. از حدود دو سال پيش نگارش اين كتاب را به صورت درسهاي جداگانه آغاز كردم. روزهاي دوشنبه يا جمعه در منزل اين دوست نوشته ها را بازخواني مي كرديم. تابستان 1388 تصميم گرفتم كه اين كار را به ياري خدا به پايان برم. درسهاي اين كتاب با ياد عارف گمنامي معروف به كربلائي (رحمت اله ، قربانعلي) كه دوستم جورابچي مدتها با او بوده است، همراه بود. نكته هايي از ايشان در اين كتاب به طور متفرقه نقل شده است. به هر حال، من اين نوشته را حاصل همراهي اين دوست و همت آن درويش ناشناخته مي دانم. البته ناشناختگي براي عارفان راستين يك امر كاملاً معمولي است. چنان كه تجربه ها و حقايق عرفاني از اسرارند، وجود واصلان و كاملان نيز از اسرار است. مرحوم كربلائي خود، بارها مي گفته است كه: مردان خدا هر چه رسيده تر اند مخفي تر اند! آري! چنان كه حقيقت ناب از دسترس همگان به دور است، مردان به حقيقت رسيده نيز در دسترس همگان نخواهند بود. اينان بايد پنهان بمانند، خواه در حجاب بدنامي، يا در پناه گمنامي و يا در پوششي از جنون.
آن يكي مي گفت: خواهم عاقلي مشورت آرم بدو در مشكلي
آن يكي گفتش كه: اندر شهر ما نيست عاقل، غير آن مجنون نما!
بر نئي گشته سواره نك فلان مي دواند در ميان كودكان!
گوي مي بازد به روزان و شبان در جهان، گنج نهان جان جهان!
صاحب راي است و آتش پاره اي آسمان قدر است و اختر باره اي
فرّ او كروبيان را جان شدست او در اين ديوانگي، پنهان شدست
گر تو را باز است آن ديده ي يقين زير هر سنگي، يكي سرهنگ بين!
پيش آن چشمي كه باز و رهبر است هر كليمي را گليمي در بر است!
(مولوي، مثنوي)
من كربلائي را نديده بودم، از دوستم خواستم مختصري از او بگويد و او چنين گفت:
كربلائي از يك خانواده ي متمول يكي از روستاهاي گيلان بود كه از جواني به اقتضاي استعداد و اهليت، با شور و شوق تمام، به دنبال سير و سلوك رفته بود. او با مرگ پدر دارائي اش را به ارث برد. اما همه ي آن را به اين و آن بخشيد و غرق در عوالم سير و سلوك شد. وي در جستجوي مردان خدا، سالها آواره ي شهر و ديار بود. كربلائي مي گفت كه در دوران آوارگي، كه از روستايي به روستاي ديگر مي رفتم، پيرمرد عصا به دستي را ديدم كه بار سنگيني داشت. طبق معمول با اصرار بار او را از دستش گرفتم و از همراهان جوانم عقب ماندم كه با اين پير همراه باشم. اين پيرمرد پس از احوالپرسي گفت: تو اين روزها ختم ياسين مي كني. هرگاه كه به آيه ي «سلام قولاً من ربّ رحيم» برسي، توفق كن و در آنجا حاجتت را بخواه. گفتم: چه حاجتي؟ گفت: تو به دنبال كتابي هستي كه چيزي درك كني، به زودي مي رسي. گفتم: تو كه هستي كه اينها را مي داني؟ گفت: فكر نمي كني كه او در لباس همچو مني باشد؟ سپس با اصرار بارش را از من گرفت و به من گفت: برو كه به دوستانت برسي! من بي اختيار رفتم و به دوستانم رسيدم، ديري نكشيد كه پشيمان شدم و به سوي آن پيرمرد برگشتم، اما پيدايش نكردم. او بارها افسوس مي خورد كه چرا اينهمه به دنبال كتاب بودم؟ بايد از خود مردان الهي بهره مي گرفتم.
كربلائي از سال 1368 به زادگاهش بازگشته و در خانه ي پدري ساكن شد. زلزله ي شمال اين خانه را خراب كرد. مدتي در چادر زندگي مي كرد، تا آنكه با كمك دوستان، در خانه ي كوچكي ساكن شد. در اين خانه به روي كساني كه به ديدارش مي رفتند، باز بود. بيشتر اوقاتش را با سكوت مي گذرانيد و با همه كس وارد گفتگو نمي شد. سرانجام در سال 1383 دار فاني را بدرود گفت، كه خدايش بيامرزاد.
اين نوشته در دو بخش تنظيم شده است:
بخش اول كلياتي درباره ي عرفان عملي و نقش و جايگاه انسان است.
بخش دوم مقامات و منازل سلوك را در بر دارد كه با سليقهي حقير تنظيم شده است. نكتههاي اساسي ديدگاه خود را دربارهي عرفان عملي در پايان بخش اول خواهم آورد، انشاءالله.
به هر حال اين مجموعه با اين انگيزه پيشكش ميگردد كه:
- اگر درسي از بزرگان آموخته باشم، از ياد نبرم و به ديگران انتقال دهم.
- اگر به نكتهاي رسيده باشم، به زير خاكش نبرم.
يكي كرد در خاك گنجي نهان بدو گفت كار آگهي كاي فلان
به صد سعيش از خاك كردند دور تو بازش به خاك اندر آري به زور
اگر هوشمندي و دانشوري نبايد كه بگذاري و بگذري
جهان بهر ما گر چه آراستند ز ما و تو چيز دگر خواستند!
(بسمل شيرازي)
با التماس دعا، خاك پاي اهل دل؛ سيد يحيي يثربي
12/7/1388 برابر 15 شوال 1430 تهران
?
بخش اول
كليات
?
فصل اول
هدف سلوك
وتزعم انت جرم صغير
و فيك انطويالعالم الاكبر
«علي(ع)»
هدف عرفان عملي يعني سلوك و مجاهده، چيزي جز اين نيست كه «كمالات بالقوّه انسان به فعليت برسد». انسان با فعليّت بخشيدن به امكانات وجودي خود، به تدريج چنان گسترش مييابد كه همه كائنات در مقايسه با گنجايي درونش به منزله انگشتري باشند در يك بيابان فراخ! و حضرت حق كه در كون و مكان نميگنجد، در دل و درون چنين انساني ميگنجد! اين فعليّت همان ولايت خاصه است. بنابراين هدف عرفان عملي و سير و سلوك، همين است كه انسان، كمال شايسته خود را به دست آورده، «انسان كامل» گردد.
انسان كامل، مظهر اتمّ حضرت حق در كائنات بوده و خليفه او در جهان هستي و امانتدار خزاين فيض او خواهد بود. گرچه نميخواهيم وارد بحثهاي نظري شويم، امّا از توضيح مختصري درباره «انسان كامل» و مقام ولايت و خلافت ناگزيريم. وگرنه درباره هدف عرفان و سلوك چيزي نميتوان گفت. براي روشن شدن موضوع انسان كامل و مقام خلافت الهي، توجه به مباني زير لازم است:
1 ـ هستيشناسي عرفا
الف ـ بود و نبود
از ديدگاه عرفاي اسلام، هستي يك حقيقت بسيط و اصيل است كه در وحدت ناب و صرافت محض خود، با هيچگونه كثرت، همراه نيست. اين حقيقت اصيل واجب بالذّات بوده و به چيزي نيازمند نيست. اصولا جز آن حقيقت يگانه، چيز ديگري از هستي واقعي برخوردار نبوده، بلكه هر چه جز آن حقيقت يگانه است، چيزي جز نمود ناشي از وهم و خيال نيست! قوام و پايداري اين نمودها، با آن حقيقت واحد است كه در اين نمودها، جلوه كرده است.
امّا اين حقيقت واحد، ذاتآ فيّاض و موّاج است. و اين نمودهاي گوناگون، جز رفت و برگشت آن فيض و موج نميباشند . اين نمودها يكسره وهم و خيالاند و هميشه در نيستي بوده و جز آن
حقيقت يگانه چيزي هستي واقعي ندارد . همه پديدههاي جهان كه در ادراك ضعيف ما پديدارند، جز وهم و خيال نيستند.
ب ـ درجات و مراتب نمودها
امواج آن حقيقت يكتا، بصورت اين نمودها، از نقطه وحدت ازلي تنزّل يافته، نيمدايرهاي از جريان فيض معشوق ازل را ترسيم ميكند. در اين «قوس نزولي» آن حقيقت يگانه در حجاب نمودهايي از هويتهاي مجرّد و مادي جلوه ميكند. اين تجلّي و ظهور كه از نقطه ي وحدت حق آغاز گشته است، در پايينترين حدّ اين نمودها، يعني در جهان خاكي (مُلك) پايان ميپذيرد. در اين تنزّل (قوس نزولي)، جلوههاي آن حقيقت، در هر مرتبهاي قيد و حدّ بيشتر پذيرفته، در حجاب تعيّنات قرار ميگيرد.
سپس اين موج جلوهها، از نقطه ي پايان، به سوي آغاز باز ميگردد. در اين بازگشت نيمدايره ديگري از مراتب و درجات هستي شكل ميگيرد (قوس صعودي) كه پايان آن همان نقطه ي آغاز قوس نزولي خواهد بود. حركت در اين دايره، ناشي از يك ميل ذاتي در حقيقت هستي است. بنابراين اساس همه اين حركتها و رفت و برگشتها، عشق و محبّت است. ولذا اين حركت را «حركتِ حبّي» مينامند .
ج ـ نو ز كجا ميرسد؟ كهنه كجا ميرود؟
در اين دايره همه درجات و مراتب، مظاهر و جلوههاي آن حقيقت يگانهاند. حقيقت همه ي حقايق، آن لطيفه ربّاني است كه اين هويّتها و تعيّنها، از جهتي آينه ظهور او و از جهت ديگر حجاب چهره ي اويند. او تنها آفتاب نهان، در دل ذرّه ذرّه ي كائنات است. اين نكته باريك همان معمّاي پايانناپذيري است كه در يك از بيت حافظ، چنين مطرح شده است:
هر شبنمي دراين ره، صد بحر آتشين است دردا كه اين «معمّا» شرح و بيان ندارد!
بنابراين حقيقت انسان نيز، نه جسم و تركيبات جسماني اوست، چنانكه ماديّون ميپندارند، و نه روح و نفس ناطقه او، چنانكه فلاسفه مشّاء باور دارند، بلكه حقيقت انسان نيز همان لطيفه ربّاني است.
در اين نزول و صعود، در همه عوالم (اعيان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان، اوست كه در ظهور و بطون است. نو از او بوده و كهنه به او بازميگردد. او اوّل و آخر و ظاهر و باطن همه است.
2ـ جايگاه انسان
در دايره هستي، انسان جايگاه ويژه دارد. در يك كلام، اين دايره، از انسان و با انسان آغاز شده و نيز با انسان، به انسان بازميگردد! انسان براساس «ولايت» خود، اساس و سرچشمه فيض، در قوس نزولي تجليّات حضرت حق بوده، در قوس صعودي نيز به عنوان خلافت الهي سرچشمه ي همه خيرات و بركات ميباشد.
انسان تنها موجودي است كه در هيچ حدّي محدود نبوده و تا بينهايت گسترشپذير است. با قبض و بسط وجودي انسان قوس نزولي و صعود ي وجود سامان مييابد.
تنها در وجود انسان اين امكان هست كه ماديّت و تجرد، فيزيك و متافيزيك، حدوث و قدم، خلق و حق، به يكديگر پيوند يابد. همه ي پديدهها در محدوده ي تعيّن خود گرفتارند. تنها انسان ميتواند هر قالبي را شكسته و از هر تعينّي گذشته و به مقامي كه در وهم كسي نميآيد ترقّي كند. بنابراين توجّه به نكات زير در رابطه با جايگاه انسان در كائنات ضرورت دارد:
الف ـ چنانكه گفتيم تنها مسير صعود كائنات حوزه ي وجودي انسان است كه «كون جامع» است.
ب ـ در تحوّلات انسان، بطور مستمّر حدود و تعيّنات فداي يكديگر شده، فناي هر يك زمينهساز پيدايش و بقاي حد و تعيّن بعدي ميگردد. فنا در عالم سلوك يك جريان عيني است كه بوسيله ي آن سير تكاملي وجود تحقق مييابد.
شكستن هر حدّي و رهائي از هر تعيّن و قيدي، عينآ دستيابي و نيل به حدّ بالاتر و رسيدن به اطلاق و كليّت نسبي است. براي اينكه سير صعودي حبّي، يك حركت افقي از نوع كون و فساد و تغيير عوارض نيست، بلكه تحوّلي در جوهر، حركتي عمودي، عروج و تكامل است.
فنا، بازگشت است به خويشتن اصلي خويش، به موطن، به نيستان، به حقيقت و هستي، و بريدن و جدا شدن است از بيگانگيها، غربت، توهّم، پندار و نمود!
ج ـ اين شكست متوالي حدود و قيود، در جهت قوس صعودي، به دو قسم انجام ميپذيرد:
ـ عطائي ناشي از محبوبيّت و مجذوبيّت.
ـ كسبي ناشي از مُحبيّت و سلوك.
چرخه عناصر و پيدايش گياهان و حيوانات، و انتظام و رشد آنها، همه براساس نظام هستي و به اصطلاح برمبناي «هدايت تكويني» انجام ميگيرد. همه براساس اين نظام و اين هدايت، خارج از اراده و دخل و تصرّف خودشان پديد ميآيند و رشد ميكنند. انسان نيز همانند آنها بر اين اساس پديد آمده و رشد ميكند. امّا در انسان، قسمتي از رشد و تكامل، براساس تلاش و كوشش و برمبناي «هدايت تشريعي» انجام ميپذيرد. يعني تنها انسان است كه قسمتي از كمالات خود را در اثر آگاهي و اراده و تلاش خود به دست ميآورد. بنابراين يگانه موجودي كه بار آگاهي و اراده و تكليف را بردوش دارد، انسان است. انسان، از ميان همه پديدهها، پديدهاي است آگاه و مكلّف و مسئول كه بايد تشخيص دهد و انتخاب كند و به تلاش و كوشش بپردازد.
البتّه در ميان انسانها نيز كساني هستند كه همه كمالات خود را براساس عطا و موهبت به دست ميآورند. عرفا به اينان «محبوبان» و «مجذوبان» مي گويند. اينان همه ي مدارج كمال را بدون دخالت اراده و تلاش خود طيّ ميكنند.
امّا همه انسانها چنين نيستند، بيشتر مردم تنها تا مرحلهاي از مراحل كمال را با عنايت و موهبت مي پيمايند، اما در تكميل خود و ترقّي به مدارج برتر نيازمند تلاش و كوششاند. اينان باصطلاح عرفا «محبّان» و «سالكان» اند.
در اين گروه نيز درجات عطا و موهبت متفاوت است. همين تفاوتها منشأ شايستگيهاي مختلف و متفاوت انسانها مي باشند.
وجود انسان پل پيوند تمام عوالم و درجات هستي است. انسان بستر و موضع حركتي است از قوه ي بينهايت تا فعليت نامتناهي. انسان از ضعيفترين مرحله ي جماد، تا عاليترين مقام، يعني فنا در حق و بقا با حق پيش ميرود.
د ـ اساس و منشأ همه آثار و افعال پديدهها، وجود است. زيرا جز حقيقت هستي، چيزي اصيل و واقعي نبوده، تمامي هويّتها و تعيّنها اعتباري، وهمي و خيالياند. با توجه به اين اصل از آن جا كه وجود داراي مراتب و درجات است ، آثار وجود هم در مراتب و درجات مختلف فرق خواهد كرد. لذا در درجات مختلف وجود، نه تنها آثار و افعال فرق دارند، هدفها و معشوقها نيز متفاوتند . بر اين اساس، انسان كه ميتواند در درجات مختلف هستي سير تكاملي داشته باشد، اين سير تكامل شامل آثار، اوصاف و تواناييهاي وي نيز خواهد شد.
3 ـ ولايت و خلافت
ولايت چنان كه گذشت، عبارت است از درجه ي تعالي انسان، در جهت نزديك شدن به حق و حقيقت هستي. ولايت نيز مانند حقيقت وجود، داراي مراتب و خود به ولايت مطلقه، مقيّده، عامّه و خاصّه تقسيم ميشود.
ولايت از آن جهت كه صفتي از صفات الهي است، مطلق و به اعتبار تعيّنات حاصل از استناد به انبيا و اوليا، مقيّد ميباشد. هر مطلق ساري در مقيّد بوده و مقوّم آنست، چنان كه هر مقيدي با مطلق خود قوام يافته و ظهور و تجلّي و تنزل آن مطلق ميباشد.
مسأله خلافت الهي در جهان هستي، برمبناي همين ولايت توجيه ميگردد. آن حقيقتي كه بالاترين درجه ولايت را داشته باشد خليفه حق در ميان خلق است و چون تنها مسير صعود حقيقت جامع انساني است، طبعآ خليفه يك انسان خواهد بود. از لحاظ ديگر ولايت بر دو قسم است: يكي ولايت عطائي كه محصول عنايت و جذبه حق است و نيازمند مجاهده و سلوك نيست. ديگري ولايت كسبي كه با مجاهده و سلوك به دست ميآيد. اوّلي به محبوبان و دوّمي به محبّان تعلّق دارد. تنها محبوبان اند كه با ولايت عطائي به مقام خلافت الهي ميرسند.
ضرورت ولايت و خلافت
اما در پاسخ به اين پرسش كه: خلافت در كائنات چه ضرورتي دارد؟ بايد گفت كه عرفا ي مسلمان، براي توجيه اين ضرورت، براساس مباني خود، دلايلي دارند كه به مواردي از آنها اشاره ميكنيم:
الف ـ خلافت الهي
از آنجا كه اقتضاي ذات ازلي و صفات و اسماء الهي، آن بود كه الوهيت بسط يافته و سايه ربوبيت بر سر همگان گسترده شود، اين كار بدون ظهور كائنات و تسخير و تدبير آنان امكان نداشت. با ظهور كائنات، ربوبيت نيز مانند همه اسماء و صفات الهي در مراتب هستي، جاري و ساري شد. وجود خليفه، به عنوان حلقه ي اتصال كائنات به آن ذات قديم، ضرورت دارد.
ب ـ مظهريت اسم جامع «اللّه»
ذات حضرت حق بينياز از جهان و كائنات است؛ اما به اقتضاي حركت حبّي و ميل جمال حضرت حق به جلوه، اسماء و صفات نامتناهي حضرت حق، چنين اقتضا كردند كه مظاهري داشته باشند همين اقتضا باعث پيدايش و ظهور كائنات شد.
بايد توجه داشت كه اسماء الهي نسبت به يكديگر درجاتي دارند، مثلا همه اسماء و صفات در حيطه هفت اسم اصلي (حيّ، عالم، مريد، قادر، سميع، بصير، متكلم) هستند. اين هفت اسم هم در حيطه چهار اسمند كه از آنها به عنوان اسماء مادر (امّهات اسماء) نام ميبرند. اين چهار اسم عبارتند از: اول، آخر، ظاهر و باطن. اين چهار اسم در حيطه دو اسم جامع ديگرند يعني رحمان و اللّه. از اين دو اسم نيز رحمان، در حيطه اسم جامع اللّه است.
از آنجا كه اسم «اللّه» جامع جميع اسماء الهي و محيط به همه آنهاست، بايد مظهري كلّي و جامع داشته باشد كه آن مظهر خليفه خداوند بوده و به همه كائنات احاطه و حاكميت داشته باشد.
ج ـ حاكميت و تعديل
چنانكه عرفا در بحث از اسماء و صفات آوردهاند ، در اسماء و صفات الهي، از طرفي نوعي
سلسله مراتب و احاطه و حاكميت وجود دارد. از طرف ديگر نوعي تضاد و مخالفت نيز، در آنها جريان دارد؛ مانند تقابل و تضاد صفات جمال با صفات جلال. مثلا آنچه از صفت رحيم و رحمان برميآيد جز لطف و رحمت نيست. چنانكه صفت قهّار و جبّار نيز طبعآ منشأ قهراند. براي روشنتر شدن مطلب ميتوان دو صفت مميت و محيي را در نظر گرفت كه اقتضاي محيي، حيات است و نشاط، در صورتي كه اقتضاي اسم مميت، مرگ و فنا است. از طريق ديگر لازمه ظهور حكم هر اسمي استتار و بطون حكم اسم ديگر است. هر اسمي از اسماء حق، براساس ظهور حكمش براي خود دولتي دارد. اين دولت با غلبه و ظهور اسم ديگر از صحنه پنهان ميگردد.
بنابراين تضاد در عالم اسماء و صفات به مظاهر علمي و عيني آنها هم سرايت خواهد كرد. لذا سراسر هستي از عالم اسماء و صفات گرفته، تا جهان محسوس و مادّي همه درگير تضاد و تخاصم خواهند بود.
به دليل همين تضاد و تخاصم، نظام هستي به يك حاكم عادل نياز خواهد داشت، تا بر اين حقايق متضاد حكومت كرده و نظام عدل را در ميان آنها برقرار سازد و اين حاكم، همان مظهر اسماللّه يعني خليفه است.
4ـ اوصاف ولي و خليفه حق
تو، يكي تو نيستي اي خوش رفيق!
بلكه گردوني و درياي عميق!
آن «تو»يِ زفتت كه آن نهصد تو است
قُلزم است و غرقهگاه صد تو است
چنان كه گفتيم، هدف نهايي سير و سلوك، ترقّي انسان به مقام برتري در قلمرو ولايت است. چون در سير تكاملي سلوك، هر درجهاي از كمال وجودي، آثار و توانمنديهاي مناسب خود را دارد؛ هرگاه انسان به درجه وجودي غيرعادي و برتر از حدّ متعارف ترقّي يابد، خاصيّت و آثار خارقالعادهاي خواهد داشت كه در عرف مردم آن را «كرامت» مينامند. بنابراين هرگاه انسان به مقام ولايت برسد معرفت و آگاهي او به مرز وحي و الهام رسيده، و توانمنديهايش نيز در حد معجزه و كرامت بوده، اخلاق و رفتارش نيز به قلمرو «خلق عظيم» و عصمت ميپيوندد. همه اين برتريها يك منشأ دارند كه همان درجه برتر هستي است. و چون ولي و خليفه الهي در رأس هرم كائنات قرار دارد آگاهي، توانمندي و رفتارش نيز در اوج خواهد بود.
?
فصل دوم
رياضت
1- معنا ي رياضت
اين واژه در زبان عربي يعني تلاش انسان براي تربيت و اهلي كردن اسب. بشر با تلاش و كوشش توانسته است كه اسب وحشي، يا كرّه اسب اهلي را، تربيت كرده، و آن را به دلخواه خود، به كار گيرد. قواي حيواني انسان نيز كه اساس پاي بندي او به حيات حيواني و عالم خاك است، اگر تربيت نشوند و فرمانبر نگردند، انسان را از پرداختن به تدارك مقدمات حيات روحي و معراج معنوي باز ميدارند.
عرفان عملي و سلوك بر اصول زير استوار است:
الف ـ انسان ميتواند، تا بينهايت ترقي كرده و به مقام «انسان كامل» كه موجودي است «خداگونه» نايل آيد.
ب ـ اين ترقي و پيشرفت، جنبه تكويني دارد و غير از پيشرفت و تعالي انسان در قلمرو علوم نظري است.
ج ـ اين تعالي وجودي و تكويني، تنها در اثر فرمانبرداري از حق و فاصلهگرفتن از هواهاي نفساني و لذتهاي حيواني امكان دارد.
بنابراين، رياضت، كوششي است در جهت بريدن از حيات حيواني و پيوستن به حيات طيّبه روحاني.
براي اين بريدن و پيوستن و كاهش و افزايش، انسان بايد بر آن كوشد تا هر چه بيشتر تحت فرمان حق، قرار گيرد. امر و فرمان معشوق رشته استواري است كه عاشق را با او ارتباط ميدهد. شريعت همين رشته استوار است كه با اجراي هر فرماني از فرمانهاي آن، يك رشته ارتباطي ميان بنده و خدا پديد ميآيد.
رياضت تلاش انسان در جهت ايجاد اين رشته ي استوار ارتباط است. به عبارت ديگر، رياضت تلاشي است در جهت بريدن از هواي نفس و شيطان و پيوستن به ساكنان حرم قدس محبوب، با تسليم نفس اماره به نفس لوامه و فداكردن جسم به جان و جان به جانان. مولاي موحدان و اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميفرمايند: «به شب زندهداري و روزهداري پرداخته، از جسم خود كاسته، فداي جانتان كنيد.»
2ـ شرايط و آداب رياضت
رياضت به طور كلي، برابر است با تحمل سختي و مشقت. سالك راه عرفان، بايد تن به سختي داده، از خور و خواب خود كاسته، همه رفتار و گفتارش به حد ضرورت محدود شده و در چهارچوب فرمان شريعت باشد. بزرگان و مشايخ طريقت، براي رياضت مطلوب و مشروع، شرايط متعددي ذكر كردهاند كه به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم:
الف ـ پاي بندي به شريعت
مولاي ما علي(ع)، به فرزند خود امام حسن(ع) چنين سفارش ميكند:
«پسرم! هيچكس در آگاهانيدن مردم از معارف الهي، به پايه پيامبراسلام(ص) نميرسد. به رهبري او گردن نهاده، با هدايت او به سوي رستگاري گام بردار. »
ب ـ هوشياري
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست!
هشدار! و گوش دل به پيام سروش كن!
در سراسر سلوك، حتي در مقامات و منازل بالا، هميشه خطر و انحراف در كمين سالك است. اين هشداري است كه همه بزرگان، با تاكيد مطرح كردهاند. براي روشن شدن مطلب تنها يك نكته را، براي نمونه يادآور ميشوم. و آن اينكه سالك، با هزاران رنج و تلاش خود را به مقام «فنا» ميرساند. رسيدن سالك به اين مقام، كاميابي بزرگ است و اين درجه، يك درجه و مقام بلند است. با اين وصف، باز هم سالك در خطر انحراف و بازگشت به طبيعت بوده و در معرض زندقه و الحاد است!
اين هوشياري و مراقبت، با عنايت الهي و حمايت ارواح طيبه اوليا و ارشاد پيران، سالك را از خطرها دور نگه ميدارد. در اينجا توجه به دو نكته ضرورت دارد:
1 ـ تجارب عرفاني با وسايل مادي، به صورت حالت طبيعي، ايجاد نميشوند.
جاي ترديد نيست كه به مقامات عرفاني، جز با اعمال شرعي و مجاهدتهاي معنوي نميتوان دست يافت. اگر كسي فكر كند كه با مواد مخدر و بنگ و حشيش، يا قرصهاي روان گردان و غيره، ميتوان در خود حالت عرفاني ايجاد كرد سخت در اشتباه خواهد بود. براي اينكه عرفان تلاشي است در جهت تكامل معرفت و دست يافتن به معرفتي برتر از معرفتهاي حسي و عقلي؛ در حالي كه مواد مخدر، حس و عقل عادي انسان را نيز تخريب مي كنند.
2 ـ پرهيز از غرور و ادعا
رياضت، در هر شرايط، آثار و لوازمي دارد كه همه ي آنها داراي ارزش و اعتبار نيستند. بسا كه سالك با مشاهده برخي از اين آثار و لوازم، بازيچه هواي نفس شده، زمام كار را به دست وهم و خيال سپرده، چنين پندارد كه به آنچه ميخواست رسيده است! غافل از اينكه در عالم سير و سلوك، همه كساني كه به رياضت ميپردازند، به چيزهايي ميرسند. عرفا اقرار ميكنند كه رسيدن به كشف صوري، قدرت تصرف در طبيعت و اطلاع از حالات پنهان مردم و امثال اينها، از آثار و لوازم رياضتاند. براي رسيدن به اينگونه نتايج و آثار، حتي ايمان به خدا و پيامبر هم لازم نيست! اما سالك نبايد به اينگونه آثار دل خوش كند. براي اينكه اين گونه آثار به مراحل اوليه ي سلوك مربوط بوده و از نتايج سطحي و ابتدايي رياضت به شمار ميروند و از هدفهاي جدي سير و سلوك نيستند.
3ـ برنامه رياضت
چنانكه گفتيم، اساس رياضت، تحمل زحمت در جهت فرمانبرداري از حق است. بنابراين، ميتوان با كاستن از نيازهاي روزانه و طبيعي و افزودن بر اعمال معنوي و روحي، براي خود برنامه ي رياضت ترتيب داد. مثلا اگر كسي تصميم بگيرد كه رياضت كشيده و دست به سير و سلوك بزند، ميتواند از طرفي واجبات شرعي را به جاي آورده، از محرمات پرهيز كرده و در حدّ توان مواظب مستحبات و مكروهات نيز باشد. از طرف ديگر كمي از خوراك و خواب خود كاسته، تا حدودي مواظب گفتار خود بوده و از روابط بيهدف و غيرجدي خود با مردم بكاهد. همين يك برنامه خوب رياضت خواهد بود.
اما اگر استاد خاص و شيخ و پير مورد اطمينان داشته باشد، ميتواند برنامه رياضت خود را برابر صلاح ديد آن استاد و شيخ سامان بخشد.
دستورها و سفارشهاي زير در سير و سلوك بسيار مهم اند:
يك ـ برنامه ي عملي
الف ـ زندگي به فرمان دوست
عبوديت و به فرمان زيستن، نيازمند بالاترين تعالي روحي است. در عرفان اسلامي، سالك پس از طي مقامات «فنا» و رسيدن به وجود حقاني و درجه بقاي بالله، به درك حقيقت عبوديت و لذت و بهجت اين درك، دست مييابد. اينكه گفتهاند: «بندگي گوهري است كه كُنه آن، خداوندگاري است» يعني همين! يعني تا انسان به درجه برتري از كمال وجودي نرسد و تا موجودي خداگونه نگردد، افتخار صفت عبوديت نصيب وي نخواهد شد.
سالك بايد از همان آغاز، احساس بندگي كرده و خود را آزاد و بيخداوند نداند. اين احساس براي او سرچشمه صدها خير و بركت خواهد بود. احساس بندگي يعني سالك هر كاري كه ميكند، براساس اجراي فرمان حق باشد. اين احساس با عوامل زير پديد ميآيد:
ـ توجه دروني مستمر به خدا، در حد امكان.
ـ پرهيز از حرام.
ـ انجام واجبات.
ـ ترك مكروهات.
ـ انجام مستحبات
ـ گذر از خودي و خودخواهي.
ـ پرهيز از زندگي عادي، روزمره و مبتذل.
عامل آخر از عوامل ديگر مهم تر است. براي اينكه مرز حلال و حرام روشن است. در حالي كه تشخيص ابتذال و روزمرگي بسيار دشوار است.
منظور از ابتذال و روزمرگي آن نيست كه انسان به كارهاي ممنوع روي آورد. بلكه منظور آن است كه يك سالك همه ي وقت خود را همانند افراد بيهدف، صرف كارهاي عادي و روزمره و تكراري نكند؛ بلكه در فكر تعالي روحي و رهائي خود هم باشد.
ب ـ روي كردن از جسم به جان
سالك بايد به تدريج از برآوردن نيازهاي زيستي و طبيعي خود، مانند خواب و خوراك كاسته و به تفكر و تأمل در كائنات و سرنوشت خود بپردازد كه: از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا خواهم رفت و ... .
سالك در اين مقام، علاوه بر كاستن از لذتها و نيازهاي حسي و مادي بايد مواظب اعمال و رفتار خود نيز باشد. حدود شرعي را كاملا رعايت كند و از چهارچوبي كه شريعت براي اعمال تعيين كرده است، بيرون نرود و به كارهاي سليقه اي نپردازد.
با اطمينان مي توان گفت كه همين اعمال روزمره و شناخته شده ي شرعي اساسي ترين اعمال و اذكار سالك اند؛ اما سالك بايد دو شرط مهم ذيل را در اعمال و رفتارش در نظر بگيرد:
اول- عشق و اخلاص
خبرت هر سحر از باد صبا مي خواهم هر شبي خيل خيالت، به دعا مي خواهم
سينه را بهر وفاي تو، صفا مي جويم ديده را به ر جمال تو، ضيا مي خواهم
بر در تو، كم و بيش و بد و نيك و دل و جان همه بر خاك زدم، از تو تو را مي خواهم
(ترجمه ي عوارف المعارف)
ابن سينا در تحليل خود از مسايل عرفاني، عارف را در برابر عابد و زاهد قرار داده و اين سه گروه را براساس اهداف مختلف آنان از هم جدا ميكند. خلاصه بيان ابن سينا آن است كه عابد هم دنيا ميخواهد و هم آخرت، اما زاهد دست از دنيا كشيده و فقط جوياي آخرت است، در حالي كه عارف نه دنيا ميخواهد و نه آخرت، بلكه طالب يار و عاشق ديدار است.
اين عبادت عاشقانه، خود محصول تعاليم شريعت درباره اخلاص است. و اوج اخلاص آنجاست كه در عمل خود نه به دنيا توجه داشته و نه به آخرت، بلكه تنها انگيزه ي سالك اهليت معشوق و عشق به ديدار حق باشد.
علي عليه السلام ميفرمايد: « پروردگارا، پرستش من از بيم دوزخ و به طمع بهشت نيست. بلكه تو را شايسته پرستش يافته و ميپرستم » و در مورد ديگر مولاي متقيان عبادت به خاطر بهشت را در شأن سوداگران و عبادت از بيم دوزخ را شايسته ي بردگان و پرستش آزادگان را محصول عشق و محبت آنان به حضرت حق دانستهاند.
عطار اين نكته را چنين سروده است:
با تو اينجا گر وصالي پي نهم آن به ملك هر دو عالم كي دهم!
بس بود اين گلخنم روشن ز تو چيست به از تو، كه من خواهم ز تو؟!
مرگ جان باد اين دل پر پيچ را گر گزيند بر تو هرگز هيچ را!
من نه شاهي خواهم و نه خسروي آنچه ميخواهم من از تو هم تويي!
اخلاص خود، نتيجه حضور قلب و توجه است. تا اين توجه نباشد اخلاص ممكن نيست. نماز بدون حضور قلب، اگر نماز هم بشمار رود، تنها از جهت اداي تكليف است وگرنه در تعالي روحي انسان نقشي نخواهد داشت.
دوم ـ شرط نديدن عمل
تكيه بر تقوا و دانش، در طريقت كافري است راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش
يكي ديگر از آفات زهد و عبادت آن است كه انسان به اعمالي كه انجام داده است، مغرور گردد. همه اعتماد سالك بايد به لطف و عنايت حق باشد كه: «نرود بيمدد لطف تو كاري از پيش» نه به سعي و تلاش خود؛ زيرا كارساز اصلي جذبه و عنايت حق است، نه تلاش و كوشش سالك. اگر رحمت و عنايت حق نباشد، كوشش سودي نخواهد داشت.
آري طاعت آنگه ارزش مييابد كه نظر حق را به سوي تو جلب كند و تحولي در تو ايجاد كرده و شايسته ديدارت گرداند.
دو ـ اخلاق و رفتار
چنان بزي كه اگر خاك ره شوي، كس را
غبار خاطري، از رهگذار ما نرسد
رفتار در پيدايش صفاي باطن، نقش بنيادين دارد. اخلاق نيز، از جهت ظاهر، رفتار را منظم ميكند و از لحاظ باطن نيز دل و درون انسان را صفا ميبخشد. اخلاق و رفتار سالك با تعالي و تكامل وجودي وي رابطه ي متقابل دارد. به اين معنا كه هر چه درجه ي تعالي و تكامل سالك بالاتر باشد، اخلاق و رفتارش بهتر و معنويتر خواهد بود. و هر چه اخلاق و رفتارش بهتر و معنويتر باشد، بيشتر در صفاي باطن و تعالي و تكامل وي اثر خواهد داشت. در عالم سلوك، از علم، عمل ميزايد و از عمل و رفتار، معرفت به دست ميآيد. و هر دو طرف نسبي بوده و در كمال و نقص داراي مراتب و درجات زياداند.
يكي از اركان اصلي سلوك، همين توجه به آداب و اخلاق و رفتار است. از آنجا كه اين نوشته مجال بحث تفصيلي از اخلاق و رفتار را ندارد، تنها به بحث مختصري در فضيلت اخلاق نيك قناعت ميكنيم. در اين باره، تنها اين نكته كافي است كه پيامبر اكرم(ص) هدف بعثت خود را تكميل اخلاق نيكو اعلام كرد: «انما بعثت لاîُتمّم مكارم الاخلاق» و ميفرمود: «نزديكترين و محبوبترينهاي شما، به من، در روز قيامت، خوش اخلاقهاي شمايند».
اوليا و مشايخ طريقت، براي سير و سلوك، آفاتي برشمرده اند كه به مواردي از آنها اشاره مي كنيم:
1ـ شكمبارگي
پيامبر اسلام فرمود: «پر كردن هيچ ظرفي براي انسان به اندازه پر كردن شكم بد نيست ». وي در جاي ديگر نيز مي فرمايد: «با نفس خود، به وسيله گرسنگي و تشنگي مبارزه كنيد» ؛ و همچنين: «دل كسي كه شكمباره باشد، راه به ملكوت نمييابد ». در روايت آمده كه فاطمه زهرا نان پارهاي در دست، به نزد پدرش آمد. پدر گفت: اين چيست؟ گفت: ناني پختم، برايم ناگوار بود اگر تكهاي از آن را براي تو نميآوردم. حضرت پيامبر گفت: از سه روز پيش تاكنون، اين نخستين غذاي من است» .
براي گرسنگي آثاري برشمردهاند كه از آنهاست:
صفاي باطن، رقّت قلب، شكست نفس و كاهش خودكامگي آن، توجه به امتحان و ابتلاي الهي، توجه به گرسنگان و گرفتاران، كاهش شهوت گناه، ضعف نفس اماره، كاهش خواب، امكان عبادت بيشتر، كم خرجي، امكان انفاق و ايثار و در نهايت سلامت و تندرستي.
2ـ شهوت جنسي
از آنجا كه تشكيل زندگي مشترك و تلاش براي بقاي نسل بشر، با زحمت همراه است؛ دست آفرينش، لذت جنسي وسيله اقدام به اين مهم قرارداده است. اما اين لذت اگر در جهت درست به كارگرفته نشود، آفت خطرناك شخصيت و كمال انسان خواهد بود. و لذا پاكدامن و پاكنظر ماندن، در تعالي معنوي انسان بسيار اهميت دارد. ستايش حضرت حق، از پاكدامني يوسف(ع) بر همين اساس است. خود داري از شهوت راني ممكن است به خاطر عدم امكان، ترس، شرم و عوامل ديگر باشد؛ همه اينها از آن جهت كه انسان را از گناه باز ميدارند، خوباند. اما آن پاكدامني باعث تعالي و تكامل روحي انسان ميشود كه به خاطر رضاي خدا و اطاعت از فرمان او باشد.
در اينجا به ذكر دو حديث اكتفا ميكنيم. يكي درباره شهوت جنسي كه پيامبر خدا(ص) فرمود: «بعد از مرگم، براي امتم، از هيچ فتنهاي به اندازه شهوت جنسي نگران نيستم». ديگري درباره نگاه به نامحرم كه فرمود: «نگاه به نامحرم، تير مسموم شيطان است. هر كس كه به خاطر خدا، اين كار را نكند، خداوند به او ايماني ميبخشد كه حلاوت آن را در دلش احساس خواهد كرد».
راه رهايي از اين آفت، تقويت ايمان و زهد، روزه و گرسنگي، و از همه بهتر ازدواج به موقع است.
3ـ پرحرفي
اهميت زبان در زندگي انسان، آشكار است. اين پديده با اهميت نيز، به اندازه خود در تعالي روحي انسان، هم سودمند است و هم خطرناك. در اين جا پيش از هر بحثي به قسمتي از آفات و مشكلات ناشي از زبان اشاره ميكنيم:
ـ بحث درباره چيزهايي كه به درد ما نميخورند.
ـ اطاله كلام. بيش از حد لازم، سخن گفتن.
ـ بحث از كارهاي نادرست. مانند زندگي زنان، سرگذشت عياشان و ستمگران.
ـ جدل و مناقشه.
ـ ستيزهجويي.
ـ خودنمايي. با عبارتپردازي و بكار بردن صنايع ادبي، در گفتگوي معمولي و روابط عادي.
ـ فحش، ناسزاگويي و بدزباني.
ـ لعنت و نفرين.
ـ غنا.
ـ مزاح.
ـ مسخره و استهزاء.
ـ افشاي اسرار ديگران.
ـ دروغ گفتن.
ـ غيبت كردن.
ـ سخنچيني.
ـ دورويي.
ـ ستايش و چاپلوسي.
ـ خطاي كلامي ناشي از غفلت.
ـ پرسشهاي بيجا و شبههانگيز.
با توجه به آفات ريز و درشت سخن گفتن، راه نهايي براي رهايي، همان است كه پيامبر ما (ص) فرمود: «خاموشي مايه نجات است».
4ـ خشم و كينه و حسد
خشم و غضب، اساس كينه و حسد است. پيامبر اسلام(ص) فرمود: «قهرمان، آن كسي نيست كه هيچكس حريفش نباشد، بلكه قهرمان كسي است كه بر خشم خود چيره گردد».
5ـ دوستي دنيا
دنيادوستي براي انسان، كاملا طبيعي است. ما فرزند دنيائيم. در اين خاكدان چشم گشوده با امكانات آن زندگي كرده و ميكنيم. اگر دنيا نبود، ما نيز نبوديم. از نظر دين و عرفان نيز دنيا مزرعه آخرت است. مقامات و منازل تعالي و تكامل اهل سلوك و كسب پاداش اخروي براي عابدان و زاهدان، در انحصار حيات دنيوي است. اين همان دنياست كه گرفتاران و تهيدستان آخرت و از راه بازماندگان هفت شهر سلوك، در آرزوي بازگشت به آن خواهند بود، و اين آرزو چنانكه در قرآنكريم آمده است، برآورده نخواهد شد. بنابراين لحظه، لحظه دنيا ارجمند و كارساز است. به عبارت ديگر، زندگي دنيوي، اساس تكامل معنوي و سعادت اخروي است.
اما چرا، اين زندگي و اين دنيا، اين همه در قرآن و حديث و كلام بزرگان تحقير شده است؟ تحقير دنيا، در حقيقت تحقير خود دنيا نيست، تحقير نوعي رابطه ي انسان با دنياست. انسان ميتواند با دنيا دو نوع رابطه داشته باشد: يكي رابطه ي شيفتگي، بگونهاي كه همه آرزو و هدفش همين دنيا باشد و بس.
ديگري رابطهاي كه بهرهبرداري از دنيا را در جهت تأمين سعادت و كمال روحي و اخروي تنظيم كند. بنابراين، دنيا براساس اين دو رابطه، به عنصر زيانآور يا سودمند تبديل ميگردد.
نبايد غفلت كرد كه اكثريت مردم، رابطهشان با دنيا، از نوع اوّل است. براي اينكه:
اوّلا ـ انسان فرزند دنياست و در آغوش دنيا پديد آمده و رشد مي كند. بنابراين طبيعي است كه به آن وابستگي و دلبستگي جدّي داشته باشد.
ثانيآ ـ لذّتهاي دنيا، در دسترس بوده و به اصطلاح «نقد»اند.
لذا، انسان براي تبديل اين رابطه، به رابطهاي از نوع دوّم، نيازمند هوشياري و هدايت و تربيت است. هدف انبيا(ص) و اوليا و مشايخ، چيزي جز اين كار، يعني تبديل رابطه ي نوع اوّل به نوع دوم نيست.
نكته ي ديگر اينكه در برخي از مكاتب عرفاني، اين تبديل، با حذف رابطه ي نوع اوّل انجام ميپذيرد؛ امّا در اسلام اين تبديل با تعديل رابطه نوع اوّل انجام ميپذيرد. يعني اسلام از ما نميخواهد كه رابطهمان را با دنيا قطع كنيم، بلكه ميخواهد كه اين رابطه تعديل و تنظيم شده، بگونهاي باشد كه در جهت سعادت اخروي قرار گيرد.
بنابراين، هدف اسلام از تحقير و طرد دنيا، جز اين نيست كه انسان آن را هدف نهايي خود قرار نداده و از تدارك اسباب سعادت اخروي و كمالات معنوي غفلت نكند. آيات و روايات در نكوهش دنيا و دنيادوستي زياد است. ما تنها به ذكر حديث معروف نبيّ اكرم(ص) قناعت ميكنيم كه: «محبّت دنيا، اساس همه گناهكاريهاست».
6ـ جاهپرستي و خودنمايي
مربّيان اخلاق و مشايخ طريقت گفتهاند: «آخرين سودايي كه از سر راهروان راستين، بيرون ميرود، مقامپرستي و علاقه به قدرت و نامآوري است». پيامبر اسلام(ص) فرمود: «براي انسان، از جهت بدي و بدبختي، همين بس است كه از لحاظ دينداري يا دنياداري، انگشتنماي مردم گردد؛ مگر اينكه خداوند نگهدارش باشد».
جاهطلبي مراتب متفاوت دارد. سالك راه عشق و عرفان بايد آنها را با دقت مورد توجه قرار دهد. مبادا با انتقال از درجهاي به درجه ي پايينتر، چنان پندارد كه از جاهطلبي و نامجويي دست كشيده است! توجه انسان به ستايش و نكوهش ديگران بهترين ميزان و معيار تشخيص مرتبه و درجه دلبستگي وي به دنياست. انسان در برابر ستايش و نكوهش، ممكن است به چهار صورت ذيل عمل كند:
الف ـ از ستايش و جانبداري خوشحال شده و از نكوهش و مخالفت، ناراحت گردد. علاوه بر اين، دست به اقدام عملي هم بزند. يعني طرفدارانش را پاداش داده و مخالفانش را در حد امكان كيفر دهد.
ب ـ از ستايش خوشحال شده و از نكوهش غمگين شود، اما در ظاهر هيچگونه عكسالعمل نشان ندهد.
ج ـ ستايش و نكوهش و طرفداري و مخالفت براي او يكسان باشد.
د ـ از ستايش و طرفداري خوشش نيامده و از نكوهش و مخالفت مردم، خوشحال گردد!
از اين درجات، درجه اوّل بدترين حالت سالك است. براي اينكه اين حالت، حالت طبيعي مردم عادي و اهل دنياست. چنانكه درجه ي چهارم درجه والايي است كه به آساني قابل وصول نيست. درجه دوم نيز، اگرچه درجه ي نقصان است، امّا نسبت به درجه ي اوّل، كاملتر و بهتر است. امّا درجه سوم، درجه ي كمال سالك است.
7ـ رياكاري
خداي مهربان، ديدارش را، با اين شرط ممكن مي داند كه بندگانش نيكوكار بوده و دچار شرك نشوند (قرآن كريم، كهف110) . انفاق و اطعام خاندان ولايت، به خاطر آن شايسته ي تحسين و تكريم خداوند شد كه آنان در اين كار نيك، هيچگونه قصد و هدفي جز رضايت و خوشنودي خداوند نداشتند.
روزي رسول خدا (ص) گريه ميكرد، سبب گريهاش را پرسيدند. فرمود: « نگران آن هستم كه امّتم گرفتار شرك شوند! آري شرك به خدا! امّا نه با پرستش بت، خورشيد، ماه و سنگ؛ بلكه با كارهاي ريائي».
8ـ خودبزرگبيني
خودبزرگبيني يا كبر و خودپسندي، از صفات بد و فريبنده ي انسان است. انسان موجودي است، مخلوق و نيازمند و ناقص كه در هر مرحله از مراحل كمال، باز هم بانقص و نياز همراه است. و لذا ادّعاي كمال و كبر و خودبيني، از دو جهت نشان انحراف و غفلت اوست:
يكي از جهت نشناختن خود و نيازمنديهايش.
ديگري از جهت احساس غرور و استغنايش كه در سير و سلوك حجاب اكبر است.
در اينجا بايد به فرق خودبيني و خودبزرگبيني توجه داشته باشيم. خودبيني (عُجب) ريشه و زمينه خودبزرگبيني است. اگرچه خودبيني بيشتر جنبه دروني و رواني دارد و خودبزرگبيني (كبر) بيشتر جنبه بروني و مقايسهاي دارد. خودبين، خود را كامل و پسنديده ميداند؛ در صورتي كه خودبزرگبين، خود را از ديگران برتر مينهد.
نشانههاي تكبّر
براي امتحان خودتان كه آيا خودبزرگبيني در دل شما هست يا نه؟ ميتوانيد به نشانههاي زير توجه كرده و به نتيجه برسيد:
ـ نشانههايي در رفتار شخصي، مانند قيافه، حركات، صدا، نوع سخن گفتن، آرايش سر و صورت، لباس، نشست و برخاست. همه اينها را، هر انسان عادي، خودش و اطرافيانش به آساني ميتوانند تشخيص بدهند.
ـ نشانههايي در ارتباطش با ديگران. از اين قبيل:
او وارد شد، بايد ديگران از جا بلند شوند. يكي از ياران پيامبر اسلام ميگويد: براي ما كسي محبوبتر از رسول خدا نبود، امّا با آمدن او كسي از جايش برنميخاست! چون ميدانستيم كه از اين كار خوشش نميآيد.
پيشاپيش همراهان، راه برود. پيامبر خدا (ص) اجازه نميداد كه يارانش به دنبال او راه بروند.
به ديدن عدّهاي از كساني كه به ديدنش ميآيند نرود.
از اينكه هر كسي در كنارش بنشيند، خوشش نيايد.
چيزي در دستش حمل نكند.
اهل سلوك بايد به نكته بسيار با اهمّيتي در اين جا توجه كنند و آن اينكه بسياري از صاحبان جاه و مقام سياسي يا ديني، به پيروي از هواي نفس، در اوج غرور و كبر و خدبيني رفتار مي كنند؛ اما رفتار ناپسند و هواپرستانه ي خود را اينگونه توجيه ميكنند كه: «اين كارها ناشي از خودبزرگبيني و خودبيني نيست، بلكه براي حفظ دين، پاسداري از مقام علم و علما و مصلحت اسلام و مسلمين است! مثلا اگر فلان عالم مانند ديگران به بازار نميآيد و در نانوايي ديده نميشود و يا تغييري در كم و كيف پوشش و راه رفتن و سخن گفتن خود نميدهد، قصد تكبّر و خودنمائي ندارد، بلكه هدفش حفظ آبروي علم و دين و اسلام و مسلمين است! و همين طور اگر به او كمي جسارت و گستاخي شود، تحمل نميكند، به خاطر خودخواهي نبوده، بلكه به قصد حفظ آبروي علماي اسلام است!
غافل از اينكه اين خود عين خودبيني و كبر است!
در اينجا به گوشهاي از رفتار پيامبر اسلام كه مورد اتفاق اهل تاريخ و حديث است توجه كنيم كه اسوه و الگوي راستين رهروان راه حق است:
در خانه كار ميكرد، خانه را سامان ميداد، شير ميدوشيد، چهارپا را علف و آب ميداد. كفش و لباس خود را ميدوخت و پينه ميزد و پاره ميدوخت. نشست و برخاست او مانند بردگان بود. خريد ميكرد و آن را در دست و دامنش به خانه ميبرد. با همه دست ميداد و پيش از همه سلام ميداد. لباس درون و بيرونش يكي بود. دعوت همه را ميپذيرفت. هر غذايي را ولو نامرغوب ميخورد. كمخرج و بزرگوار و خوشخلق و مهربان بود. جدّي و خوشرو، فروتن و بخشنده، كم غذا ميخورد و چشمش به آن سوي اين جهان فاني بود.
9ـ فريب و غفلت
هزاران انسان، در غرور و غفلت عمر خود را به سر برده و به جايگاهي كه ميتوانستند برسند، نميرسند. غرور و غفلت، سرچشمه صدها شرّ و شقاوت است.
در نكوهش غرور و غفلت همين بس كه خداوند، بارها بندگانش را هشدار ميدهد كه: «فريب زندگي دنيا را نخوريد و عوامل فريب شما را، از خدا غافل نكند».
فصل سوم
منازل و مقامات سير و سلوک
عرفا فاصله اي را كه بايد اهل سلوك بپيمايند به مراحل مختلف، با عناوين گوناگون تقسيم كرده اند. از دو گام تا هزار منزل و مقام. اين دو گام يعني اينكه گامي از خود برداري و در گام دوم به حق برسي. برخي مانند قيصري در مقدماتش به ذكر سه مرحله كفايت كرده است كه عبارتند از: مقام نفس، مقام قلب و مقام روح. و برخي آن را بر اساس بطون انسان به هفت مرحله تقسيم كرده اند: طبع، نفس، قلب، روح، سرّ، خفي و اخفي.
برخي از عرفاي اسلام همانند انصاري، نجم الدّين كبري، براي انسان، از لحاظ سلوک و کمالات عرفاني ده مرتبه و درجه را در نظر مي گيرند، بر اين مبنا که انسان داراي يک نفس حيواني و يک اثر روحاني و يک سر الهي است. هر يک از اين سه عامل و عنصر داراي سه رويه و رويکرد است: يکي رويکردي است به تدبير مادون خويش، ديگري رويکردي و وجهي که عين ذات اوست و سومي وجهي که به طرف مافوق است، براي کسب فيض و استمداد. اين نه وجه به علاوه احديت جمع آنها، مراتب دهگانه ي انساني را تشکيل مي دهند به قرار زير:
1- بدايات
يعني مرتبه ي توجه نفس به تدبير بدن با قواي خويش. وظيفه و دستور واجب و لازم اين مرتبه عبارت است از: سير و حرکت از بندها و عادات حاصل از طبيعت، به وسيله ي امتثال اوامر و نواهي پروردگار، در تمامي حرکات و سکنات، در گفتار و كردار. سالك در سايه ي آن حركت، به اعتدال کامل دست يافته، نفس وي از تمايلات و اشتغالات به اطراف و امور بدني دست بردارد. مقامات اين مرتبه که در حقيقت راه و روشهاي رهايي از شواغل بدني است، به نام« بدايات» ناميده مي شوند كه عبارتند از:
يقظه، توبه، محاسبه، انابت، تفکر، تذکر، اعتصام، فرار، رياضت، سماع.
2- ابواب
يعني مرتبه ي خود و ذات نفس. در اين مرحله براي سالک واجب است که به تطهير و پاکسازي نفس از صفات رذيله و کدورات، اقدام نموده، صفات نفس را تعديل نمايد؛ مقامات اين مرتبه را، ابواب مي گويند كه عبارتند از:
حزن، خوف، اشقاق، اخبات، زهد، ورع، تبتل، رجاء، رغبت.
3- معاملات
يعني مرتبه ي رويکرد نفس به روح. در اين مرحله، لازم و واجب است که سالک در توجه خويش به طرف روح، داراي تمکن و استقرار بوده تا مستحق تابش نور قلبي گشته، و با صفت اطاعت و بلکه با صفت طمانينه متصف گردد. مقامات آن عبارتند از:
رعايت، مراقبت، حرمت، اخلاص، تهذيب، استقامت، توکل، تفويض، ثقت، تسليم.
4- اخلاق
يعني رويکرد روح به تدبير نفس و تزکيه ي آن، به گونه اي که بياري قلبي که براي وي حاصل شده، داراي عدالت کامل گشته و به همه ي مکارم اخلاق متصف گردد و روح از شواغل نفساني رهايي يابد. مقامات آن عبارتند از:
صبر، رضا، شکر، حياء، صدق، ايثار، خلق، تواضع، فتوت، انبساط.
5- اصول
يعني مرتبه ي خود آن اثر روحاني، من حيث هي، که همان حقيقت نفس ناطقه است. همان قلبي که در وسط وجود و واسطه ي ميان حق و خلق است؛ زيرا که آن داراي چنان استعدادي است که مي تواند بلاواسطه از حضرت حق کسب فيض نمايد.
مقامات اين مرتبه عبارتند از:
قصد، عزم، اراده، ادب، يقين، انس، ذکر، فقر، غنا، مراد.
6- اوديه
يعني مرتيه ي توجه قلب به سر، و حضورش با حق براي کسب فيض از اسماء حق و اتصاف به صفاتش. مقامات آن عبارتند از:
احسان، علم، حکمت، بصيرت، فراست، تعظيم، الهام، سکينه، طمانينه، همت.
7- احوال
آن مرتبه ي توجه سر به تدبير قواي مادون خويش، و افاضه به قلب است. در اين مرحله احوالي كه همگي موهبت خداوندند با ظهور صفات نفس در خطر زوال مي باشند. مقامات احوال عبارتند از:
محبت، غيرت، شوق، قلق، عطش، وجد، دهش، هيجان، برق، ذوق.
8- ولايات
آن مرتبه ي خود سر است، از آن جهت که سر است. و آن مقام صفاي وقت است و تمکن، به گونه اي که ديگر، مواهب سر، با ظهور صفات نفس در خطر زوال نيست. مقامات ولايات عبارتند از:
لحض، وقت، صفا، سرور، سر، نفس، غربت، غرق، غيبت، تمکن.
9- حقايق
حقايق مرتبه ي توجه تام سر به الله است، با تدلي؛ به گونه اي که از حجاب وجود ظلماني سالک چيزي نمانده، حقايق بر وي مکشوف گردد. مقامات حقايق عبارتند از:
مکاشفه، مشاهده، معاينه، حيوه، قبض، بسط، سکر، صحو، اتصال، انفصال.
10- نهايات
نهايات مرتبه ي احديت جمع جميع مراتب استو به گونه اي که با تجلي ذاتي، داخل مقام جمع جمع شده، در آن متحقق گردد و به متقابلات و اضداد متمثل گردد. براي اينکه هيچ يک از آنها در مقام ذات او به گونه ي تقابل و ضديت نيست. مقامات اين مرتبه عبارتند از:
معرفت، فنا، تحقيق، تلبيس، وجود، تجريد، تفريد، جمع، توحيد.
و عطار براي سلوك، هفت وادي را مطرح مي كند:
گفت: ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي، درگه است
وا نيامد در جهان زين راه، كس نيست از فرسنگ آن آگاه كس
چون نيامد باز، كس زين راه دور چون دهندت آگاهي، اي ناصبور؟
چون شدند آن جايگه گم سر به سر كي خبر بازت دهد از بي خبر؟
هست وادي طلب آغاز كار وادي عشق است از آن پس، بي كنار
پس سيم واديست آن ِ معرفت پس چهارم وادي، استغنا صفت
هست پنجم وادي توحيد پاك پس ششم وادي حيرت صعب ناك
هفتمين وادي فقر است و فنا بعد از اين روي روش نبود تو را!
در كشش افتي، روش گم گرددت! گر بود يك قطره قلزم گرددت!
(عطار، منطق الطير)
بيشتر عرفا و صوفيه مراحل سير و سلوك را به صورت حالات و مقامات نيز طبقه بندي كرده اند. هر يك از مقامات و احوال نشان دهنده ي جايگاه ويژه ي سالك و ميزان پيشرفت وي در سير و سلوك مي باشد. احوال با مقامات از جهتي فرق دارند. احوال نتيجه ي بخشش حضرت حق اند و دوام ندارند؛ اما مقامات نتيجه ي تلاش و كوشش سالك اند و با دوام نيز مي باشند.
به تعبير ديگر، عرفا يافته هاي خود را كه هنوز قوت نيافته است، حال مي نامند. اگر سالك بر حال خود مواظبت نمايد و به مجاهده ي خود ادامه دهد، اين حال به مقام تبديل مي گردد. حال در اختيار سالك نيست، اما مقام در اختيار اوست.
عرفا از نظر شماره و ترتيب احوال و مقامات اندكي اختلاف دارند. ما اين احوال و مقامات را بر اساس نظر سرّاج طوسي از عرفاي قرن چهارم هجري نقل مي كنيم:
الف- احوال: احوال عبارتند از ده مورد زير:
مراقبت، قرب، محبت، خوف، رجاء، شوق، انس، طمانينه، مشاهده و يقين.
ب- مقامات: مقامات عبارتند از هفت مورد زير:
توبه، روع، زهد، فقر، صبر، توكل و رضا.
برخي نيز مراحل سير و سلوك را به صورت سفرهاي چهارگانه مطرح كرده اند:
- سفر از خلق به حق.
- سفر در حق با حق.
- سفر از حق به خلق، با حق.
- سفر در خلق، با حق.
من در طبقه بندي مراحل سير و سلوك، همه ي اينها را در نظر گرفته ام و با سليقه ي خود اين سير و سلوك را در چهل منزل تنظيم كرده ام. با اين تفاوت كه مراحل و مقاماتي كه ديگران ذكر كرده اند، همگي به سفر اول سالك مربوطند؛ اما من بر آن كوشيدم تا سه سفر بعدي را نيز در اين منازل و مقامات بگنجانم.
فرق ديگري كه كار اين حقير با كار ديگران دارد آن است كه من برخي از مقدمات سلوك را در آغاز و برخي از مسائل و حوادث را در ضمن منازل آورده ام و در پايان منازل به قسمتي از آثار و لوازم نيز اشاره كرده ام.
فصل چهارم
ديدگاههاي ويژه مؤلف در مسائل سير و سلوك
در مسائل عرفان نظري و عملي، ديدگاههاي من با ديگران در مسائل مختلف، متفاوت است. در اينجا به مناسبت بحث از عرفان عملي، تنها به دو مورد مهم از اين اختلافها اشاره مي كنم:
يك – نگرش هستي ساز، نه هستي سوز
من بر آنم عرفان ما كه با عنوان عرفان اسلامي معروف شده است، بيش از آنكه از آموزه هاي قرآن اثر پذيرد، تحت تأثير مكاتب هندي، نوافلاطوني و مسيحي است. در اينجا فرصت توضيح بيشتر نيست. اما براي اسلامي كردن اين عرفان پيشنهاد مي كنم برنامه هاي رياضت را از صورت فردي آن، كه از هنديان و نوافلاطونيان و مسيحسان گرفته ايم، به صورت اجتماعي درآوريم. كسي كه به سلوك مي پردازد، به جاي آنكه در انزواي خود به ورد و ذكر پرداخته و تمام تلاش خود را بر ترك خواب و خوراك و آميزش با مردم و خانواده صرف كند، در جامعه باشد و رياضت خود را در رفتار اجتماعي خود تنظيم كند. اما در آيه¬ي 200 تا 202 نکته¬ي بسيار مهمي مطرح شده است که توضيح آن لازم است. و آن اين¬ است که خداوند براي مسلمانان، دنيا را نيز همانند آخرت، ارجمند شمرده است. اين نگرش برخلاف نگرش¬هاي بدبينانه¬ي اديان هندي و يوناني، يک نگرش مثبت به زندگي دنيوي انسان است. همه¬ي اديان و مكتبهاي غيرعقلاني، چنان¬كه به اعتبار انسان باور ندارند، زندگي دنيوي او را نيز تحقير مي¬كنند.
اما اسلام مانند همه¬ي مكاتب عقلاني، زندگي دنيوي و ارتباط انسان را با اين دنيا تحقير نميكند. براي اينكه:
1ـ اگرچه دنيا ناپايدار است، اما از دو جهت مهم است:
يكي از اين جهت كه بخشي از زندگي انسان است و انسان خود محصول همين دنياست.
ديگر از اين جهت كه همين زندگي ناپايدار، سرنوشت زندگي جاويد و پايدار ما را رقم ميزند. بهگونهاي كه افراد بدفرجام، بازگشت به اين زندگي را آرزو خواهند كرد، تا بتوانند زمينه¬ي خوشبختي اخروي خود را فراهم آورند.
2ـ اسلام مانند مكتب¬هاي عقلاني هستي¬ساز است، نه هستي سوز. ولذا برخلاف مكتب¬هاي غيرعقلاني، برنامه¬ي رياضت ندارد. زيرا هدف رياضت، فاني ساختن شخص است. درحالي¬كه اسلام به بقاي شخص و بهره¬مندي او از لذايذ و سعادت دنيوي و اخروي نظر دارد. در زمان پيامبر اسلام (ص)، عدّهاي تصميم گرفتند كه رياضت بكشند و از لذايذ دنيوي دست بردارند. پيامبر اسلام، اين تصميم را نكوهش كرده و آنان را از اين كار بازداشت.
پيامبر اسلام اعلام كرد كه در دين من رهبانيت و رياضت مشروع نيست. در قرآن هم، رهبانيت را «بدعت» مسيحيت شمرده است.
اسلام، جهاد و مبارزه با جهل، كفر، مشكلات زندگي و هواي نفس را، به جاي رهبانيت گذاشته و بهره¬مندي از لذايذ دنيا را مجاز دانسته است. و در واقع اسلام به بقاي انسان ميانديشد، نه فنايش! و هستي ساز است، نه هستي سوز!
3ـ چنان¬كه گذشت، دين اسلام ارتباط با دنيا را، اساس معرفت و دانايي بشر ميداند. ولذا در اوّلين فرصت به تنظيم زندگي اجتماعي مردم پرداخته و برآن ميكوشد تا در سايه¬ي يك نظام عادلانه، امكان كسب معرفت درست و رفتار نيك را، كه زمينه¬ساز سعادت دنيوي و اخروي انسان¬ها مي¬باشند، براي آنان فراهم آورد.
توجه اسلام به زندگي دنيا تا جايي است كه متفكران مسلمان، گردش سعادت بار زندگي دنيوي بشر را، مبنا و پايه¬ي اثبات و توجيه نبوت پيامبران قرار داده¬اند.
بيتوجهي انسان به دنيا بر اساس آموزههاي اديان و مكاتب فكري است، وگرنه خود انسان بهطور طبيعي دنيا را دوست مي¬دارد و از آن لذت ميبرد و به اين لذتها نيز ارزش ميدهد. اما اديان و مكاتب غيرعقلاني، انسان را وادار ميكنند كه از دنيا و لذتهاي آن پرهيز كند. اساس اين آموزهها دو چيزاند؛
يك- تحقير دنيا. در مكتبهاي غيرعقلاني غرب و شرق جهان، دنيا تحقير شده است و انسان تا ميتواند بايد از پرداختن به دنيا و لذت بردن از آن خودداري كند. چنين آموزهاي در هند و نيز در يونان باستان در مكتبهاي متاثر از فيثاغورث وجود دارد.
دو- ترجيح عقل بر حس. مكتبهاي يوناني معمولا عقل را بر حس ترجيح ميدهند. اين ترجيح از جهات مختلف مورد توجه است. اينان حقايق عقلي مانند مجردات، مُثُل و كليات را، بيش از افراد جزئي و جزئيات اهميت ميدهند. همينطور از نظر اينان معرفت عقلي بر معرفت حسي برتري دارد. و از جهت ديگر از نظر اينان لذتهاي عقلاني بر لذتهاي حسي برتري دارند.
از آنجا كه فلسفه و عرفان اسلامي، هر دو از ديدگاه يونانيان اثر پذيرفته¬اند، بسياري از مسلمانان تحت¬تاثير ديدگاههاي يوناني قرار دارند. در عرفان ما اساس رياضت بر پرهيز از دنيا و لذتهاي دنيوي استوار است. در فلسفهي ما نيز از آنجا كه معاد روحانيست، لذت اخروي انسان عقلاني خواهد بود، نه حسي. با تاكيد به اينكه لذت عقلاني از نظر ارزش و اهميت، هرگز قابل مقايسه با لذتهاي حسي نيستند. و نيز با تاكيد به اينكه لذتهاي حسي جنبهي حيواني دارند.
در قرآن كريم در آيهي 200، خواستهي مردم را حسنات دنيا بيان كرده است، يعني عدهاي از مردم فقط به دنبال لذتهاي دنيايي و حسي ميباشند. روشن است كه چنين مردمي از سعادت اخروي بي بهره خواهند ماند.
سپس در آيهي 201 اين را تاييد ميكند كه مردم بهدنبال حسنات و خوشبختيهاي دنيا و آخرت، هر دو باشند. و در آيهي 202 موضع اين گروه را كه هم دنيا ميخواهند و هم آخرت، مورد تاييد قرار داده و ميگويد اينان نتيجهي تلاش و كوشش خود را خواهند ديد.
اين يكي از برتريها و معجزههاي اسلام است كه در محيطي كه اديان بزرگ آنزمان، يعني اديان هندي و مسيحي، به ترك دنيا و تحقير لذت دنيا دعوت ميكردند، اسلام، حسنات يعني نيكيها و لذتهاي دنيا را نيز در كنار حسنات آخرت مطرح ميكند.
اين اسلام است كه انسان و زندگي انسان و نيازهاي او را در دنيا و آخرت ارج نهاده و اجازه داده است كه در دنيا و آخرت لذت ببرد و با خوشي و خرمي زندگي كند و زندگي پاكيزه، روشن و آرامي را در هر دو دنيا داشته باشد. ما اين نكته را در آموزههاي پيامبر اسلام و امامان معصوم نيز آشكارا مييابيم. آنان نيز بيآنكه ما را به زهد و رياضت تشويق كنند، به بهرهگيري پاك و بيآلايش از لذايذ دنيوي و اخروي فراميخوانند. در دعاهايي كه از امامان معصوم در دست داريم، به پيروي از قرآن حسنات دنيا و اخرت هر دو به عنوان نيازهاي انسان مطرح شدهاند.
همين برداشت يوناني كه لذت عقلي را برتر از لذت حسي ميداند، باعث شده است كه عرفا و فيلسوفان جهان اسلام، لذايذ حسي و معاد جسماني را تحقير كرده و آن را در شان نفوس ناقص و نارسا بدانند. تلاش ملاصدرا براي اثبات معاد جسماني، بدون آنكه خودش توجه داشته باشد، بر همين مبناي يوناني استوار است كه نفوس ناقص و گناهكار چون نميتوانند به معاد روحاني و لذتهاي عقلاني دست يابند، بايد بهگونهاي داراي معاد جسماني باشند. چنين تحليلي در آثار ابنسينا نيز وجود دارد.
به نظر من اينگونه برداشت ما از معاد تحت تاثير مباني يونانيان ميباشد و درست آن است كه همانند آموزههاي قرآن انسان را با همين شخصيت جسماني او اعتبار بدهيم و چنانكه بايد به موجودات مادي و يا اصطلاح «جزئيات» ارج نهيم و نيز به معرفت حسي كه اساس همهي معرفتهاي ماست، اعتبار بخشيم و زندگي دنيوي انسان را درواقع الگو و نمونهي حيات اخروي او بدانيم و لذتهاي حسي او را تحقير نكنيم.
در آيهي 202 ميگويد كه انسان در دنيا و آخرت به ميزان كسب خود از نيكيها و خيرات بهرهمند ميشود. در اينجا اشارهاي است به اينكه داشتن همت بلند و آرزوي عالي و دعاهاي هماهنگ با اين همت و آرزو كافي نيست. بهرهي انسان از دنيا و آخرت به ميزان كسب و تلاش او بستگي دارد.
آنچه قرآن كريم در مقايسهي دنيا و آخرت مورد تاكيد قرار ميدهد، آن است كه بينش و همت انسان در چهارچوب زندگي دنيوي محدود نگردد، بلكه انسان زندگي دنيا را با زندگي آخرت خود هماهنگ كند. يعني در دنيا بهگونهاي زندگي كند و از لذتهاي دنيا بهگونهاي برخوردار گردد كه به آخرت خود آسيب نزند تا بتواند از سعادت اخروي نيز برخوردار گردد.
بنابراين زندگي دنيا بايد در چهارچوب شريعت و قانون باشد، تا انسان با ستم و تجاوز به سعادت اخروي خود آسيب نزند. پس، لذتهاي انسان در جهان آخرت محدود و مشروط نيستند، در حاليكه بهرهمندي او از لذتهاي دنيوي بايد در چهاچوب قانون و شريعت باشد.
دو- عشق به خلق
عشق نبايد انتزاعي باشد. در عرفان اسلامي، عشق را متوجه يك معشوق انتزاعي و خيالي مي كنند كه ساخته و پرداخته ي ذهن سالك است. سالك با يك معشوق خيالي درگير شده، و هرچه احساس و عاطفه و عشق و محبت دارد، متوجه آن معشوق انتزاعي و خيالي مي كند؛ در نتيجه از توجه به موجودات پيرامون خود، حتي به زن و فرزند خود غفلت مي كند كه:
آن كس كه تو را شناخت، جان را چه كند؟ فرزند و عيال و خانمان را چه كند؟
اما به نظر من، چنانكه راه عقل از خلق به خداست، راه عرفان نيز از خلق به خداست. بنابراين در تربيت سلوكي بايد كاري كنيم كه سالك به موجودات جهان عشق بورزد. از زن و فرزندش گرفته، تا بيگانگان و دشمنانش! از انسان گرفته، تا حيوان و گل و گياه و دشت و دريا:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم، كه همه عالم از اوست
در عرفان درست مي توان پايه هاي استواري براي اخلاق نيك و فضايل والاي انساني يافت، همانند:
1- بر اساس وحدت وجود، جهان يكسره مظهر و جلوه گاه معشوق است و سالك بايد مظاهر و جلوه هاي حق را دوست بدارد. عشق سالك به اين مظاهر، عملاً او را با سراسر جهان پيوند مي دهد و به همه ي كائنات احساس عشق و عاطفه مي كند.
2- كاهش دلبستگي هايش به مال و جاه كه مي تواند سالك را از كينه، حسد، دروغ، چاپلوسي، ذلت و درگيري دور سازد؛ زيرا اساس اين گونه رفتارها،دلبستگي به مال و جاه دنياست.
3- عشق و ايمان به حق و حقيقت كه بايد اساس شجاعت و شهامت و عزت و بزرگواري سالك باشد.
4- شادمانيهاي بسيار بزرگ و نيرومند وي به يافته هاي سير و سلوك و اشارات و بشارات غيبي، كه او را بزرگوار و با گذشتت مي سازد.
5- آشنائي كم و بيش او با «سرّ قدر» كه نتيجه اش بلند نظري و عدم تحقير ديگران، مخصوصاً آلودگان و گناهكاران است. سالك هرگز درباره ي گناه ديگران تجسس و تعقيب را روا ندانسته، بلكه آنان را سزاوار بخشش و حمايت و ترحم مي داند.
6- سلطه بر اميال و غرايز. هدف اصلي رياضت، سلطه بر اميال و غرايز است. سالك بايد اين سلطه بر هوا و هوس و غرايز را در رفتارهاي اجتماعي تمرين كند. او بايد رفتار عالي انساني و رفتار سراپا مبتني بر حق و عدل و عفت را در جامعه تمرين كند.
برنامه اي كه اين ناچيز براي علاقه مندان به سير و سلوك، پيشنهاد مي كند به شرح ذيل است:
1- پاسداري از حال و هواي درويشي خويش، كه سير و سلوك بر اين حال و هوا استوار است. منظور از حال و هواي درويشي، همان صفا و صداقت دروني و ذوق و حال شيدائي عشق به حق و حقيقت است. همان كه گاه گاهي احساس كني كه به دنبال چيزي هستا و از اين احساس، غرق در ذوق و لذت گردي.
2- خود را با آئين هاي رايج و جا افتاده ي تكراري سرگرم نكني؛ مخصوصاً آئين ها و مراسمي كه در صدر اسلام مورد توجه نبوده اند. به عبادتهاي اعلام شده از طرف شرع، و مورد اتفاق مسلمانان بپردازي، همانند روزه، نماز، انفاق و تلاوت كلام الله.
3- تمرين و پرورش حسن و خلق جوانمردي و نيكوكاري و خوش رفتاري خويش، در زندگي خانوادگي و اجتماعي، با عشق و محبت به انسانها، خواه دور باشند يا نزديك و مسلمان باشند يا كافر. ابو الحسن خرقاني مي گفت:
« اگر از تركستان تا به در شام، كسي را خاري در انگشت شود، آن از آنِ من است، و همچنين اگر از ترك تا شام كسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست، و اگر اندوهي در دلي است، آن دل از آن من است» (خرقاني، تذكرة الاولياء)
4- تلاش براي هدايت و رهائي ديگران از جهل و گمراهي و ستم و تبعيض و فقر و بيماري، و احساس همدلي و همدردي با گرفتاران جهل و ستم و فقر و بيماري. آن كجا كه يكي در گوشه اي از غار، يك ورد را هزاران بار تكرار كرد، و آنكه در آزادي بردگان جهان و برانداختن نظام بردهداري كوشيد.
بهترين نوع رياضت آن است كه درد ديگران را احساس كني و در غم و اندوه انسانها شريك باشي. ابوالحسن خرقاني همچنين مي گويد: « حق تعالي مرا فكرتي بداد ... از آن فكرت به يگانگي او درافتادم، و جائي رسيدم كه فكرت، حكمت گرديد، و راه راست و شفقت بر خلق گرديد. بر خلق او كسي مشفق تر از خود نديدم، گفتم كاشكي بَدَلِ همه خلق، من بِمردمي، تا خلق را مرگ نبايستي ديد، كاشكي حساب همه ي خلق با من بكردي، تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد، كاشكي عقوبت همه خلق مرا كردي، تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد»(خرقاني، تذكرة الاولياء).
5- اسوه و سرمشق خود را قرآن بداني و رفتار محمد (ص) و علي (ع)، كه سراپاي زندگي شان مبارزه با جهل و گمراهي و ستم و تبعيض بود و خدمت به خلق خدا. درس بندگي را از محمد بياموزيم كه عمري برده وار زندگي كرد و در خدمت به مردم، بيش از پيامبران ديگر آزار ديد. از علي بياموزيم كه لحظه اي در برابر شرك، از مبارزه با شرك و ستم و تزوير و نفاق بازنايستاد و از غمخواري نيازمندان نياسود.
?
بخش دوم
سفرها و منازل
?
1
آشنائي و شناخت
نعره زد عشق كه خونين جگري پيدا شد! حسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد!
فطرت آشفت كه از خاك جهان مهجور خود گري، خود شكني ، خود نگري پيدا شد!
خبري رفت ز گردون به شبستان ازل: حذر اي پردگيان پرده دري پيدا شد!
آرزو بي خبر از خويش به آغوش حيات چشم وا كرد و جهان دگري پيدا شد!
زندگي گفت كه در خاك تپيدم همه عمر تا از اين گنبد ديرينه دري پيدا شد!
(اقبال)
راستي عرفان چيست و چه هدفي دارد؟ در کوتاهترين بيان: عرفان يعني تلاش انسان براي رسيدن به خدا! عرفان يعني عبور انسان از ظاهر به باطن! در حوزهء عرفان، اين انسان است که تکيه
گاه عشق از طرفي و زيبائي از طرف ديگر است. آري انسان از نگاه عرفان، خود( جهان ديگري ) است ! انسان، « صاحب نظري» است « خود نگر»، «خود»، « خود شکن» و «خودگر»، که مي تواند، از اين خاکدان، راهي به بيرون يافته وپرده ي اسرار را از پيش چشم خود بردارد.
پيش از بحثهاي اصلي چند مطلب را بايد مورد توجه قرار داد:
فرق طريقت با شريعت
شريعت سير تشريعي بنده است به سوي پروردگار با هدف و انگيزة «تقرب» (نزديك شدن) به او. همة دينداران با محتواي شريعت آشنا هستند؛ در نظام شريعت پروردگار جهان، انسان هاي بالغ را مورد خطاب قرار داده و دستوراتي را به صورت امر و نهي به آگاهي آنان مي رساند.
اين ابلاغ به وسيلة پيامبران (ص) انجام مي پذيرد. پيامبران علاوه بر ابلاغ امر و نهي خدا، به بشارت و انذار بندگان نيز مي پردازند. يعني به بندگان خدا اعلام مي كنند كه اگر دستورات الهي را گردن نهند، پاداش نيك خواهند يافت و اگر نافرماني كنند به نسبت نافرماني خود، كيفر مي بينند. اين مضمون بارها در قرآن كريم آمده است از جمله: «وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشرِِّينَ وَ مُنذِرِينَ فَمَنْ ءَامَنَ وَ أَصْلَحَ فَلَاخَوْفٌ عَلَيهِْمْ وَ لَا هُمْ يحَْزَنُونَ/ وَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بَِايَتِنَا يَمَسهُُّمُ الْعَذَابُ بِمَا كاَنُواْ يَفْسُقُونَ» (سوره انعام/48-49)
ابلاغ تكليف و بشارت و انذار (ترساندن) از طرف پروردگار است. از طرف بنده نيز شرايطي در كار است كه بايد بنده نيز بالغ و عاقل و آزاد بوده و توان انجام تكليف را داشته باشد.
اين سير تشريعي با هدف «تقرب» (نزديك شدن) انجام مي پذيرد. ما هرگونه عبادتي را بايد به نيت نزديك شدن به خدا (قربة الي الله) انجام دهيم. معناي قربت، عبارت از آن است كه بنده مورد لطف و نوازش پروردگار قرار بگيرد. يعني بنده در روز رستاخيز اگر درستكار باشد مورد نوازش قرار بگيرد وگرنه مورد خشم خداوند قرار گرفته و به كيفر كارهايش برسد. لازمة چنين چيزي آن است كه به هر حال بنده با اوصاف بشري خود باقي بماند. يعني خداوند انسان ها را پس از مرگ با همين خصوصيات و نيازها و احساس ها زنده گرداند. آنگاه نيكان را با لذت هاي بهشتي بنوازد و بدكاران را با عذاب دوزخ بيازارد.
بايد توجه داشت كه شريعت راه همگان است. تكليف الهي، همة انسان هاي بالغ و عاقل و توانا به انجام تكليف را در بر مي گيرد. پس هر يك از ما به عنوان يك انسان در دايرة تكليف الهي قرار مي گيريم و بايد عمل صالح داشته باشيم تا نجات يابيم.
اين نكته را هم يادآوري كنم كه آنچه اهل شريعت به دست مي آورند از بيرون خودشان است يعني اگر اهل بهشت به كوثر مي رسند و شراب طهور مي نوشند يا صاحب قصر و حوري مي شوند، اين ها همه در بيرون خودشان است. آنان از اين نعمت هاي بيروني بهره مي برند، يا از عذاب هاي بيروني، رنج و درد مي كشند.
بنابراين بايد با همان صفات بشري باقي مانده باشند. اما اين كه بقاي آن ها به عنوان يك انسان تنها با روح انسان خواهد بود يا اين روح مانند زندگي دنيوي خود همين جسم را هم با خود خواهد داشت، بحث ديگري است كه به اين درس ها ارتباط زيادي ندارد. اما همين قدر بايد بگويم: من خود برآنم كه معاد، جسماني خواهد بود، اما نه به آن صورت كه ملاصدرا گفته است. بلكه به آن صورت كه در زبان وحي آمده است.
و اما طريقت، سير تكويني خلق به سوي حق است. سير تكويني يعني آنكه انسان در نهاد انسان و درون خود تحول يابد و دگرگون شود وجود انسان تعالي و توسعه پيدا كند، تا جايي كه از صفات بشري و از بشريت فاني گردد و بقاي حقاني و الهي يابد. در سير تشريعي، انسان كاري انجام مي دهد و نتيجة آن را مي بيند. اما در سير تكويني، انسان حالتي را از دست مي دهد و به حالت ديگري مي رسد كه نتيجه و پاداش سير او مي باشد. به همين دليل اهل طريقت به اين نكته تأكيد مي كنند كه هر چه خواهي بايد از خود بخواهي:
اي گســتــرة لايتنــــاهي كــه تــويــي فهـــرست سپيدي و سيــاهـي كه تـويـي
بيرون ز تو نيست هـر چـه در عالم هـست از خود بطلب هـر آنـچه خواهـي كه تـويي
( نجمالدين رازي)
آري! از نگاه طريقت، انسان در سلوك خود به سوي حقيقت هر حالي را از دست بدهد، حال برتري به دست مي آورد و به تعبير مولوي هرگز «از مردن كم نمي شود» اگر از جمادي بميرد، از مرتبه نبات سر در مي آورد و اگر از حيوان بميرد، انسان مي گردد! بدين سان وجود انسان يك «گسترة لايتناهي» است و همة كمالات را در خود دارد.
و بر اين اساس است كه مولوي مي گويد:
كان قندم نيستان شكرم هم ز من مي رويد و من مي خورم
(مولوي، مثنوي)
مولوي در ديوان شمس اين نكته را با شرح و بسط بيشتر بيان مي کند که انسان براي خود، همه چيز است: شمع ، شاهد، باده ، ليلي، مجنون، موسي و هارون خويش است. او چنين مي سرايد:
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش
هر كسي اندر جهان مجنون ليلايي شدند عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش
ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم رو به محبوسان غم ده ساقيا، افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمي كاو گرد ما گرديد شد در خون خويش
باده گلگونه است بر رخسار بيماران غم ما خوش از رنگ خوديم و چهرة گلگون خويش
من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق، جاني مي دهد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير عشق نقدم مي دهد از اطلس و اكسون خويش
(مولوي، ديوان)
خلاصة كلام آن كه در سير تكويني طريقت، پاداش سالك همين رشد و تحول خود اوست. و همين رشد و تكامل براي وي اساس بهترين خوشي و شادماني هاست. زيرا هر درجه اي از اين رشد و تحول، او را از جهان خاكي دور كرده و به ديدار حق نزديك تر مي سازد. و چون اين رشد و تحول سرانجام او را به معشوقش مي رساند يار لذا در طريقت، نعمت دنيا و آخرت مطلوب سالك نمي باشد بلكه فقط به همين حالات شادمان است. زيرا او به دنبال ديدار است و بس:
خلاف طريقت بود، كاوليـا تمنا كنند از خدا، جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خويشي نـه در بنـد دوسـت
(سعدي، بوستان)
و اين به خاطر آن است كه در نظام شريعت انسان با صفات انساني باقي مي ماند، اما در نظام طريقت، انسان هويت انساني خود را از دست مي دهد و ديگر با نيازهاي جسماني و نفساني كاري نخواهد داشت. زيرا لذت هاي جسماني براي كساني ارزش دارند كه در بند جسم و نفس خود باشند:
هشت جنـت گـر در آرم در نظـر ور كنم خدمت من از خوف سقر
مؤمني باشـم سلامت جـوي مـن زانكه ايـن هـر دو بود حظّ بـدن
(مولوي، مثنوي)
در شريعت، انسان يك موجود ثابت است اما كمالات نفساني و اعمال نيك او، او را به لذايذ بهشتي مي رساند. انسان در بهشت هم باشد، باز انسان است و نيازهاي انساني را با خود دارد.
اما در طريقت، انسان نخست حالت يك بذر را دارد و اين بذر اگر پرورش يابد، رشد مي كند و اين رشد از صفر تا بينهايت ادامه مي يابد تا جايي كه به معشوق خود مي رسد.
«شريعت احكام ظاهر است و آدابِ قالب؛ طريقت، باطن است و آدابِ قلب».
شريعت نيازمند تكليف الهي و بعثت انبيا و بشارت و انذار خداست؛ چنان كه نيازمند بلوغ و تكليف و توان انسان نيز مي باشد. اما طريقت از طرفي نيازمند جذبه و عنايت حق و از طرف ديگر نيازمند بيداري دروني و عشق و عطش نهادي انسان است. خلاصه آن كه در طريقت بايد جذبه اي از دو طرف وجود داشته باشد همين كشاكش ازلي و ابدي عاشق و معشوق است كه سرانجام سلوك طريقت را به نتيجه مي رساند. از نظر عارفان همه ي حركتها بر اساس محبّت و عشق استوار است. همين عشق و ميل است كه موجودات جهان را، از ذره تا كهكشان و از جمله اهل سير و سلوك را به حركت و تحوّل وامي دارد:
يكي ميل است با هر ذره رقاص كشان هر ذره را تا مقصد خاص
اگر پويي ز اسفل تا به عالي نبيني ذره اي زين ميل خالي
همين ميل است اگر داني همين ميل جنيبت در جنيبت، خيل در خيل
سر اين رشته هاي پيچ در پيچ همين ميل است و باقي هيچ بر هيچ
از اين ميل است هر جنبش كه بيني به جسم آسماني يا زميني
به هر طبعي نهاده آرزويي تك و پو داده هر يك را به سويي
(وحشي بافقي)
از ديدگاه عرفا، همه ي تقرب شريعت، بر علم و «ايمان» استوار است و ديدار طريقت، بر «هنر عشق»:
طفيل هستي عشقند، آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق، بي¬نصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بي-هنري
(حافظ)
آري! شريعت، هوشياري مي¬خواهد و علم و آيين! طريقت، مستي مي¬طلبد و جنون و رندي!
علم شريعت را بايد بياموزي كه: «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون»
اما مستي طريقت، از درون مي¬جوشد كه:
باده از ما مست شد ني ما از او قالب از ما هست شد ني ما از او
باده در جوشش گداي جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
(مولوي، مثنوي)
شريعت، سوداگري و تجارت است كه: «هل ادلكم علي تجارة تنجيكم» انسان در برابر انجام تكاليف خود، پاداش ميگيرد و پاداش او همان «نجات» اخروي اوست.
طريقت، تلاش انسان سالك در جهت رسيدن به معرفت و آگاهي برتر است. آگاهي نه از نوع علوم معمولي و رسمي (علم حصولي) بلكه از نوع معرفت شهودي كه در آن عالم و معلوم و عاشق و معشوق به هم مي رسند و يكي مي گردند و اين كار جز با نيستي و فناي سالك فراهم نمي آيد. در طريقت مانع و حجاب بزرگ وجود خود سالك است كه بايد از ميان برداشته شود:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي از ميان برخيز
(حافظ)
از اين جاست كه در طريقت همة تلاش عاشق در جهت فناي خويشتن است.
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
(حافظ)
از اين جاست كه صفت اصلي اهل شريعت نگراني و ترس از آتش دوزخ است، اما عاشق سالك كه به دنبال فناي خويشتن است، نه تنها از درد و بلا نمي هراسد بلكه به پيشواز رنج و بلا رفته و زخم شمشير معشوق را به قيمت جان مي خرد:
تو عهد كرده¬اي كه كشاني به خون مرا من جهد كرده¬ام كه به عهدت وفا كني
(فروغي)
رياضت سالكان با اين هدف انجام مي پذيرد كه گام به گام با مرگ اختياري، جزء جزء وجود بشري خود را به نابودي بسپارند و سرانجام با فناي مطلق از بشريت به مرحلة بقاي با حق برسند:
بميريد بميريد! در اين عشق بميريد! در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد! وز اين مرگ مترسيد كز اين خاك برآييد، سماوات بگيريد
بميريد بميريد وزين نفس ببريد كه اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد
يكي تيشه بگيريد پي حفرة زندان چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
(مولوي، ديوان)
بدين سان عاشق سالك از غم و رنج استقبال مي كند و به تعبير حافظ رقص كنان به زير شمشير غم معشوق مي رود:
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت كآن كه شد كشتة او نيك سرانجام افتاد
(حافظ)
مولوي در غزل زيبايي غم عشق را ارج مي نهد و خود را شرمندة لطف و عنايت غم مي داند:
مرا چون كم فرستي غم حزين و تنگ دل باشم چو غم بر من فروريزي ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگين شوم يك دم هواي تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزاي عالم را غم تو زنده مي دارد منم كز تو غمي خواهم كه در وي مستقل باشم
(مولوي، ديوان)
بنابراين در طريقت به مشكلات اعتنا نمي كنيم. رهروان عشق را دوزخ سرد مي نمايد و دريا خشك به نظر مي رسد:
گواه رهرو آن باشد كه سردش يابي از دوزخ نشان عاشق آن باشد كه خشكش بيني از دريا
(سنايي)
براي نماز شريعت، وضوي آب، كافي است، اما براي نماز طريقت وضوي خون بايد.
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
(حافظ)
?
2
در جستجوي انسان
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست!
اي آفتاب حسن! برون آ، دمي ز ابر كان چهرة مشعشعِ تابانم آرزوست!
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست!
يعقوبوار وا اسفاها هميزنم ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست!
والله كه شهر بيتو مرا حبس ميشود آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست!
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست!
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روي موسي عمرانم آرزوست!
زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول آنهاي هوي و نعرة مستانم آرزوست!
دي شيخ با چراغ هميگشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
گفتند: «يافت مينشود، جستهايم ما.» گفت: «آنكه يافت مينشود آنم آرزوست.»
پنهان ز ديدهها و همه ديدهها از اوست آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست!
(مولوي، ديوان)
ما عرفان را اينطور تعريف كرديم كه عرفان عبارتست از تلاش انسان براي عبور از ظاهر به باطن و از مجاز به حقيقت و از صورت به معنا و از فيزيك به متافيزيك. اكنون مي خواهيم هدف عرفان را توضيح دهيم. بلاخره هدف انسان از پرداختن به عرفان چيست؟ به شكل خلاصه مي توان گفت: هدف عرفان هدف انسان است. عرفان تلاش انسان است؛ بنابراين بايد از انسان پرسيد كه با كدام انگيزه و با كدام هدف اين تلاش را انجام مي دهي؟ در پاسخ اين پرسش يك جواب كلي داريم و مختصر كه مي توان آن را بسيار طولاني توضيح داد. اما جواب كلي و مختصر اين پرسش آن است كه انسان با هدف رسيدن به كمال و تعالي دست به تلاش عرفاني مي زند. هر انساني كه بخواهد همين نباشد كه هست، بلكه بيش از اين باشد كه هست و در اين جهت تلاش كند، اين تلاش تلاش عرفانيست.
واژه ي عرفان با معرفت هم ريشه است. عرفان بر معرفت استوار است و شخصيت انسان و وجود انسان هم بر محور معرفت مي چرخد و بر اساس معرفت استوار است:
اي برادر تو همي انديشه اي
انسانيت انسان با معرفت اوست. از روزي كه انسان به تعريف فني موجودات پرداخته است خود را با انديشه تعريف كرده است. انسان جانداريست كه مي انديشد، يا به تعبير رسمي عربيش انسان حيوان ناطق است.
اين انديشه و معرفت مراتب متفاوت دارد: از صفر تا بي نهايت. در عرفان انسان بر آن مي كوشد كه در فاصله ي اين صفر و بي نهايت، به حركت درآيد. حالا تا كجا برسد اين براي تك تك انسانها از آغاز قابل تشخيص و تعيين نيست:
هست با هر ذره درگاهي دگر هست ز هر ذره به او راهي دگر
سير هر كس تا كمال او بود قرب هر كس حسب حال او بود
هر كسي تا مرحله اي از اين فاصله را مي تواند بپيمايد، اما همه كساني كه وارد اين راه مي شوند و مي خواهند اين فاصله را طي كنند چون آخرين منزلي كه مي توانند تا به آنجا بروند مشخص نيست، همان منزل نهائي و بي نهايت را هدف مي گيرند. انسان با هدف گرفتن آن بي نهايت به توسعه ي وجودي خود مي پردازد. عيناً مانند يك دانه اي كه به عنوان يك بذر كاشته شده و قرار است يك درخت تنومند بشود، انسان خودش را به عنوان يك بذر در نظر مي گيرد و به تربيت خودش مي پردازد و بر آن مي كوشد كه رشد كند تا تعالي پيدا كند، قد بكشد؛ زيرا از نظر عرفان، انسان ذرّه ايست كه مي تواند آفتاب باشد! و كمالات نامتناهي را از باطن خود به دست آورد.
كدام قطره كه صد بحر در ركاب ندارد كدام ذره كه طوفان آفتاب ندارد
كدام غنچه كه جوش بهار نيست به جيبش كدام نقطه كه جمعيّت كتاب ندارد
به جاي خود همه آيينه ي حقيقت خويشند به موج غير، كسي نسبت حساب ندارد
(بيدل، چهار عنصر)
از همين آغاز يادآور مي شوم كه محور اصلي رشد هم آگاهي و معرفت انسان است. انسان در عرفان نمي خواهد بر گوشت و پوست خود بيفزايد، بلكه از آنها مي كاهد. نمي خواهد بر جاه و مال خود بيفزايد، بلكه از آنها دل برمي كند. انسان مي خواهد بر آگاهي خود بيفزايد و اين آگاهي ستون هستي انسان است. رشد آگاهي به رفتار و اخلاق انسان رشد مي دهد. به شخصيت انسان رشد مي دهد. مولوي ميان جان و آگاهي ارتباط برقرار مي كند با اين بيان كه:
جان نباشد جز خبر در آزمون هر كه را افزون خبر، جانش فزون
جان ما از جان حيوان بيشتر از چه؟ زان رو كه فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملك كو منزه شد ز حس مشترك
وز ملك جان خداوندان دل باشد افزونتر، تحير را بحل
زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزونتر است از بودشان
ور نه بهتر را سجود دون تري امر كردن هيچ نبود درخوري
كي پسندد عقل و لطف كردگار كه گلي سجده كند در پيش خار
جان كه افزون شد گذشت از انتها شد مطيعش جان جمله چيزها
مرغ و ماهي و پري و آدمي زان كه او بيش است و ايشان در كمي
(مولوي، مثنوي)
مولانا اين آگاهي را اساس مي داند و افزايش آگاهي نشان افزايش جان است و آگاهي اساس قدرت هم هست، يعني اگر آگاهي بالا برود در رديف همين آگاهي وجود انسان بالا مي رود، جان و حيات انسان بالا مي رود و ترقي مي كند و قدرت انسان به بالا مي رود و ترقي مي كند. بنابراين از نظر عرفان آگاهي اساس زندگي است. هر كه آگاهي ندارد مرده است و هركسي به نسبت آگاهي خود زنده است. در فاصله ي ميان صفر و بي نهايت، درجه آگاهي اش هر قدر باشد درجه زندگي اش نيز همان قدر است. درجه آگاهي اش هرقدر باشد ميزان قدرتش نيز همانقدر است. از اينجاست كه وقتي وحي به عنوان يك آگاهي برتر و اعجاز به عنوان يك قدرت برتر و خلق عظيم، رفتار بالاتر از رفتارهاي عادي و بسيار بالاتر از رفتارهاي عادي، اينها به هم گره مي خورند. اين گره را آگاهي مي زند. آگاهي منشاء كمال وجود مي شود و منشاء قدرت مي شود و منشاء رفتار درست و نيكوكاري و اخلاق پسنديده مي گردد.
بنابراين هدف عرفان چيزي جز توسعه و تكامل وجودي انسان نيست. در اين توسعه و تكامل آگاهي پايه و اساس كار است و ملاك و معيار كار ايت. بنابراين عرفان تلاش انسان است براي بالا بردن آگاهي خودش، و هدفي جز آگاهي ندارد.
عطار در منطق الطيرش در آنجا كه هدهد به عنوان راهنما به پرسشهاي گوناگون پرندگان ديگر كه نماد سالكان هستند جواب مي دهد يكي از آنها از هدهد مي پرسد: خوب ما آن قله را هدف گرفته ايم. ما مي خواهيم به پيشگاه سيمرغ برسيم. اگر توانستيم برسيم و اگر كساني از ما اين توفيق را يافتند كه به پيشگاه سيمرغ رسيدند و اين فاصله را پشت سر گذاشتند، آنجا كه رسيدند چه بخواهند؟ عطار پاسخ مي دهد كه آگاهي. از معشوق حقيقي از مقصد و مقصود اصلي خودشان هم اگر چيزي بخواهند از او بخواهند كه به اينها آگاهي بدهد و بر آگاهي شان بيفزايد. اينجا توجه مي كنيد كه اين دعا چقدر دعاي بزرگيست كه خداوند به رسول خدا ياد مي دهد: (قل ربّ زدني علماً ؛ طه 114) بگو پروردگارا بر آگاهي من بيفزاي. چون آگاهي مادر همه ي بزرگواري ها و اساس همه ي خوبيهاست و محور همه ي فضيلتهاست. عرفان نامش با آگاهي گره خورده است. عرفان از معرفت است و كارش هم با آگاهي گره خورده است و هدفش نيز با آگاهي گره خورده است.
در يك كلام اساس سلوك عرفاني انسان است. در كائنات هيچ جايگاهي بلندتر از جايگاه انسان نيست. همة تلاشها در عالم سلوك، در نهايت اين هدف را در نظر دارند كه به «انسان» برسند. بنا به اقرار و تأكيد عارفان بزرگ در نهايت سلوك نيز انسان به چيزي جز باطن خود دست نمييابد. سي مرغ جان برده از رنج سلوك، وقتي كه به نهايت ميرسند و شايستگي حضور مييابند جز با «سيمرغ» روبهرو نميشوند كه درحقيقت همان «سيمرغ» است!
سالك در آخرين مراحل تجلّي ذات و در بالاترين درجة رفع حجاب باز هم خود را ميبيند.نقش حضرت حق در اين مرحله نقش آينه است و بس.
آري! انسان مي تواند از صفر تا بي نهايت پيش رود و از نياز كامل به ناز تمام عيار برسد:
گفتي: شكار گيرم، رفتي شكار گشتي! گفتي: قرار يابم، خود بيقرار گشتي!
خضرت چرا نخوانم، كاب حيات خوردي؟ پيشت چرا نميرم، چون يار يار گشتي؟
گردت چرا نگردم، چون خانة خدايي؟ پايت چرا نبوسم، چون پايدار گشتي؟
جامت چرا ننوشم، چون ساقي وجودي؟ نقلت چرا نچينم، چون قندبار گشتي؟
فاروق چون نباشي، چون از فراق رستي؟ صديق چون نباشي، چون يار غار گشتي؟
اكنون تو شهرياري، كو را غلام گشتي اكنون شگرف و زفتي، كز غم نزار گشتي!
هم گلشنش بديدي، صد گونه گل بچيدي هم سنبلش بسودي، هم لالهزار گشتي!
اي چشمش، الله الله، خود خفته ميزدي ره اكنون نعوذبالله، چون پرخمار گشتي!
آنگه فقير بودي، بس حرفها ربودي پس واي بر فقيران، چون ذوالفقار گشتي!
هين بيخ مرگ بركن، زيرا كه نفخ صوري گردن بزن خزان را، چون نوبهار گشتي!
از رستخيز ايمن، چون رستخيز نقدي هم از حساب رستي، چون بيشمار گشتي!
از نان شدي تو فارغ، چون ماهيان دريا وز آب فارغي هم، چون سوسمار گشتي!
اي جان چون فرشته، از نور حق سرشته هم زاختيار رسته، نك اختيار گشتي!
از كام نفس حسي، روزي دو سه بريدي هم دوستكامي اكنون، هم كاميار گشتي!
غم را شكار بودي، بيكردگار بودي چون گردكار گشتي، باكردگار گشتي!
گر خون خلق ريزي، ور با فلك ستيزي عذرت عذار خواهد، چون گلعذار گشتي!
نازت رسد ازيرا، زيبا و نازنيني كبرت رسد همي زان، چون از كبار گشتي!
باش از در معاني، در حلقة خموشان در گوشها اگرچه، چون گوشوار گشتي!
(مولوي، ديوان)
3
از رنج تا گنج
دوش رفتم به خرابات، مرا راه نبود مي زدم ناله و فرياد، كس از من نشنود
يا نبُد هيچكس از باده فروشان بيدار يا كه من هيچ بُدم، هيچكسم در نگشود
پاسي از شب چو بشد، بيشترك يا كمتر رندي از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود!
گفت: خير است در اين وقت؟ كه را مي خواهي؟ بي محل آمدنت بر در ما بهر چه بود؟
گفتمش: در بگشا! گفت: برو! هرزه مگو! كاندرين وقت، كسي بهر كسي در نگشود
اين نه مسجد كه به هر لحظه درش بگشايند كه تو دير آئي و اندر صف پيش اِستي زود!
اين خرابات مغان است در او مستانند شاهد و شمع و شراب و دف و ني، چنگ و سرود!
هر چه در جمله ي آفاق در اينجا حاضر مؤمن و ارمني و گبر و نصارا و يهود
سر كويش عرفات است و مقامش كعبه دوستان همچو خليلند و رقيبان، نمرود
سر و زر هيچ ندارند در اين بقعه محل سودشان جمله زيان است و زيانشان همه سود
گر تو خواهي كه دم از صحبت ايشان بزني خاك راه همه شو، تا كه بيابي مقصود!
(؟)
سير و سلوك آغاز و انجامي دارد كه بايد آن را سرسري نگرفت. يعني هركس كه بخواهد وارد سير و سلوك شود بايد اين كار را جدي بگيرد و توجه به آغاز و انجام كار داشته باشد. مبادا كه با خواندن چند بيت از عرفا، يا گذراندن يك دوره درس عرفان، به اين پندار گرفتار آيد كه «من عارف شده ام». گنجي كه با رنج سير و سلوك به دست مي آيد، بدون رنج و زحمت در دسترس كسي قرار نمي گيرد:
بي درد، طريق حيدري نتوان رفت بي كفر ره قلندري نتوان رفت
بي رنج فنا، گنج بقا نتوان يافت در حلقه ي ما به سر سري نتوان رفت
(نعمت اله)
علاقه مندان اين كار بايد در شناختن خويش مدتها به انديشه فرو روند و پاكي و پاكدامني را پيشه ي خود سازند تا به آنجا رسند كه درد عشق پيدا كنند. سپس به دنبال درمان اين درد باشند و با احتياط و دقت به جستجوي راهنماي اين راه بپردازند و پس از آن عملاً وارد ميدان شوند؛ يعني براي خود برنامه و دستور داشته باشند كه برابر آن رفتار كنند. چنين كساني مدتها بايد با تمام توان و در نهايت صفا و اخلاص بكوشند تا مزه اي از حق و حقيقت را بچشند.
جويندگان اين راه و علاقه مندان سير و سلوك، بايد توجه داشته باشند كه تنها افراد جاه طلبي كه به طمع مال و جاه دام نهاده و دكان ارشاد و راهنمائي باز كرده اند، آنان را به سادگي مي پذيرند؛ زيرا از آنان بهره مي كشند و چيزي هم نمي دهند. اما راهنمايان راستين، هركسي را با هر شرايطي نمي پذيرند، مگر آنكه در او نشاني از درد و ذوق ببينند:
سرخوش از كوي خرابات گذر كردم دوش به طلبكاري ترسا بچه اي باده فروش
پيشم آمد به سر كوچه پري رخساري كافرانه، شكن زلف چو زنار به دوش
گفتم: اين كوي چه كويست و تو را خانه كجا؟ اي مه نو خم ابروي تو را حلقه به گوش
گفت: تسبيح به خاك افكن و زنار ببند خرقه بيرون فكن و كسوت رندانه بپوش!
توبه يك سو بنه و ساغر مستانه طلب! سنگ بر شيشه ي تقوا زن و پيمانه بنوش!
بعد از آن سوي من آ، تا به تو گويم خبري كاين چه كوييست؟ اگر بر سخنم داري گوش
رند و ديوانه و سرمست دويدم در پيش تا رسيدم به مقامي كه نه دين ماند و نه هوش
ديدم از دور گروهي همه ديوانه و مست از تف باده ي شوق آمده در جوش و خروش
بي دف و مطرب و ساقي، همه در رقص و سماع بي مي و جام و صراحي، همه در نوشا نوش
چون سر رشته ي ناموس برفت از دستم خواستم تا سخني پرسم از او، گفت: خموش!
نيست اين كعبه كه بي پا و سر آئي به طواف! يا نه مسجد كه در او بي خبر آئي به خروش!
اين خرابات مغان است و در او مستانند از دم صبح ازل تا به قيامت مدهوش!
گر تو را هست در اين شيوه سر يكرنگي دين و دنيا به يكي جرعه چو عصمت بفروش!
(عصمت بخاري)
چند نكته در ابيات بالا آمده كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد:
الف- در حوزه ي سير و سلوك هر كسي را در هر شرايطي نمي پذيرند. در سير و سلوك ممكن است يك رند بي سر و پا را كه نشاني از صفا و صميميت و از خودگذشتگي در او ديده مي شود به آساني بپذيرند، اما يك وزير يا وكيل يا سرمايه دار را كه آثار دلبستگي به جاه و مال در آنان آشكار باشد نپذيرند:
صدق و اخلاص است زاد رهروان هر كه مخلص گشت، باشد رهرو، آن
صدق پيش آور كه تا بيني عيان آنچه دادند اوليا از وي نشان!
گر نداري صدق و اخلاص و يقين در ره مردان مرو! جائي نشين
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
ب- اينكه پس از پذيرفتن نيز سالك بايد آداب طريقت را رعايت كند و مراتب و درجات را مورد توجه قرار دهد. براي اينكه مراتب سير و سلوك در طول يكديگرند، يعني هر مرتبه اي از آن مقدمه ي رسيدن به مرتبه و پايه ي ديگر است. كسي كه به يقظه نرسيده باشد به توبه راه ندارد و كسي كه به توبه و انابه دست نيافته باشد به مقام رضا و توكل راه نخواهد يافت.
برخلاف شريعت، كه احكام آن غالباً در عرض يكديگرند. مثلاً كسي كه نماز مي خواند، روزه هم مي گيرد، كسي كه روزه مي گيرد، زكات هم مي دهد. يا ممكن است كسي نماز بخواند اما روزه نگيرد يا روزه بگيرد اما زكات ندهد؛ در صورتي كه در طريقت تا كسي يك مرتبه را نپيموده باشد، به مرتبه ي ديگر راهش نمي دهند.
در اينجا به عنوان يك سفارش و راهنمائي از همه ي علاقه مندان سير و سلوك كه به طور جدي وارد ميدان عمل نشده اند، مي خواهم كه نخست رفتار خود را در سه حوزه مورد دقت و بررسي قرار دهند:
يكي عمل به احكام شريعت.
ديگري در پيش گرفتن راه جوانمردي.
سوم دارا بودن ذوق و حال و هواي عرفاني.
اينك اين سه موضوع را كمي توضيح مي دهيم:
الف: توجه به دستورات شريعت
اگر مشتاق جاناني، مكن جانا گران جاني در اين ره سر نمي ارزد، يك ارزن ز ارزاني
به آداب شريعت بند كن ديو طبيعت را به اقليم حقيقت چون چنين كردي مسلماني
(غروي اصفهاني)
توجه به شريعت از چند جهت لازم است:
يكي اينكه برنامه ي شريعت نسبت به برنامه ي رياضت در سير و سلوك آسان تر است، بنابراين انسان بايد با عمل به شريعت خود را براي اجراي برنامه ي رياضت آماده كند.
ديگر اينكه اساس عرفان بر سلوك استوار است و سلوك، چيزي جز رياضت نيست. رياضت هم جز با اعمال و رفتار تحقق نمي يابد. وقتي كه سالك بايد عمل كند، كدام عمل بهتر از عمل به شريعت خواهد بود؟ به كدام دليل يك سالك مي تواند به جاي روزه، نماز، حلال و حرام شريعت، برنامه ي عملي ديگري داشته باشد؟ اعمال شريعت با فطرت و تربيت ما هم پيوند داشته و در ايجاد معنويت و صفاي باطن، بيش از كارهاي ديگر اثر خواهد داشت.
سوم اينكه چون كسي بدون رياضت در سير و سلوك به نتيجه اي نمي رسد، نخست بايد خود را با شريعت بيازمايد. اگر توانست شريعت را عمل كند، مي تواند اقدام به سير و سلوك هم بنمايد؛ اما اگر خود را در انجام وظايف و تكاليف شرعي كه بسيار محدود و آسانند ناتوان ديد، بايد بداند كه در حوزه ي سير و سلوك هم به جايي نخواهد رسيد. او نيز مانند بسياري از كساني كه خود را درويش و سالك مي نامند، فقط اين نام را با خود خواهد داشت و از حقيقت بهره اي نخواهد برد. مدعيان درويشي زيادند، اما درويشان واقعي بسيار اندك:
گفت: من اندر طريقت شست سال ديده ام بسيار، اهل عشق و حال
طالبي هرگز نديدم كز عطش عاشق حق باشد او، ديوانه وش!
آنچه ما ديديم، اهل صورتند در غم خويشند و دور از حضرتند
هيچ كس جوياي درويشي نبود شورش كس، شور بي خويشي نبود
هر يكي را بندي اندر دست و پاي گرم كار خويش و غافل از خداي!
(عنقا، مزامير)
ب: زندگي جوانمردانه
فتوت و جوانمردي در تاريخ عرفان ما با عرفان پيوند ناگسستني داشته است. منظور از جوانمرد آن است كه پايبند جاه و مال نباشد. البته محال است كه انسان، مخصوصاً پيش از سير و سلوك و پيش از رسيدن به مقام فنا، دست از محبت جاه و مال بردارد. بنابراين منظور ما از پايبند نبودن آن است كه شخص نسبت به ديگران كمتر پايبند دنيا باشد.
كسي كه به آساني بتواند از دنيا دست بردارد، در سير و سلوك احتمال كامياب شدنش بيشتر است. اما كسي كه از دنيا نتواند دست بردارد، در سير و سلوك نيز موفق نخواهد بود.
مشايخ گذشته كساني را كه به سير و سلوك علاقه داشتند، با اين ميزان مي آزمودند؛ يعني بر آن مي كوشيدند تا دريابند كه آن شخص چقدر به دنيا پايبند است. نمونه اي از اين آزمونها را مي آوريم:
شيخ عبدالله بلياني كه زد خيمه ي تجريد در ملك احد
چون كه در بازار طي مي كرد راه ديد درويشي، به ظاهر همچو شاه
خرقه اي بر دوش و تسبيحي به دست وز سبوي خودپرستي مستِ مست
نزد شيخ آمد به آئين نياز گفت: اي در كار حق داناي راز!
از خدا حرفي مرا تعليم كن! مستحقي را ز رحمت بيم كن!
شيخ گفت: اين خرقه را آلوده ساز! چون شدي فارغ به ما باز آي، باز!
گفت: اي استاد! اين دستور نيست ظاهر سالك حجاب نور نيست
گفت: ما را بيش از اين تعليم نيست خام طبعي را كه با تسليم نيست
سالكي كو نگذرد از خرقه اي چون تواند بود در حق غرقه اي؟
(عنقا، مزامير)
چنان كه در فرصتهاي مناسب سفارش كرده ام، بايد الگو و سرمشق خود را محمد (ص) و علي (ع) قرار دهيم و مانند آنان مردانه زندگي كنيم و جوانمرد باشيم:
تا نگردي تو نيز مردم و مرد چاره ي خويشتن نداني كرد!
مردمي چون نبي نداند كس راه مردي علي شناسد و بس!
مردي و مردمي به هم پيوست داد از آن هردو، اين فتوت دست
مظهر اين فتوت مشهور راستي بايد از كژيها دور
كز خيانت نظر به كس نكند نظرش شهوت و هوس نكند
از حيا باشدش سر اندر پيش بي حيا را براند از در خويش
كس از او نشنود حديث گزاف نزند در ميان مردم لاف
نفس را بند برنهاده به صبر بند نان و درم گشاده به جبر
بسته دل در دواي رنجوران جاي خود كرده در دل دوران
ورد خود كرده در خلا و ملا مدد حال اهلِ رنج و بلا
به يتيمان شهر دادن چيز بيوگان را پناه دادن نيز
چشم بردوختن ز عيب كسان ره نجستن به سرّ و غيب كسان
هر بدي جفت حال او نشود چو خود اندر خيال او نشود
پارسائي بود رفيق او را مردمي مونس طريق او را
ذات او زبده ي زمان باشد هر كه با اوست در امان باشد
عصمت او را حصار تن گشته عفتش پود و تار تن گشته
بنده اي را كه عشق بپسندد به چنين خدمتيش دربندد
روي دل بر حبيب خويش كند ترك حظّ و نصيب خويش كند
گر به تيغش زني نپيچد رخ زهر گوئي شكر دهد پاسخ
حرّ و مستور و ستر پوشنده نيكخواه و سخن نيوشنده
كار خود را نخواهد از كس مزد نبود زين فروتني تن دزد
هر چه زان نفس او شكسته شود بكند گر چه نيك خسته شود
(اوحدي)
ج: دارا بودن ذوق و حال و هواي عرفاني
ذوق معني غير ذوق صورت است ذوق معني روضه ي بي آفت است
ذوق حس دارد يقين هر جانور ذوق معني، ذوق عشق است، اي پسر!
ذوق عرفان مي دهد زآدم نشان ورنه هر كس راست ذوق آب و نان
(صفي، زبدة الاسرار)
سير و سلوك يك تكليف همگاني و فراگير نيست بلكه مخصوص كساني است كه به قدر كافي حال و هواي اين كار را داشته باشند. بسياري هستند كه اهل زهد و پرهيزند، اما حال و هواي عشق و عرفان ندارند. شمس تبريزي مي گويد: من كارهاي ظاهريم را نزد پدرم آشكار نمي كردم تا چه رسد به كارهاي باطني ام. پدرم مردي بزرگوار و بخشنده و درستكار بود. وي با دو كلمه اشكش بر محاسنش جاري مي شد! اما عاشق نبود. مرد نيك بودن چيزي ديگر است و عاشق بودن چيزي ديگر(مقالات، 119/1).
حال و هوا و هيجانها و احساساتي كه در بعضي اشخاص ديده مي شوند، براي مشايخ نشانه هاي شايستگي آن شخص اند. كساني كه در سلوك كامياب مي شوند، از همان آغاز حال و هوائي دارند كه ديگران ندارند. اين حال و هوا را نمي توان تعريف كرد. اين حال و هوا در انسان مانند «آن» در معشوق است. عاشقي شيوه ي خاص خود را دارد و كسي كه اين حال و هوا را نداشته باشد، كارش درست نخواهد بود:
ساقيا! جام دمادم ده كه در سير طريق هر كه عاشق وش نيامد، در نفاق افتاده بود
(حافظ)
چنانكه امتياز انسان از حيوان به عقل و انديشه ي اوست، امتياز اهل سلوك از انسانهاي ديگر با همين ذوق است. اين ذوق اگرچه پس از سير و سلوك كمال مي يابد و ظهور پيدا مي كند، اما از همان آغاز بايد اثري از آن در علاقه مندان سلوك ديده شود:
خواهي ار اسرار ما را بنگري بايدت تحصيل ذوق ديگري
غير آن ذوقي كه در گاو و خر است آدمي را فهم و ذوق ديگر است
همچنين جز ذوق انسان، اي ولد! عارفان را فهم و ذوقي مي بوَد
پيش ذوق عارفان اندر بسيج فهم و ذوق آدمي، هيچ است، هيچ
(صفي، زبدة الاسرار)
?
4
باز هم از طريقت و شريعت
اي قوم به حج رفته كجاييد؟ كجاييد؟ معشوق همين جاست بياييد بياييد!
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته، شما در چه هواييد؟
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه بر اين بام بر آييد
آن خانه لطيفست نشان هاش بگفتيد از خواجة آن خانه نشاني بنماييد
(مولوي، ديوان)
با بحثي كه در درس اول دربارة فرق شريعت و عرفان داشتيم يكي از ياران يادآور شد كه در اين جا نكته هاي ديگري هست كه بايد ناگفته نمانند. اينك بر آن مي كوشيم تا در حد امكان نكته هاي ديگري را در اين باره مطرح كنيم.
بحث را با تفسيري از «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز مي كنيم.
از نظر عرفا اسماء و صفات خداوند داراي مراتب اند. بالاتر از همة اسماء، چهار اسم الاول، الآخر، الظاهر و الباطن قرار دارد. «هو الاولُ و الآخرُ و الظاهرُ والباطنُ»، (قرآن، حديد/3). بالاتر از اين چهار اسم، دو اسم الله و الرحمن است. از اين دو، نيز اسم الله برتر است كه دربردارندة تمامي اسماء و صفات خداوند است. بنابراين انسان كامل كه مظهر همة اسماء و صفات الهي است. مظهر فراگير اسم جامع الله است. هدف رهروان طريقت عشق، دست يافتن به اين جامعيت است؛ در اين باره در آينده توضيح بيشتري مي دهيم.
و اما دربارة دو اسم رحمن و رحيم، همة مفسران بر اين باورند كه رحمن، فراگيرتر از رحيم است. رحمن نمايندة رحمت فراگير خداوند است و رحيم به رحمت خاص او دلالت دارد. در نگاه شريعت منظور از رحمت عام، رحمتي است كه مؤمن و كافر را يكسان در بر مي گيرد. (مجمع البيان، طبرسي، سوره حمد) و مظهر اين رحمت فراگير همين است كه خداوند همه را آفريده است و به همگان روزي مي رساند. اما منظور از رحمت خاص پاداشي است كه خداوند، تنها به مؤمنان و اهل عمل صالح مي بخشد. اين ديدگاه اهل شريعت است.
و اما از نظر من و بر اساس يك نگاه مقايسه اي بين طريقت و شريعت، شريعت در حوزة اسم الرحمن قرار دارد. يعني شريعت اقتضاي رحمت عام و فراگير حضرت حق است كه همه را از نيستي به هستي درآورده و نياز همة انسان ها را چه كافر و چه مؤمن، بر مي آورد. اگر بخواهم اصطلاح عرفان را به كار گيرم بايد بگويم: شريعت سايه سار «ولايت عام» حضرت حق و محيط امن و آسايش بندگان خداست. به همين دليل شريعت برتري هايي دارد كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرند. از اين برتري ها چند مورد را به اختصار توضيح مي دهيم:
الف- شريعت از آن جا كه مظهر و جلوه گاه رحمت و ولايت عام پروردگار است، پناهگاه همگان است: «يا ايها الناس قد جاءكم الرسول بالحق من ربكم فآمنوا خيراً لكم» (نساء/170). در اين آيه پروردگار مهربان همة مردم را به خوان كه فراخوانده و مي گويد: «فرستاده اي راستين از سوي پروردگار شما به سوي شما آمد. اگر به او ايمان بياوريد اين ايمان براي شما سودمند خواهد بود» بنابراين شريعت، خوان گستردة رحمت الهي است كه همة انسان ها مي توانند از اين خوان كرم بهره گيرند.
ب- شريعت سهل و آسان است تا همه كس بتوانند آن را به كار گيرند: «و ما جعل عليكم في الدين من حرج» (حج/78) دين به هيچ وجه ماية آزار و اذيت دينداران نيست، تكليف هاي ديني در حد توان انسان ها هستند، آن هم در حد توان انسان هاي عادي. و اگر كساني به خاطر مشكلات ويژه اي، همين تكليف ها را نيز نتوانند انجام دهند خداوند مهربان به آنان تخفيف مي دهد، يا تكليف را از آنان بر مي دارد. مثلاً مسافر و مريض روزه نمي گيرند و كسي كه نتواند ايستاده نماز بخواند، نمازش را نشسته مي خواند. پيامبر اكرم (ص) با اشاره به همين عنايت فراگير است كه مي فرمايد: «انَّ هذا الدين متينٌ فاوغلوا فيه برفقٍ و لا تكرِهوا عبادةِ الله علي عبادِ الله» (كافي، ج2، ص86) راه دين هموار است و بايد به آساني راه رفت و نبايد بندگان خدا با ناخوشنودي و اكراه به پرستش خدا وادار گردند.
ج- حساب و كتاب شريعت روشن است و يك انسان ديندار مي داند كه چه كارهايي را بايد انجام بدهد تا به كدام نتيجه ها دست يابد.
د- در شريعت، بهره گيري از لذت هاي دنيوي، ممنوع نيست و زندگي در نعمت و آرامش مجاز است. يك مسلمان مي تواند با كسب و كار خود، ثروت اندوخته و براي خود زندگي راحت و آرامي داشته باشد از لذت هاي مادي و حسي بهره ببرد. غذاهاي لذيذ بخورد، در بستر نرم بخوابد، لباس خوب بپوشد و زن و فرزند داشته باشد و در عين حال يك انسان با ايماني باشد كه سر به سجدة بندگي بگذارد و از بندگان خدا دستگيري كند و بيماران و تهيدستان را ياري رساند.
هـ- اساس شريعت، عقل و آزادي انسان است. چنان كه در مقام عمل نيز تكليف شريعت در حد توانايي انسان هاست. همين طور در مرحلة عقيده و درك و فهم نيز همين توان انسان شرط اساسي است. يعني انسان ها در حد توان خود معرفت خواهند داشت. همين اندازه از معرفت نيز براي رستگاري آنان كافي است. ناگفته پيداست كه معرفت مورد نظر در شريعت، همين معرفت عقلاني و به اصطلاح معرفت و شناخت معمولي در حوزة علم حصولي است و قواي عادي يعني حسّ و عقل است، تا همة انسان ها در حد توان خود بتوانند از خدا و پيامبر و تكليف و روز رستاخيز شناختي داشته باشند.
اما در طريقت، اولاً- تنها عده اي مي توانند با تحمل سختي هاي رياضت، به نتيجه برسند. ثانياً- طريقت، هميشه با رنج و درد همراه است و امن و آسايش در آن نيست. ثالثاً- در طريقت حساب و كتابي در كار نيست. زيرا بنا بر عقيده عرفا، عدهّ اي بدون سير و سلوك و بدون تحمل رنج و درد رياضت، به مقصد و مقصود مي رسند! اينان محبوبان حضرت حق اند و با جذبه ي او به مقصد مي رسند. و عده اي هم كه به رياضت و سير و سلوك مي پردازند، باز هم نتيجه كارشان به اعمال و رفتارشان وابسته نيست. بلكه اين معشوق است كه از دستاورد نيكان و بدان، يكي را انتخاب مي كند:
صالح و طالح متاع خويش نمودند تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد
(حافظ)
رابعاً- عرفان بر عقل و اختيار انسان، استوار نيست. اساس عرفان تسليم است و بس! بايد در برابر مرشد مانند مرده باشي در دست مرده شوي! پا در راه نهي و چون و چرا نكني.
در اين جا نكته هاي ديگري نيز هست كه به ذكر آن ها نيازي نمي بينم. همين فرق ها را اگر در نظر بگيريم به آساني در مي يابيم كه شريعت جلوه گاه رحمت فراگير خداوند است و از اين جهت به عموم مردم تعلق دارد يعني شريعت نيز مانند آب و هوا در اختيار همة انسان هاست. اين رحمت الهي است كه تكليف را بر انسان ها آسان كرده و راه را از نظر فهم و درك و نيز از نظر چون و چند كار و كوشش و نتيجه و حاصل تلاش انسان، روشن و آسان گردانيده است. از همه جالب تر اين كه اين رحمت فراگير زندگي دنيوي انسان ها را با آرامش و آسايش همراه نموده و آنان را از لذت بردن و زندگي همراه با آرامش و عافيت محروم نساخته است.
ابن سينا فيلسوف بزرگ جهان اسلام (مرگ428هـ . ق) در فرق عارف و عابد مي گويد: عابد كسي است كه هم دنيا را مي خواهد و هم آخرت را. اما عارف نه دنيا مي خواهد و نه آخرت، بلكه به دنبال ديدار و وصال حق است (اشارات، نمط 9). بيان ابن سينا به گونه اي است كه گويي: اين عابد و عارف اند كه با هم فرق دارند. بدين سان كه يكي از آن ها يعني عابد، دنيا و آخرت هر دو را مي خواهد، اما ديگري كه عارف باشد نه دنيا را مي خواهد و نه آخرت را، بلكه او فقط طالب ديدار حق است. اين نگرش در جاي خود نگرش درستي است.
اما به نظرم بايد موضوع را از جهت ديگر نيز در نظر گرفت. يعني چنان كه گفتيم پروردگار انسان دو فضا را در جهان و نظام آفرينش، در اختيار وي گذاشته است: يكي فضاي رحمت عام و فراگير حضرت حق است و ديگري فضاي رحمت خاص و ويژه او. منظور از عنوان ويژه، تجليل از فضاي رحمت خاص و تحقير فضاي عام نيست كه اين هر دو فضا، فضاي رحمت حضرت حقند. بلكه منظور آن است كه به اقتضاي رحمت و عنايت حق، دو فضاي متفاوت براي انسانها وجود دارد: يك فضا براي عموم مردم در نظر گرفته شده است، تا همگان بتوانند از آن بهره گيرند و به سعادت دنيا و آخرت خود برسند. اما فضاي ويژه و قلمرو رحمت خاص، از آن جا كه پيچيده و دشوار است به همة انسان ها تكليف نشده است، تا زمينة دردسر براي عامة مردم فراهم نيايد. بلكه اين فضا به انتخاب خود انسان ها واگذار شده است، تا هركه خواست با اختيار و انتخاب خود به اين مرحله نيز وارد گردد.
من اين نكته را با يادآوري يكي از ياران و به نقل از يكي از اساتيد خودشان آوردم و به آن تأكيد كردم كه فضاي رحمت عام و فراگير رحمت الهي يك فضاي غني و همه جانبه است. در همين فضاست كه خداوند به انسان ها مي آموزد كه حسنات دنيا و آخرت، هر دو را بخواهند. در قرآن كريم آمده است كه برخي از مردم تنها دنيا را مي خواهند و اينان نصيبي در آخرت نخواهند داشت. اما عده اي ديگر هم دنيا را مي خواهند و هم آخرت را. اينان از تلاش خود براي به دست آوردن حسنات دنيا و آخرت بهره مند خواهند شد. (بقره/200-202)
بي ترديد انسان با تلاش خود در فضاي رحمت عام، هم از حظّ و لذت دنيوي برخوردار مي گردد و هم به سعادت اخروي دست مي يابد. از نظر معرفت نيز در حد توان، از معارف يقيني و ايمان به غيب بهره مي يابد. و بدين سان، خوشي و شادماني هر دو دنيا را براي خود فراهم مي آورد.
در يك كلام و با توجه به يك نكتة عرفاني ظريف، سايه سار رحمت فراگير و مرغزار ولايت عامِ آن معشوقِ يگانه، فضاي انس و آشنايي است. شريعت، فضاي دانه پاشي عشق است و كمينگاه شكار معشوق. حظّ و لذت دنيا و آخرت همگي عشوه هاي مهر و محبت آن معشوق يگانه اند. صفاي پرستش و مناجات، صحنه هاي طواف و منا و عرفات، نوازش كودكان و بيماران و نيازمندان، بيداري و شب زنده داري و روزه داري و... و نيز جلوه هاي جمال، دلدادگي ها و راز و نيازها، همه و همه زمينه ساز عشوة ناز معشوق هستند، تا آن نازنين غمزه اي ساز كند و ابرويي بنمايد و ادا و اصولي، از جلوة جمال را در برابر چشمان انسان كه با استعداد و هنر عشق به ميدان آمده است، به نمايش بگذارد! شريعت دام عشق است و عبادت دانة عشق! معشوق دام گسترانيده است تا مرغ دل ها راشكار كند!
از اين جاست كه شايستگان هنر عشق، از جاي جاي شريعت، رمز عشق مي آموزند! گرچه بيش از اين نبايد گفت. اما بگذاريد به چند مورد از اين رمزها و دام و دانه ها را اندكي شرح بدهم. اي عزيز! بندگي بالاترين مقامي است كه سالك در عشق و طريقت به دست مي آورد. خداوند محمد مصطفي (ص) را در شب معراج «عبد» ناميد. (اسراء/1) كه نامي بالاتر از اين نام نبود بنابراين بندگي در شريعت رمزي است از مقام بندگي در طريقت كه سالك در آخرين مراتب سير و سلوك به آنها مي رسد.
اين نكته را بايد در نظر داشته باشيم كه در قلمرو طريقت و در عالم عشق و سلوك، هرگز عاشق نمي تواند معشوق را در اختيار خود داشته باشد. بلكه در نهايت اين معشوق است كه عاشق را در خود فاني مي سازد. احمد غزالي مي گويد: «حقيقت عشق چون پيدا شود، عاشق قوت معشوق آيد، نه معشوق قوت عاشق. زيرا كه عاشق در حوصلة معشوق تواند گنجيد اما معشوق در حوصلة عاشق نگنجد. عاشق يك موي تواند آمد در زلف معشوق، اما همگي عاشق يك موي معشوق را بر نتابد و جاي نتواند داد» (سوانح، فصل38). از اين جاست كه بندگي در شريعت، رمزي است رسا از فنا در طريقت.
مسائل ديگر شريعت نيز همه رمزند؛ توبه رمز است، تقرب رمز است. اخلاص را اگر بشكافيم همچون مجازي است، از حقيقت پرستش عاشقانه و اين مجاز براي انسان ها رمز آن حقيقت است. رضا رمزي است از فنا، آن جا كه عاشق "پسندد آن چه را جانان پسندد"، در حقيقت به درجاتي از فنا دست يافته است. همچنين نماز و روزه و حج سراپا رمزند؛ روزه دار دست از آب و نان بر مي دارد تا به پروردگار خود نزديك گردد، همين عمل نماد و رمز روشني است، از دست شستن سالك از همه چيز حتي از هستي خود به خاطر دست يافتن به ديدار معشوق. به هر حال شريعت، سراپا رمز و درس رهايي است. اعمال شريعت نيز مي توانند از ظاهر انسان به باطن او سرايت كنند و سرانجام در رابطهء نياز عاشق و ناز معشوق، يا نياز بنده و بي نيازي حق، شريعت بهرة روح و جسم انسان است از اين رابطه و نسبت.
و اما فضاي اسم الرحيم، فضاي جذبه هاي دروني انسان و بي قراري ها و ماجراجويي هاي انسان هاست. چنان كه گذشت شريعت كاملا به اراده و اختيار انسان وابسته است، اما فضاي رحيميت يعني طريقت، قلمرو جذبه و جاذبه ي معشوق است. فضايي است كه جذبه حق، عاشقان را به سوي ديدار مي كشاند و با جلوه ناز معشوق درگير مي كند. شريعت بر ابلاغ پيام حضرت حق استوار است و طريقت با كمند عشق آن معشوق يگانه برقرار است. در طريقت هنر اصلي و كار ساز انسان همين است كه عشقي در خور معشوق ازل و نيازي متناسب با ناز او داشته باشد. طريقت، راه و رسم پرورش انسان است تا چنان باشد كه خواستة عشق است و مطلوب ناز!
مرا عاشق چنان بايد كه هر باري كه برخيزد قيامت هاي پر آتش ز هر سويي برانگيزد
دلي خواهيم چون دوزخ كه دوزخ را فرو سوزد دو صد دريا بشوراند، ز موج بحر نگريزد
چو شيري سوي جنگ آيد، دل او چون نهنگ آيد بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد
چو هفتصد پردة دل را به نور خود بدراند ز عرشش اين ندا آيد: «بناميزد، بناميزد!»
چو او از هفتمين دريا به كوه قاف رو آرد از آن دريا چه گوهرها كنار خاك در ريزد
(مولوي، ديوان)
فضاي طريقت، فضايي است پر درد سر و سراپا رنج و گرفتاري. انسان مي تواند زندگي معمولي خود را در امن و آسايش به سر برد، اما همة انسان ها به اين امن و آسايش دل نمي بندند و قدم در فضاي پر دردسر طريقت مي گذارند. راه طريقت، راهي است پر خون، اما هرگز بي رهرو نبوده و نخواهد بود.
مگر نه اين است كه آدم، بهشت و همة امكاناتش را به آساني از دست داد! اين ماجراجويي آنان بود كه كار را به هبوط و رانده شدن از بهشت كشانيد و آنان را به زندگي پر دردسر دنيا گرفتار كرد. فرزندان آدم نيز در مواردي به قلمرو امن و آسايش شريعت قناعت نكرده و پا در طريقت مي گذارند و مي گويند:
پدرم روضة رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم
(حافظ)
اگر كسي دل به شيوة درويشي باخته و قدم در طريقت بگذارد، بايد از همان آغاز خود را مسؤول همة رنج ها و دردسرها بداند. زيرا طريقت، تكليف عام نيست. اگر كسي خودش، داوطلب اين كار گردد، بايد هرگونه بلا و دردسر را خريدار شده، از بستر عافيت بيرون آمده و در ميان خون بخوابد! سرانجام نيز بي آنكه دم بزند و شكوه كند، خود را به باد فنا بسپارد! آري بايد دم نزند و شكوه نكند. زيرا هرچه ديده، از خود ديده است و به تعبير حافظ، سرش را به بادي داده است كه هواي آن را در دل خود نهفته بود:
ما در درون سينه هوايي نهفته ايم بر باد اگر رود سر ما زان هوا رود
(حافظ)
?
5
طريقت چيست و چگونه آغاز مي شود؟
چون تو موجي بي قرار، اي عشق! در عالم نبود هفت دريا پيش طوفان تو جز شبنم نبود
از قلم فرسايي تقدير بر لوح وجود نامت آن روزي رقم مي خورد كين عالم نبود
در ازل وقتي كه مي بستند طرح آدمي جوهري ز تو سرشته با گل آدم نبود
اي تو آن بار نخستين امانت! كآسمان جز به زير جرم سنگين تو پشتش خم نبود
پيش از آنكه سر برآرد آفتابت از عدم چيره بر هستي سراسر جز شبي مظلم نبود
آن گل سرخي كه من بازت گرفتم از نسيم يعني اينكه بي تو غير از باد در دستم نبود
(منزوي)
چنان كه گفتيم، بر خلاف شريعت كه انسان انتخابش مي كند، اين طريقت است كه انسان را گزينش مي كند، بي آن كه انسان شناخت روشني هم از آن داشته باشد! انسان گرفتار مي شود و نمي داند كه گرفتار چه كسي و چه چيزي شده است:
اينجا كسي است پنهان دامان من گرفته خود را سپس كشيده پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل اما فروغ رويش اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در ني شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشم بندي، چشم كسش نبيند سوداگري است موزون ميزان من گرفته
چون گلشكر من و او در همدگر سرشته من خوي او گرفته، او آن من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
(مولوي، ديوان)
چنان كه گفتيم، طريقت هنر عشق است. و اين هنر بيشتر به حوزة اسم الرحيم مربوط است. اما از آن جا كه همة اسماء الهي احكام يكديگر را دارند- يعني مثلا صفت لطف از قهر خالي نيست چنان كه صفت قهر نيز لطف را در خود دارد- صفت الرحمن و الرحيم نيز از حكم يكديگر خالي نيستند. يعني هم الرحيم از رحمت عام برخوردار است و هم الرحمن از رحمت خاص به دور نيست. به همين دليل چنان كه شريعت همة انسان ها را در بر مي گيرد، حال و هواي طريقت نيز كم و بيش در همة انسان ها پيدا مي شود.
همة مكتب هاي عرفاني بر اين عقيده اند كه آگاهي عرفاني آشكار و نهان، در همة موجودات جهان وجود دارد. عرفاي اسلام نيز عشق را در تمام كائنات ساري و جاري مي دانند. از نظر آنان اساس حركت و تحولات جهان همين عشق است و بس:
دور گردون ها ز موج عشق دان گر نبودي عشق بفسردي جهان
كي جمادي محو گشتي در نبات كي فداي روح گشتي ناميات
(مولوي، مثنوي)
آري همة موجودات جهان به گونه اي از آگاهي عرفاني و از حال و هواي طريقت برخوردارند. اما اين حال و هوا در بسياري از موجودات جهان با ادراك ظاهري ما قابل مشاهده نيست. در عرفان هندي، بر آنند كه همه چيز سرشار از آگاهي است (استيس، عرفان و فلسفه، ص71).
باك عارف معروف غرب هم مي گويد: آشكارا ديدم كه جهان از مادة بي جان فراهم نيامده است بلكه سرشار از حيات و آگاهي است (همان،73). مولوي نيز در اين باره مي گويد:
جملة ذرات عالم در نهان با تو مي گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
محرم جان جمادان كي شويد چون شما سوي جمادي مي رويد
از جمادي در جهان جان رويد غلغل اجزاي عالم بشنويد
(مولوي، مثنوي)
و ملاصدرا نيز مي گويد: «همة موجودات به عقيدة اهل كشف، به همان معني كه گفته شد، عاقل اند و عارف اند.» (اسفار، 1/119)
بنابراين همة انسان ها به گونه اي از حال و هواي طريقت بهره دارند. حساسيت هاي فرازيستي انسان و اين كه انسان ها دل به جاذبة زيبايي ها مي سپارند، همان حال و هواي عرفاني است. چه كسي از كنار لاله ها بي تفاوت مي گذرد؟ و كدام دل است كه نالة بلبل پريشانش نمي كند؟ و كدام نگاه است كه جاذبة جمال اسيرش نمي سازد؟ تماشاي يك غروب، نفس كشيدن در هواي لطيف صبحگاهي، سكوت و آرامش شب ها، وسعت فضا، عظمت كهكشان و ستارگان، خروش و تپش دريا، زمزمة رودها، آواي پرندگان و همين طور مضمون يك غزل، لطافت يك مناجات، صفاي صحبت نيكان، بانگ ني و دف و تار، آواي گرم و گيراي قوالان و از همه بالاتر زيبايي هاي ظاهري و باطني انسان همه و همه سروش عالم غيب اند و كمند زلف معشوق حقيقي اند، تا انسان را بي قرار سازند و به بزم وصال فراخوانند و بكشانند. آري! در مقابل اين جاذبه ها، حيوانات نيز بي تأثير نمي مانند، چه رسد به انسان:
دوش مرغي به صبح مي ناليد عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را مگر آواز من رسيد به گوش
گفت: باور نداشتم كه ترا بانگ مرغي كند چنين مدهوش!
گفتم: اين شرط آدميت نيست مرغ تسبيح گوي من خاموش!
(سعدي، گلستان)
اين جاذبه ها و حال و هواها، اگرچه كم و بيش در همة انسان ها و حتي در حيوانات نيز قابل مشاهده اند، اما ظهور اين گونه احساس ها و جاذبه ها در همگان يكسان نيست. انسان ها نيز از اين حس همگاني به يك اندازه برخوردار نمي باشند. اگرچه هيچ سري نيز از اين سودا خالي نيست:
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند ولي سر گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم از غم عشق تو خونين جگري نيست كه نيست
(حافظ)
و همين است منظور من از عنوان "هنر" براي سلوك در طريقت. زيرا هنر چيزي است كه اگرچه همگان از آن سهم ناچيزي دارند، اما ظهور برتر و چشم گير آن همگاني نيست، مانند خطاطي، نقاشي، مجسمه سازي، نوازندگي، آوازخواني و...
همة كودكان مي توانند خواندن و نوشتن بياموزند، اما همة آنان خوشنويس نمي شوند؛ همة انسان ها مي توانند لب به ترنم باز كنند، اما همة آنان خوانندة برجسته نمي شوند. همچنين همة انسان ها مي توانند خود را و توان خود را اگر بخواهند در عالم عرفان و در جهت رشد و تعالي خود بيازمايند، اما همه به يك اندازه پيشرفت نمي كنند.
طريقت، تربيت است و بس! اما هر كسي هم اين تربيت را بر نمي تابد. بار امانت «تكليف» اگرچه براي آسمان و زمين سنگين است، اما براي همة انسان ها قابل حمل است. بار امانت «ناز» معشوق هم، براي همة انسان ها سنگين است، اما براي عده اي قابل تحمل مي باشد. آري در هنر عشق، «اهليت» و شايستگي شرط اساسي است. هر كسي اهل اين راه نيست. غيرت عشق، راه رابر نااهلان مي بندد:
عشق از اول، چرا خوني بود؟ تا گريزد هركه بيروني بود
(مولوي، مثنوي)
آري، عشق را صد ناز و استكبار هست:
با كه گويم، در همه ده زنده كو؟ سوي آب زندگي پوينده كو؟
تو به يك خواري گريزاني ز عشق تو به جز نامي چه مي داني ز عشق؟
عشق را صد ناز و استكبار هست عشق با صد ناز مي آيد به دست
عشق چون وافي است، وافي مي خرد در حريف بي وفا مي ننگرد
(مولوي، مثنوي)
اي عزيز! طريقت كار هر كسي نيست و به تعبير عين القضات اين كار، كار آساني نمي باشد. در اين باره نكته اي از عين القضات بياموزيم:
«روزي چندين هزار جنازه به گورستان مي برند كه حتي يكي از آنان لحظه اي به تفكر نپرداخته است!
و از چندين هزار كس كه كم و بيش به تفكر پرداخته اند، يكي به مقام جستجوي حقيقت بر نمي آيد.
و از چندين هزار كس كه به مقام جستجو بر مي آيند، يكي به راه راست نمي رود.
و از چندين هزار كس كه به راه راست مي روند، يكي نيست كه از راه رفتن خسته نگردد و دست از جستجو بر ندارد.
و از چندين هزار كس كه استقامت مي ورزند و راه را به پايان مي برند، يكي در ميان نباشد كه شايسته پيشگاه معشوق گردد.
تا نپنداري كه به راه طريقت رفتن كاري است آسان.» (عين القضات همداني، نامه ها، نامه 72)
اي عزيز! مبادا چنان پنداري كه اين دشواري راه را بر راهروان مي بندد! نه! هرگز اين راه بسته نشده و بسته نخواهد شد. اگرچه عده اي از انسانها راحت طلبند، اما عده اي هم هستند كه امن و آسايش را نمي پسندند و هرگونه رنج و درد را، از جان و دل خريدارند. دشواري تنها براي آن است كه اهل از نا اهل، جدا گردد.
?
6
اهليت و شايستگي (1)
نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند! نه هر كه آينه سازد سكندري داند!
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آيين سروري داند!
هزار نكتة باريك تر ز مو اين جاست نه هر كه سر بتراشد قلندري داند!
(حافظ)
چنان كه در درس هاي گذشته گفتيم، طريقت تكليف عام نيست؛ طريقت راهي است كه عده اي آن را كاملاً جدي در پيش مي گيرند و يا مي توانند در پيش بگيرند. اگرچه سرّ سوداي يار در سر همة بندگان و بلكه همة موجودات جهان هست؛ اما در اين راه، قد برافراشتن و شكار كمند معشوق گشتن و با ناز معشوق، نياز شايسته به كار بستن كار هر كس نيست. سهم درخور هر كس بر اساس لطف و عنايت خداوند، به صورت عام در چارچوب شريعت تعيين شده است، اما اگر كساني باشند كه بيشتر بخواهند، بايد شايستگي و اهليت اين افزون خواهي را داشته باشند.
كساني كه به سير و سلوك علاقه مندند از آغاز بايد بدانند كه هركسي مرد اين راه نيست. اين راه راهيست دشوار و سراپا درد و رنج. هفت خواني است كه در هر مرحله ي آن صدها رخش رستم را پي بريده اند:
نه هر ستاره سهيل است، اگرچه در يمن است! نه هر يگانه اويس است، اگرچه از قرن است!
سر شكافته بايست و شور شيرينش نه هر كه تيشه اي آرد به دست، كوه كن است!
شميم يوسفي اش بايد ارنه عاشق را نه چشم روشني آرد، هر آنچه پيرهن است!
هزارها هنر از عاشقان به عرصه رسد كه كمترين همه جان خويش باختن است!
(منزوي)
البته كساني هستند كه اين راه را به آساني پشت سر مي گذارند. كار اينان به رياضت و سير و سلوك نيازمند نيست. اينان را جذبه معشوق به مقصد مي رساند، زيرا محبوب حق اند. اين مجذوبان و محبوبان وقتي به خود مي آيند و چشم باز مي كنند، خود را در حرم يار مي يابند و رو در روي دلدار! اما خود اين محبوبيت نيز در گرو يك استعداد و شايستگي ازلي آن عزيزان است. درست است كه برخلاف معمول در مواردي صيد از پي صياد مي دود و معشوق به سوي عاشق مي آيد، اما اين «تدلّي» يعني آن كه معشوق از عرش كبريايي ناز، بر كلبة هستي سراپا نياز عاشق فرود آيد، براي هر كسي فراهم نمي آيد.
خوشا مستي كه هشيار از حرم خيزد از آن غافل كه بود اندر ميان راهي و اندر راه منزل ها
(؟)
عزيزان! ما با اين درس بحث خود را دربارة اهليت و شايستگي سلوك، آغاز مي كنيم:
اهليت، عوامل، زمينه ها و نشانه هاي گوناگوني دارد. در متون عرفاني اين ها را به طور پراكنده و يا در كنار هم، اما بدون توجه به جايگاه طبيعي آن ها مورد بحث قرار داده اند. ما در اين درس ها بر آن مي كوشيم تا آن ها را با توجه به جايگاهشان مورد اشاره قرار بدهيم. اكنون يكي از بنيادي ترين عوامل را در اين باره مطرح مي كنيم و سپس عوامل ديگر را به ترتيب جايگاه و درجات آن ها ذكر مي نماييم:
الف- سابقه و سرّ قدر
«آه، آه از تفاوت راه!
يك آهن است، از يك گاه
يكي نعل ستور آمد، و ديگر آينة شاه!»
(خواجه عبدالله انصاري)
خواجه عبدالله انصاري، مي گويد: «همه از آخر مي ترسند و عبدالله از اول». يكي از اساسي ترين عامل و در حقيقت عامل تعيين كننده و اصلي، استعداد «عين ثابت» هر انساني است كه تا پايان كار، سرنوشت او را رقم مي زند. پيش از مرتبة ظهور كائنات در جهان خارج، همة موجودات جهان در علم ازلي خداوند به صورت اعيان و ماهيات تحقق داشتند.
اين اعيان و ماهيات از فيض «اقدس» و جلوة نخست حضرت حق بر اساس جلوة اسماء و صفات الهي پديد آمدند. اين اعيان و ماهيات بنا بر عقيدة همة عرفا تغييرپذير نيستند. هريك از اين ها براي خود استعداد و امكانات ويژه اي دارند. آن گاه كه با فيض مقدس و جلوة دوم در جهان خارج پديد مي آيند، وجود همة موجودات مانند وجود من، شما، آن گنجشك، آن خار يا آن گل، هرچه دارند و داشته باشند، در چارچوب همان استعداد و امكانات ازلي خودشان خواهد بود.
بنابراين فيض مقدس و جلوه هاي بعدي معشوق بر اساس استعدادها و امكانات ازلي عاشق خواهد بود كه با فيض اقدس و جلوة نخستين به دست آورده بود. ابن عربي در اين باره بياني دارد بدين مضمون كه: به هيچ كس از بيرون خودش چيزي نمي دهند؛ هركه هر ميوه اي بچيند، تلخ يا شيرين از درخت و ريشة خودش چيده است و تكليف "آخر" در "اول" تعيين شده است. مولوي
مي گويد ما سرانجام در برابر تقدير ازل تسليم خواهيم شد. او در تعبيري اهل دنيا را آخوربين
مي نامد و زاهدان را آخربين. اما عارفان را نه در بند آخور مي داند و نه علاقه مند به آخر! ايشان نظر بر اول دارند. هركه از اول خبر داشت به آخر نظر نكرد (فيه ما فيه). زيرا تكليف (آخر ) در (اول) تعيين شده است.
آخر اين اقرار خواهي كرد، هين هم ز روز اول آخر را ببين
مي تواني ديد آخر را، مكن چشم آخربينت را كور و كهن
هر كه آخر بين تر او مسعود وار نبودش هر دم به ره رفتن عِثار
(مولوي، مثنوي)
اين مسأله، نگران كننده ترين مسألة اهل سلوك است. زيرا بر اساس اين مسأله، هيچ كس نمي داند كه ماهيت و عين ثابت او، در عالم اعيان ثابته داراي چه امكانات و استعدادهايي بوده است. در نتيجه او تا كجاها پيش خواهد رفت و چه چيزها را به دست خواهد آورد؟ معلوم نيست! و اين نگراني بزرگي است.
ساقيا! جام ميم ده كه نگارندة غيب نيست معلوم كه در پردة اسرار چه كرد
آن كه پر نقش زد اين دايرة مينايي كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
(حافظ)
چون راز اين پرده جز در مراحل نهايي سير و سلوك، آن هم براي خواص معلوم نمي گردد، بي خبري سالك از امكانات و استعداد خود، او را نگران آينده و سرنوشت سلوكش مي سازد.
اين كه خوشبختي و بدبختي در ازل تقسيم شده و براي هر كسي راهي ديگر معين گشته است، جداً نگران كننده و دردآور است. عين القضات همداني مي گويد: «اي دوست مي ترسم و جاي ترس است! مي ترسم از «سرّ قدر»: يكي را به رفتن راه خوشبختي ناچار كرده اند و ديگري از پيمودن راه بدبختي ناگزير است! دانايان و بينايان چون در اين نكته فكر كنند، سراپا درد و حسرت مي گردند و كاري هم از دست كسي بر نمي آيد.» (نامه ها، ص249)
نبودي تو، كه فعلت آفريدند تو را از بهر كاري برگزيدند
مقدر گشته پيش از جان و از تن براي هر يكي كاري معين
يكي هفتصد هزاران ساله طاعت بجا آورد و كردش طوق لعنت!
دگر از معصيت نور و صفا ديد چو توبه كرد نور اصطفا ديد!
(شبستري)
مولوي اين موضوع را در ضمن يك داستان چنين بيان مي كند: غلامي از امير خود اجازه گرفت تا به مسجد رود و نمازش را بخواند. او در مسجد درنگ كرد. امير چند بار صدايش كرد اما وي بيرون نيامد. امير با خشم فرياد زد: چرا نمي آيي؟ او پاسخ داد: نمي گذارد بيايم. امير گفت: كي نمي گذارد؟ غلام چنين پاسخ داد:
گفت آنكه بسته استت از برون بسته است او هم مرا از اندرون
آنكه نگذارد تو را كآئي درون مي نبگذارد مرا كآيم برون
ماهيان را بحر نگذارد برون خاكيان را بحر نگذارد درون
اصل ماهي زآب و حيوان از گل است حيله و تدبير، اينجا باطل است
(مولوي، مثنوي)
اي عزيز! در اين جا نكته ايست كه در متون عرفاني به آن اشاره نشده است و آن اين كه، اين مسأله يعني مسألة سرنوشت ازلي در عرفان، با مسألة جبر در علم كلام فرق دارد. جبر و اختيار به حوزة شريعت مربوطند، در صورتي كه سرّ قدر و مسألة استعداد اعيان ثابته در قلمرو طريقت مطرح اند. در شريعت، خطاب عام است و گزينشي در كار نيست. اما در طريقت گزينش اصل است؛ هم در آغاز و هم در انجام كار. در شريعت، دنيا مزرعة آخرت است يعني هر آن چه در اين دنيا بكاري در آخرت مي دروي. اما در طريقت آن سابقة پيشين اساس دنيا و آخرت است؛ يعني دنيا و آخرت هر موجودي بر اساس استعداد ازلي او سامان مي يابد. از اين جاست كه همة اهل سلوك به جاي نگراني از آخر كار، از اول كار و از «نصيبة» ازلي و "سابقهء پيشين" خود نگرانند.
جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند در دايرة قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود كاين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر كاين سابقة پيشين تا روز پسين باشد
(حافظ)
آري! اين استعداد ازلي چنان كه گفتيم هم در آغاز سلوك اثرگذار است و هم در نتيجة سلوك. در آغاز كار توفيق عشق و سلوك را، نصيب هر كسي نكرده اند! و در انجام كار نيز هر سالكي را با موهبت وصال نمي نوازند.
توفيق عشق روي تو، گنجي ست، تا كه يافت؟ باز اتفاق وصل تو، گويي ست، تا كه برد؟
(سعدي)
در پايان بحث سرّ قدر و سابقة ازل، يادآوري اين نكته را لازم مي دانم كه: اگرچه همة سالكان به تعبير حافظ، اين راه را به خود نمي پويند؛ بلكه همگان را مانند طوطي در پس آينه نگه داشته اند و بر زبانشان جز تلقين استاد ازل چيزي نيست. به هر حال اين سالك خار باشد يا گل، در دست چمن آرايي است كه پرورشش مي دهد. تا اين جا همان سرّ قدر است كه دردآور و نگران كننده مي باشد. اما هرگاه كه سالك به آن چمن آرا بينديشد، غرق اميد و شادماني خواهد شد. راه گل و خار هر دو سرانجام به پيشگاه اين چمن آراي ازل پايان مي پذيرد. هدف و قبله گاه همگان اوست و مي دانيم كه رحمت او بر غضبش برتري دارد. پس رحمت او دست همگان را خواهد گرفت و سرانجام همة بندگان سعادت و كاميابي خواهد بود.
بنابراين، اگرچه ياد سرّقدر غم انگيز و حزن آور است، اما نسيم لطف و رحمت معشوق و سبقت و فراخي عنايت او، اميدآفرين و شادي بخش است؛ پس نبايد از سابقة رحمت و عنايت حق نااميد شد.
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشتة خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخسبيدي و خورشيد دميد گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو!
(حافظ)
آري! لطف و عنايت حق، شريعت و طريقت را يك جا پوشش مي دهد و در دنيا و آخرت، نگهبان حريم حرمت بندگان است.
اي عزيز قدم در راه بايد نهاد و به فيض و رحمت عام او، اميد بايد بست:
بيار باده كه دوشم سروش عالم غيب نويد داد كه عام است فيض رحمت او
(حافظ)
سخن آخر آنكه: اساس طريقت عشق و دلدادگي است. و هركه عاشق باشد و دل به دلداري بدهد، هدفي جز ديدار آن معشوق دلدار نخواهد داشت و در انديشه غم و شادي و كم و افزون، نخواهد بود.
7
اهليت و شايستگي (2)
بده آن بادة جاني كه چنانيم همه كه مي از جام و سر از پاي ندانيم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گليم روح مطلق شده و تابش جانيم همه
همه در بند هوا اند و هوا بندة ماست كه برون رفته از اين دور زمانيم همه
هركه جان دارد، از گلشن جان بوي برد هركه آن دارد، دريافت كه آنيم همه
دل ما چون دل مرغ است ز انديشه برون كه سبك دل شده زان رطل گرانيم همه
در پس پردة ظلمات بشر ننشينيم زانك چون نور سحر پرده درانيم همه
(مولوي)
در درس گذشته، بحث «اهليت» و شايستگي را به موضوع «سرّ قدر» ارتباط داديم. در نهايت براي اين كه دست كم براي عدهاي راحت طلب، بهانة يأس و بيكاري فراهم نيايد، گفتيم كه اگرچه سرّ قدر دردآور و نگران كننده است، اما فراگيري رحمت خداوند و گسترة لطف و عنايت معشوق جايي براي يأس و نااميدي باقي نميگذارد.
يأس و نااميدي از صفات و حالات زيانآور است. آن چه سالك را روح ميبخشد اميد و اطمينان، به رحمت گستردة معشوق ازل است. در اين درس، نكتههاي ديگري را در ارتباط با موضوع شايستگي مطرح ميكنيم. مسلم است كه در جهان خاكي، جاذبههاي زيادي هستند كه ميتوانند بر گوش ما خاكيان لالايي غفلت بخوانند و ما را به خواب سنگيني فرو برند. اين خواب سنگين، يك جريان غير عادي نيست.
پيامبر گرامي اسلام (ص) حالت عادي زندگي در جهان خاكي را خواب مينامد و ميفرمايد: «مردم همه در خوابند، هرگاه كه بميرند بيدار خواهند شد» (كافي، ج2، ص240) مولاي متقيان علي (ع) نيز در اشاره به اين مضمون ميفرمايند: «مردم كودكاني هستند كه در آغوش دنيا بزرگ مي شوند». بنابراين بسيار طبيعي است كه انسان به دنيا دل ببندد و لذت هاي دنيا را جدي بگيرد، تا جايي كه به چيزي جز دنيا و زندگي دنيايي فكر نكند.
روشن است كه در چنين شرايطي، در پيش گرفتن طريقت رندي و آزادگي، به تعبير حافظ، گنجي است كه راه دست يافتن به آن بر همه كس آشكار نيست. خيال روي يار در سر داشتن و زبور عشق خواندن و در همه جا جلوة معشوق را ديدن، نيازمند شايستگي ويژهايست. اما چنان كه گفتيم هرجا كه درد هست، درمان نيز هست؛ هرجا اسارت و گرفتاري هست، راه رهايي نيز وجود دارد. ما نبايد اين مشكلات را ببينيم، اما از توجه به راه چاره و درمان غفلت كنيم.
اين درست است كه تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف! اما اين هم درست است كه «عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد؟» بنابراين اگرچه رهايي از قيد و بند دنيا و گسستن از دلبستگيهاي مادي، دشوار است؛ اما هزاران مشكل را با يك عشوة معشوق ميتوان پشتسر گذاشت. بايد اميدوار بود، نااميدي نه درخور درگاه معشوق است و نه شايستة مقام انسان!
به هر حال، اين شايستگي در مراحل مختلف سلوك، به نسبت هر جايگاه و مقامي از ضروريات است. چنان كه در آغاز كار بدون شايستگي و اهليت به راه سلوك نميتوان رفت، در پذيرش فيض معشوق نيز همين شايستگي، شرط اصلي است. مقامات عرفاني با تكرار تقليدي و ادعاي زباني فاصلة زيادي دارند. ادعاي عشق و سلوك و تكرار مطالب سالكان حقيقي، از هركسي بر ميآيد و به تعبير صائب «دست بر سر زدن از هر مگسي ميآيد!» اما دست يافتن به آن مقامات و كمالات در گرو شايستگيهاي سالك است.
در اين جا به يك نكتة مهم به اختصار اشاره ميكنيم و آن همان است كه مولوي ميگويد:
آب، كم جو، تشنگي آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
(مولوي، مثنوي)
آن چه وظيفة سالك است تلاش در جهت كسب اين شايستگيهاست. اگر سالك چنان كه بايد و شايد احساس درد بكند و شوق كمال داشته باشد، عنايت معشوق نياز او را بيپاسخ نخواهد گذاشت. اين پاسخ ها با بهانههاي مختلف، جلوه مينمايند و دست عاشق را ميگيرند. آن جا كه عاشق سراپا نياز باشد، پاسخ نيازش را ممكن است از جاهايي به دست آورد كه هرگز به خاطرش نيامده بود، زيرا دست عنايت حق، از همه جا به سوي او دراز است.
از نكتههايي كه مي توان براي كساني كه هنوز پا در اين راه نگذاشتهاند، مطرح كرد، توجه دادن آنان به نشانههاي اين شايستگي است. منظور از نشانههاي شايستگي آن است كه حالات و اوصاف ويژهاي در انسانها زمينه ساز سلوكاند. يعني كساني كه اين اوصاف و حالات را داشته باشند، مي توانند در سير و سلوك كامياب گردند. آنان كه هنوز سلوك را آغاز نكردهاند، بايد نخست به داشتن اين حالات و اوصاف توجه داشته و قدر آنها را دانسته و از آنها بهره گيرند؛ زيرا اينها زمينه را براي سير و سلوك فراهم مي آورند.
در دورانهاي گذشته، آيين فتوت و جوانمردي را، از زمينه هاي سير و سلوك ميدانستند. يعني كساني زمينه و آمادگي سير و سلوك داشتند، كه مدتي در قلمرو جوانمردي گام زده باشند. به همين دليل ما نيز به مواردي از نشانه ها و لوازم آمادگي و شايستگي سلوك اشاره ميكنيم:
الف- درد و دغدغه
«مرا به خردي ميگفتند: چرا دلتنگي؟ مگر جامهات ميبايد، يا سيم؟ گفتمي: اي كاشكي، اين جامه نيز كه دارم، بستندي! مرا چه جاي خوردن و خفتن؟! تا آن خدا كه مرا همچنين آفريد، با من سخن نگويد، بي هيچ واسطه اي... مرا چه خفتن و خوردن؟! نه بخورم و نه بخسبم؛ تا بدانم كه چگونه آمده ام؟ و كجا مي روم؟ و عواقب من چيست؟!» (شمس تبريزي).
اين همان درد و دغدغهايست كه مولوي آن را به نظم در آورده است:
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم؟
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم؟
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايي يك دم آرام نگيرم، نفسي دم نزنم!
(مولوي، ديوان)
اين درد و دغدغه، همانچيزي است كه آن را در عالم سلوك، اساس امتياز و برتري انسان بر فرشتگان ميدانند. اين درد و دغدغه، نشاني از امكان توسعة وجودي انسان و توان وي بر اين توسعه مي باشد. بايد توجه داشت كه در ميان پديدههاي جهان، تنها انسان است كه ميتواند دايرة تنگ هويت خود را تا بينهايت گسترش دهد. موجودات ديگر حتي فرشتگان، در چارچوب هويت خود گرفتارند و راه رهايي ندارند. اما انسان اگرچه در ظاهر جزء كوچكي از اين جهان بزرگ است، اما مي تواند در عمل بيش از همة جهان وسعت يابد و گسترش پيدا كند. از جمادي خيز بردارد و مقام فرشتگي را هم پشت سر بگذارد. در اصطلاح عرفا انسان را «كون جامع» مينامند، كون جامع، يعني همين كه يك چيز بتواند همة جهان گردد.
ناگفته نماند كه از نظر عرفا، وجود انسان و باطن انسان، تنها روزنة رهايي و پرواز از طبيعت به ماوراي طبيعت مي باشد. فيزيك و متافيزيك در قلمرو گسترهي نامتناهي وجود انسان به يكديگر ارتباط مييابند. در وجود انسان، ماده به معنا، جسم به روح و يك موجود معين، به كل جهان تبديل ميگردد. به تعبير ديگر وجود انسان نردباني است كه مادة بي جان را، تا آستان جانان بالا ميبرد. انسان قبلة همة موجودات جهان است و تنها قبلة انسان نيز جمال حضرت حق است و بس! خداوند در تعبير قرآني، اين مقام را با سجدهي فرشتگان به انسان، نشان داده و در زبان عرفاني نيز، اين نكته با تعبيرات گوناگون بيان شده است.
اي عزيز! حاصل سخن آن است كه تو مقصد و مقصود جهان و يگانه روزنهي رهايي كاينات هستي! پس چرا از خود و جايگاه خود و توان و امكانات خود غافل ميماني؟ با اين همه امكانات، اگر درد و دغدغهي رشد و حركت نداشته باشي، جاي دريغ خواهد بود! براي انسان سكون و جمود ننگ است! انسان بايد با درد و دغدغه همراه باشد، لحظهاي فريب نخورد و ثانيهاي غفلت نكند. او به هر جا كه برسد باز بايد گامي به جلو بردارد. زيرا او هميشه ميتواند از جايي كه هست بالاتر رود.
ب- صفا و يكرنگي
به قمارخانه رفتم، همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم، همه زاهد ريايي
(عراقي)
صفا و يكرنگي از نظر مشايخ عرفان، بزرگ ترين نشانة آمادگي يك شخص، براي سلوك است، چنان كه ريا و نيرنگ در هر شرايطي نشان روشن پايبند بودن انسان به زندگي مادي است. انسان اگر خود را چنان كه هست، بنمايد، نشان آن است كه قيد و بند خودي و خودخواهي در پيرامون وجود او چندان محكم نيستند. چنين كساني اگر تربيت شوند به آساني از اين قيد و بندها رها
مي گردند. اما آن كه در تمام رفتار و گفتار خود حساب شده عمل مي كند و خود را چنان مي نمايد كه مورد پسند ديگران قرار گيرد، چنان در قيد و بند حيات حيواني و هويت خاكي اسير است كه به اين سادگي از تاري كه به دور خود تنيده امكان رهايي نخواهد داشت.
اگر در زبان عرفا از رندان، باده نوشان، قماربازان و همانند آنان تجليل مي شود، اما زهد و عبادت نكوهش مي گردد، هرگز به اين معنا نيست كه آن كارها يعني رندي و باده نوشي خوباند و اين كارها ناپسند. بلكه منظور آن است كه افرادي كه رند و بدناماند، در مواردي از صفا و صداقتي برخوردارند كه برخي از عالمان و عابدان رياكار، بويي از آن صفا و صداقت نبردهاند. هدف عرفان در نهايت چيزي جز فاني شدن از خودي و خودخواهي نيست. به همين دليل از همان آغاز، كساني شايستگي اين راه را دارند كه با خودي و خودخواهي، بيش از ديگران فاصله داشته باشند. براي اين كه خودي و خودخواهي بزرگ ترين مانع سير و سلوك است:
آن نفسي كه با خودي، خود تو شكار پشه اي وان نفسي كه بي خودي، پيل شكار آيدت
آن نفسي كه با خودي، بستهي ابر غصه اي وان نفسي كه بي خودي، مه به كنار آيدت
آن نفسي كه با خودي، يار كناره مي كند وان نفسي كه بي خودي، بادهي يار آيدت
(مولوي، ديوان)
با توجه به آنچه گفتيم، كساني در درون خود درد و دغدغه اي دارند و در رفتار و گفتار خود صفا و صداقتي دارند، آن را بشارت و اشارتي بدانند از شايستگي براي سير و سلوك. و اگر احساس مي كنند كه از جهت صفا و يكرنگي، ضعفي دارند؛ يا به گونه اي گرفتار خودخواهي اند؛ و يا احساس درد و دغدغه رشد و تكامل روحي ندارند، در تقويت اين صفات بكوشند. در اين باره از كساني كه داراي آن اوصافند، كمك بگيرند و از معاشرت و همدمي با اهل دل بيشتر بهره بگيرند. تا مي توانند از گرفتاران جاه و مال فاصله گرفته و با زنده دلان بنشينند:
سيل چون آمد به دريا بحر گشت دانه چون آمد به مزرع گشت كشت
چون تعلق يافت نان با بوالعشر نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هيزم چون فداي نار شد ذات ظلماني او انوار شد
سنگ سرمه چونكه شد در ديدگان سنگ بينائي شد آنجا ديده بان
اي خنك آن مرده كز خود رسته شد در وجود زندهء پيوسته شد
واي آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگي از وي بجست
(مولوي، مثنوي)
ناگفته نماند كه ميل انسان به مردان خدا خود نشان شايستگي است؛ زيرا اين جنسيت و هماهنگي درونيست كه افراد را با هم دوست و همنشين مي گرداند:
هر كس به جنس خويش در آميخت اي نگار هر كس به لايق گهر خود گرفت يار
چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود كرد اختيار
با غير جنس اگر بنشيند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قير و قار
تا چون به جنس خويش رود از خلاف جنس زين سوي تشنه تر شده باشد بدان كنار
هركه از تو مي گريزد با ديگري خوش است وانك از تو مي رمد به كسي دارد او قرار
وانكو ترش نشست به پيش تو همچو ابر خندان دل است پيش دگر كس چو نوبهار
چون شاخ يك درخت شدي زان دگر بُبر جوياي وصل اين شده اي دست از آن بدار
(مولوي، ديوان)
8
نشانه هاي شايستگي (1)
در بهاران كي شود سرسبز، سنگ خاك شو، تا گل برويد رنگ رنگ
سال ها تو سنگ بودي، دل خراش آزمون را، يك زماني خاك باش!
(مولوي، مثنوي)
سخن از نشانه هاي شايستگي بود. نشانه هايي كه داشتن آن ها مي تواند انسان را از استعداد و آمادگي هاي خود، براي سلوك آگاه سازد. در درس هاي گذشته، نقش سر قدر را در كاميابي هاي سالكان مطرح كرديم. گفتيم كه سر قدر بيشتر از آن جهت دردآور است كه جز عدة معدودي، آن هم در آخرين مراحل سلوك، از آن باخبر نمي گردند. اما در اين جا مي خواهم بگويم كه همة سالكان به هر مقامي كه برسند يقين مي كنند كه اين درجه از كمال در حوزة استعداد «عين ثابت» او و «سر قدر» مقرر بوده است. يعني سر قدر را از نتيجه و آثار آن مي توان شناخت. بنابراين در مرحلة آغازين سلوك و حتي پيش از تصميم به انجام آن، هر كسي مي تواند به وسيلة نشانه هاي ويژه اي كه در شخصيت و زندگي روزمرة خود دارد، مي تواند به سابقه و استعداد از پيش تعيين شده ي خود، پي ببرد و اين يك جريان عادي و منطقي است. شايد يك متهم، از چند و چون پرونده اش، آگاهي دقيق نداشته باشد، اما وقتي كه نتيجة داوري را به او اعلام كنند، از روي نتيجه داوري، مي تواند به چند و چون پرونده اش پي ببرد.
در اين جا، فخرالدين عراقي، نكتة جالبي دارد. او مي گويد: هر صفتي كه عاشق به آن متصف باشد، در اصل، صفت معشوق است كه در عاشق جلوه گر شده است. بنابراين، طلب و جستجو و درد و دغدغة عاشق، نشان محبت و طلب و جستجوي معشوق است، نسبت به او (لمعات، لمعة24).
دلبران بر بيدلان فتنه به جان جمله معشوقان شكار عاشقان
هركه عاشق ديديش معشوق دان كو به نسبت هست هم اين و هم آن
تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم تشنگان
(مولوي، مثنوي)
آري در قرآن كريم هم، نخست، عشق و محبت خداوند به بندگان آمده است، سپس عشق بندگان به او (يحبهم و يحبونه: مائده/54). بنابراين، آگاه باش كه جنبش دل و درونت به بوي معشوق، نشان لطف و عنايت معشوق است نسبت به تو:
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياي او
ليك عشق عاشقان تن زه كند عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون در اين دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستي ميدانكه هست
در دل تو مهر حق چون شد دو تو هست حق را بيگماني مهر تو
هيچ بانگ كف زدن آيد به در از يكي دست تو بيدست دگر
تشنه مي نالد كه كو آب گوار آب هم نالد كه كو آن آبخوار
(مولوي، مثنوي)
به همين دليل به ذكر برخي از نشانه هاي شايستگي انسان براي سير و سلوك پرداختيم كه يكي از آن ها درد و دغدغه و ديگري صفا و يكرنگي بود. كسي كه در درون خود، درد و دغدغه اي احساس كند و در روح و زندگي خود، صفا و صميميتي در يابد، بايد آگاه باشد كه اين ها نشانة شايستگي وي براي آغاز سير و سلوك¬اند.
اي عزيز! اگر در زندگي ات لحظه هايي پيش مي آيد كه در اندوه ناشناخته اي فرو مي روي، گويي كه چيزي گم كرده اي! اگر در زندگي ات لحظه هايي داري كه در آن ها خود را زلال و رها مي يابي، انگار كه سراپا آينه اي، روشن نوراني! قدر اين لحظه ها را بدان كه همة اين ها پيام هاي معشوقند و نشان شايستگي تو مي باشند. به عبارت ديگر اين شايستگي توست كه تو را با اين گونه ايما و اشاره هاي معشوق و جهان درون آشنا مي سازد. قدر اين لحظه ها را بدان و از اين پيام ها بهره برداري كن. اين پيام ها را مي توان «نسيم» رحمت ناميد، چنان كه: در حديث آمده است كه در لحظات زندگي شما نسيم هاي رحمت و عنايت معشوق بر شما مي وزند. زنهار كه از اين نسيم ها بهره گيريد و نسبت به آن ها بي اعتنا نباشيد:
گفت پيغمبر كه نفحتهاي حق اندر اين ايّام مي آرد سبق
گوش هُش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را
نفحهاي آمد شما را ديد و رفت هر كه را مي خواست جان بخشيد و رفت
نفحه ي ديگر رسيد آگاه باش تا از اين هم در نماني خواجه تاش
(مولوي، مثنوي)
مولوي اين نسيم ها را به مهماناني تشبيه مي كند كه از عالم غيب وارد خانة دل من و شما مي شوند. او تأكيد مي كند كه به آنان بي اعتنا نباشيم و آنان را به سادگي از دست ندهيم. اگرچه اين مهمان هاي غيبي در ظاهر به صورت غم و اندوه باشند:
هر زمان فكري چو مهمان عزيز آيد اندر سينه چون جان عزيز
فكر در سينه در آيد نو به نو خند خندان پيش او تو باز رو
ابر اگر چه هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده است ابر و شوره كش
بو كه آن گوهر به دست او بود جهد كن تا از تو راضي او شود
آن ضمير رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شكر شيرين شمار
فكرت غم را مثال ابر دان با ترش تو رو ترش كم كن بدان
(مثنوي، مولوي)
از اين درد و دغدغه و صفا و يكرنگي كه بگذريم، نوبت به نشانه هاي ديگري مي رسد كه كمي به آن ها نيز مي پردازيم:
تسليم و فروتني
يكي از ضروريات عالم سلوك، تسليم است. چيزي كه در عالم سلوك به كار نمي آيد، كبر و غرور است. عالم درويشي؛ عالم خاكساري و بي ادعايي است:
در كوي عشق شوكت شاهي نمي خرند اقرار بندگي كن و اظهار چاكري
( حافظ)
و نظامي نيز در اين باره، از زبان شيرين، به خسرو چنين مي سرايد:
هنوزت در سر از شاهي، غرور است دريغا كاين غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بي نيازي ترا شاهي رسد، يا عشقبازي
درين گرمي كه باد سرد بايد دل آسانست، با دل درد بايد
نياز آرد كسي كو عشق باز است كه عشق از بي نيازان، بي نياز است
نسازد عاشقي، با سرفرازي كه بازي بر نتابد، عشق بازي!
(نظامي، خسرو و شيرين)
در عالم سلوك، آن چه عاشق را مدام پيش مي راند، نياز است. به تعبير حافظ، كيمياي مراد سالكان، خاك كوي نياز است. آن كه عزم درويشي دارد بايد در دل و درون خود با نوعي نياز آشنا باشد. جلوة نياز دروني انسان در برون و ظاهر وي، حالتي از خاكساري و فروتني را ايجاد مي كند كه آن را چنان كه بايد توصيف نتوان كرد.
بزرگ ترين و باشكوه ترين نام سالكان واصل و كامياب، «عبد» و بنده است. اين عبوديت و اين مقام باشكوه بندگي، آسان به دست نمي آيد. نشان شايستگي افراد براي تلاش در جهت دست يافتن به مقام بندگي، آن است كه در زندگي عادي و روزمره شان خاكي و فروتن باشند، نه مغرور و خودخواه.
پيامبر اسلام (ص) براي آن كه سرمشق پيروانش باشد، تا زنده بود همانند بردگان مي نشست و همانند آنان غذا مي خورد و در همة لحظات زندگي اش از كوچك ترين رفتاري كه بوي غرور و خودخواهي بدهد پرهيز مي كرد.
او در جايي كه آخرين سنگر دشمنان (مكه) را فتح مي كرد، چنان فروتن و افتاده بود كه شكوه آن افتادگي و فروتني به سادگي براي ديگران قابل درك نيست. فاتحان وقتي كه پايتخت دشمن را فتح مي كنند، با هيبت و هيمنة ويژه اي وارد شهر مي گردند! با دبدبه و كبكبه اي خيره كننده و با تهديد و ارعاب بي حد و مرز. نخستين جايي كه نشانه مي روند، خانه و زندگي دشمن شكست خوردة خويش ومركز قدرت و حاكميت اوست.
اما محمد (ص) در كنار مكه چادر ارزان قيمتي مي زند و چشمي به خانة اين و آن ندارد. وي با امكانات بسيار محدود، به زندگي برده وار خود ادامه مي دهد. با كاسة خميرآلودي كه آب كافي براي شستن آن ندارد، به سر خود آب مي ريزد و به پرستش خدا آماده مي گردد.
بر خلاف فاتحان كه به پايتخت دشمن شكست خورده شان، با گردني بر افراشته و چهره اي شادمان، غرق در غرور و تجمّل وارد مي شوند، محمد (ص) وقتي كه به مكه وارد مي شد همانند افراد عادي سوار بر شتر بود. او با خشوع تمام و فروتني كامل، ذكر خدا را بر لب داشت و راست
نمي ايستاد. آن قدر خم مي شد كه ريش او به جل شترش ماليده مي شد!
اي عزيز! پيش از هرگونه اقدام به سلوك، بر آن كوش تا زندگي محمد (ص) را سرمشق خود قرار دهي و از آن معلم بزرگ، درس فروتني و تسليم بياموزي. خاكساري و تسليم، در وجود هر كسي كه باشد نشانة بزرگي است از اين كه او مي تواند در آينده، در مسير بندگي گام بردارد. اگر صادقانه و با نيت پاك، زندگي آن پيامبر عزيز را از نظر بگذرانيم، خواه و ناخواه، به روح و جانمان صفا و تسليم مي آموزد. در عالم سلوك بايد هرگونه چاره انديشي و خودخواهي را كنار نهاده، با صداقت كامل تسليم گشت.
حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو، ديوانه شو واندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خويش را بيگانه كن، هم خانه را ويرانه كن وانگه بيا، با عاشقان هم خانه شو، هم خانه شو
رو، سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها وانگه شراب عشق را پيمانه شو، پيمانه شو
بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي گر سوي مستان مي روي، مستانه شو، مستانه شو
(مولوي، ديوان)
اين بحث را با يادآوري دو نكته به پايان مي بريم:
نكته اول اينكه اين كه چونان كه بارها گفته ايم، سر رشته در اين راه در دست معشوق است به همين جهت بي لطف و عنايت او كاري از پيش نمي رود. براي جلب و جذب لطف و عنايت معشوق نيز، چنان كه آزموده اند، تسليم و خاكساري نقش بزرگي دارد.
قفل زفت است و گشاينده خدا دست در تسليم زن و اندر رضا
چون فراموشت شود تدبير خويش يابي آن بخت جوان از پير خويش
چون فراموش خودي، يادت كنند بنده گشتي آن گه آزادت كنند
گر تو خواهي حرّي و دل زندگي بندگي كن، بندگي كن، بندگي
(مولوي، مثنوي)
پس بنابراين، تسليم و رضا در درون انسان، ولو در حدّ جلوه هاي ضعيف و ناپايدار آن، بايد به عنوان پيام معشوق، يا مهمان غيبي و يا نسيم رحمت حق، مورد توجه و بهره برداري قرار گيرد.
نكتة دوم اين كه، دوستم از استادش كه خدايش مورد عنايت خاص قرار دهد، نقل مي كند كه مي گفت: «كساني كه در مقامات بسيار ابتدايي سلوك اند، با اين كه در عالم سلوك به جايي نرسيده و مقامي ندارند، باز هم از افراد صاحب نام و برجسته در قلمرو علوم ظاهري برتر و بالاتراند».
آري با توجه به ارتباط نشانه هاي شايستگي، به «عين ثابت» هر انساني، اصحاب درد و دغدغه و دارندگان حالت صفا و تسليم را كه شايستگي گام برداشتن در طريقت و سلوك را دارند، بايد از نظر ذات و طينت و نهادشان، هزاران درجه بالاتر از كساني دانست كه گرچه فضايلي دارند، اما از اين شايستگي بي بهره اند! چنان كه گذشت، عشق و طلب انسانها، نشان طلب و محبت حق است نسبت به آنان، و چه فخري بالاتر از اين كه تو را معشوق بطلبد و بخواهد:
به ولاي تو! كه گر بندة خويشم خواني از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
(حافظ )
آري آنكه نظرش، خاك را كيميا مي كند، اگر گوشه چشمي به انسان داشته باشد، او را از همه چيز و همه كس بي نياز خواهد كرد. آنان كه احساس مي كنند مورد نظر معشوقند حق دارند كه به دنيا و آخرت سر فرو نياورند:
ما به سليمان خوشيم، ديو و پري گو مباش! حسن تو از حد گذشت، شيوه گري گو مباش!
عشق كدام آتش است، كو همه را دلكش است؟ چاكري او خوش است، ملك و سري گو مباش!
بر كن از كار تو، دست به يكبار تو خشك لبم دار تو، هيچ تري گو مباش
جان من از جان عشق، شد همگي كان عشق همره مردان عشق، ماده نري گو مباش
ساية تو پيش و پس، جان مرا دسترس ساية آن نخل بس، باروري گو مباش
(مولوي، ديوان)
9
نشانههاي شايستگي (2)
عاشقان ره به عشق ميپويند درس تنزيل عشق ميگويند
از مي شوق دوست، مست شدند همه در پاي عشق، پست شدند
خويشتن را ز دست از آن دادند كاندر آن كوي، رخت بنهادند
دلم اين مستي از الست آورد اين طلب زان هوا به دست آورد
دوست آنجا نظر چو بر ما كرد اثر آن ظهور پيدا كرد
اين صفا زآن نظر پديد آمد عشق از آن جا مگر پديد آمد
آرزومند آن نظر ماييم روز و شب اندرين تمناييم
شده در هر دليش پيوندي كرده در پاي هر يكي بندي
( عراقي)
در درسهاي گذشته، مواردي از نشانههاي شايستگي سير و سلوك را توضيح داديم. توجه به اين نشانهها، افرادي را كه هنوز به سير و سلوك نپرداختهاند، از چند جهت ياري ميرساند:
يكي اينكه انسان با اين نشانهها ميتواند، از آمادگي و شايستگي خود براي سير و سلوك آگاه گشته و فرصت را از دست ندهد و هر چه زودتر برنامة عملي سير و سلوك را اجرا كند.
ديگر اين كه، افرادي كه اين نشانهها را در وجود خود ضعيف مي بينند، به تقويت و تكميل آنها بپردازند تا آمادگي و شايستگي سلوك را پيدا كنند. به خاطر اهميت اين نشانه ها، باز هم به موارد ديگري از آنها اشاره مي كنيم. در اين درس دو نشانه ديگر را يادآور مي شويم: رندي و قلندري و ديگري توجه به زيبائي ها. اكنون به توضيح مختصر آنها مي پردازيم:
رندي و قلندري
مو اون رندم كه نامم بيقلندر نه خون ديرم نه مون ديرم نه لنگر
چو روز آيو، بگردم دور گيتي چو شو آيو، به خشتي وانهم سر
(بابا طاهر)
رند در فرهنگ مردمان قرن ششم به بعد، مفهومي داشته كه ميتوان آن را با اين عناوين توصيف كرد: زيرك و تيزبين، بي باك، لاابالي و بي قيد، عياش و خوشگذران.
چنين شخصيتهايي، داراي دو چهرهي متضاداند: از سويي داراي اوصاف مثبتي هستند از قبيل: هوش، ذكاوت، خوش ذوقي، صفا و بي ريايي كه هر آنچه در دل دارند، بر زبان نيز دارند. اينان معمولاً آزاد از قيد نام و ننگ و رها از گرفتاريهاي آز و جاه و مقام اند. از سوي ديگر، مخصوصا از ديدگاه افراد صاحب جاه و مال و نام و نشان، اينان افرادي هستند بيمقدار، بدنام، بيدين، لاابالي، فاسد، شرابخوار، بيكار و بيعار كه نه در قيد ديناند و نه در فكر دنيا!
رند با چنين مفهوم جامعي ، ميتواند در ادبيات عرفاني بهخوبي مورد استفاده قرار گيرد. عنوان "رند" از طرفي در مفهوم معمولي خود و با نگرش مثبت به آن، ميتواند به عنوان شخصيتي آزاده و آزاد از قيد جاه و مال و برتر از حد رنگ و ريا مطرح شود و در آثار عرفاني مفهوم استعاري و كنايي بسيار گستردهاي را در بيان اوصاف كساني كه به مقامات فنا رسيده اند، ادا كند. از طرف ديگر، اين عنوان در مفهوم عرفي آن و با نگرش منفي به آن، مي تواند در بيان اوصاف و حالات ملامتيان در مقامات مختلف سير و سلوك، به كار مي رود.
براي روشن شدن مطلب، بايد توجه داشت كه: هدف نهايي عارف فناست، يعني نفي و نابودي هرگونه خودي و خودخواهي. بنابراين، سالك بايد شايستگي اين هدف بزرگ را داشته باشد. يكي از نشانههاي شايستگي براي رسيدن به آن مقام، پيش از آغاز سلوك، اين است كه انسان زياد در حوزهي زندگي دنيوي حسابگر و مصلحت انديش نباشد، صلاح و سلامت خود را با هر بهايي خريدار نگردد، ريا و ظاهرسازي نداشته باشد، نه تنها دنيا، بلكه حتي در فكر آخرت خود هم نباشد:
خوش وقت رند مست كه دنيا و آخرت بر باد داد و هيچ غم بيش و كم نداشت
(حافظ)
حافظ، در جائي ديگر در ارتباط با بيتوجهي رند و قلندر، به نام و ننگ چنين ميسرايد:
ساقيا برخـيـز و در ده جـام را خاك بر سر كـن غـم ايام را
گرچه بدنامي است نزد عاقلان ما نمي خواهيم ننگ و نام را
(حافظ)
بنابراين، بايد توجه داشت كه افراد حسابگري كه در قيد مال و جاه و نام و ننگ اند، مشكل ميتوانند پا در راه سلوك بگذارند.
در اينجا ممكن است يك كج فهمي، يا ابهام در بيان مطلب وجود داشته باشد. در نتيجه ي اين ابهام و كج فهمي، عدهاي چنين پندارند كه يكي از شرايط پرداختن به سير و سلوك، آن است كه انسان مدتي ولگرد و لاابالي باشد! بي ترديد چنين برداشتي، اصلاً درست نيست. در هيچ يك از مكاتب عرفاني، لااباليگري و بي بند و باري، در هيچ شرايطي، شايستگي يا نشان شايستگي به شمار نميرود. بلكه منظور ما چنانكه گفتيم جز اين نيست كه: يكي از نشانه هاي شايستگي انسان براي تلاش در راه فناي خويش، آن است كه كمتر از ديگران در قيد و بند نام و ننگ و جاه و مال باشد. يعني حساسيت زيادي به خودنمايي، جايگاه اختماعي، امكانات مادي، شهرت و آوازه نداشته باشد.
چنانكه در آغاز بحث گفتيم، در منابع عرفانيِ ما از كلمة رند يا قلندر، در موارد گوناگون و در اشاره به حالات و مقامات مختلف بهره ميگيرند. تا جايي كه از مقام فناي مطلق، به رندي تعبير ميكنند! در آن جا كه انسان از انديشه و خواست خود رها شده و از هرگونه خودي و خودخواهي تصفيه شده باشد، او را رند مي نامند.
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست كفر است در اين مذهب، خودبيني و خودرايي
( حافظ)
براي رفع اشتباه از كاربرد اين كلمه در ادبيات عرفاني، كمي بيشتر توضيح ميدهم. مثلا بهجاي رندي، مست و خراب را در نظر بگيريد. واژة مست و خراب، در لغت به معناي آن است كه كسي بيش از اندازه شراب خورده و مست و بيخبر افتاده باشد. همه مي دانند كه چنين حالتي از نظر عقل و شرع، پسنديده نيست. اما اگر در ادبيات عرفاني واژة مست و خراب را به كار ببرند، منظور آن است كه سالك چنان مست جلوهي معشوق است كه سر از پا نميشناسد و در حالتي است كه از قيد و بندهاي عادي و از رنگها و نيرنگها اثري در او نيست.
در پايان، بار ديگر يادآور مي شوم كه: در عالم سلوك، همة تلاشها براي آن است كه انسان از دلبستگيها و خودخواهيهايش، جدا گردد. كساني كه از آغاز، كمتر از ديگران در قيد و بند دلبستگيها باشند، بيترديد براي كاميابي در سلوك، شايستگي بيشتري دارند و رند و قلندر رمزي است از اين آزادي و آزادگيها:
جوق قلندرانيم بر ما ريا نباشد تزوير و زرق و سالوس آيين ما نباشد
در هيچ ملك با ما كس دوستي نورزد در هيچ شهر ما را كس آشنا نباشد
گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند ور هيچمان نباشد بگذار تا نباشد
در لنگري كه ماييم اندوه، كس نبيند در تكيه اي كه ماييم غير از صفا نباشد
از محتسب نترسيم وز شحنه غم نداريم تسليم گشتگان را بيم از بلا نباشد
هر كس به هر گروهي دارد اميد چيزي ما را اميدگاهي غير از خدا نباشد
همچون عبيد ما را دريوزه عار نايد در مذهب قلندر عارف گدا نباشد
(عبيد)
و اما بهره گرفتن از عنوان رند و قلندر براي بيان حالات اهل ملامت نيز بسيار مناسب است؛ زيرا اهل ملامت به دلايلي بر اين باورند كه براي بيان اينكه عبادت سالك از ريا دور مانده و همراه با اخلاص كامل باشد، بايد او در نظر مردم خوار و بي مقدار شده و بدكار و بدنام شناخته شود. اينجاست كه براي بيان حال خود از عنوان رند و قلندر با نگرش منفي، بهره مي گيرند.
مرا قلاش مي خوانند هستم من از دردي كشان نيم مست ام
نمي گويم ز مستي توبه كردم هر آن توبه كز آن كردم شكستم
نمي گويم كه فاسق نيستم من هر آن چيزي كه مي گويند هستم
ز زهد و نيك نامي عار دارم من آن عطار دردي خوار مست ام
(عطار، ديوان)
ويژگي اصلي رند و قلندر آن است كه در عين حال كه باطني خوب و با صفا دارند و جز عشق به حق و حقيقت به چيزي در دنيا و آخرت دل نبسته اند، به همين دليل نه در فكر مال و جاه اند و نه در صدد زهد فروشي و خودنمائي. در اينجا ابياتي از عمادالدين نسيمي مي آوريم كه خود يكي از جان باختگان مكتب سير و سلوك است:
مائيم قلندران معنا در لنگر خوش هواي دنيا
آسوده ز خير و شر عالم آزاد ز جنت و جهنم
ني غصه ي نان و ني غم ننگ با خلق خدا نه صلح و نه جنگ
قانع شده با كهن پلاسي ننهاده چو ديگران اساسي
كرده به گناه خويش اقرار بر طاعت خود نموده انكار
هستيم مجردان اطراف سياح جهان ز قاف تا قاف
سلطان سرير افتخاريم درويش در سراي ياريم
در كعبه ي دوست منزل ماست خود دوست مقيم در دل ماست
هرگز ندهيم دل به دنيا طاعت نكنيم بهر عقبي
جز حق طمعي ز حق نداريم حاجت به در كسي نياريم
بي عيش و طرب دمي نپاييم در رقص و سماع و حال، مائيم
ما شاهد باز و مي پرستيم خوش طايفه ايم، هر چه هستيم
زهدي به دروغ برنسازيم با خلق خدا دغل نبازيم
فقر است كه يار و مونس ماست عشق است كه مير مجلس ماست
ما را كه مراد، نامراديست هر غم كه به ما رسيد، شاديست
(عمادالدين نسيمي)
بايد توجه داشت كه رندي و قلندري جايگاهي نيست كه آسان به دست آيد. افسر رندي را بر سر هر كسي نمي بخشند:
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي كه سرفرازي عالم در اين كله دانست
(حافظ)
بنابراين كساني كه اين صفت را داشته باشند، بايد آن را غنيمت شمارند:
فرصت شمر طريقه ي رندي، كه اين نشان چون راه گنج، بر همه كس آشكاره نيست!
(حافظ)
بسا كساني كه اين جايگاه والا را سالها بجويند، اما نيابند؛ زيرا چيزي كه نشان از لطف و عنايت معشوق باشد، گوهر گران مايه ايست كه آسان به دست نمي آيد. گاهي نيز ممكن است سالك نداند كه براي داشتن اين نشانه ها چه بايد كرد و چه بهائي بايد پرداخت:
يك غمزه از آن نرگس خمّار، به چند است؟ از نكهت گيسوي تو يك تار، به چند است؟
از نوش مگوئيد، كه در حسرت نيشيم از گلشن معشوق، مگر خار به چند است؟
از خرقه پريشانم و از زهد پشيمان اي پير مغان! زندقه، زنار به چند است؟
از نام گذشتيم و به ننگي نرسيديم اي رند! مگر ننگ به چند؟ عار به چند است؟
يك چوبه از اين خاك به بالا نپريديم از شحنه بپرسيد: سر دار به چند است؟
از ساده دلي در پي يك چشمه فريبيم يك عشوه از آن لعل فسونكار به چند است؟
با ديده ي گريان من اي شوخ نگفتي: دريايي از اين رود نمكزار به چند است؟
گفتن نتوانيم و نهفتن نتوانيم: تا نيم نگه، فرصت ديدار به چند است؟
(يثربي)
توجه به زيباييها
زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست راه هزار چارهگر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان بگشود نافهاي و در آرزو ببست
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گري كرد و رو ببست
(حافظ)
از نظر عرفا، همة موجودات عالم بهگونه اي جلوهگاه جمال حضرت حقاند. بنابراين توجه انسان به اين زيباييها، نشان شايستگي باطن او براي توجه به جمال حضرت حق است. اگر در عالم عرفان عشق هاي ظاهري و مجازي را، نشان شايستگي انسان ميدانند، از اين بابت است . نيز از اينجاست كه گفتهاند: مجاز، همانند يك پل ما را به حقيقت، منتقل ميسازد.
ابنسينا، در تحليل ظريفي كه از عشق دارد، ميگويد: رياضت، اهدافي دارد كه يكي از آنها لطيف ساختن درون است. او براي لطيف ساختن درون، از چند عامل مؤثر نام ميبرد. يكي از آنها، فكر لطيف است و ديگري، عشق عفيف (اشارات، نمط9). او عشق عفيف را چنين توصيف مي كند: عشقي كه در آن زيباييهاي معشوق، فرمانروا باشند نه نيروي شهوت (همان). همين عشق عفيف در بيان سادهتر، يعني توجه به زيبايي، يعني براي تو زيبايي مهم باشد نه جاذبههاي مادي و حيواني.
جنبش و اهتزاز انسان اگر از روي شهوت باشد، حيواني خواهد بود و بي مقدار؛ اما اگر از روي ذوق و توجه به زيبائي ها باشد، نشانه ي لطافت و شايستگي خواهد بود:
نگويم سماع اي برادر كه چيست مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معني پرد طير او فرشته فرو ماند از سير او
واگر مرد لهو است و بازي و لاغ قويتر شود ديوش اندر دماغ
چو مرد سماع است شهوت پرست به آواز خوش خفته خيزد، نه مست
پريشان شود گل به باد سحر نه هيزم كه نشكافدش جز تبر
جهان بر سماع است و مستي و شور وليكن چه بيند در آئينه كور؟
نبيني شتر بر نواي عرب كه چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور و طرب در سر است اگر آدمي را نباشد خر است
(سعدي، بوستان)
توجه به زيباييها نشان شايستگي است. زيرا كسي كه بدون دخالت شهوت و جنسيت، شيفتهي زيبايي گردد بيترديد داراي دروني روشن و روح باصفايي است. ما بايد توجه به زيباييها را در آغاز سلوك، با توجه عارفان واصل به زيباييهاي جهان فرق بگذاريم. ما در اينجا هنوز سلوك را آغاز نكردهايم. ما فقط در مرحلهي ارزيابي و آزمون از حالات و روحيات خودمان هستيم. در اين جاست كه اگر ببينيم، با پاكدامني و به دور از شهوت و هواي نفس به زيباييها توجه داريم، اين توجه، بشارت و اشارتي خواهد بود به شايستگي ما براي عشق عرفاني. عشق مجازي، گاهي از آن جهت مورد توجه قرار مي گيرد كه مشق و تمرين عشق عرفاني است؛ اما به توضيح اين نكته نمي پردازيم. براي اينكه در اينجا بحث ما از نشانههاست، به همين دليل بيشتر جنبهي نشانه بودن عشق به زيبايي را در نظر ميگيريم.
آري سلوك، زحمت دارد و سالك بايد بهاي زيادي در برابر وصال معشوق بپردازد. زيباييهاي جهان، زمينهساز توان سالك براي پرداختن اين بهاست. زيباييهاي مجازي و عشقهاي مجازي از جهات ديگر نيز در حوزهي عرفان قابل بحثاند، كه به آنها نمي پردازيم. اما يك نكته مهم را يادآور مي شويم و آن اينكه:
هر كسي كه به كاري مي پردازد بهگونه اي، پيش از تلاش خود، با مزهي آن كار آشنا شده است؛ يعني هر كسي كه راهي را در پيش گرفته است به گونه اي آن راه را دوست مي دارد و مزه شيرين آن راه را چشيده است.
زيباييهاي جهان مزهي ناچيزي از جمال ازلي حضرت حقاند. چشيدن اين مزهها، ما را براي رسيدن به آن جمال ازلي به تلاش و تكاپو وامي دارد:
عاشق هر پيشه و هر مطلبـي حق بيالود اول كارش لبي
چون در افتادند اندر جستجو بعد از آن در بست و كابين جست او
چون در آن آسيب در جست آمدند پيش پاشان مينهد هر روز بنـد
هم بر آن بـو ميتننـد و ميرونـد هر دمي راجي و آيـس ميشوند
( مولوي، مثنوي)
زيباييها، نه تنها انسان را به سوي سير و سلوك ميكشد، بلكه با عوالم و لوازم سير و سلوك نيز آشنا ميسازند. پيامبر اسلام (ص) فرموده است: «كساني كه به پيامبري مبعوث شدهاند پيش از آن، به شباني پرداختهاند تا تحمل زحمت مردم را تمرين كنند.» (بخاري، ج2، ص22)
سنايي ميگويد: جنگجويان فرزندان خود را با تيغ چوبين، تمرين ميدهند تا آمادهي برداشتن شمشير جنگ گردند. عين القضات دربارهي عشق مجنون به ليلا ميگويد: اي عزيز! جمال ليلي را دانهاي دان، بر دامي نهاده. چه داني كه دام چيست! صياد ازل چون خواست كه از نهاد مجنون مركبي سازد براي عشق خود، بفرمود تا عشق ليلي را يك چندي از نهاد مجنون مركبي ساختند تا با عشق ليلا پخته گردد و بتواند عشق الله را تحمل كند. (تمهيدات، ص105) از اين جاست كه توجه به زيباييها و دل دادن و شيفتگي به مظاهر جمال و جلال الهي، از نشانههاي شايستگي انسان براي سير و سلوكاند.
10
نشانههاي شايستگي (3)
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت دوباره گريهي بيطاقتم بهانه گرفت
شكيب درد خموشانهام دوباره شكست دوباره خرمن خاكسترم زبانه گرفت
دل گرفتهي من همچو ابر باراني گشايشي مگر از گريهي شبانه گرفت
(ه.ا. سايه)
تاكنون به چند مورد از نشانههاي شايستگي براي سير و سلوك اشاره كرديم. منظور ما از اين بحثها، آن بود كه افرادي كه اين نشانهها را در خود دارند، يا دستكم برخي از آن نشانهها را با خود دارند، توجه كنند كه اگر بخواهند، شايستگي آن را دارند كه قدم در طريقت عشق بگذارند.
از مواردي كه تا حدودي توضيح داديم، يكي مسألهي شايستگي نهادي بود، يعني شايستگي مربوط به استعداد انسان در سرّ قدر و گفتيم كه راز سرّ قدر جز بر سالكان مقامات بالا و جز در آخرين مراحل سير و سلوك، بر كسي معلوم نميگردد. اما نشانههاي ديگري هستند كه ميتوان با آنها، تا حدودي، به پيشرفت خود در سير و سلوك اميدوار بود. اين نكته را هم يادآور شديم كه اميد به رحمت فراگير الهي، اقتضا ميكند كه هيچ كس نسبت به شايستگي خود نااميد نباشد.
مواردي كه به عنوان نشانههاي شايستگي مطرح كرديم، عبارت بودند از: درد و دغدغه، صفا و يكرنگي، تسليم و فروتني، رندي و قلندري و توجه به زيباييها.
اكنون اين بحث را با اشاره به موارد و نمونههاي ديگري از نشانههاي اهليت و شايستگي به پايان ميبريم. انشاءالله از درس بعدي به مسائل و مشكلات سلوك ميپردازيم؛ مسائل و مشكلاتي كه با وجود شايستگي انسان، او را از اقدام عملي باز ميدارند.
دو صفت و حالت ديگر انسانها نيز از نشانه هاي شايستگي شان مي باشد: يكي نازكدلي و رقت قلب و ديگري تقواي رفتاري است. اكنون به توضيح مختصر هريك از آنها مي پردازيم:
رقت قلب
آن دل كه پريشان شود از نالة بلبل در دامنش آويز كه با وي خبري هست
هرگز قدمي غم ز دلم دور نبودست شاديست كه او را سر و برگ سفري هست
( عرفي شيرازي )
منظورم از رقت قلب يا نازك دلي، حالتي است كه انسان با داشتن آن در برابر زيباييها و مسائل عاطفي و حوادث، حساسيت نشان ميدهد. قرار خود را از كف مي دهد، اشك ميريزد، آه ميكشد و...
اما كساني هستند كه اين ويژگي ها را ندارند. اگر زندگي به سامان و آرامي داشته باشند، جز آسايش مادي و مسائل زيستي به چيز ديگري حساس نيستند. از آنجا كه اساس سير و سلوك، داشتن باطن دردمند و روح حساس و چشم گريان است، نازكدلي انسانها، نشان شايستگي آنان است. آنكه از كنار لالهها بي تفاوت ميگذرد، آواي پرندگان پريشانش نميكند، نگاهي كه جاذبهي جمال را در نمييابد، دلي كه در برابر اسرار هستي نميتپد، پدري كه هر لحظه فرزند خود را نوازش ميكند، اما ذره اي به فكر يتيمان و درماندگان نيست، كسي كه سير ميخوابد و بهخاطر گرسنگان حتي آهي به لب نميآورد، آن كه خرج تشريفات عزاداري و كفن و دفن چند روزهي مردهاش بيش از سرمايهي چند سالهي چندين خانواده است، كسي كه از دارايي باد آوردهاش با هوا و هوس صدگونه ولخرجي ميكند، اما از درد دل دختر تهيدستي كه در حسرت هدية يك عطر ارزان قيمت به نامزدش ميسوزد، جواني كه براي عوض كردن مدل اتومبيلش از ميليونها ميگذرد، اما از اين كه جوان ديگري در سن و سال او از دادن يك هديه به همسرش شرمنده است، خبر ندارد و... اينان نميتوانند قدم در راهي بگذارند كه راه معنويت است، راه مردان و زنان بزرگ، راه محمد و خديجه و علي و فاطمه است.
اي عزيز! اگر ديدي كه از درد ديگران اشك بر چشمت مينشيند و نسبت به مسائل عاطفي و معنوي بي خيال نيستي، بدان كه اين نشانهي شايستگي تو براي سير و سلوك است.
در اينجا از ياد و خاطره ي عزيزي كه دير به دست آمده و زود از دستمان رفت، نمي گذرم كه چندسالي همدم و دمسازش بودم. آن روزها من اين نكته ها را كه مي نويسم نمي دانستم؛ اما اكنون مي فهمم كه وجود آن عزيز، سراپا نشانه ي شايستگي بود. به زيبائي ها حساس بود. با خواندن يك بيت يا يك رباعي اشك در چشمانش سرازير مي شد و رنگش تغيير مي يافت! و در برابر برخي حوادث، آنقدر حساس مي شد كه از خود بي خود مي گشت و نقش بر زمين مي شد! خوشنودي خدا با او باد.
آري! كساني پاي در سير و سلوك مي نهند و در اين راه كامياب مي شوند كه از همان آغاز، روحي حساس و ذوقي سرشار دارند كه مانند ابن فارض، حتي با « وز وز» مگس يا « جر جر» در و دروازه به وجد مي آيند و به رقص مي پردازند:
مترس از محبت كه خاكت كند كه باقي شوي گر هلاكت كند
نرويد نبات از حبوب درست مگر حال بر وي بگردد نخست
تو را با حق آن آشنائي دهد كه از دست خويشت رهائي دهد
كه تا با خودي در خودت راه نيست وزين نكته جز بيخود آگاه نيست
نه مطرب كه آواز پاي ستور سماعست اگر عشق داري و شور
مگس پيش شوريده دل پر نزد كه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زير به آواز مرغي بنالد فقير
(سعدي، بوستان)
ب- تقواي رفتاري
چنان بزي كه اگر خاك ره شوي، كس را غبار خاطري از رهگذار ما نرسد
(حافظ)
رفتار انسان در پيدايش صفاي باطن، نقش اساسي دارند. اخلاق و رفتار سالك، با تعالي و تكامل سلوكي وي، رابطه و تأثير متقابل دارد. به اين معنا كه هر چه اخلاق و رفتار سالك نيكوتر باشد، او را به پيشرفت در سلوك، بيشتر ياري ميرساند. از جهت ديگر، اخلاق و رفتار نيك، نشانهي صفاي باطن و تكامل روحي انسان است. چنان كه از عمل و رفتار، ترقي و پيشرفت به دست ميآيد، ترقي و پيشرفت سالك نيز، منشأ اخلاق و رفتار نيكو ميگردد. بر اين اساس، ميتوان كساني را كه داراي اخلاق و رفتار نيكو هستند، بيشتر از ديگران، شايستهي گام نهادن در مسير طريقت دانست.
اگر بخواهيم براي رفتار نيكو، مصداقهاي برجستهاي ذكر كنيم، بايد از موارد زير نام ببريم:
كساني شايستهي سلوكاند كه در حد خود دچار فريب و غفلت نبوده، شكمباره و تن پرور و عافيت طلب نباشند.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوهي رندان بلاكش باشد
(حافظ)
كسي كه در عين توجه و حساسيت به زيباييها چنان كه توضيح داديم، نسبت به مسألهي جنسي و هواپرستي و شهوتراني حساس نباشد، زبان به سخنان باطل و ناشايست باز نكند و يا كمتر باز كند، از خشم و كينه و حسد دوري جويد، دلدادهي جاه و مال نباشد، از خودنمايي و رياكاري دوري جويد، خودبيني و غرور نداشته باشد، بي ترديد بيش از ديگران شايستگي سير و سلوك را داراست.
كساني كه اخلاق و رفتار نيكو داشته باشند، يعني بي آن كه در مقام رياضت و تربيت عرفاني قرار گرفته باشند، به خودي خود و بهدلخواه به رفتار نيك بپردازند و اخلاق پسنديده داشته باشند، ميتوانند در عالم سلوك هم كامياب گردند. زيرا اساس سلوك و برنامههاي رياضت، چيزي جز پالايش انسان از اخلاق ناپسند و آرايش وي با اخلاق نيكو و پسنديده نميباشد.
بنابراين، سفارش همهي مشايخ و اهل سلوك اين است كه انسانها خوش اخلاق و خوش رفتار و خوشروي باشند:
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آيتي در وفا و در بخشش
هر كه بخراشدت جگر به جفا همچو كان كريم زر بخشش
كم مباش از درخت سايه فكن هر كه سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياد دار نكتهي حلم هر كه برّد سرت گهر بخشش
( حافظ)
تقواي رفتاري، يك عنوان كلي دارد كه در عرف مردم، آن را "ادب" مي نامند. ادب از لوازم اصلي سير و سلوك است و كساني كه در رفتارشان با ادب باشند، نشان شايستگي سلوكي آنان است.
از خدا جوئيم توفيق ادب بي ادب محروم ماند از لطف رب
بي ادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش در همه آفاق زد
از ادب پر نور گشته است اين فلك وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
(مولوي، مثنوي)
ما در آينده ضمن بحث از برنامه هاي عملي سلوك، دربارهي اخلاق و رفتار نيكو بحثهاي بيشتر خواهيم داشت.
اي عزيز! با توجه به نشانههايي كه گفته شد، اگر خود را شايستهي اين راه ميداني، در آن صورت بايد بر آن كوشي تا نخستين جوانهي دو حالت از حالتهاي سالكان را در خود ايجاد كني. اين دو حالت عبارتند از:
الف- اراده
ب- همت
اراده و همت، در طريقت به منزلهي نيت در اعمال دينياند. چنان كه نيت، در سراسر نماز يا روزه حضور دارد و در حقيقت روح عمل به شمار مي رود، روح سلوك نيز چيزي جز اراده و همت سالك نيست. اين اراده و همت است كه سالك را به تحمل همه ي مشكلات وامي دارد و او را تا مرحله ي فناي كامل پيش مي برد:
چون كه در دام تو گرفتاريم از تو پرواي خويش چون داريم؟
چون دم از آشنائي تو زنيم ميل بيگانگي چگونه كنيم؟
تو ميپندار كز در تو رويم به سر تو كه در سر تو رويم!
تا ز عشق تو جرعه اي خورديم دل نداديم و جان فدا كرديم
تا به كوي تو راهبر گشتيم جز تو، از هر چه بود برگشتيم
تا ز جان با غم تو پيوستيم رخت هستي خويش بربستيم
تا ز شوق تو مست و حيرانيم ره به هستي خود نمي دانيم
چون به سوداي تو گرفتاريم سر سوداي خود كجا داريم؟
تاب حسن تو آتشي افروخت دل ما را بدان بخواهد سوخت!
(عراقي)
به همين دليل، كمي دربارهي اين دو موضوع توضيح مي دهيم.
الف- اراده
پشتوانهي اصلي سلوك پس از عنايت و توفيق الهي، اراده و عزم سالك است. در فراز و نشيب طريقت و در عبور از گردنههاي سخت و مردافكن، اين اراده است كه هرگونه بيم و هراس را به آتش مي كشد.
اراده، دل دادن و خواستن است. خواستن با تمام وجود و به بهاي برخواستن از همهي وابستگيها و دست افشاندن بر همه چيز. آري! انسان بايد پيش از هرگونه اقدامي براي سلوك، شعلهاي از اين اراده را در خود روشن سازد. بديهي است كه با پيشرفت سالك در عوالم و مراحل سلوك، اراده نيز نيرو مييابد و تقويت ميگردد. اما پيش از سلوك و براي آغاز سلوك، داشتن اراده هرچند در حدّ بذر و جوانهي ارادهي مردان عالم سلوك از ضروريات است. پس بايد انسان اراده و عزم سلوك را در خود تقويت كند تا بتواند آن را عملي سازد. سرودهي زير بيان زيبايي است در وصف اين ارادهي نخستين كه اشارهاي به همت بلند سالك نيز دارد.
چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد نفس به بوي خوشش مشكبار خواهم كرد
هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر ميگذرد بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد
صبا كجاست كه اين جان خون گرفته چو گل فداي نكهت گيسوي يار خواهم كرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
(حافظ)
ب- همت
ذره را تا نبود همت عالي حافظ طالب چشمة خورشيد درخشان نشود
(حافظ)
همت كه ميتوان آن را نوعي هدفگيري و انگيزهشناسي دانست، مانند اراده، يكي از اركان سلوك است. اگر دقت كنيم، اين همت است كه اراده را نيرو مي بخشد و نگه ميدارد. همت بلند موهبتي است از حضرت حق كه از همان آغاز ميتواند براي انسان آرمان بزرگي را ترسيم كند. همت رمز موفقيت است و روح عزم و اراده. در طريقت بدون همت و همت بلند، كاري نميتوان كرد.
جناب عشق بلند است همتي حافظ كه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند
(حافظ)
همت مغناطيس حقايق است. اگر كسي همت كند، به همه چيز ميرسد و كليد گنج سلوك نيز همين همت است.
هركه را شد همت عالي پديد هرچه جست آن چيز حالي شد پديد
هركه را يك ذره همت داد دست كرد او خورشيد را زآن ذره پست
نطفهي ملك جهانها، همت است پر و بال مرغ جانها، همت است
( عطار، منطق الطير)
?
11
استاد و پير
پير را بگزين كه بي پير اين سفر هست بس پر آفت خوف و خطر
آن رهي كه بارها تو رفته اي بي قلاوز اندر آن آشفته اي
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
گر نباشد سايه ي او بر تو گول بس تو را سر گشته دارد بانگ غول
غولت از راه افكند اندر گزند از تو داهي تر در اين ره بس بدند
از نُبي بشنو ظلال رهروان كه چه شان كرد آن بليس بد روان
صد هزاران ساله راه از جاده دور بردشان و كردشان ادبير و عور
(مولوي، مثنوي)
يكي از چيزهايي كه در سير و سلوك بسيار اهميت دارد استاد و راهنماست. اين نكته را از دوران باستان در تربيتهاي عرفاني با تاكيد يادآور شده اند. انسان پس از آنكه آماده ي سير و سلوك شد و سايه اي از همت بلند بر سرش افتاد و اراده ي حركت كرد، نخستين چيزي كه بايد در فكر آن باشد، يك راهنما و استاد و پير است:
طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
(حافظ)
اهميت پير تا آنجاست كه اصولاً سير و سلوك را بدون وجود پير ممكن نمي دانند:
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد!
(حافظ)
بنابراين سالك بايد با احتياط گام بردارد و با دقت انتخاب كند. او بايد نخست با اهل اين كار نشست و برخاستي داشته باشد و به تدريج تشخيص دهد كه چه كسي را براي راهنمائي خويش برگزيند. البته تشخيص اهل معنا هم كار دشواري نيست، اما بايد احتياط كرد.
اكنون ما به سه مساله در ارتباط با استاد و راهنما مي پردازيم: يكي ضرورت و لزوم پير، دوم اوصاف پير و سوم رابطه ي سالك با پير.
ضرورت و لزوم پير
قائدي بايد اندرين مستي كه بداند بلندي از پستي
نبود نيك نزد بيداران راه بي يار و كار بي ياران
سودجوئي ره زيان بگذار كار خود را به كاردان بگذار
هم دليلي به دست بايد كرد در پناهش نشست بايد كرد
(اوحدي، جام جم)
كساني كه بدون استاد و راهنما دست به اين كار بزنند با شكست مواجه مي شوند، يا دست كم دير به مقصد مي رسند. اما در مورد آنان كه شكست مي خورند بايد گفت مشكلات راه آنان را با شكست مواجه مي سازد. اگر هم عدّه اي به طور كامل شكست نخورند بي ترديد دير به مقصد مي رسند. اين را بسياري از اهل سلوك تجربه كرده اند كه اگر به صورت خودسر و دلخواه به اين كار پرداخته اند، در همان مرحله ي سرگرمي باقي مانده اند و پيشرفتي نكرده اند. ما نمونه هاي زيادي از اينگونه علاقه مندان را در اطراف خودمان و در جامعه مان مي بينيم كه سالهاي سال است در حال و هواي عرفان به سر مي برند، اما كاري از پيش نبرده اند.
دليل اين درجا زدن و از راه ماندنها همين است كه ندانسته اند كه چه كار بكنند؟ و چگونه آغاز بكنند؟ و چگونه ادامه بدهند؟ استاد و راهنما در اينجا لازم است كه انسان بتواند وارد راه بشود و كارش را آغاز بكند. بي راهنما گام برداشتن سرانجامي ندارد و به نتيجه نمي رسد.
و اما اينكه انتخاب پير باعث مي شود كه كار با سرعت انجام بپذيرد اين هم يك موضوع روشن است. اگر استاد و راهنما نباشد بسياري از فرصتهاي سالك، صرف سرگرداني مي شود. اما يك راهنماي خوب مي تواند او را راهنمايي كند كه فرصتها را از دست ندهد و بيشترين بهره را از آن فرصتها ببرد:
گر تو بنشيني به تنهايي بسي ره بنتواني بريدن بي كسي
پير بايد راه را تنها مرو از سر عميا در اين دريا مرو
(مولوي، مثنوي)
چشم بسته، به راه افتادن فرصتها را از دست انسان مي گيرد و مقدار قابل توجهي از وقت او را هدر مي دهد.
و اما اينكه دير به مقصد مي رسد به خاطر آن است كه فرصتها را از دست مي دهد:
هر كه در ره بي قلاووزي رود هر دو روزه راه صد ساله شود
هر كه تا زد سوي كعبه بي دليل همچو اين سرگشتگان گردد ذليل!
هر كه گيرد پيشه اي بي اوستا ريشخندي شد به شهر و روستا
(مولوي، مثنوي)
بنابراين بايد ترديد نداشت كه در سير و سلوك وجود يك راهنما لازم و ضروري است. از دير باز بزرگان ما گفته اند كه ما دو گونه استاد داريم:استاد عام و استاد خاص.
استاد عام استاد همگان است و در واقع استاد شريعت است.
استاد خاص استاد ويژه هر سالك است كه قدم به قدم او را پيش مي برد.
استاد عام رهنمود كلي مي دهد: درستكار باشيد! نماز بخوانيد! روزه بگيريد، اينها دستورات استاد عام اند؛ اما اينكه چه سان و چگونه رفتار كنيد تا تربيت گرديد و تحول يابيد، كار استاد خاص است.
پير، مالابد راه آمد تو را در همه كاري پناه آمد تو را
چون تو هرگز راه نشناسي ز چاه بي عصاكش كي تواني برد راه
(عطار)
در اينجا من يك نظر خاص دارم و آن اينكه در سير و سلوك به سبك نوافلاطونيان و هنديان، اين استاد خاص از اهميت والايي برخوردار است. اما در سير و سلوكي كه من شخصاً آن را مي پسندم و توصيه مي كنم، استاد عام مي تواند جاي استاد خاص را بگيرد اگرچه باز هم سالك از اينكه يكي را جلوتر و بالاتر از خود داشته باشد و گاه گاهي در مسائل و مشكلاتي كه پيش مي آيد به او مراجعه كند بي نياز نمي باشد. در اين راه و روش كه من پيشنهاد مي كنم، استاد عام مي تواند مشكل سلوك انسان را حل كند؛ اگرچه چنان كه گفتم باز يك انسان آگاه تري اگر در كنار سالك قرار گيرد، به حال او سودمند خواهد بود.
بعد از بحث از ضرورت پير، بايد دو نكته و دو موضوع را نيز توضيح بدهيم:يكي دليل لزوم و ضرورت استاد و راهنما و ديگري اوصاف راهنما. در پايان نيز اندكي درباره ي رابطه ي مريد با راهنما توضيح خواهيم داد. اينك به توضيح اين دو سه مطلب مي پردازيم:
دلايل لزوم و ضرورت استاد و راهنما
لزوم و ضرورت استاد و راهنما در سير و سلوك يك مبناي اساسي دارد و آن باطني بودن طريقت و سير و سلوك است. چيزي كه جنبه ي ظاهري داشته باشد، ظاهرها به نوعي يكسانند و اگر استثنائي هم باشد آن استثناها نيز يكسانند؛ مثلاً ظاهر انسان به گونه اي است كه مي تواند شبانه روزي هفده ركعت نماز بخواند و لذا در شريعت استاد خاص لازم نيست. كافي است كه به صورت يك دستور همگاني بگويند كه مؤمنان نماز بخوانند و اگر احياناً كسي نتواند اين نماز را با تمام شرايطش بخواند، مثلاً توان ايستادن نداشته باشد، چون تمام كساني كه توان ايستادن ندارند تقريباً مشابه اند، مي شود باز هم به صورت يك دستور همگاني گفت آنهايي كه نمي توانند ايستاده نماز بخوانند نشسته نماز بخوانند. يا اگر مسافر بودند ابلاغ كرد كه همه ي كساني كه در سفر اند نمازشان را كوتاه كنند.
اما در طريقت اساس كار تربيت است. تربيت هم مربوط به درون و باطن انسان است. انسان مانند يك بذري است كه بايد كاشته شود آبياري گردد و رشد كند. يا مانند تخم مرغي است كه بايد پرورش پيدا كند تا جوجه اي از آن بيرون بيايد. يا مانند مريمي است كه بايد حامله شود و زايمان كند و بچه جديدي از او به دنيا بيايد.
از اينجاست كه در تربيت سالكان بايد شرايط ويژه تك تك آنها را در نظر گرفت؛ زيرا حالات روحي افراد متفاوت است و اين تحولات در همه ي آنها، يكسان اتفاق نمي افتد و لذا نمي شود همه جا دستور يكسان داد. مثلاً نمي شود به همه ي انسانها گفت كه حالت يقظه داشته باشيد. اگر كسي حالت يقظه پيدا كرد او شخصاً بايد راهنمايي شود. اگر نفر دومي حالت يقظه پيدا كرد آن هم خصوصيات خودش را دارد و بايد شخصاً مورد راهنمايي قرار گيرد.
درست است كه در عرفان نيز دستورات كلي مي توان داد، مثلاً بايد رياضت بكشد يا استاد داشته باشد؛ اينها هم دستورات و قوانين كلي اند اما در مقام اجراء، چون به مسائل دروني انسانها مربوط اند و هر انساني ويژگي هاي خاص خود را دارد و با انسان هاي ديگر فرق مي كند، نمي توان با همه ي آنها يكسان رفتار كرد. يك دستور در حق يكي ممكن است درد باشد و در حق يكي درمان. يك رفتار ممكن است براي يكي زهر باشد و براي يكي عسل و شهد.
اين اساس نياز به استاد و راهنماست. استاد و راهنما بر پايه آگاهي از روحيات و حالات دروني سالك، او را راهنمائي مي كند كه چه كاري بكند.
در مرحله ي دوم، هر كاري كه سالك انجام مي دهد و اجرا مي كند بايد زير نظر استادش باشد. اين استاد و راهنما بايد ببيند كه برنامه اش را درست اجرا كرده و اگر اجرا كرده به چه نتيجه اي رسيده است؛ چون نتيجه ها هم در طريقت يكسان نيستند. ممكن است كسي يك رفتاري بكند و به نتيجه اي برسد و دومي به نتيجه ي بالاتر برسد و سومي به هيچ نتيجه اي نرسد!
آري! در سير و سلوك، نه عملها و برنامه ها مي توانند يكسان باشند و نه نتيجه هايي كه از برنامه ها به دست مي آيند، مي توانند يكسان باشند.
بنابراين مرشد در دو مرحله دخالت مي كند: يكي در تعيين برنامه ي مناسب فلان شخص و ديگري در بررسي عملكرد او و نتيجه اي كه او از آن برنامه به آن نتيجه رسيده است. مثل شريعت نيست كه به همه بگويند نماز مغرب و عشاء را بخوانيد و بخوابيد. هر كسي كه آن سه ركعت و چهار ركعت را خواند ديگر تكليفش تمام است و مي خوابد. اينجا اگر به ده نفر بگويند چله بگيريد هر كدام بايد برنامه خاص خود را داشته باشند. يكي اصلاً حالتي دارد كه اگر چله بگيرد از مسير خارج مي شود.او بايد اجرا نكند. آنهايي هم كه اجرا مي كنند يكي مي بينيد در روز دوم چله اش به نتايجي مي رسد كه آن ديگري در پايان چله هم به آن نتيجه ها، نمي رسد.
پس استاد و راهنما هم برنامه مناسب مي دهد و هم عملكرد سالك و نتيجه اي كه سالك به آن رسيده است مورد بررسي و ارزيابي قرار مي دهد؛ سپس بر اساس نتيجه ي خاص هر كسي دستور بعدي آن كس را صادر مي كند. و همين طور نتيجه آن دستور بعدي را بررسي مي كند و دستور بعدي را صادر مي كند، تا آخر... . اين اصل انگيزه و دليل نياز سالك به استاد و راهنماست.
12
اوصاف استاد
شيخ را علم شرع بايد و دين حكمتي كان بود درست و متين
خاطري مطمئن و چشمي سير در اداي سخن جسور و دلير
در ولايت به مسند شاهي برنشسته ز روي آگاهي
نه ز رد خسي دلش رنجه نز قبول كسي قوي پنجه
روح در عرش و جسم در زندان چهره ي او گشاده لب خندان
دل او از ريا بپرهيزد نورش از نور كبريا خيزد
مظهر حق و مظهر تحقيق بر خلايق دلش رحيم و شفيق
ديدن و داد او مبارك فال خبر و ياد او همايون حال
به چنين پير دست شايد داد كه جوان را كند ز بند آزاد
(اوحدي، جام جم)
اساسي ترين صفت استاد آن است كه سالك به او باور كند و اعتقاد داشته باشد؛ البته اين اعتقاد، گاهي ممكن است خطا باشد و نتيجه ندهد، اما به هر حال آنجايي كه بايد نتيجه بدهد عقيده داشتن اساس كار است.
چنان كه گفتيم استاد هر كسي بايد مورد باور و دلپسند او باشد و رفتار و شخصيت وي براي سالك اثرگذار باشد. كه گفته اند: اگر حضور و ديدار استادي سودمند و اثرگذار نباشد بيان و گفتارش سودمند نخواهد بود.
از نشانه هاي ديگر يك استاد كارآمد آن است كه دلبستگي او به دنيا كم باشد و عشق او به حق و حقيقت و رهروان راستين اين راه بيشتر باشد. در زندگي خود براي كسب جاه و مال نكوشد و در حد امكان اسرار باطن خود را پرده بپوشد. عشق و عرفان را كالاي بي مقدار بازار نام و نان قرار ندهد و گرفتار ادعا و خود بزرگ بيني نباشد.
ابيات زير در اوصاف پير نكته هاي خوبي را مطرح مي كند. اوصاف پير را برمي شمارد و سرانجام هشدار مي دهد كه چنين كساني كم يافت مي شوند:
چون طالب ره شدي به تدبير درياب نخست، صحبت پير
پيري نه كه در فروع ماند پيري كه اصول دين بداند
پيري نه كه پاي بسته باشد پيري كه ز خويش رسته باشد
پيري نه كه همچو سايه پست است پيري كه ز نور عشق، مست است
پيري نه كه بايدش كرامت پيري كه بيابد استقامت
پيري نه كه غايب است و دور است پيري كه هميشه در حضور است
آن پير كه كشف او عيان است تحقيق لقاش، جاودانست
پيري كه به اوج قاب قوسين بر گوشه ي چشم اوست، كونين
پيري كه چو بر دلت نشيند حال ازل و ابد ببيند
شاهنشه دار ملك دين است بر گنج عطاي حق امين است
خورشيد صفت همي دهد نور نزديك همان بود كه از دور
بحريست محيط پر جواهر آراسته باطنش چو ظاهر
هم علم و عمل در او مصوّر هم با نظرش قدم برابر
ملك و ملكوت شاهراهش تخت جبروت، تكيه گاهش
اين طايفه در جهان غريبند در حضرت كبريا نقيبند
جز نام نديده اي ز عنقا افسانه شد اين حديث، حقّا!
طاووس برون پريده از باغ زان نعره زنان، همي رود زاغ
يك تن كه نشان ره دهد كو؟ مردي كه ز خويش وارهد كو؟
(مير سيد حسين، زادالمسافرين)
بايد از اين نكته غفلت نكرد كه پيدا كردن يك استاد مناسب چندان هم دشوار نيست، اما بايد هشيار بود. به قول حافظ مهم آن است كه تو درد داشته باشي و گر نه پيدا كردن طبيب جاي نگراني نيست:
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد اي خواجه درد نيست و اگرنه طبيب هست
(حافظ)
و به تعبير مولوي مهم آن است كه تو تشنه باشي و اگرنه آب از همه جا مي جوشد:
آب كم جو تشنگي آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
(مولوي، مثنوي)
پس سالك بايد با صداقت در جستجوي استاد باشد تا پيدا كند اما بايد هشياري و احتياط را از دست ندهد.
نيست خالي جهان از اين پاكان چه نشيني به سان غمناكان؟
هست گنجي نهان به هر كنجي تو نداري در اين ميان گنجي؟
راست شو تا به راستان برسي خاك شو تا به آستان برسي
مرد چون مستعد راز شود آرزوهاش پيش باز شود
در تو چون شد صلاح كار پديد كام را در كفت نهند كليد
(اوحدي، جام جم)
ياري انسان از كساني برميآيد كه اولاً، خود اينكار را آزموده و اين راه را رفته باشند؛ ثانياً، از طرف باطن جهان و از ناحيهي حق و حقيقت به اين رسالت مأمور شده باشند. دستگيري انسانها در حوزهي سلوك، كار هر كس و ناكس نيست. عدهاي واقعا به دنبال آب و ناناند و از اسرار و رموز طريقت، ذرهاي آگاهي ندارند. كارشان همه دعوي و زبانبازي است! اينان در طول تاريخ عرفان هميشه بوده و خواهند بود. مدعيان دروغيني كه براي فريب مردم، به تعبير حافظ، دام نهاده و در حقه باز كردهاند، گروهي جاهطلبند كه منظورشان از درويشي و بر مسند ارشاد نشستن جز به دست انداختن مردم و كسب جاه و مال نيست.
از خدا بويي نه او را نه اثر دعوياش افزون ز شيث و بوالبشر
حرف درويشان بدزديده بسي تا گمان آيد كه هست او خود كسي
( مولوي، مثنوي)
اينان مدام ابيات عارفانه بر زبان دارند و مطالب بزرگان را تكرار ميكنند. اينان همان شياداني هستند كه براي شكار انسانها در تلاشاند. آنان كه تشنهي حقيقتاند، بايد از خطر افتادن در دامِ اين نااهلان بترسند.
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد كه نهاده است به هر گوشهي وعظي دامي
(حافظ)
از آنجا كه انسان هم يكي از جانداران است، همانند جانداران ديگر داراي نيازهاي عادي و همگاني زيستي است. دليل برآوردن اين نيازها به سادگي قابل درك است؛ اما باطن انسان گوهر گرانقدري است كه از صدف كون و مكان بيرون است. اين گوهر را به دست هر كسي نبايد داد. پيش از سلوك بايد مدتها گشت، تا صاحب نظري پيدا كرد. در اينباره اگر كوتاهي كنيم، معذور نخواهيم بود و هر چه بيشتر تلاش كنيم، نبايد از ما ايراد بگيرند.
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم
(حافظ)
در درون انسان بذري نهفته است كه اگر درست پرورش يابد، انسان با تولد ديگر، در جهاني ديگر حضور مييابد. سلوك، چيزي جز تلاش انسان براي تحقق اين تولد نيست. در تعبير عارفان و مشايخ طريقت، همه ي انسانها مانند يك مريماند كه با نفس الهي، حاملهي عيسايي هستند. راهنما كسي است كه دوران اين حاملگي و زايمان را زير نظر ميگيرد و در اثر تربيت و تدبير او، از هر يك از انسان ها عيسايي متولد مي گردد! اين عيسي يك موجود الهي و آسماني بوده و شايستهي وصال معشوق است.
به دلايل ياد شده و نيز به خاطر هزار نكته ي باريكتر از موي، بايد بسيار هوشيار بود. مخصوصاً در اين شرايط كه عرفانهاي رنگارنگ از شرق و غرب عالم در دسترس جوانان است. در اينجا تنها با ذكر بيتي از حافظ از اين بحث ميگذريم كه اين بيت به تنهايي يك دنيا مطلب دارد:
دور است سرِ آب از اين باديه، هشدار تا غول بيابان نفريبد به سرابت!
(حافظ)
رابطه سالك با پير
رابطه مريد با استاد خود بايد در دو جنبه و دو جهت جدي باشد. يكي در به كار بستن رهنمودهايش كه هر چه استادش گفت تا حد امكان چون و چرا نكند و به كار ببندد:
تو رعيت باش چون سلطان نِه اي خود مران چون مرد كشتي ران نِه اي
چون نِه اي كامل دكان تنها مگير دستخوش مي باش تا گردي خمير
انصتوا را گوش كن خاموش باش چون زبان حق نگشتي گوش باش
(مولوي، مثنوي)
تعبير خودشان است كه بايد در برابر پير مثل مرده باشي در دست مرده شور و تعبيري كه مولوي در اينجا به كار مي برد رابطه ي اسماءيل و ابراهيم است:
همچو اسماءيل پيشش سر بنه شاد و خندان پيش تيغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد همچو جان پاك احمد با احد
(مولوي، مثنوي)
و اما مطلب دومي كه بايد مريد در آن با مرشد و استاد خودش صادقانه در ارتباط باشد، گزارش درست حالات خويش است. اگر مريد حالات و تجربه هاي خود را در سير و سلوك صادقانه با استاد خود در ميان نگذارد، به خود آسيب مي زند. اين مانند اين است كه يك بيمار به پزشك مراجعه كرده و به هنگام معاينه حال خود را به او راست نگويد؛ مثلاً پزشك از او مي پرسد كه آيا خوب غذا مي خورد؟ او بگويد نه، در حالي كه خوب غذا مي خورد؛ يا پزشك بپرسد: شبها تب مي كني؟ او بگويد نه، و پزشك را گمراه بكند. اگر سالك هم در برابر استادش تظاهر كند و حالاتش را راست نگفته و بيش و كم كند، استاد در راهنمائي خود سردرگم مي شود.
سالك ممكن است بگويد استاد بايد خودش كشف كند كه او در چه حالي است؛ اما اينطور نيست. استاد علم غيب نمي داند و نبايد هم بداند. مريد بايد صادقانه حالات خود را گزارش كند. اگر چه اساتيد هم از قراين و نشانه ها گاه خودشان تشخيص مي دهند كه گزارش ايشان درست نيست! زيرا قراين و نشانه ها، نشان مي دهند كه سالك از چيزهايي دم مي زند كه آنها را ندارد. به قول مولوي:
بوي درون بد از دهان طرف مي آيد، اما او لاف صفاي باطن مي زند! غافل از آنكه بوشناسان و جاسوساني هستند كه مي توانند حال واقعي او را تشخيص دهند.
بو شناسانند حاذق در مصاف تو به جلدي، هاي و هم كم كن گزاف
(مولوي، مثنوي)
اين يك مسأله است و اما در ارتباط با انتخاب پير و استاد كه آن هم بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد، به اختصار چند نكته را عرض مي كنم:
از آنجا كه قلمرو عرفان هميشه ميدان و معركه ي مدعيان بوده است، بايد در انتخاب استاد، نهايت دقت را به كار برد. آري! اين اصل مورد قبول همه ي اهل سلوك است كه عده اي تنها براي شكار مردم و بهره كشي از آنان بر مسند استادي نشسته اند و دكان باز كرده اند! به تعبير حافظ مرغ زيرك بايد از در خانقاه آنان نپرد، چون سراپا دام اند و آماده شكار:
خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و مخرقه دين فروشان گشته اند از آرزوي جاه و مال
عالمي زاغ سياه و نيست يك باز سپيد يك رمه افراسياب و نيست پيدا پورِ زال
(سنائي)
مولوي هم در اين باره تذكرهاي مكرر و گوناگون دارد و مي گويد كه از هزاران مدعي يكي درويش واقعي است و اينها جامه هاي پشمي مي پوشند تا گدائي بكنند و مال مردم را بگيرند و ادعاهاي دروغين دارند تا جايگاهي در ميان مردم پيدا كنند:
لاف شيخي در جهان انداخته خويشتن را بايزيدي ساخته
هم ز خود سالك شده، واصل شده محفلي وا كرده در دعوي كده
(مولوي، مثنوي)
لاهيجي در اين باره چنين مي سرايد:
از طريق رهروان كي آگه است؟ خود نه پير است او، كه شيطان ره است!
آنكه هرگز ره نداند اي رفيق رهنمائي چون كند اندر طريق؟
اهل بدعت، شيخ سنت كي بود؟ ره نديد او، كي تو را رهبر شود؟
لاف فقر اندر جهان انداخته رهبر و رهزن ز هم نشناخته
صد فسون و مكر دارد در درون مخلص و صادق نمايد از برون
رهزني چون نام خود ره بين كند عاميان را در هلاكت افكند
هر كه باور كرد آن مكر و دروغ ماند از نور ولايت بي فروغ
واي آن طالب كه در دامش فتاد! هر چه بودش نقد، او بر باد داد!
(لاهيجي، اسرار الشهود)
در اينجا نكته اي را يادآور مي شوم كه بسيار اهميت دارد و آن اينكه: اينگونه مدعيان دروغين، مريداني دارند كه دانسته و ندانسته براي او تبليغ مي كنند. نبايد فريب ساده لوحي ها يا نيرنگ بازي هاي اينگونه مريدان را خورد:
صاحب زرق هم دكان دار است هر مريديش بيست سمسار است
آن يكي گويدت كه: شيخ، وليست آن دگر گويدت كه: به ز عليست!
اين كه: يك لحظه خورد و خوابش نيست وين كه: در خانه نان و آبش نيست
آن كه: ديشب به مكه برد نماز وين كه: تا شام رفت و آمد باز
مي فروشند و مي خرند او را اين خران بين كه چون خرند او را؟!
اين سخن چون به جاست، مي گويم گرچه تلخ است، راست مي گويم
سخن راست گوش بايد كرد! كه گهي تلخ، نوش بايد كرد!
(اوحدي، جام جم)
13
مشكلات پيش از سلوك (1)
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداري پس تو را، زو ره زند هر كس يكي قلبي بيارايد، تو پنداري كه زر دارد
به هر ديگي كه ميجوشد مياور كاسه و منشين كه هر ديگي كه ميجوشد درون چيز دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد، نه هر زيري زبر دارد نه هر چشمي نظر دارد، نه هر بحري گهر دارد
(مولوي، ديوان)
مشكلات سلوك به دو دستهي اصلي قابل تقسيماند:
يكي، مشكلات پيش از آغاز سلوك؛ يعني مشكلاتي كه انسان را از اقدام جدي به سير و سلوك باز مي دارد.
و ديگري، مشكلاتي كه در مراحل مختلف سير و سلوك پيش ميآيند. اينك هر چند به اختصار، به بحث از مشكلات پيش از آغاز سير و سلوك ميپردازيم اما از مشكلات مراحل مختلف سير و سلوك در ضمن بحث از اين مراتب و منازل بحث خواهد شد.
مشكلات پيش از سلوك را ميتوان در چند مشكل اصلي خلاصه كرد كه ما آنها را به اختصار توضيح ميدهيم:
1- نا درويشيها
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا تا در اين خرقه نداني كه چه نادرويشم
(حافظ)
از عشق و عرفان سخن گفتن كاري است آسان، اما دست يافتن به عشق و عرفان كاري بس دشوار است. عشق در سراسر هستي، ساري و جاري است. رگهاي كائنات سرشار از خون عشق است، عشق قلب تپندهي جهان است؛ سلوك و درويشي تلاشي است براي دست يافتن به عشق، سر سپردن به عشق و فاني شدن در عشق و سر درآوردن از آستان جانان و هستي يافتن با معشوق.
اي عزيز! اگر كسي را اين توفيق دست دهد كه با كائنات در مسير عشق به جريان افتد، راهش جز پيشگاه معشوق بهجاي ديگر نخواهد بود. زيرا در اين سير و سلوك اگر از راه نماني و به بيراهه نروي، مقصد و مقصودت جز بزم معشوق نخواهد بود.
درها همه بسته است، الا درِ او تا ره نبرد غريب الا برِ او!
كائنات در غربت و دور افتاده از اصل خويشاند و در عينحال همه با هم در جستجوي وصل خويش مي باشند! از اين روي، حركت سلوكي يك حركت تكويني در درون كائنات و هماهنگ با كائنات است.
پيوسته است سلسلهي عاشقان به هم از بلبلان ترانهي ما ميتوان شنيد
(صائب)
چنانكه در درسهاي گذشته گفتيم، رحمت عام و فراگير الهي، همهي كائنات را مينوازد. همهي كائنات بر اساس اين رحمت فراگير و حب ساري و جاري در كائنات محبوب خدا هستند و از عنايت خداوند برخوردارند. پيدايش و تكامل موجودات، نتيجهي اين محبوبيت فراگير است.
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتهي ما ميشنود
باد ما و بود ما از داد توست هستي ما جمله از ايجاد توست
لذت هستي نمودي نيست را عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وا مگير نقل و باده و جام خود را وا مگير
(مولوي، مثنوي)
چنانكه گذشت، سخن گفتن از عشق آسان، اما دست يافتن به مقامات عرفاني بسيار دشوار است.
عشق بازي كار بازي نيست اي دل! سر بباز زآنكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
(حافظ)
گفتيم كه انسان نيز مانند همهي موجودات جهان با «محبوبيت» فراگير كه از رحمت فراگير و «حب ساري» حضرت حق سرچشمه دارد، فيض هستي مييابد و مراحلي از رشد و تكامل را پشت سر ميگذارد.
اما انسان، بهخاطر جامعيتي كه دارد، قسمتي از رشد و پيشرفت خود را، بايد آگاهانه و بر اساس تلاش و مجاهده به دست آورد. چنانكه در درسهاي نخستين گفتيم، حوزهي شريعت بيشتر به حوزهي رحمت عام توجه دارد. اما حوزهي طريقت براي خود، نيازمند هدايت و برنامهريزي ديگري است؛ اگرچه آن هدايت و برنامه ريزي نيز به هر حال با شريعت از جهات مختلف پيوند دارد. اما در هر صورت عرفان و سير و سلوك چيزي جز اين برنامهي خاص، با اهداف ويژه اين برنامه، نميباشد. نخستين دسته از مشكلات سلوك از همين جا سرچشمه دارد كه عدهي زيادي دم از عرفان ميزنند، اما در حقيقت، كاري با عرفان ندارند.
عرفاي راه آشنا، از همان آغاز با اين مشكل روبهرو بودند. بر همين اساس كساني را كه از عرفان و عشق و سير و سلوك دم مي زنند، به دو گروه متفاوت تقسيم كردهاند: اهل تحقيق و اهل تقليد.
اكنون در مورد تحقيق و تقليد، چند نكته توضيحي را يادآور ميشويم:
الف- معناي تحقيق و تقليد
از آنجا كه معارف و كمالات عرفاني با تكامل وجودي سالك مرتبطاند، جنبهي تكويني دارند و ميدانيم كه جريان تكوين را با ادعا و تقليد نميتوان در اختيار گرفت؛ مثلاً هرگز يك كاسه خاك با ادعا و ظاهرسازي، آب نمي گردد، با هيچ آرايهاي يك قطعه آهن، طلا نميشود، اگرچه هزاران بار و هزاران نفر نام طلا را در مورد آن آهن به كار برند. در مسائل تكويني اگر حقيقتي در كار نباشد، از نام و عنوان و ادا و اطوار كاري ساخته نيست.
نام فروردين نيارد گل به باغ شب نگردد روشن از نام چراغ
(؟)
بنابراين، هر مقامي در سلوك و هر حال و درجهاي، براي خود يك واقعيت عيني و در حقيقت يك بلوغ، يا درجهاي از رشد است. چنان كه بلوغ و رشد را با نام و عنوان و تبليغ و هياهو نميتوان ايجاد كرد، اين مقامات و احوال را نيز با نام و عنوان و پوشيدن لباس خاص يا آرايش ويژهي سر و صورت يا بر زبان داشتن معارف نميتوان ايجاد كرد. در نتيجه، كار كساني كه به جايي نرسيده و تلاش و مجاهده نكرده، دم از عرفان ميزنند، پايه و اساس نداشته و جز ادا و تقليد نخواهد بود.
چون تو عاشق نيستي اي نر گدا همچو كوهي بيخبر، داري صدا
كوه را گفتار كي باشد ز خود عكس غير است آن صدا اي معتمد
گفت تو زآن رو كه عكس ديگريست جمله احوالت به غير عكس نيست
تا به كي عكس خيال لامعه جهد كن تا نگرددت اين، واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود سير تو با پرّ و بال تو بود
منطقي كز وحي نبود، از هواست همچو خاكي بر هوا بر شد هباست
(مثنوي، مولوي)
ب- انگيزههاي تقليد
تعداد زيادي از مردم در گذشته و حال، مخصوصا در شرايط كنوني كشورمان، دم از عرفان ميزنند و معارف عرفاني را تكرار ميكنند. اينان نه اهل سلوكاند و نه از تجربهي عرفاني خبر دارند. اما انگيزههاي گوناگوني، آنان را به تكرار مطالب عرفا و تقليد حالات آنان وا مي دارد كه به مواردي از آنها اشاره ميكنيم:
1- اظهار فضل و فضيلت. با توجه به جوّي كه در كشورمان پديد آمده است، عدهي زيادي به مباحث كلي و انتزاعي و در عين حال سهل و آسان درباره عرفان، روي آورده اند. اينان با تدريس متون عرفاني، به اظهار فضل و فضيلت مي پردازند و از طرف ديگر ميخواهند ولو به طور غيرمستقيم چنين وانمايند كه اهل سلوك و مجاهده بوده و به فضايل سالكان و واصلان آراستهاند.
2- عقيده به مكتب. عدهاي ولو كم به اين مكتب عقيده دارند و بر اساس باور خود به شرح و بسط مطالب عرفاني مي پردازند. از اينان هم عدهاي جداً به رياضت و سلوك ميپردازند، ولي عدهي زيادي همين اشتغال به مباحث را، به توهم و تخيل، عرفان ميپندارند و به آن دل خوش ميشوند. اينان خود را با همين اصطلاحات و مباحث سرگرم و راضي مي كنند و در حقيقت جز با توهم و تخيل سر و كار ندارند:
از هواها كي رهي بي جام هو اي ز هو قانع شده با نام هو
از صفت وز نام چه زايد؟ خيال وان خيالش هست دلال وصال
هيچ نامي بي حقيقت ديده اي؟ يا ز گاف و لام گل، گل چيده اي؟
اسم خواندي رو مسمّا را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو
گر ز نام و حرف خواهي بگذري پاك كن خود را ز خود، هان يكسري
(مولوي، مثنوي)
3- كسب وكار. عدهاي در خانقاه و گروه ديگر در مراكز دانشگاهي و محافل خصوصي، با تدريس و سخنراني و نوشتن كتاب و مقاله، شغل و كار به دست آورده و از اين راه زندگي ميكنند.
4- سرگرمي رازجويانه. عدهاي نيز به خاطر حالات روحي خاصي، با پرداختن به اين مباحث نوعي خلأ زندگي خود را پر كرده، ضمناً به گونه اي در آرزوي دست يافتن به اسرار و رموز نيز ميباشند.
5- سياست. عدهاي نيز اخيراً و پس از استقرار حاكميت ديني، به اميد آن كه گرايش ويژه اي از اسلام را، در برابر فقه و فقها داشته باشند، كه مردم را به تسامح و مدارا و نفي تعصب دعوت
مي كنند، دم از طرفداري از عرفان و عرفا ميزنند! اينان از عرفان درك درستي ندارند، واگرنه در عرفان خبري از تسامح و مدارا نيست. اينان فريب شطحيّات عرفا را خورده و گمان برده اند كه در نظر اهل عرفان جداً مسجد و ميخانه و كفر و ايمان يكي هستند!
6- اباحه و بيمبالاتي. عدهاي نيز كه حال و حوصلهي رعايت حلال و حرام شرعي را ندارند، چنين ميپندارند كه در قلمرو عرفان، ميتوان به دلخواه زندگي كرد!
7- غربزدگي. گروهي به اصطلاح روشنفكر چون ميبينند كه در غرب، نظام سكولار و غير ديني استوار شده و دين تنها جنبهي فردي و شخصي پيدا كرده است، ميپندارند كه اگر در ايران، به عرفان تأكيد شود، زمينه را براي شخصي شدن دين و تضعيف حاكميت ديني آماده ميسازد. در حالي كه چنين برداشتي نتيجه فهم و درك سطحي آنان از عرفان است.
ج- لزوم تشخيص تقليد از تحقيق
بايد توجه داشت كه تشخيص اهل تحقيق از مقلدان دشوار است؛ اما از دو جهت بايد در تشخيص آن دو كوشيد: يكي از اين جهت كه فريب مقلدان را نخوريم و از راه و رسم آنان پيروي نكنيم و ديگر اين كه دربارهي خودمان دچار توهم نشده و تقليد را با تحقيق اشتباه نكنيم. بسياري از كساني كه علاقمند سير و سلوك اند، در اينباره دچار اشتباه ميشوند. بدينسان كه بحث از معارف عرفاني را در قالب مفاهيم و اصطلاحات، با تحولات سلوكي اشتباه ميگيرند؛ يعني چنان فكر ميكنند كه انسان اگر مثلاً وحدت وجود را در چند كتاب شناخته شده، بخواند يا درس بدهد، چنين كسي به مقام توحيد عرفاني دست يافته است! درحالي كه هيچگونه تحولي از نظر درجهي وجودي و مقامات سلوكي، در او پديد نيامده است. دوستم از استادش نقل مي كند كه مي گفت: عرفان دانائي نيست، بلكه دارائي است؛ يعني دانستن مطالب عرفاني به كار نمي آيد. آنچه اصل و اساس كار است رسيدن به مقامات و داشتن حالات و تجربه هاي عرفاني است. عرفاي بزرگ بارها هشدار داده اند كه درس و بحث از موانع سير و سلوك و حجاب راه اند. آري، عرفان دانائي نيست و دارائي است. نبايد به كسي گفت كه از بحثهاي عرفاني چه مي داني؟ بايد گفت كه از يافته هاي آنان و از دست آوردهاي سير و سلوك چه در دست داري؟
دليل اين اشتباه كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد، آن است كه در مقلدان نيز زمينهي عرفاني ناچيز و ضعيفي هست كه بر اساس همان زمينه به تكرار اين مطالب و مفاهيم علاقمند ميشوند، اما هنوز خودشان به اين مقامات دست نيافتهاند. مانند بسياري از مردم كه با داشتن اندك ذوق و صدايي، فكر ميكنند شاعر يا نوازنده و آواز خوانند، اما در حقيقت چنين نيستند. در سير و سلوك نيز يكي از مشكلاتي كه انسان را از سير و سلوك باز ميدارد، گرفتار شدن به چنين پنداري است. در اين جاست كه بايد بدانند، نه! هنوز كاري نكردهاند و به جايي نرسيدهاند! اما زمينه و علاقهاي دارند، كه كاري بكنند و به جايي برسند.
انشاءالله در درس آينده، نشانههايي را براي تشخيص تحقيق از تقليد مطرح خواهيم كرد.
?
14
مشكلات پيش از سلوك (2)
از مقلد تا محقق فرقهاست كاين چو داوود است و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين، سوزي بود و آن مقلد كهنه آموزي بود
(مولوي، مثنوي)
در بحث از مشكلات پيش از سلوك به مسألهي تحقيق و تقليد رسيديم. چند مورد از انگيزههاي اهل تقليد را بر شمرديم و بر لزوم توجه به فرق تحقيق و تقليد تأكيد كرديم. اكنون به بحث از موضوع مهم ديگري در اين باره مي پردازيم كه عبارتست از نشانههاي تشخيص محقق از مقلد. اين نشانه ها با دقت مورد بحث قرار مي گيرند، تا كساني كه هنوز در عمل سلوك را آغاز نكردهاند، اما مطالبي از عرفان ميدانند. در شناخت جايگاه خودشان دقت كنند تا ناآگاهانه تقليد را با تحقيق اشتباه نكنند و بيجا دلخوش نباشند و فرصت را از دست ندهند.
نشانههاي تشخيص محقق از مقلد
1- كار و حال محقق و همهي اوصاف و رفتارش چون برخاسته از درجهي وجودي و كمالات باطني او مي باشند، اوصاف و حالات ثابت و هميشگياند. در صورتي كه حالات و اوصاف مقلدان، برخاسته از علل و انگيزههاي ديگر اند، نه از كمالات دروني، و به همين دليل با از بين رفتن آن انگيزهها، حال و هواي آنان نيز رنگ ميبازند. از اينجاست كه بيرنگي و بيرونقي در اوصاف و رفتار مقلدان هميشه روشن و آشكار مي باشد و پايبندي آنان به خودي و خودخواهيها از هر گوشهاي نمايان است. اينان، مست نيستند، بلكه خود را به مستي مي زنند و اداي مستان را درمي آورند.
تو در عقيلهي ترتيب كفش و دستاري چگونه رطل گرانخـوار را به دست آري؟
فقير و عارف و درويش، وانگهي هشيار؟ مجاز بود چنين نامها تو پنداري؟
سري كه درد ندارد، چراش ميبندي؟ چرا نهي تن بيرنج را به بيماري؟
(مولوي، ديوان)
بنابراين، هر كسي مي تواند حالات دروني خود را، با اين نشانه ارزيابي كند كه: آيا حالات و اوصاف و حركاتش نتيجهي تحول باطني اويند، يا تقليدي و ساختگي ميباشند؟
2- محقق، در اختيار معرفت خويش است، درصورتي كه مقلد، دربند خود و خودخواهي خويش است. لذا هنرمند حقيقي و محقق و اهل معرفت را، معرفت و هنر رهبري ميكند، نه مسائل و مصالح زندگي روزمره. بنابراين، براي اهل تحقيق، كمالي كه به آن رسيدهاند، محور و قبله است، نه دكان و وسيله. آن كه به حقيقتي رسيده باشد، در اختيار آن حقيقت است و نميتواند نسبت به آن حقيقت بي تفاوت باشد، اگرچه ماه را بر يك دستش نهند و آفتاب را بر دست ديگرش!
با اين مقدمه ميخواهم به يك نشانهي بسيار روشن و در دسترس تشخيص اهل معرفت از خودمحوران، اشاره كنم و آن دنيادوستي است. آنان كه مزهي حقيقت را چشيده باشند، دل به دنيا نميدهند. سرمشق ما در اينباره، پيامبر اسلام(ص) و علي(ع) و فاطمه(س) است. اما آن كه از حقيقت بويي نبرده است، جز دنيا، قبلهاي نخواهد داشت و همه جا به دنبال مشتري است، تا ادا و اطوار خود را به بهاي جاه و مال بفروشد! به تعبير مولوي اهل تحقيق، جز به يافته هاي دروني خود، توجه ندارند. در حالي كه مقلدان چشم به راه مشتري هستند تا چيزي بفروشند و چيزي به دست آورند:
دانش من جوهر آمد ني عرض آن بهائي نيست بهر هر غرض
كان قندم نيستان شكرم هم ز من مي رويد و من مي خورم
علم تقليدي و تعليمي است آن كز نفور مستمع دارد فغان
علم گفتاري كه آن بيجان بود عاشق روي خريداران بود
گرچه باشد وقت بحث اين علم زفت چون خريدارش نباشد مرد و رفت
(مولوي، مثنوي)
آري، با اين ملاك و نشانه روشن، هم ميتوان ديگران را سنجيد و هم به آساني خود را سنجيد. هر كسي مي تواند به سادگي دريابد كه به گرد حقيقت مي گردد، يا در بند مال و جاه دست و پا مي زند!
3- تحقق با نوعي اعجاز همراه است. شخص اگر به درجهاي در سلوك برسد، به نسبت همان درجه از نظر اخلاق و رفتار بهتر و برتر از افراد عادي خواهد بود و آثار و خواص كمالاتي را كه به آنها دست يافته است، در زندگي او ميتوان آشكارا مشاهده كرد. تعالي و تكامل باطني، به گونه اي در اعمال و رفتار ظاهري انسان جلوه ميكند، اگر چه آن شخص برتر هيچگونه قصد و غرضي در اظهار كمال خود نداشته باشد و حتي اگرچه برابر دستور طريقت، به پنهان نگه داشتن كمالات خود نيز بكوشد.
آري! آثار و لوازم كمال را در اهل كمال ميتوان به گونهاي مشاهده كرد. بنابراين، كمال مانند مشك، خود ميبويد و نياز ندارد كه عطار چيزي بگويد. در عالم عرفان اگرچه حالات و مقامات جنبهي باطني دارند، اما از اين باطن در عالم ظاهر نيز، آثار گوناگوني آشكار ميگردد. مستي از بادهي عشق و معرفت را هر چه هم پنهان كنند، به گونهاي خود را نشان خواهد داد.
كي توان نوشيد اين «مي» زير دست «مي» يقين مر مرد را رسواگر است
بوي را پوشيده و مكنون كند چشم مست خويشتن را چون كند؟!
خود نه آن بوي است اين، كاندر جهان صد هزاران پردهاش دارد نهان!
(مولوي، مثنوي)
چنانكه، ادعاي دروغين دست يافتن به كمالات نيز، بر تيزبينان و اهل بصيرت و حتي بر عامهي مردم نيز پوشيده نميماند، چه در رفتار و اوصاف اين مدعيان، نشانههاي كذب دعويشان آشكار است:
بوي سرّ بد بيايد از دمت وز سر و رو تابد اي لافي غمت
بو شناسانند حاذق در مصاف تو به جلدي هاي و هو كم كن گزاف
تو ملاف از مشك كآن بوي پياز از دم تو ميكند مكشوف راز
هست دل مانندهي خانهي كلان خانهي دل را نهان همسايگان
از شكاف و روزن ديوارها مطلع گردند بر اسرارها
(مولوي، مثنوي)
از مشكل نادرويشي اگرچه بسيار مي توان گفت اما به همين اندازه بسنده كرده، به ذكر موارد ديگري از مشكلات پيش از سلوك ميپردازيم.
مشكلات جانبي
از ديرباز با عرفان و سير و سلوك موانع و مشكلات ديگري نيز به همراه داشته و دارد. يكي از آنها مخالفت علما و دينداران است. معمولاً علما و دينداران جامعه، عرفان را يك مكتب التقاطي در درون اسلام به شمار آورده و با آن مخالفت ميورزند. همين مخالفت علما و دينداران، خواه و ناخواه عدهاي را كه شايستگي سلوك دارند، از اقدام به سير و سلوك باز ميدارد.
از همان زمان پيدايش گروهي با عنوان «صوفي» و عارف در جهان اسلام كه حدود نيمه ي اوّل قرن دوم هجري بود، پيشوايان دين با آن مخالفت و مبارزه كرده اند. مخالفت آنان نيز بي مبنا نيست. زيرا در كتاب و سنت نه تنها، اين راه و روش تأييد نشده است، بلكه مردود هم شمرده شده است.
اما با توجه به اينكه، مخالفت علما و دينداران بر اين اساس است كه تصوف را از تعاليم اسلام نمي دانند، مي توان با قبول اين ديدگاه، مشكل مخالفت آنان را حل كرد. يعني عرفان را نه به عنوان اسلام، بلكه به عنوان يك راه و روش انساني و بشري براي رسيدن به حقيقت، مطرح كنيم. در آن صورت مي توان مسلمان بود و در عين حال از اين راه و روش نيز بهره گرفت. چنانكه منطق، فلسفه و علوم تجربي را به عنوان حاصل تلاش بشري پذيرفته ايم، عرفان را نيز به عنوان يك راه و رسم بشري بپذيريم.
به نظر من، ما عرفان را به عنوان دين اسلام يا گرايشي در درون دين اسلام مطرح نكنيم. عرفان يك مكتب باستاني و رايج در طول تاريخ زندگي انسان در شرق و غرب عالم است. سالها پيش از اسلام، گرايش عرفاني در هند و يونان و ايران باستان رواج داشته است. بنابراين بايد عرفان را به عنوان يك راه و رسم ويژه براي دست يافتن به معرفتي از نوع ديگر و عالم و آدمي ديگر به شمار آوريم و حسابش را از دين اسلام جدا كنيم و اين كار، هرگز به معناي آن نيست كه اهل سلوك را افراد ي بدانيم كه به اسلام و شريعت پايبند نيستند؛ زيرا:
اولاً اهل سلوك از تكاليف و اعمال شرعي غفلت نخواهند كرد. چنانكه عرفا و اهل سلوك در هر ملّت و ديني، به دستورات آن دين پايبندند، عرفاي مسلمان نيز، حتماً تعاليم دين اسلام را، راهنماي اعمال و رفتار خود قرار خواهند داد. در اين باره، در جاي خود بيشتر توضيح خواهيم داد.
ثانياً اگر دين، يك دين درست باشد، همان حقيقتي خواهد بود كه اگر سالك در سلوكش كامياب باشد به آن خواهد رسيد. از اينجاست كه عرفا سفارش مي كنند كه سالك نبايد از آغاز به مذهب خاصي تعصب داشته باشد؛ بلكه بايد منتظر بماند كه با كشف و شهود، به حقيقت و دين و مذهب راستين دست يابد.
اما به نظر من سالك بايد از همان آغاز تشخيص و انتخاب دين را به عهده ي عقلش بگذارد تا با عقل و انديشه دين را برگزيند و تا حد امكان با دين راست و مذهب حق، پا در سلوك بگذارد. وي در اينصورت بهتر به نتيجه مي رسد.
15
مشكلات پيش از سلوك ( 3)
در ميان پردهي خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بيچون كارها!
عقل گويد:"شش جهت حدّست و بيرون راه نيست" عشق گويد:"راه هست و رفته ام من بارها"!
عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد عشق ديده زان سوي بازار او بازارها
عاشقان درد كش را در درونه ذوق ها عاقلان تيره دل را در درون انكارها
عقل گويد: "پا منه، كاندر فنا جز خار نيست" عشق گويد عقل را كه اندر توست آن خارها
(مولوي، ديوان)
چنانكه در درس گذشته گفتيم سلوك پيش از آنكه آغاز گردد مشكلاتي دارد كه مشكلات جانبي بخشي از آنها بود. از اين مشكلات جانبي يك مورد را كه مخالفت علماي دين بود، توضيح داديم. خلاصه مطلب اين بود كه دين اسلام و شريعت آن حساب روشني دارند. مردم ميتوانند اين دين را پذيرفته و به شريعت آن عمل كنند و بدون شك در سايهي اين ايمان و عمل صالح به نتايج مطلوب و سعادت دنيوي و اخروي ميرسند.
اما آنكه علاقمند سلوك باشد بايد توجه داشته باشد كه قدم در راه ديگري ميگذارد و هدفهاي ديگري را دنبال مي كند و لذا بايد حساب و كتاب ديگري هم براي خود داشته باشد. به هر حال يكي از مشكلات پيش از سلوك همين مساله سازگاري و ناسازگاري ميان دين و عرفان است. نظر ما اين است كه دين و عرفان دو نظام جداگانهاند و هر كه بخواهد هر دو را داشته باشد، شايد بتواند اما به هر حال حساب اين دو راه را با يكديگر نياميزد.
از مشكلات جانبي ديگر يكي هم بحثي شدن عرفان است كه دربارهي آن در درسهاي گذشته توضيح داديم. عرفان نيازمند سلوك و عمل است و از بحث و گفتگو در اين راه كاري ساخته نيست.
يكي ديگر از اين مشكلات وجود سلسلهها و خانقاههاي گوناگون و رنگارنگ است. از روزي كه درويشان و عارفان داراي تشكيلات شدند، مركز خاصي به نام خانقاه يا نامهاي مشابه داير كردند. رياست سلسله و مرشد بودن در خانقاه به گونهاي وسيلهي كسب جاه و مال شد. مشايخ سلسلهها گاهي جايگاهي داشتند در حد سلاطين بعلاوه حرمت و قداستي كه اينان داشتند كه سلاطين نداشتند.
همين خانقاهها اگرچه به رشد تصوف ياري رساندند، اما وسيله تخريب اين مكتب نيز شدند. رياست اين مراكز با ارث به فرزاندان مشايخ انتقال يافت و بدين وسيله افراد نالايق به رهبري سلسلهها رسيدند و سير و سلوك را بيش از حد دچار آشفتگي ساختند. به تعبير حافظ در ميخانهها بسته شد و در تزوير و ريا از هر طرف به روي مردم باز شد.
دلم ز صومعه بگرفت و خرقهي سالوس كجاست دير مغان و شراب ناب كجاست
و باز هم به قول حافظ:
در اين خرقه بسي آلودگي هست خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفيوشان دردي نديدم كه صافي باد عيش درد نوشان
(حافظ)
دريغا كه نقد صوفي بيغش نماند و دريغا كه در حالات دروني، از محك تجربه نيز كار¬ي بر نيامد و خانقاهها به دام شكار انسانهاي خوش قلب و ساده دل تبديل شدند.
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد كه نهاده است به هر گوشهي وعظي دامي
(حافظ)
البته اين رياكاري و عوام فريبي در حوزه دينداري نيز به صورتهاي گوناگون وجود دارد. انسانها قرآن و خدا و پيامبر را ابزار جاه و مال قرار ميدهند و اين تزوير را پشتيبان زور و زر ميسازند. مردم را به كارهاي سادهاي همانند ذكر و دعا سرگرم ميكنند و خود به هواپرستي و جاه و مال ميانديشند و بس.
بنابراين بحث ما از ريا و نيرنگ در قلمرو عرفان هرگز به اين معنا نيست كه آلودگي و فريب مخصوص حوزهي عرفان و تصوف است. نه! شيادان و شكارچيان انسان همه جا در كمين انساناند كه خانقاه هم يكي از آنهاست و حافظ در اينباره چه نيكو ميسرايد:
بيار بادهي رنگين كه يك حكايت فاش بگويم و بكنم رخنه در مسلماني
به خاك پاي صبوحي كشان كه تا من مست ستاده بر درميخانهام به درباني
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم كه زير خرقه نه زنار داشت پنهاني
(حافظ)
با اين همه دشواري، دشواري هاي ديگر نيز هستند كه مهمتر از همهي اينها دو چيز است:
يكي مشكل ايمان به حقانيت و درستي راه سير و سلوك است و ديگري مشكل اقدام به برنامهي رياضتي ميباشد.
به خاطر اهميت اين دو مشكل كمي دربارهي آنها توضيح ميدهيم:
الف- ايمان به حقانيت راه: تنها راه و وسيلهي تشخيص حق و باطل، عقل و انديشهي انسان است. در حوزهي عرفان از آنجا كه تجارب و نتيجههاي سير و سلوك در دسترس حس و عقل نيستند، تشخيص حقانيت اين راه و تعريف حاصل و نتيجهي آن امكان ندارد. در دعوت به عرفان برخلاف دين اسلام نه عقل و انديشه در كار است و نه اعجاز. بنابراين انسان حق دارد در اينكه «آيا اين راه را برود يا نرود» ترديد داشته باشد.
در اين ميان از آنجا كه سير و سلوك و رياضت با نوعي پشت پا زدن به زندگي روزمره همراه است، عده ي زيادي نيز به سرزنش انسان برخاسته و او را از اقدام به سير و سلوك باز ميدارند. سرزنش مردم از زن و فرزند و فاميل گرفته تا دوستان و آشنايان به دو صورت انجام ميپذيرد: يكي به صورت نصيحت و خيرخواهي با اين توجيه كه: اينگونه كارها حاصلي ندارند و تنها ديوانگان و فريب خوردگاناند كه دچار چنين توهمي ميشوند و اگر هم در اين راه نتيجهاي باشد به اين نتيجهها دست يافتن كار هركس نيست كه به قول معروف:
جايي كه عقاب پر بريزد از پشه اي لاغري چه خيزد؟
بنابراين عقل انسان با پشتيباني نصيحت و ملامت اين و آن در برابر علاقهي انسان به سلوك ايستادگي ميكند و بدينسان درگيري عقل و عشق آغاز ميگردد.
عقل، انسان را به سلامت و عافيت مي خواند و از رنج و بلاي سلوك مي ترساند، در حالي كه عشق، او را به ميدان درد و رنج مي كشاند:
عقل در راه سلامت مي رود عشق خود راه ملامت مي رود
عقل گويد دنيا و عقبي بجو عشق مي گورد بجز مولا مگو
عقل مي گويد هميشه جاه و مال عشق گويد جمله را كن پايمال
عقل گويد عشق ويراني كند عشق گويد عقل ناداني كند
عشق گويد درد و سوز و غم طلب عقل گويد شادي و مرحم طلب
عشق گويد آتشي در جاه زن عقل گويد آبرو مي جو به فن
عشق مي گويد كه وصل يار جو عقل گويد در محال اين ره مپو
عشق مي گويد قلندر مي شوم عقل گويد شيخ با فر مي شوم
عشق گويد نيست گردان هرچه هست عقل گويد رو معاش آور به دست
عشق گويد در بلا منزل كنم عقل گويد خويش بر عشرت زنم
عشق مي گويد كه هان، درويش باش عقل گويد عاقبت انديش باش
در ميان عشق و عقل اين گفتگوست عشق قلاش و خرد اسباب جوست
(اسيري، اسرار الشهود)
ب- مشكلات رياضت. هر كس كه قصد سلوك داشته باشد ميداند كه سير و سلوك با تحمل سختيها همراه است و به همين دليل كساني كه به تعبير حافظ نازپرورد تنعم هستند، تن به سير و سلوك نميدهند و ميان انتخاب سير و سلوك يا امن و آسايش در ترديد ميمانند. اما در نهايت كساني ميتوانند اين مشكل را حل كنند كه جاذبهي سير و سلوك در وجود آنان نيرو يافته باشد وگرنه در چارچوب زندگي روزمره تا پايان عمر گرفتار ميمانند. زيرا:
مقام عيش ميسر نميشود بيرنج ولي به حكم بلا بستهاند حكم الست
( حافظ)
راه حل اين دو مشكل
كساني كه علاقمند به سير و سلوك باشند ميتوانند اين دو مشكل را حل كنند، اما مشكل ايمان به حقانيت را بدينسان ميتوان حل كرد كه اين همه بزرگان در تاريخ زندگي بشر دم از نتايج گرانقدر سير و سلوك زدهاند، ياوه نگفتهاند كه به قول علاءالدوله سمناني ،"بيهوده سخن بدين درازي نبود":
"اين ذوق و سماع ما، مجازي نبود وين وجد كه مي كنيم، بازي نبود
با بيخبران بگو كه: اي بيخردان! بيهوده سخن، به اين درازي نبود! "
(علاءالدوله سمناني)
بنابراين بر دو اساس مي توان سلوك را آغاز كرد. از اين دو اساس يكي احساسي است و ديگري عقلاني. عامل احساسي را در توضيح راه حل مشكل بعدي بيان ميكنيم و اما اساس عقلي عبارت است از:
الف- دنبال كردن يك امكان و ناديده نگرفتن يك احتمال از نظر عقل و انديشه درست است يعني عقل و انديشه به ما ميگويد در جايي كه شما احتمال سود ميدهيد، اگر اقدامي كنيد، اقدام شما دور از عقل و منطق نخواهد بود. بنابراين كساني كه در آرزوي رسيدن به مقامات و منازل و آثار و نتايج عشق و عرفاناند با همين احتمال ميتوانند اين راه را آغاز كنند.
اي عزيز! ميگويند دري از عالم غيب به روي انسان¬ها باز است و ميگويند اگر اقدام كني و گام برداري از اين در به عالم غيب وارد خواهي شد و از ظاهر جهان به باطن آن عبور خواهي كرد و اگر اقدام كني نتيجه ميگيري اگرچه ايمان جدي هم به اين كار نداشته باشي، يعني اين در و دروازه دست كم در حد مراحل و منازل آغازين سلوك به روي مومن و كافر باز است. به قول ابوالحسن خرقاني فرمان دوست چنين است كه هر كه از اين در درآيد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد. در عالم سلوك گدايان درگاه را تا مقامات و منازل ويژهاي از ايمان نميپرسند. در اصطلاح عارفان تا مقام «كشف صوري» ميتوان بدون ايمان بالا رفت و به تعبيري ديگر در حركت از ظاهر جهان به سوي باطن آن تا «عالم مثال» مشروط به ايمان صحيح نيست.
بنابراين كافر و مومن ميتوانند گام در اين راه بگذارند و انسان ميتواند با يك احتمال هم فرصت را غنيمت شمرده و اين راه را بيازمايد.
وقت تنگ و مي رود آب فراخ پيش از آن كز هجر گردي شاخ شاخ
شهره كاريزي است پر آب حيات آب كش تا بردمد از تو نبات
آب خضر از جوي نطق اوليا مي خوريم اي تشنهي غافل بيا
گر نبيني آب كورانه به فن سوي جو آور سبو درجوي زن
چون شنيد كاندر اين جو آب هست كور را تقليد بايد كار بست
( مولوي، مثنوي)
اي عزيز! مي¬شنوي كه آب حياتي است و تو ميتواني به چشمهي آب حيات برسي، پس تو را چه زيان كه بر پايهي يك احتمال اين گفته را تجربه كني. عصر ما عصر تجربه است. پس چرا يك تجربهي ديرين را كه يك تجربهي عرفاني باشد، درعصر تجربه ناديده بگيريم؟ براي امتحان هم كه شده اشكال ندارد كه مدتي دل به درويشي بسپاريم. سالها گفته ايد خبري نيست! مدتي بگوييد كه شايد هم خبري باشد!
سالها تو سنگ بودي جان خراش آزمون را يك زماني خاك باش!
(مولوي، مثنوي)
از ديرباز عده اي از قيل و قال مدرسه دست برداشته و رو به سير و سلوك آورده اند. چه اشكال دارد كه اگر انسان همتي داشته باشد، مدرسه را كه آزموده است ميكده را نيز بيازمايد:
خرّم دل آن كه از لب يار حالي مي ناب مي كند وام
اي بي خبر از شراب و مستي ننهاده دمي ز خود برون گام
در صومعه چند ديگ سودا پختيم و هنوز كار ما خام
در ميكده نيز، زوركي چند بنشين تو ز وقت صبح تا شام!
مينوش به كام دوست باده پس هم به دو چشم آن دل آرام!
مي بين رخ جان فزاي ساقي در جام جهان نماي باقي!
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
شايد انسان چيزي را كه در صومعه ها گم كرده است، در ميكده هاي عشق دريابد:
ما جامه نمازي به سر خون كرديم وز خاك خرابات، تيمم كرديم
شايد كه در اين ميكده ها دريابيم آن يار كه در صومعه ها گم كرديم
(محمد غزالي)
16
راه حل مشكلات پيش از سلوك
هزار معجزه در گوشه¬ي خرابات است!
اگر قبول نداري،
بيا به چشم ببين!
ببين كه مشتي درويش سرنهاده به خشت،
ز سگ¬ستيزي دنياييان،
چه بي¬خبرند!!
(يثربي)
چنان¬كه گذشت كساني¬كه همه¬ي شايستگي¬ها را داشته باشند و همه¬ي شرايط لازم را براي آغاز سير و سلوك فراهم آورند، در نهايت اگر بخواهند به صورت جدي سلوك را آغاز كنند، با دو مشكل اساسي روبه-رو خواهند شد:
يكي مشكل ايمان به حقانيت اين راه و ديگري مشكل تحمل رياضت.
گفتيم كه اين دو مشكل را مي¬توان به گونه¬اي حل كرد. در درس گذشته گفتيم كه براي حل مشكل اوّل، يعني مشكل ايمان به حقانيت عرفان و نتيجه بخش بودن سير و سلوك، مي¬توان از دو مبناي عقلي بهره گرفت. يكي دنبال كردن يك امكان و احتمال است كه در درس گذشته آن را توضيح داديم و گفتيم كه: يك انسان عاقل اگر بشنود در جايي آب حيات هست، براي آزمون هم كه شده باشد بايد آن احتمال را ناديده نگيرد و آن امكان را از دست ندهد. در اين¬جا ممكن است بگويند كه آري، اگر در اين راه نتيجه¬اي هم باشد، آن نتيجه براي هر كسي امكان ندارد. آنان كه به نتيجه مي¬رسند اندك¬اند بنابراين ممكن است كه ما در اين راه بميريم و به نتيجه¬اي هم نرسيم.
وادي دور است و راه مشكلش من بميرم در نخستين منزلش
كوه¬هاي آتشين در ره بسي است وين چنين كاري نه كار هر كسي است
صد هزاران سر در اين ره گوي شد بس كه خون¬ها زينطلب در جوي شد
صد هزاران عهد اين¬جا سر نهاد وانكه او ننهاد سر¬، بر سر فتاد
در چنين راهي كه مردان بي¬ريا چادري در سر كشيدند از حيا
از چو من مسكين چه خيزد جز غبار گر كنم عزمي بميرم زار زار
(عطار، منطق¬الطير)
در برابر چنين وسوسه¬اي بايد توجه داشت كه انسان در اين خاكدان سرنوشتي جز مرگ ندارد. وقتي كه نتوانيم به آب حيوان برسيم و زندگي جاويدان يابيم، وقتي كه از ديدار دوست محروم باشيم مردن و ماندن چه فرق دارد؟ ما كه سرانجام مي¬ميريم اما چرا در پستي و ذلت بميريم و مرگ حيواني داشته باشيم؟ بگذار مرگ ما عاشقانه باشد و در راه دوست بميريم.
هست دنيا چون نجاست سر به سر خلق مي¬ميرند در وي در به در
صد هزاران خلق همچون كرم زرد زار مي¬ميرند در دنيا به درد
ما اگر آخر در اين، ميريم خوار به كه در عين نجاست زار زار
( عطار، منطق¬الطير)
اگر در راه دوست بميريم و به هيچ چيز هم نرسيم، باز هم كار ما هزار بار بر غفلت، بي¬حركتي و بي همتي شرف دارد.
براي ما اين مهم نيست كه در نهايت به كجا ميرسيم، اين مهم است كه ميخواهيم به كجا برسيم. براي ما نخواستن ننگ است، نه نرسيدن. خواستن و جستجو مهم است اگر چه به جايي هم نرسد:
به راه باديه رفتن، به از نشستن باطل وگر مراد نيابم، به قدر وسع بكوشم
( سعدي )
نكته¬ي ديگر اين¬كه اگر كسي فكر مي¬كند كه قدم به چنين راهي نهادن خطاست، مگر ما كم خطا ميكنيم؟! عمر ما كه با خطا مي¬گذرد! اين هم يكي از آن خطاها!
چون خطا اندر جهان بسيار هست يك خطا ديگر همان انگار هست
اگر اين راه بي¬نتيجه هم باشد، مهم نيست؛ مگر همه¬ي كارهاي ديگر نتيجه دارد؟ هيچ يك از كارهاي دنيا به نتيجه نمي¬رسد. همه¬ي هوس¬هايي كه مردم به دنبال آن¬ها عمرشان را فدا مي¬كنند، سرانجام چه فايده¬اي دارند؟ آن¬كه به خاطر جمع مال خود را، به خفت و خواري مي¬زند و هزاران دروغ و كلاه¬برداري، قسم و كلك را روي هم مي¬ريزد، آخرش چه مي¬شود؟ مي¬ميرد و ثروت مي¬ماند و دنيا!
آن¬¬كه عمرش را بر سر جاه و مال مي¬گذارد و براي به دست آوردن وزارت، اميري و خلافت، اين¬همه خون مي¬ريزد و زن و فرزند مسلمانان را به وحشت مي¬اندازد و بدبخت و گرفتار مي¬كند، آخرش چه مي-شود؟ آخر او هم ميميرد و از اين دنيا مي¬رود! دكان¬ها، سرانجام به كدام نتيجه مي¬رسند؟ تلاش¬هاي ديگر به كجا ميانجامند؟ وقتي همه¬ي هوس¬ها و تلاش¬ها، پوچ و بي¬حاصل¬اند، بگذاريد اين كار شما هم پوچ و بي-حاصل شود، از چه ميترسيد!
وقتي جاي نگراني است كه اگر انسان اين راه را نرود، راه ديگر او را به نتيجه برساند. اما كدام راه ديگر، جز اين راه نتيجه بخش خواهد بود؟
اگر اميد نتيجه باشد، در اين راه است نه در راه¬هاي ديگر! گوش به حرف اين و آن ندهيد و خود را با وسوسه¬ها ملول نسازيد. اگر پاي در راه نهيد و مزه¬ي عشق را بچشيد، همه¬ي رنج¬ها را¬، تحمل كرده و گنج ميشماريد. مگر بزرگان اين راه كه اين رنج¬ها و گرفتاريها را تحمل كردند، انسان نبودند؟ شكوه راه و جاذبه¬ي معنويت، همه¬ي رنجها را بر آنان آسان مي¬كرد.
اينك به راه حل دوم اين مشكل مي¬پردازيم:
ديدار و رفتار بزرگان
گر زانكه نه¬اي طالب، جوينده شوي با ما ور زانكه نه¬اي مطرب، گوينده شوي با ما
گر زانكه تو قاروني، در عشق شوي مفلس ور زانكه خداوندي، هم بنده شوي با ما
يك شمع از اين مجلس صد شمع بگيراند گر مرده اي ور زنده، هم زنده شوي با ما
پاهاي تو بگشايد، روشن به تو بنمايد تا تو همه تن چون گل د رخنده شوي با ما
در ژنده در آ يك¬دم تا زنده دلان بيني اطلس به در اندازي، در ژنده شوي با ما
چون دانه شد افكنده بررُست و درختي شد اين رمز چو دريابي، افكنده شوي با ما
(مولوي، ديوان)
اي عزيز! مردم دعوت انبيا را باور نمي¬كردند و حق هم داشتند، براي اين¬كه آنان را همانند خود يك انسان عادي مي¬ديدند. لذا دليلي نداشت كه به ارتباط آنان با جهان غيب باور كنند. اما پيامبران در برابراين منكران، راست¬گويي خود را با معجزه ثابت مي¬كردند. آنان با اعمال غيرعادي، مردم را به پذيرش ادعاي خود وا ميداشتند.
در عالم درويشي نيز مي¬توان به گونه¬اي معجزه¬ و كرامت داشته باشيم. مانند پيش¬گويي، شفاي بيماران، داخل آتش رفتن، خنجر برخود زدن و امثال اين¬ها.
اما درويشان واقعي به كرامت دل¬بستگي ندارند و معمولاً به چنين كارهايي دست نمي¬زنند. اين¬گونه كارها به دو دليل مورد اعتناي درويش راستين نمي¬باشد:
يكي آن¬كه اين¬گونه كارها از نظر درجات عرفاني اهميتي ندارند، زيرا همه¬ي اين¬ها در مقام كشف صوري امكان مي¬يابند و كشف صوري چنان¬كه گفتيم مقامي است كه مومن و كافر مي¬توانند به آن دست يابند.
ديگر اين¬كه در كرامت، شبهه¬ي خودبيني و غرور است. آن¬كه كار غيرعادي انجام مي¬دهد، ممكن است دچار وسوسه شود و نفس خود را مورد توجه قرار دهد. اين حالت هم در عرفان و سلوك عرفاني خطرناك است.
اي عزيز! كرامت مهم درويشان در رفتار و اخلاق آنان جلوه مي¬كند. آنان دل به دست آوردن را بالاتر از بر روي آب رفتن و در هوا پريدن مي¬دانند. خواجه عبدالله انصاري مي¬گويد: "اگر بر آب روي خسي باشي وگر در هوا پري مگسي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي"!
كرامت حقيقي آن است كه ابوالحسن خرقاني، آن درويش درس¬نخوانده بگويد كه بر سر در خانقاهش بنويسند كه: "هر كه از اين در وارد شد، نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد! آن كه به درگاه خدا به جاني ارزد، بر سفره¬ي بوالحسن به ناني ارزد"! آغوش بازي كه درويشان براي پذيرش خاص و عام و كافر و مسلمان دارند، پيش از هر اعجاز ديگري دل¬ها را به سوي آنان كشيده است.
بازآ بازآ، هر آن¬چه هستي بازآ گر كافر و گبر و بت¬پرستي بازآ
اين درگه ما، درگه نوميدي نيست صد بار اگر توبه شكستي، بازآ
(خواجه عبد الله انصاري)
"بر اين مبناست كه خواجه¬ي شيراز صلاي عام داده¬، مي¬گويد:
هر كه خواهد گو: بيا و هركه خواهد گو: برو كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست
( حافظ)
و بسياري از سالكان در اثر برخورد بزرگوارانه¬ي اوليا و مشايخ، به اين طريقت روي آورده¬اند:
نار خندان باغ را خندان كند صحبت مردانت از مردان كند
گر به سان صخره و مرمر شوي چون به صاحبدل رسي گوهر شوي
مهر پاكان در ميان جان نشان! دل مده الّا به مهر دلخوشان!
هين غذاي دل بده از همدلي! رو بجو اقبال را از مقبلي!
من چه گويم؟ يك رگم هشيار نيست شرح آن ياري كه او را يار نيست
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
در اين¬جا نكته¬اي را يادآور مي¬شوم كه دوستم از استاد خود نقل مي¬كند كه مي¬گفت: هركس كه با زندگي چهل مرد از مردان خدا آشنا شود، در اثر تاثير شخصيت آنان در مسير مردان خدا قرار مي¬گيرد. اين نكته¬اي است كه از دير باز يادآور شده¬اند.
چون مصاحب گشت مس با كيميا شد زر خالص ز صحبت اي كيا
طالبا اكسير اعظم صحبت است در حقيقت كيميا اين دولت است
صحبت كامل تو را كامل كند خدمت مردان تو را واصل كند
صحبت اهل دلان بگزين دلا جان فداي راه ايشان كن هلا
تا نگردي خاك راه كاملان كي شوي با بهره از اسرارشان
مگسل اي دل از حضور اهل دل ور نه گردي پيش حق خوار و خجل
هر كه در عالم كمالي يافته است هم به يمن اهل حالي يافته است
( اسيري لاهيجي)
در پايان اين درس بايد اضافه كنم كه آموزه¬هاي عرفاني، چيزهاي پيچيده و دشواري نيستند. در عالم سير و سلوك آن¬چه دشوار است درست اجرا كردن و به شايستگي اجرا كردن اين برنامه¬هاست. و در شايستگي سالك و رفتار درست وي بيش از آموزه¬ها، شخصيت شيخ و مرشد اثر مي¬گذارد. به¬¬همين دليل در زبان عرفا اين آموزهها را باده و شراب مي¬نامند و شيخ و مرشد را ساقي. و معروف است كه اگر ديدار شيخ در سالك اثر نگذارد، گفتارش اثر نخواهد داشت.
اي دوست! مستي حريفان در اين بزم از ساقي است نه از باده:
ميهمان بزم او بوديم دوش چشم ساقي در كمين عقل و هوش!
حشمتي بالاتر از كاووس و جم در بساط آن نگار محتشم
باده در جام حريفان ريختند فتنه¬ها با فتنه¬ها آميختند
لب¬به¬لب با جام و هستي بر كفم چشم بر چشمان مست آن صنم
از قدح تا چشم او ديدم عيان بود فرقي از زمين تا آسمان
باده كي باشد حريف چشم وي هر نگاهش نشئه¬ي صد جام مي
در دل ما ياد او آرام جان دولتش جاويد و نامش جاودان
( يثربي )
17
راه حل مشكل رياضت
اگر دل از غم دنيا جدا تواني كرد نشاط و عيش به باغ بقا تواني كرد
اگر به آب رياضت برآوري غسلي همه كدورت دل را صفا تواني كرد
ز منزل هَوَسات ار دو گام پيش نهي نزول در حرم كبريا تواني كرد
درون بحر معاني لا، نه آن گهري كه قدر و قيمت خود را بها تواني كرد
به همت ار نشوي در مقام خاك مقيم مقام خويش بر اوج علا تواني كرد
اگر به جيب تفكر فرو بري سر خويش گذشتههاي قضا را ادا تواني كرد
وليكن اين صفت ره روان چالاكست تو نازنين جهاني، كجا تواني كرد؟
(حافظ)
چنانكه گفتيم كسي كه بخواهد سلوك را آغاز كند با دو مشكل اساسي روبهرو خواهد بود: يكي ايمان به حقانيت اين راه و ديگري تحمل سير و سلوك است. راه حل مشكل اول را در درس دوازده و سيزده توضيح داديم، اينك به توضيح مختصري دربارهي راهحل مشكل دوم ميپردازيم.
رفتن به راه عرفان و اقدام به سير و سلوك از آنجا كه بدون رياضت امكان ندارد.كسيكه ميخواهد سلوك را آغاز كند، بايد آنرا با نوعي رياضت آغاز كند. رياضت روح سلوك است و اصولا سلوك چيزي جز رياضت نيست. ما در مورد برنامهي رياضتي سالك درمقامات و منازل مختلف، در جاي خود بحث خواهيم داشت.
آنچه اكنون ميخواهيم توضيح بدهيم آن است كه كسيكه هيچ تجربهاي از سلوك ندارد، چگونه مي¬تواند آستين بالا زند وتن به رياضت بسپارد و گام به كام با تحمل درد و رنج پيش برود؟
انسان كه به طور غريزي از رنج و زحمت گريزان است، اينك ميخواهد دست به كاري بزند و پا در راهي بگذارد كه چيزي جز رنج و بلا در آن نيست. انساني كه از رنج ميگريزد چگونه تسليم راهي ميشود كه از آغاز تا انجامش جز رنج و مشقت چيزي نيست؟ آري اين مطلب درست است كه سركش و خوني بودن عشق، مردم را از گرفتار شدن به آن فرار ميدهد، اما بههر حال كم نيستند كسانيكه بيآنكه از نتيجهي كار چيزي بدانند، پا در اين راه پر مشقت ميگذارند. اكنون مي خواهيم بدانيم كه چرا؟ و چه چيزي به آنان جرأت اين كار را مي دهد؟ در اين راه چند چيز است كه به انسان دل و جرات ميدهند؛ ما در اينجا به تعداي از آنها اشاره ميكنيم.
الف- جاذبههاي فراگير
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست منّت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظري روي تو صاحبنظرانند ولي سرّ گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم از غم عشق تو پرخون جگري نيست كه نيست
(حافظ)
وجود حركت در جهان ماده، از ديرباز با خود ماده توجيه ميشود، يا با محركهاي غيرمادي. يعني اينكه زمين حركت ميكند، ماه حر كت ميكند، آبها در جريانند، درياها موج مي زنند و گياهان رشد مي كنند، انسانها و حيوانات در تلاش و تكاپويند، همه و همه يا از ماده مدد مي گيرند و يا از عوامل غير مادي. در قديم ميگفتند آسمان و ستارگان جان دارند و با ارادهي خود حركت ميكنند و يك عامل بالاتر نيز در آنان شوق حركت ايجاد ميكند. اخيراً مي گويند كه آنها بر اساس قوانين فيزيكي در حركت اند.
در اين ميان بايد ديد حركت سلوكي كه آغاز و انجامي ندارد و فيزيك و متافيزيك را با هم در برميگيرد، با كدام نيرو انجام مي پذيرد؟ از نظر عرفا، حركت همه ي كاينات از جمله حركت سلوكي انسان، از نيروي عشق و محبت است و اين جنبش، با عشق و محبت توجيه ميگردد. از نظر عرفا پديدههاي ريز و درشت جهان، از جاندار و بيجان همگي تحت تاثير عشق و محبت در حركتاند. بنابراين جنبش انسان نيز در اصل از عشق و محبت است:
زهي عشق، زهي عشق كه ماراست خدايا چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا
از آن آب حياتست كه ما چرخ زنانيم نه از كف و نه از ناي و نه دف هاست خدايا
به هر مغز و دماغي كه درافتاد خيالش چه مغز است و چه نغز است، چه بيناست خدايا
(مولوي، ديوان)
جهان هستي در يك جريان سيلآسا در قوس نزول از حضرت حق تا انتهاي جهان ماده جريان يافته و بر اساس عشق و محبت همين جريان در قوس صعود از خاك تا افلاك و از خلق تا حق ادامه مييابد. بنابراين اگر تو پا در راه سلوك بگذاري، يا نگذاري، در درون اين جريان قرار داري. اما در اين ميان انسان را از ميان آنهمه براي عشقبازي خود برگزيدهاند! انسان نبايد مانند جماد و نبات اين مراحل را همراه با اين موج بپيمايد، بلكه بايد خود بهعنوان يك موجود آگاه از اين عشق خبر داشته باشد و آن را لمس كند و با آهنگ عشق، آگاهانه برقصد و به حركت درآيد و تنها عاشق آن جمال بيمثال ابدي باشد. عاشقي آگاه و گويا، اما رازدار. و اين كار جز انسان از هيچ موجود ديگري برنميآيد، حتي فرشتگان.
جلوهاي كرد رخت، ديد ملك عشق نداشت عين آتش شد از اين حيرت و بر آدم زد
عقل ميخواست كزآن شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه ي نامحرم زد
(حافظ)
انسان كه از فرشته بالاتر ميرود و قبله و مسجود آنان قرار ميگيرد، از آنجاست كه خاكش را با آب عشق آميختاند و چنين چيزي در آفرينش پديدههاي ديگر حتي فرشتگان، اتفاق نيفتاده است.
فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
شور و شيدايي انسان از عشق است:
عشق شوري در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ي سودا نهاد
گفتگويي در زبان ما فكند جستجويي در درون ما نهاد
از خمستان جرعه اي بر خاك ريخت جنبشي در آدم و هوا نهاد
دم به دم در هر لباسي رخ نمود لحظه لحظه حاي ديگر پا نهاد
چون نبود او را معين خانه اي هر كجا جا ديد، رخت آنجا نهاد
يك كرشمه كرد با خود، آنچنانك: فتنه اي در پير و در برنا نهاد
(عراقي)
و از اينجاست كه انسان در اين خاكدان بيخبر نميماند، خواه ناخواه او را از جايي صدا ميزنند .
اگرچه خود نيز در آغاز كار بهدرستي تشخيص نميدهد كه اين صداي پيچيده در درون او از كه؟ و از كجاست؟
چهكسي بود صدازد : سهراب؟
آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ
(سهراب سپهري)
همين صداي آشنا كه معلوم نيست از كجاست، صداي معشوق ازل است كه از زمين و زمان به گوش دل و درون انسان ميرسد. انسان نيز با اين ندا و دعوت، آگاهانه با زمين و زمان به حركت درميآيد.
سالك بيآنكه روي معشوق را ديده باشد، عشق او را در دل خود مييابد:
رويت كسي نديد و هزارت رقيب هست در غنچهاي هنوز و صدت عندليب هست
(حافظ)
اين جاذبههاي فراگير دست دل سالك را گرفته و بهسوي معشوق ميكشانند:
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق، بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد
جمله معشوق است و عاشق پرده اي زنده معشوق است و عاشق مرده اي
چون نباشد عشق را پرواي او او چو مرغي ماند، بي پرواي او
پرّ و بال ما كمند عشق اوست مو كشانش مي كشد تا كوي دوست
(مولوي، مثنوي)
ب- جاذبهها و اشاراتي در پيرامون انسان
علاوه بر جاذبهي فراگيري كه همهي كائنات، از جمله دل و درون انسان را در بر ميگيرد، در پيرامون انسان در همهجا اشارههاي آن معشوق ازل مشاهده ميگردد. زيباييهاي جهان و آراستگيهاي پديدهها بي هدف نبوده، بلكه دو نقش اصلي را بر عهده دارند: يكي آنكه زمينه ساز ظهور جمال حقاند، ديگر آنكه در بازگشت انسان به اصل خويش، او را ياري ميرساند. به همين دليل از نظر عرفا و در نظام سلوك، زيباييهاي جهان هدفدارند. از نغمهي سازها گرفته تا عطر گلها، و از زمزمهي پرندگان گرفته، تا همهمهي درياها. همگي هدفدارند! همگي ميخواهند ما را به سوي آن معشوق بي همتا بكشانند و در دل و درون ما ايجاد شيفتگي كنند! آري زيباييهاي جهان «بيچيزي» نيستند.
خواب آن نرگس فتان تو بيچيزي نيست تاب آن زلف پريشان تو بيچيزي نيست!
از لبت شير روان بود كه من ميگفتم اين شكر گرد نمكدان تو بيچيزي نيست!
جان درازي تو بادا كه يقين ميدانم در كمان ناوك مژگان تو بيچيزي نيست!
( حافظ)
آري! همهي اينها به خاطر آنند كه از يار آشنا سخني به آشنا برسانند:
بوي خوش تو هر كه زِ باد صبا شنيد از يار آشنا سخن آشنا شنيد
( حافظ)
اي عزيز زيبائي هاي جهان، دانه هائي هستند كه آن معشوق ازل پاشيده است تا دلها را به دام عشق انداخته و به سوي آن جمال ازلي بكشاند. مولوي اين نكته را در مناجاتي با حضرت حق، چنين مي سرايد:
جرعه اي بر ريختي زان خفيه جام بر زمين خاك، مِن كاسِ الكرام
جست بر زلف و رخ از جرعه نشان خاك را شاهان همي ليسند از آن
جرعه خاك آميز چون مجنون كند مر شما را صاف او تا چون كند
هر كسي پيش كلوخي جامه چاك كان كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
جرعه اي بر ماه و خورشيد و حمل جرعه اي بر عرش و كرسيّ و زحل
جرعه اي بر لعل و بر زرّ و دُرر جرعه اي بر خَمر و بر نُقل و ثمر
جرعه اي بر روي خوبان لطاف تا چگونه باشد آن روّاق صاف
جنّدا آن خرمن صحراي دين كه بود هر خرمن او را خوشه چين
جرعه اي چون ريخت ساقيّ الست بر سر اين شوره خاك زيردست
جوش كرد آن خاك و ما زآن جوششيم جرعه اي ديگر كه بس بي كوششيم
(مولوي، مثنوي)
ج- داعيان و بيدارگران
عارفان از انتقال يافتههاي خود به ديگران ناتوانند؛ زيرا زبان را ياراي آن نيست كه حالات عارفان را به ديگران منتقل كند، بنابراين هرچه عارفان سخن گفتهاند، با اين هدف بوده است كه ديگران را به سير و سلوك تشويق كنند. همهي عرفا و همهي كسانيكه شهد عشق چشيدهاند، نميخواهند ديگران را بيخبر بگذارند. انسان را كه از طرفي از كنگرهي عرش ندا ميدهند كه ازاين خاكدان دست بردارد و بهسوي معشوق رويآرد، در زمين نيز انسانهاي آگاه مدام او را بيدار كرده و به سير و سلوك تشويق ميكنند. آنان به انسان ميگويند كه اگر همت كني، چه كارها كه ميتواني كرد!
به سرّ جامجم آنگه نظر تواني كرد كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
گدايي در ميخانه طرفه اكسيريست گر اين عمل بكني، خاك، زر تواني كرد
مباش بي مي و مطرب كه زير طاق سپهر بدين ترانه غم از دل بهدر تواني كرد
به عزم مرحلهي عشق، پيش نه قدمي كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
تو كز سراي طبيعت نميروي بيرون كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد
(حافظ)
هر انساني ميتواند فرياد عشق را از همهجا بشنود و جاذبههاي غيبي را در همهجا ببيند. حافظ شيرازي، سروش عالم غيب را از ميخانه ميشنود.
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست!
كه اي بلندنظر شاهباز سدره نشين نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست!
تو را زكنگرهي عرش ميزنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتادهست!
( حافظ)
چنانكه مولوي نيز چنين ندايي را ميان تيرگي خواب و نور بيداري ميشنود كه او را به حركت و تلاش فرا ميخواند:
ميان تيرگي خواب و نور بيداري چنان نمود مرا دوش در شب تاري
كه خوب طلعتي از ساكنان حضرت قدس كه جمله محض خرد بود و نور هشياري
تنش چو روي مقدس بري ز كسوت جسم چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاري
مرا ستايش بسيار كرد و گفت: اي آن كه در جحيم طبيعت چنين گرفتاري
شكفته گلبن جوزا براي عشرت توست تو سر به گلخن گيتي چرا فرود آري
سرير هفت فلك تخت توست، گرچه كنون زدست طبع، گرفتار چار ديواري
كمال جان چو بهايم ز خواب و خور مطلب كه آفريده تو زينسان نه بهر اين كاري
بدي مكن، كه درين كشتزار زود زوال به داس دهر همان بدروي كه ميكاري
پي مراد چه پويي به عالمي كه درو چو دفع رنج كني، جمله راحت انگاري؟
حقيقت اين شكم از آز پر نخواهد شد اگر به ملك همه عالمش بينباري
گرفتمت كه رسيدي بدانچ ميطلبي ولي چه سود از آن، چون بهجاش بگذاري؟
شب جوانيت اي دوست چون سپيده دميد تو مست، خفته و آگه نهاي ز بيداري
(مولوي، ديوان)
18
يقظه (بيداري) (1)
ندا رسيد به جانها كه چند ميپاييد؟! بهسوي خانه اصلي خويش بازآييد!
چو قاف قربت ما، زاد و بود اصل شماست به كوه قاف بپريد خوش، چو عنقاييد
زآب و گل چو چنين كُندهايست بر پاتان به جهد كُنده ز پا پارهپاره بگشاييد
سفر كنيد از اين غربت و به خانه رويد ازين فراق ملوليم عزم فرماييد
خداي پرّ شما را ز جهد ساخته است چو زندهايد بجنبيد و جهد بنماييد
هلا كه شاهد جان آينه همي جويد به صيقل آينهها را ز زنگ بزداييد
(مولوي، ديوان)
سالك، با ايمان به سير و سلوك، با قطع نظر از اينكه اين ايمان از كجا و چگونه حاصل شده باشد، و با احساس اينكه ميتواند رياضت را تحمل كند، وارد مرحلهي جديدي ميشود. در اينجا عامل اصلي همين احساس تحمل است. اما ايمان اگر در حد يك احتمال هم باشد، كافيست. يعني لازم نيست كه سالك به نتيجهي سلوك خود ايمان روشن داشته باشد، بلكه با يك احتمال و گمان نيز ميتواند سلوك را آغاز كند. مهم آن استكه در وجود خود اين احساس را داشته باشد كه در اين راه ميتواند خود را به زحمت اندازد. باطن سالك در چنين شرايطي و با همين آمادگيها، با روشنايي ويژهاي آراسته ميگردد. انگار جاهل بود و عالم شده است يا به تعبير معروف، در خواب بوده و بيدار گشته است.
يقظه، معرفت خاصي در برندارد. يقظه بيشتر به شوق و حيرت شباهت دارد. اگر بخواهيم حالات عرفاني را با فلسفه بسنجيم، يقظه در عالم سلوك، همانند شك در تفكر فلسفيست. شك نوعي حيرت است، نوعي شگفتزدگيست. همين حيرت و شگفتزدگي تفكر فلسفي را به بار ميآورد. در عالم سلوك هم همين حيرت و يك روشنايي مبهم در درون، انسان را به گامنهادن در سير و سلوك تشويق ميكند.
چنانكه در ابيات بالا ميخوانيد، يقظه با يك نداي دروني همراه است كه انسان را بهسوي مقصد اصلي فرا ميخواند. دراين كشش، دل و درون انسان به هيجان ميآيد، اما نميداند كه چهكار بايد بكند. او در اثر اين هيجان روزبهروز بيقرارتر ميگردد و سرانجام بهتدريج اين يقظه را بيشتر ميشناسد و به علل و عوامل آن پي ميبرد و به جائي مي رسد كه اين جاذبه را با جاذبههاي طبيعي وجود خود در تضاد مييابد. آشكارا درمييابد كه ميان دو جاذبهي متضاد درگير است و از دو طرف، گوش او را ميكشند، اما نه به يك سو، بلكه به دو سوي كاملاً متفاوت. يكي به سوي پايين و ديگري به سوي بالا:
من گوشكشان گشتم از ليلي و از مجنون آن ميكشدم زان سو وين ميكشدم زين سون
يك گوش بهدست اين، يك گوش به دست آن اين ميكشدم بالا وان ميكشدم هامون
از دست كشاكش من وز چرخ پر آتش من ميگردم و مينالم چون چنبرهي گردون
(مولوي، ديوان)
در اينجا بايد دو نكته را يادآور شوم:
نكته اول اينكه حالات و مقامات عرفاني يك حالت بسته و محدود نيستند كه يكباره پديدآيند و يكباره هم سالك آنها را پشتسر بگذارد. مثلا مقام يقظه مانند يك پله نيست كه سالك يك مرتبه پايش را روي آن پله بگذارد، سپس پاي خود را از آن پله برداشته و به پله بعدي بگذارد.
شمس ميگويد در طريقت به يكباره مسلمان نتوان شد. شخص مسلمان ميشود و كافر ميگردد و باز مسلمان ميشود و همينطور، هر بار چيزي از صفات خود را از دست ميدهد تا سرانجام كامل ميگردد. (مقالات)
مقامات عرفاني چنين نيستند، بلكه هر حالتي مدتها پيش از ظهور روشن خود، در وجود سالك جلوههاي پنهان و گذرا دارد. اين جلوهها گاه ظهور پيدا ميكنند و گاه پنهان ميشوند. ظهورشان گاهي چنان ضعيف است كه بسيار كم مورد توجه قرار ميگيرند. با اينوصف وجود سالك را تحت تاثير قرار ميدهند. حالات عرفاني را ميتوانيم به مراحل تحصيل انسان تشبيه كنيم. انسان يكباره باسواد نميشود و دانشمند نميشود. سواد و دانايي انسان نتيجهي مدتها به ياد سپردن و فراموش كردن است، انسان بارها ياد ميگيرد و از ياد ميبرد و باز هم ياد ميگيرد تا در نهايت روزي باسواد و دانشمند ميگردد.
در سير و سلوك نيز حالات و مقامات ميآيند و ميروند انسان گاه در بالاست و گاه در پايين و به تعبير سعدي ؛ گاهي بر طارم اعلا مينشيند و گاهي پشت پاي خود را نميبيند. شمس تبريزي ميگويد: پيش ما كسي يكبار مسلمان نتواند شد، مسلمان ميشود و كافر ميشود و باز مسلمان ميشود و هرباري از او چيزي بيرون ميآيد، تا آنوقت كه كامل شود.(مقالات، ج1، ص226)
يقظه هم بهعنوان يك مقام عرفاني همينطور است . اين يقظه از مدتها پيش در دل و درون سالك حضور داشته است، اما حضور كمرنگ و زودگذر. اما ظهور و حضور كمرنگ به تدريج نيرو گرفته است. همين يقظه، تا پايان سير و سلوك نيز حضور خواهد داشت و مدام قويتر خواهد شد. در آغاز سلوك مرحله اي را بهعنوان يقظه ميشناسيم كه در اين مرحله، يقظه با تمام مشخصاتش جلوهي روشن يافته و حالت ثابت و پايداري هم پيدا كرده است.
در اين مرحله سالك از ابهام درآمده و جهت حركت خود را با عنايت و جذبهي معشوق درك ميكند.
بانگ زدم من كه دل، مست كجا ميرود؟ گفت شهنشه: خموش! جانب ما ميرود
گفتم: تو با مني، دم ز درون ميزني پس دل من از برون خيره چرا ميرود؟
گفت كه: دل آن ماست، رستم دستان ماست سوي خيال خطا بهر غزا ميرود
هر طرفي كو، رود بخت از آنسو رود هيچ مگو، هر طرف خواهد تا ميرود
(مولوي، ديوان)
نكتهي دوم اينكه حالات و مقامات عرفاني چنانكه بارها گفتهايم، نوعي تحول و بلوغاند، و جنبهي علمي و ذهني ندارند. مثلا جواني در عمر انسان يك حالت علمي و ذهني نيست كه اگر كودك يا پير، تصوري از جواني داشته و چند غزل را در ارتباط با حال و هواي جواني به زبان آورد، عملاً جوان باشند. نه! جواني يك مرحله است؛ كودك هنوز به آن مرحله نرسيده است. بنابراين با دانستن تعريف جواني و مشخصات و حالات آن دوره اين كودك تبديل به جوان نميگردد. آري! براي كودك از جواني سخن گفتن، افسانه است.
در عرفان نيز انسان بايد برسد، وگرنه همه چيز افسانه خواهد بود .
حديث ليلي و مجنون، به مكتبخانه افسانهست بلي، چون داستان عشق در دفتر نميگنجد
(محمد حسين غروي)
آري، اي عزيز! قصه گفتن از يك حالت و دستيافتن به آن حالت با هم فرقي دارند از زمين تا آسمان. دوستم از مرحوم استادش نقل ميكرد كه بارها به اين نكته تأكيد ميكرد كه: عرفان داراييست نه دانايي! از اينجاست كه بايد به دانايي دل خوش نكرد و بهفكر دارايي بود.
لسانالغيب شيراز، خواجه حافظ در اينباره ميگويد:
بشوي اوراق اگر همدرس مايي كه حرف عشق در دفتر نباشد
(حافظ)
از قضا، اشتغال به بحث و دفتر و كتاب، هميشه حجاب شمرده شده است. دليل حجاب شمردن درس و بحث آن است كه علاوهبر از دست گرفتن فرصت عمل سالك، او را به غلط دچار اين توهم ميسازد كه حالات علمي و ذهني خود را، حالت عرفاني پندارد. بنابراين بايد توجه داشت كه با خواندن چند سطر دربارهي يقظه، يا شنيدن چند بيت شعر دربارهي آن، نميتوان به يقظه رسيد. اينها افسانهي يقظهاند، نه خود يقظه.
در اينجا براي اينكه علاقهمندان با آثار و نشانههاي يقظهي واقعي آشنا گردند، كمي دربارهي نشانهها و يافتههاي منزل يقظه سخن ميگوييم.
الف- انسان در حالت يقظه حال و هواي ويژهاي دارد كه اينحال و هوا بدينسان قابل توصيف است: سالك در حال يقظه به كائنات و رازآلود بودن كائنات حساسيت پيدا ميكند. او احساس ميكند كه زمين و آسمان غرق در اسرار و رازند. در حيرت اين راز و اسرار، به تب و تاب ميافتد كه چيزي دريابد. پدر شمس تبريزي به او گفت: چرا دلتنگي؟ آيا پول نداري يا لباس؟ او در پاسخ گفت: كاش اينها را هم كه دارم از من ميگرفتند و به من راه مقصودم را نشان ميدادند!
به تعبير مولوي، سالك در مقام يقظه، و در تب و تاب تحقيق، تا از راه و سرمنزل آن آگاهي نيابد، يك دم آرام نميگيرد و نفسي دم نميزند.
يقظه با دلتنگيها، شوقها و گريههاي ويژهاي همراه است. اين يقظه كه از مدتها پيش، آثار آن در وجود سالك احساس ميشد، اينك سراسر وجود او را دربر گرفته و تا پايان سير و سلوك با او خواهد بود. اين بيقراريها روز به روز شدت مييابند و احساس معنوي انسان نيرو ميگيرد. گوييكه عشق براي او آسان مينمايد. گاه چنان است كه گويي اثري از يأس در وجود او نيست.
طواف حاجيان دارم، به گرد يار ميگردم نه اخلاق سگان دارم، نه بر مردار ميگردم
جهان مار است و زير او يكي گنج است در پنهان سر گنجستم و بر وي چو دمّ مار ميگردم
رفيق خضرم و هردم، قدوم خضر را جويان قدم بر جا و سرگردان كه چون پرگار ميگردم
نميداني كه سيمرغم كه گرد قاف ميپرّم نميداني كه بو بردم كه بر گلزار ميگردم
هر آن نقشي كه پيش آيد، در او نقاش ميبينم براي عشق ليلي دان كه مجنونوار ميگردم
(مولوي، ديوان)
در اين بيقراريها، سالك شبها را دوست ميدارد، آسمان و ستارگان را دوست ميدارد. سالك، سودازده كسيست كه جلوهي او را از همهجا ميخواهد دريابد.
مگر ديوانه خواهم شد در اين سوداكه شب تا روز سخن با ماه ميگويم، پري در خواب ميبينم!
(حافظ)
در چنين شرايطي رفيق اهل دل و راهنماي دردآگاه، ميتواند به سالك بيقرار ياري رساند و به او دل بدهد و اندكي از تب و تاب او را فرو نشاند كه:
بيا كه دانه لطيفست، رو، ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگِ وام مترس!
بيا بيا كه حريفان همه به گوش تواَند بيابيا كه حريفان تو را غلام مترس!
بيابيا به شرابي و ساقياي كه مپرس درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس!
شنيدهاي كه در اين راه بيم جان و سر است چو يار آب حياتست ازين پيام مترس!
چو عشق عيسي وقتست و مرده ميجويد بمير پيش جمالش چو من تمام مترس!
اگرچه رطل گرانست، او سبك روحست زدست دوست فروكش هزار جام، مترس!
غلام شير شدي، بيكباب كي ماني؟ چو پخته خوار نباشي زهيچ خام مترس!
(مولوي، ديوان)
يقظه انسان را در عين حيرت و سرگرداني به تلاش و حركت واميدارد، و همين تلاش و حركت او را به درجهاي ميرساند كه در سير و سلوك بسيار اهميت دارد و آن درجه عبارتست از توبه.
ما دربارهي توبه در درس بعدي سخن خواهيم گفت، اما آنچه در پايان اين درس بايد بگويم آن است كه سالك در اين تلاش و كوشش همراه با سرگشتگي، اندكاندك رو بهسوي حق ميكند و از حالت روزمرّگي ميرهد. او آماده ميشود كه توبهي زهد را بشكند و از شيدايي و مستي سر درآورد.
چيست كه هر دمي چنين، ميكشدم به سوي او؟ عنبر ني و مشك ني بوي ويست، بوي او
سلسلهايست بيبها، دشمن جمله توبهها توبه شكست، من كيام سنگ من و سبوي او
توبهي من براي او، توبه شكن هواي او توبهي من گناه من، سوخته پيش روي او
شاخ و درخت عقل و جان نيست مگر به باغ او آب حيات جاودان نيست مگر به جوي او
سايه ويست و نور او، جمع وي است و دور او نور ز عكس روي او، سايه ز عكس موي او
(مولوي، ديوان)
?
19
يقظه (2)
اي ديده زِ نَم زبون نگشتي؟ وي دل ز فراق، خون نگشتي؟
وي عقل، مگر تو سنگ جاني؟ چون مايهي صد جنون نگشتي؟
اين يك هنرت هزار ارزد كز عشق به هر فسون نگشتي
ليك از تو شكايتست دل را كز ناله چو ارغنون نگشتي
ز انديشهي دوست بو نبردي ز انديشهي خود فزون نگشتي
زان گرم نگشتهاي ز خورشيد كز خانهي تن برون نگشتي
چون گردش آفتاب ديدي مانندهي ذره چون نگشتي؟
چون آب حيات خضر ديدي چون صافي و آبگون نگشتي؟
(مولوي، ديوان)
يقظه و بيداري، فضاي ويژهي خود را دارد. كسيكه به اين درجه و منزل ميرسد، حال و هوايي دارد كه ديگران از آن حال و هوا چيزي نميدانند، ما اين حال و هوا را زير دو عنوان كلي بررسي ميكنيم:
الف-اشارهها. يقظه مرحلهي هوشياري سالك است. او در اين مرحله از همهي عوالم و مقامات سلوك بو ميبرد و اشاره دريافت ميكند. مزهي توبه را ميچشد، توكل را ميآزمايد، رضا را حس ميكند، شهود را مزمزه ميكند و از فنا بو ميببرد. ابو عبيد بسري ميگفت: خداي بزرگ بندگاني دارد كه در همان آغاز نشانهها و آثاري از مراحل پاياني سلوك را در درون خود احساس ميكنند.
همين احساسها و همين اشارههايند كه سالك را تا پايان كار پيش ميبرند. هوايي كه در درون سينهي اهل يقظه پديد مي آيد ، سرانجام سرشان را بر باد فنا ميدهد. در يقظه عنان دل و زمام درون انسان، آشكارا در دست كسي قرار ميگيرد و سالك را «ميكشد هرجاكه خاطرخواه اوست».
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم كه عنان دل شيدا به كف شيرين داد
(حافظ)
اين اشارهها و درخششها در خواب و بيداري خودنمايي ميكنند. خواب نيكان و پاكان، خوابهاي روشن، روياهاي سبز، آرزوهاي ديدار، همت ايثار، ميل مهرباني، كراهت گناه، عشق به پاكي، رقّت قلب و ظرافت باطن و ... همهي اينها اشاراتي هستند كه د رحال و هواي يقظه رو بهرشد و فزوني دارند. در اين ميان برخي اشارههاي كرامتي نيز ديده ميشوند: سالك در دل دارد كه كسي را ببيند شرايطي پيش ميآيد كه او را ميبيند! به دنبال چيزي ميگردد، در اولين لحظه كه اقدام ميكند، آنچيز را در دست خود مييابد؛ مثلاً خسته و با عجله به دم در رسيده است، دست ميبرد كه كليد درآرد و در را باز كند، ميبيند كه در باز است؛ انگار قفل خراب شده و در بسته نميشود. اين اشارهها با انواع گوناگونشان، پيامهاي عالم غيباند و از عشوهها و غمزههاي آن معشوق ازلاند. عاشق در اين مقام احساس ميكند كه همهجا نشانه است، همه جا پيام است:
كدام لب، كه از او بوي جان نميآيد؟ كدام دل، كه در او آن نشان نميآيد؟
برون گوش دوصد نعره جان هميشنود تو هوشدار چنين، گر چنان نميآيد
دو سه قدم بهسوي باغ عشق كس ننهاد كه صد سلامش از آن باغبان نميآيد
بههر دمي ز درونت ستارهاي تابد كه هين مگو! اثري زآسمان نميآيد
( مولوي، ديوان)
ب- داشتن حالت غير عادي
از خلافآمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت ازآن زلف پريشان كردم
( حافظ)
روزمرگي و زندگي عادي چيزيست كه نه تنها انسان و هر حيوان ميتواند آن را داشته باشد، بلكه بيشتر جانداران در آن گرفتارندو نميتوانند از آن كنار بكشند. همه ي انسانها يكسان صبح را شب ميكنند و شب را به صبح ميآورند، با حوادث عادي، و با شاديها و غمهاي عادي و شناخته شده. اما يقظه، انسان را از چرخهي اين روزمرگي بيرون ميكشد. او روزمرگي را برنميتابد و ضرورتي در آن نميبيند، بلكه به جستجوي فضاهايي ميگردد كه با روزمرگي فرق دارند. اينجاست كه نشانههاي دو صفت بسيار شناخته شدهي جهان سلوك، كمكم پديدار مي گردند. اين دو صفت عبارتنداز: جنون و غربت.
عشق و سلوك انسان را در محيط خود و در خانهي خود دچار غربت ميكند و نيز در نظر خويش و بيگانه ديوانهاش جلوه ميدهد. چرا؟ براي اينكه اكنون او به نقطهاي چشم دوخته است كه كس به آن نقطه توجه ندارد و به چيزهايي بياعتناست كه آنها قبله و معبود مردم هستند. اينجاست كه اگر همدمي پيدا كند، برايش بسيار ارزش خواهد داشت.
الا اي آهوي وحشي كجايي؟ مرا با توست چندين آشنايي
بيا تا قدر يكديگر بدانيم مراد هم بجوييم ار توانيم
( حافظ)
در اينجاست كه اگر انسان همدمي يابد، برايش بسيار گرانبهاست؛ آري در غربت سير و سلوك رفيق همدل و همراه بسيار كارساز است.
رسول خدا ، هرگز خديجه را از ياد نميبرد؛ اگرچه محبت او نسبت به خديجه با احساسات برخي از همسرانش سازگار نبود، اما ميگفت كه خديجه يك چيز ديگر بود؛ خديجه را نميشود با ديگران مقايسه كرد. خديجه مرا زماني پذيرفت كه كسي مرا نميپذيرفت!...
آري! آن كه با دنياي ديگر ارتباط برقرار ميكند، حتي در درون خانه وخانوادهي خود دچار غربت ميشود و همه زبان به سرزنش او بازميكنند. در اينروزگار اگر كسي پيدا شود كه او را دريابد برايش بسيار اهميت خواهد داشت. عزت خديجه در دل محمد، از اينجا بود كه خديجه در روزگاران سخت محمد، در كنار اوبود.
آري! داشتن رفيق همدم و همدل در چنين شرايطي بسيار كارساز است. رفيق همدم و همراه در گمراهي بسيار خطرناك است و در راه راست، بسيار سودمند. اگر دو دزد باهم رفيق باشند، همديگر را كمك ميكنند و دل و جرأت ميدهند، در نتيجه به دزدي ادامه ميدهند و بهسادگي توبه نميكنند.
در راه پر دردسر سلوك نيز كه راه غربت و تنهايي انسان است، رفيق بسيار مهم است و نيز رفيق خوب از عوامل مهم توفيق و كاميابي است؛ اما دريغا كه عاشق سالك را كسي درك نمي كند:
شاعر! ترا زين خيل بي دردان، كسي نشناخت تو مشكلي و هرگزت آسان، كسي نشناخت
كنج خرابت را بسي تسخر زدند اما گنج تو را، اي خانه ي ويران كسي نشناخت
جسم تو را، تشريح كردند از براي هم اما تو را، اي روح سرگردان! كسي نشناخت
آري تو را، اي گريه ي پوشيده در خنده! وآرامش آبستن طوفان! كسي نشناخت
(منزوي)
ياد آن دوست عزيزم را گرامي داشته و براي روح او، تعالي و تكامل آرزو ميكنم. رفيقي كه بسيار زود از هم جدا شديم و اين جدايي ديگر ديداري در پي نداشت. رفيقم در راه يك سفر عرفاني در اثر يك تصادف جانش را از دست داد. من با حساسيتي كه در او ميديدم، اگر اهل بصيرت بودم بايد از همان آغاز ميدانستم كه او زود خواهد رسيد. در همان اوايل بيقرارهاي او چنان بود كه نميشد پنهانش كرد و شيفتگي و دلدادگيهايش، داستاني شد كه بسياري از آشنايان آنرا شنيدند.
در اينگونه بيقراريها از همه بيشتر ياد خدا آرام بخش دلهاست. بايد نه از زبان بلكه بايد از دل به ياد خدا بود. و نيز بايد به زندگي انبيا و محمد فكر كرد. به غربت محمد(ص) درمكه و به غربت علي(ع) بعد از محمد(ص) و فاطمه در مدينه. به محمد انديشيد، به تنهايي محمد در لابلاي صخرههاي حرا و به علي بايد انديشيد و به تنهايي علي در دل شبهاي تار و در نخلستانهاي مدينه.
در اين بيقراريها و در اين غربت كه در عين حال با درخشش رمزها و اشارههاي غيبي آراسته ميشوند، به سراغ كساني بايد رفت كه كسي به سراغشان نميآيد. از دانايان گمنام و مردان گوشه گير خدا گرفته تا تهيدستان و گرفتاران و حتي زندانيان كه از خانه و خانمان بريدهاند و به غربت افتادهاند. به سراغ بيماري بايد رفت كه هيچكس به عيادتش نمي رود. به سراغ آن جوان بيكاري بايد رفت كه در گوشهي خيابان ميخوابد. به سراغ پيرمردان و پير زناني كه در خانهي سالمندان از عمق جان خود احساس غربت ميكنند. همهي اينها باطن انسان را صفا ميبخشد.
آري! مرحلهي يقظه، مرحلهي احساسهاي تند و بيقراريهاي ناشناخته است. همانند دوران نخستين بلوغ، كه انسان در چنگال احساسهاي گوناگوني گرفتار است و هر لحظه حال و هواي ديگري دارد.
اين غربت و اين بيقراريها و اين جنون كمرنگ، اندكاندك انسان را بهجايي ميكشاند كه از انس با اينطرف دنيا دل بريده و در عشق آنسوي دنيا و دنياي ديگر زندگي كند.
اين تحول، تحوليست بسيار مبارك، كه ما در فصل آينده از آن با عنوان توبه سخن خواهيم گفت. و اينك اين بحث را با غزلي پرشور از مولوي كه راه رهايي را در چيزهاي ديگر ميبيند و در چيزهاي ديگر ميطلبد، به پايان ميبريم:
اي لوليان اي لوليان، يك لوليي ديوانه شد! طشتش فتاد از بام ما، نك سوي مجنونخانه شد!
ميگشت گرد حوض او چون تشنگان در جستوجو چون خشكه نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد!
ايمرد دانشمند، تو، دو گوش ازين بربند تو مشنو تو اين افسون كه او، زافسون ما افسانه شد
زين حلقه نجهد گوشها، كو عقل برد از هوشها تا سرنهد بر آسيا، چون دانه در پيمانه شد
بازي مبين، بازي مبين، اينجا تو جانبازي گزين سرها از عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غرّه مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد كاستون عالم بود او، نالانتر از حنانه شد
من كه ز جان ببريدهام چون گل قبا بدريدهام زان رو شدم كه عقل من با جان من بيگانه شد
اين قطرههاي هوشها مغلوب بحر هوش شد ذرات اين جانريزهها مستهلك جانانه شد
خامش كنم فرمان كنم، وين شمع را پنهان كنم شمعي كه اندر نور او، خورشيد و مه پروانه شد
(مولوي، ديوان)
20
يقظه (3)
خيزيد عاشقان نفسي شور و شر كنيم وز هاي و هو جهان همه زير و زبر كنيم
از تاب سينه آتشي اندر جگر زنيم وز آب ديده سينه ي تفتيده تر كنيم
نعره ز جان زنيم همه روز تا به شب ناله ز درد دل همه شب تا سحر كنيم
آهي برآوريم سحرگه ز سوز دل وين بخت خفته را دمي از خواب بر كنيم
زاري كنان به درگه دلدار خود رويم نعره زنان به پيش سرايش گذر كنيم
باشد كه يك نفس نظري سوي ما كند دزديده آن نفس به رخ او نظر كنيم
(عراقي)
يقظه آن حالت ويژه اي است كه چنان كه گفتيم عاشق در اثر پيدايش آن دچار بي قراري مي گردد؛ اما اين بي قراري ها شكننده اند، يعني با پيدايش يقظه وسوسه هاي نفساني انسان را بر خلاف جهت يقظه دعوت مي كنند. يقظه از انسان مي خواهد كه به راه عشق رود؛ به سوي معشوق برود. به سوي بالا پر بگشايد اما اين وسوسه ها او را دعوت مي كنند كه به زندگي روزمره خود پايبند باشد؛ همان كاري را بكند كه ديگران مي كنند. ديوانه نشود و زندگي در غربت را انتخاب نكند. مولوي در يكي از بحث هايش مي گويد كه هر كسي به كاري در اين دنيا مشغول است و به دنبال خوراك و جاه و مال، هركسي به گونه اي درگير كاري است. گربه اي به بام مي رود تا پرنده اي شكار كند. گربه اي بر در سوراخي كمين مي كند تا موشي بگيرد. يكي دكان باز مي كند. يكي نگهباني مي كند. در اين ميان كساني هم هستند كه در جستجوي حق و حقيقتند. اينانند كه به بيداري رسيده و راه خود را يافته اند:
كار، او دارد كه حق را شد مريد بهر كار او ز هر كاري بريد
اين همان كسي است كه به مقام يقظه رسيده است و خود را از صف مردم عادي بيرون كشيده است.
ديگران چون كودكان اين روزِ چند تا به شب بر خاك بازي مي كنند
مردم ديگر مانند كودكان مشغول خاكبازي اند؛ چنانكه قرآن كريم مي فرمايد: زندگي دنيا بازي و سرگرميست.
خوابناكي كو ز يقظه مي جهد دايه ي وسواس عشوه اش مي دهد
در اين ميان از اين گرفتاران خواب غفلت، يكي كه بيدار مي گردد و به مقام يقظه مي رسد، دايه اي مهربانتر از مادر، يعني هوا و هوس، وسوسه اش مي كند؛ در اين وسوسه به او مي گويند كه:
رو بخسب اي جان كه نگذاريم ما كه كسي از خواب بجهاند تو را
ما نمي گذاريم كه كسي تو را از خواب بيدار كند. اما به هر حال انسان بيدار مي شود:
هم تو خود را بركني از بيخ خواب همچو تشنه كه شنود او بانگ آب
آري! در مقابل اين وسوسه ها اين خود انسان است كه گوئي كه تشنه اي، صداي آب بشنود از خواب غفلت مي پرد و بيدار مي گردد. آري كسي كه به يقظه مي رسد اين بانگ را از درون خود مي شنود و با همين بانگ از خواب بيدار مي شود.
بانگ آبم من به گوش تشنگان همچو باران مي رسم از آسمان
يقظه و نشانه هايي كه با خود دارد براي تشنگان حق و حقيقت بانگ آب است.
برجه اي عاشق برآ ور اضطراب بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب؟
(مولوي، مثنوي)
مولوي سپس داستان عاشقي را نقل مي كند كه روزي معشوقش به او گفت من براي تو غذا پخته ام در فلان جا باش، من شب هنگام و دير وقت به سراقت مي آيم. عاشق بسيار خوشحال شد و صدقه داد و شادماني كرد و در انتظار معشوقش نشست. اما در اين انتظار خوابش برد. وقتي كه در خواب بود معشوق آمد، اما عاشق خود را خفته ديد. چند گردو در آستين او گذاشت، عاشق چون صبح از خواب بيدار شد، از اين اشاره فهميد كه معشوق از غفلت و تنبلي او گله دارد. يعني من مي آيم ولي شما غفلت مي كنيد! عاشق از اين اتفاقي كه افتاده بود شرمنده و پشيمان شد و چنين گفت:
گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچه بر ما مي رسد آن هم ز ماست
و تصميم مي گيرد كه ديگر دست از شور و جنون برندارد:
من نخواهم عشوه ي هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود
هر چه غير شورش و ديوانگيست اندرين ره روي در بيگانگيست
و تلاش مي كند كه به وسوسه ها غلبه كند:
هين منه بر پايمان زنجير را كه دريدم سلسله ي تدبير را
غير آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجير باشد بگسلم
(مولوي، مثنوي)
اين وسوسه ها به طور كلي به دو صورت انجام مي پذيرند:
يكي آنكه به سالك مي گويند ديگران اين راه را رفتند، آسيب ديدند و به جائي نرسيدند. با مشكل روبه رو شدند و اين راه راهيست كه به زحمتش نمي ارزد! در برابر اين وسوسه سالك بايد به فضل و رحمت حق اميدوار باشد و كارهايش را به عشق واگذارد و مطمئن باشد كه:
سايه ي حق بر سر بنده بود عاقبت جوينده يابنده بود
گفت پيغمبر كه چون كوبي دري عاقبت زان در برون آيد سري
چون نشيني بر سر كوي كسي عاقبت بيني تو هم روي كسي
چون ز چاهي مي كني هر روز خاك عاقبت اندر رسي در آب پاك
(مولوي، مثنوي)
سپس مولوي توصيه مي كند كه برخي اتفاقات ناموفق و يأس آور را نبايد مبنا قرار داد. مي گويد بعيد است كه اگر كسي سنگ بر آهن بزند و آتش در نيايد؛ چنين اتفاقي نمي افتد، اگر هم اتفاق بيفتد نادر و كمياب است. او مي گويد آن كساني كه رهايي و نجات نصيبشان نمي شود همين كسانند كه اين رخدادهاي نادر را اساس تصميمهاي خود قرار مي دهند. مولوي مي گويد اي بسا آب يا نان در گلوي كسي گير كند و او را بكشد؛ اين دليل نمي شود كه ديگران دست از آب و نان بردارند. پس نبايد آن اتفاق هاي نادر را مبنا قرار داد.
دومين شيوه ي وسوسه سالك در اين مرحله به اين صورت است كه وقتي نفس انسان احساس مي كند كه اين شخص دست بردار از سلوك نيست، او را به تأخير و درنگ تشويق مي كند! در راه و روش اول اين وسوسه ها مي خواستند سالك را وادار كنند كه از اين كار دست بردارد؛ اما اينك احساس مي كنند كه سالك دست بردار نيست. وقتي كه ميبينند دست بردار نيست او را بدين گونه وسوسه مي كنند كه: عجله نكن. اين كار را انجام خواهي داد اما حالا وقت زياد است. اگر امسال نشد سال آينده. و اگر تابستان بگذرد پاييز شروع ميكني و ... . به هر حال او را به درنگ و تأخير دعوت مي كنند كه شتاب نكند و عجله نكند.
از اينجاست كه عرفا مي گويند كه تأخير هميشه انسان را با آفت و مشكل روبه رو مي كند. نبايد سالك به درنگ و تأخير تن بدهد.
هين مگو فردا كه فرداها گذشت تا به كلي نگذرد ايام كشت
پند من بشنو كه تن بند قويست كهنه بيرون كن گرت ميل نو يست!
(مولوي، مثنوي)
سالك بايد امروز و فردا نكند و فرصت هاي خوب را از دست ندهد؛ مخصوصاً فرصت جواني را. اگر چه در دوران پيري هوا و هوس كم مي شود، اما پير آزمند تر و دلبسته تر از جوان است و لذا براي سير و سلوك بهترين دوران دوران جواني است. اگر چه كسي هم كه دوران جواني را از دست داد، نبايد اينطور فكر كند كه ديگر كار از كار گذشت؛ نه! به تعبير خواجه حافظ پيرانه سر نيز مي توان كاري كرد:
اي دل شباب رفت و نچيدي گلي ز عمر پيرانه سر بكن هنري ننگ و نام را!
اما فرصت جواني را بايد مفت از دست نداد. مولوي در اينباره مي گويد:
اي خنك آن را كه او ايام خويش مغتنم دارد گزارد وام خويش
اندر آن ايّام كش قدرت بود صحت و زور دل و قوّت بود
وان جواني همچو باغ سبز و تر مي رساند بي دريغي بار و بر
خانه اي مأمور و سقفش بس بلند معتدل اركان و بي تخليط و بند
نور چشم و قوت ابدان به جا قصر محكم خانه روشن پر صفا
هين غنيمت دان جواني اي پسر سر فرو آور بكن خشت و مدر
پيش از آن كه ايّام پيري در رسد گردنت بندد به حبل من مسد
خاك شوره گردد و ريزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست
پشت دو تا گشت و دل سست و تپان تن ضعيف و دست و پا چون ريسمان
بر سر ره زاد كم، مركوب سست غم قوي و دل تُنُك تن نادرست
خانه ويران كار بي سامان شده دل پر افغان همچو ني انبان شده
عمر ضايع، سعي باطل، راه دور! نفس كاهل، دل سيه جان، ناصبور!
موي بر سر همچو برف از بيم مرگ جمله اعضا لرز لرزان همچو برگ
روز بي گه لاشه لنگ و ره دراز كارگه ويران عمل رفته ز ساز
بيخ هاي خوي بد محكم شده قوت بركندن آن كم شده!
(مولوي، مثنوي)
تعبير رسا و برخاسته از روشن بيني مولوي به ما و همه ي انسانها هشدار مي دهد كه فرصت را از دست ندهيم. مخصوصاً جوانان نبايد اين دوران پر بركت را به سادگي از دست بدهند و به روزگاري برسند كه به تعبير مولوي خانه ويران شده و نفس انسان كاهل شده و تن از كار افتاده و از طرف ديگر ريشه هاي خوي بد، حرص و آز، دنيا دوستي، جاه طلبي، حسد و خوي هاي بد ديگر در وجود انسان قوت يافته اند و ريشه خود را محكم تر كرده اند. در چنين شرايطي حركت دشوار مي گردد. بنابراين بايد به موقع اقدام كرد؛ اگر چه آنان هم كه اقدام نكرده اند نبايد نا اميد شوند چون براي اقدام هيچگاه دير نيست.
مولوي امروز و فردا كردن انسان را با يك تمثيل توضيح مي دهد. او مي گويد يك خاربن (درخت پر خار) بر سر راهي بود. به شخصي كه اين خاربن را كاشته بود گفتند آن را از سر راه مردم بردار! اما او گوش نداد و آن خار را برنداشت، تا آنكه اين خاربن قوت گرفت و كساني كه از آنجا مي گذشتند آسيب مي ديدند. سرانجام به حاكم شكايت بردند كه اين خاربن به جامه و تن رهگذران آسيب مي زند و ما هرچه مي خواهيم كه آن شخص از پيش پاي ما اين خاربن را بردارد، وي اقدام نمي كند! حاكم آن شخص را فراخواند و به وي گفت اين خاربن را بكن! او نيز گفت: چشم، مي كنم. اما مدتي امروز و فردا كرد، تا اينكه حاكم روزي صدايش كرد و گفت: تو كه امروز و فردا مي كني كار خود را مشكل تر مي كني:
تو كه مي گويي كه فردا! اين بدان كه به هر روزي كه مي آيد زمان
آن درخت بد جوانتر مي شود وين كننده پير و مضطر مي شود
خاربن در قوت و برخاستن خاركن در سستي و در كاستن
خاربن هر روز و هر دم سبز و تر خاركن هر روز زار و خشك تر
او جوانتر مي شود تو پيرتر! زود باش و روزگار خود مبر!
(مولوي، مثنوي)
انسان هم كه مي خواهد پا در راه سير و سلوك بگذارد و صفات بشري و اخلاق ناپسند را از خود دور كند، بايد درنگ نكند؛ چون هر چه درنگ كند، اين صفات مانند آن خاربن روز به روز نيرو مي گيرند و ريشه مي دوانند و اين شخص كه بايد با اينها مبارزه كند روز به روز گرفتارتر ضعيف تر و ناتوان تر مي گردد. مولوي مي گويد خلق هاي بد انسان مانند خاربن اند اگر زود بكني راحت كنده مي شوند و اگر امروز و فردا كني قوت مي گيرند:
خاربن دان هر يكي خوي بدت بارها در پاي خار آخر زدت
بارها از فعل بد نادم شدي بر سر راه ندامت آمدي
غافلي باري ز زخم خود نه اي تو عذاب خويش و هم بيگانه اي
يا تبر بردار و مردانه بزن تو علي وار اين در خيبر بكن
يا به گلبن وصل كن اين خار را وصل كن با نار نور يار را
تا كه نور او كُشد نار تو را وصل او گلبن كند خار تو را
(مولوي، مثنوي)
يعني يا شخصاً اقدام كن براي مبارزه با هواي نفس ات، يا از نظر و همت و هدايت بزرگان مدد بگير! به هر حال دست به كار شو و امروز و فردا نكن!
بنابراين سالك وقتي كه شرايط حركت را در خود مي يابد و بيداري و آگاهي خود را احساس مي كند، بايد فرصت را از دست ندهد و در جهت تكامل خود گام بردارد:
هين بده اي قطره خود را اين شرف در كف دريا شو، ايمن از تلف
چون تقاضا مي كند دريا تو را پس چه استادي و درماندي؟ هلا!
الله الله! زود بشتاب و بجو چون كه بحر رحمت است اين، نيست جو
الله الله! زودتر تعجيل كن! برفروز از اين اشارت بي سخن!
الله الله! چون ز فضلت راه داد سر به خاك پاي او بايد نهاد
(مولوي، مثنوي)
21
توبه
خوي بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار خوي من كي خوش شود بيروي خوبت اي نگار؟
بي تو هستم چون زمستان، خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان، خوي من خوي بهار
بيتو بيعقلم، ملولم، هرچه گويم كژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رويت شرمسار
آب بد را چيست درمان؟ باز در جيحون شدن خوي بد را چيست درمان؟ بازديدنْ روي يار
(مولوي، ديوان)
«توبه» مرحلهاي است پس از «يقظه». سالك در صورتي ميتواند از مقام يقظه، به مقام و منزل توبه برسد كه عوامل نفساني و وسوسههاي شيطاني او را از راه بهدر نكرده باشند. چنانكه گفتيم يكايك مقامات سلوك در همهي مراحل سير و سلوك جلوهاي دارند، اما هريك از آنها در مرحلهاي خاص جلوهي كامل دارد. توبهي عرفاني مانند توبهي شرعي نيست كه يكباره حاصل شود.
در توبههاي شرعي و اخلاقي، انسان خلافكار، با توجه به مصلحت خود، در لحظهاي معين تصميم ميگيرد كه دست از كار خلاف بردارد. مثلا يك دزد يا رشوهخوار، تحتتاثير دين و اخلاق و راهنماييهاي اين و آن، در يك روز معين تصميم ميگيرد كه ديگر دزدي نكند و رشوه نگيرد. اين توبه، يک توبه شرعي و اخلاقي است و چنانكه گفتيم يكباره انجام ميپذيرد.
اما توبهي عرفاني يك كار تكليفي و ارادي نيست، بلکه عيناً مانند بلوغ است كه بايد انسان با رشد و تكامل به آن دست يابد. نميشود از يك كودك هفت ساله بخواهيم كه بالغ شود. اينجا از تكليف و اراده كاري ساخته نيست، بلكه آن كودك بايد مراحل رشد و تربيت را بپيمايد تا به مرحلهي بلوغ برسد.
توبهي عرفاني نيز نيازمند پرورش و عبور از مراحل مختلف يقظه است. يقظه چنانكه گفتيم مدتها پيش از عزم سلوك، جلوههايي در درون انسان دارد. اگر اين جلوههاي ضعيف، با هوا و هوس پايمال نشوند روزبهروز قوت يافته و سرانجام به كمالي ميرسند كه آن را مرحلهي يقظه ميناميم. اين يقظه اگر به رشد و صعود خود ادامه دهد، در مرحلهاي به توبه ميانجامد.
توبه در عرفان جايگاه بلندي دارد. بسياري از مشايخ و علما توبه را نخستين منزل سيرو سلوک مي دانند. به راستي نيز توبه اين جايگاه را دارد که پايه و اساس سلوک شمرده شود. محبت عرفاني از دستاورد هاي توبه است. توبه بازگشت سالک از ظاهر به باطن و از خود به خداست .
آري توبه رکن اساسي حرکت سلوکي انسان است. يعني اگر توبه ي سالک درست باشد حرکتهاي ديگر او نيز درست خواهند بود.
آتش توبه پاک سوز بود تا که باقيست شب چه روز بود؟
هر که در توبه، پايدار آمد در دگر رکن ها، سوار آمد
از گنه چون به توبه گردي دور ظاهر و باطنت بگيرد نور
زهد بي توبه کي قرار کند نفس بي تصفيت چکار کند
توبه تا خود کني تو، خام آيد توبه کايزد دهد ، تمام آيد
توبه چون باشد از خلل ها دور از محبت، به دل درآيد نور
توبه را با سلوک ، اين هنجار همچو پرهيز دان و داروي کار
(اوحدي، جام جم)
اوحدي در اين ابيات به نکته هاي جالبي اشاره کرده است. همانند اينکه توبه سرچشمه ي محبت و عشق است و نيز توجه دادن به اينکه توبه بر دو گونه است: يکي آنکه خود سالک انجام مي دهد . ديگر آنکه آن توبه را خدا براي سالک انجام مي دهد . منظور از توبه ي سالک توبه ي تکليفيست . و منظور از توبه ي خدا توبه تکوينيست. که خود نوعي تکامل و بلوغ است.
توبهي عرفاني حالتيست در انسان كه با نشانههايي همراه است. اين نشانهها در ضمن درس خواهند آمد. اما بايد توجه داشت كه حوادث عالم سلوك چندان هم قانونمند نيستند. تحولات سلوكي گاهي با بهانههايي پديد ميآيند كه از پيش معلوم نبودند و قابل پيشبيني نبودند.
ابن ادهم از كجا ميدانست در فلان شرايط، به مقام يقظه و توبه ميرسد؟ موسي از كجا ميدانست كه در مسير خود با نداي آسماني روبهرو خواهد شد؟ از اينجاست كه بهقول حافظ شيرازي در اين راه بايد بيش از تقوا و دانش، توكل داشته باشيم.
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش
مولوي اين نكته را با مثالها و نمونههاي مختلف، در ضمن غزلي بيان داشته و از ما ميخواهد كه در سير و سلوك مدام چشم بهراه حادثههاي غيرقابل پيشبيني باشيم:
ياران سحرخيزان! تا صبح كه دريابد؟ تا ذره صفت ما را كه زير و زبر يابد؟
آن بخت كهرا باشد، كايد به لب جويي؟ تا آب خورد از جو، خود عكس قمر يابد؟
يعقوب صفت كي بود، كز پيرهن يوسف او بوي پسر جويد، خود نور بصر يابد
يا تشنه چو اعرابي، در چه فكند دلوي در دلو نگاريني چون تنگ شكر يابد!
يا موسي آتشجو، كآرد به درختي رو آيد كه برد آتش، صد صبح و سحر يابد
در خانه جهد عيسي، تا وارهد از دشمن از خانه سوي گردون، ناگاه گذر يابد!
يا همچو سليماني، بشکافد ماهي را اندر شكم ماهي آن خاتم زر يابد
شمشير به كف عمّر، در قصد رسول آيد در دام خدا افتد، وز بخت نظر يابد!
يا چون پسر ادهم، راند بهسوي آهو تا صيد كند آهو، خود صيد دگر يابد
يا چون صدف تشنه، بگشاده دهان آيد تا قطره بهخود گيرد، در خويش گهر يابد
يا مرد علفكش كو، گردد سوي ويرانها ناگاه به ويراني از گنج خبر يابد
(مولوي، ديوان)
توبه مقامي است كه در آن مقام وسوسههاي نفساني كمرنگ ميگردند. گوييكه اين وسوسهها جرات نزديك شدن به سالك را ندارند، حتي اين وسوسه كه: تو كجا و مقام توبه كجا؟
در اينجا نكتهاي هست كه بايد از آن غفلت نكرد و آن اينكه يكي از نشانهها و آثار مقام توبه، محاسبه است. سالك وقتي به محاسبه بپردازد، با دو حالت ظريف روبهرو ميگردد: يکي احساس نا شايستگي و ديگري عزم جبران. اگر با راهنمايي يك انسان آگاه آنها را تشخيص ندهد، با خطر توقف و بازگشت مواجه ميگردد. اما اگر آنها را درست بشناسد، به رشد خود سرعت ميبخشد.
آن دو حالت هر دو چنانكه گفتيم نتيجهي محاسبهاند. سالك در حين محاسبه احساس بيوفايي ميكند. احساس ميكند كه به پيمان معشوق وفادار نمانده است. از اين احساس دو حالت پديد ميآيد:
الف- احساس ناشايستگي. سالك با چنين احساسي خود را شايستهي سلوك نمييابد. او ميبيند گناهكار است. گناهان خود را در نظر مي آورد و در اثر نورانيت مقام توبه از زشتي گناه آگاه مي شود و تباهي و تبهكاري خود را با تمام وجود احساس ميكند. اگر در برابر چنين حالتي خود را ببازد، دوباره اسير نفس خواهد شد، اما چنانكه گفتيم او بايد با راهنمايي مناسب، به شخصيت خود و به تواناييهاي خود بيشتر توجه كند و با خود بگويد كه: آري من همينم! و حتي بدتر از اين! اما من ميخواهم با خداي خودم در ارتباط باشم. من آفريدهي او هستم. او به من عنايت دارد. او مرا آفريده و هزاران گونه نعمت داده است. پس بايد به او و مهربانيهايش اميدوار باشم. او پناه همگان است. من با اين بارگناه به كه پناهنده شوم كه از خداي من مهربانتر باشد؟
سالك بدينسان ميتواند آن احساس ناشايستگي را كمرنگ ساخته و از حالت ديگريكه اكنون توضيح خواهيم داد، براي تكامل خود بهره گيرد.
ب- عزم جبران. چنانكه گفتيم سالك احساس بيوفايي ميكند. اما اين احساس بايد زمينهاي باشد براي عزم و ارادهي وي به جبران كوتاهيها. او كه تا اينجا پيش رفته است كه به مقام توبه رسيده است، ميتواند با توجه به كوتاهيهايش، اراده كند كه به جبران گذشته بپردازد. اكنون غزلي را از مولوي مي آوريم كه در آن احساس بيوفايي با زبان بسيار رسا بيان شده است. اين غزل در حقيقت فرياد تجربهها ي مولوي است:
اي دل! چه انديشيدهاي در عذر آن تقصيرها؟
زان سوي او چندان وفا! زين سوي تو چندين جفا!
زان سوي او چندان كرم، زين سو خلاف و بيش و كم
زان سوي او چندان نعم، زين سوي تو چندين خطا!
زين سوي تو چندين حسد، چندين خيال و ظنّ بد
زان سوي او چندان كشش، چندان چشش، چندان عطا
چندين چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندين كشش از بهر چه؟ تا در رسي در اوليا
از بد پشيمان ميشوي، الله گويان ميشوي
آن دم تو را او ميكشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان ميشوي، وز چاره پرسان ميشوي
آن لحظه ترساننده را با خود نميبيني چرا؟
اين سو كشان سوي خوشان، وان سو كشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها
چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان
كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
(مولوي، ديوان)
بنابراين سالك اگر با توجه به كوتاهيهايش همين محاسبه را بتواند از گذشته به حال منتقل كند، يعني بيشتر بر شرايط گذشتهاش تكيه نكند و اين نكته را بهياد داشته باشد كه او هركه بود و هرچه بود، اينك آن توفيق را يافته است كه چند گامي در سلوك بردارد. بنابراين گذشته اش را رها کند. بيشتر در فکر لحظه هايي باشد که اکنون در اختيار او هستند. چنانكه در درسهاي نخستين گفتم، هر سالكي ميتواند از شرايطي كه دارد به آمادگيهاي ذاتي خود و عنايت معشوق پي ببرد. كسيكه در سلوك به مقام توبه رسيده است، اين خود دليل آن است كه در باطن او شايستگي اين حركت وجود دارد و عنايت الهي نيز پشتيبان اوست.
يكي ديگر از ويژگيهاي مقام توبه آن استكه لذت گناه در درون او كمرنگتر شده و سرانجام ميل و علاقهاش به گناه، به نفرت و ناخوش داشتن گناه تبديل ميگردد.
در اينمرحله به گذشته بازگشتن، چندان به مصلحت نيست. بنابراين بايد گذشته و بازگشت از گذشته را بهطور كلي از ياد برد و به شرايط فعلي پرداخت. اگر سالك بتواند كه چنين احساسي در خود ايجاد كند، آن را در اصطلاح عرفا «توبه از توبه» مينامند. در اين مرحله است كه سالك با فاصله گرفتن از گذشته احساس ميكند كه دل و درونش از تيرگي گناه پاك شده و لحظهبهلحظه بر روشنايي آن افزوده ميگردد. توبه گذشته را اصلاح مي کند و زنده و سرسبز مي سازد:
گر سيه کردي تو نامه ي عمر خويش توبه کن زان ها که کرد ستي تو پيش
عمر اگر بگذشت بيخ اش اين دم است آب توبه اش ده، اگر او بي نم است
بيخ عمرت را بده، آب حيات تا درخت عمر گردد، با نبات
جمله ماضي ها از اين نيکو شوند زهر پارينه از اين گردد چو قند
سيئاتت را مبّدل کرد حق تا همه طاعت شود آن م سبق
خواجه بر توبه ي نصوحي خوش بتن کوششي کن هم به جان و هم به تن
( مولوي، مثنوي)
چنانكه در آينده و در جاي خود توضيح خواهيم داد، سلوك هرگز از قبض و بسط خالي نيست. يعني نبايد چنين پنداشت كه در چنين حالتي ديگر مراحل گذشته، بهطور كلي حذف ميشوند. نه! سالك در هر مقامي كه باشد با گذشتهها و آيندهاش به گونهاي در ارتباط است، اگر چه با گذشته و آيندهي دورش ارتباط ضعيف دارد و با گذشته و آيندهي نزديكش ارتباط قوي و نيرومند دارد.
در اين مرحله نيز تلاوت كلام خدا و حفظ طهارت ظاهري، و پرداختن به نماز و مناجات بسيار اهميت دارد. اگرچه در اين مرحله نيز اين مسايل بسيار اهميت دارد اما خدمت به خلق و ايثار و نثار نيز مهم است. بهنظر من سالك بايد ساعتهاي بيداري و روزانهي خود را به كسب و كار و خدمت به جامعه پرداخته و درحد امكان از نيازمندان دستگيري كند و لحظات استراحت و خوابش را به تلاوت كلامالله و ذكر "لاحول و لاقوة الا بالله العليالعظيم" بگذراند و آيات آخر سورهي بقره را به تكرار تلاوت كند. از آيهي 284 تا آخر آيهي 286 را تلاوت كند و اگر يكي از اين سه آيه را هم تلاوت كند، مخصوصا آيهي آخر را با توجه و تدبّر در مضمون و معناي آن بسيار موثر خواهد بود.
تلاش سالك اگر با صدق و اخلاص ادامه يابد، نقش گذشته در زندگي سالك از ياد رفته و شرايط جديد زندگي وي برايش بسيار رضايتبخش خواهد بود. او بهخاطر آنكه وضع جديد را با فطرت اصلي خود سازگار مييابد، از كاري كه كرده شادمان گشته و به راهي كه در پيش گرفته، اميدوار ميگردد و دلبستگيهاي پيشين خود را ناچيز و بيمقدار شمرده و يافتههاي كنوني خود ارج نهاده و خرسند ميگردد. اكنون به نمونهاي از بيان مولوي از چنين احساسي ميآوريم:
منم آنبندهي مخلص كه از آنروز كه زادم دل و جان را زتوديدم، دل و جان را به تو دادم
چو شراب تو بنوشم، چو شراب تو بجوشم! چو قباي تو بپوشم، ملكم، شاه قبادم!
زميانم چو گُزيدي كمرِ مهر تو بستم! چو بديدم كرم تو، به كرم دست گشادم!
چه كنم نام و نشان را چو زتو گم نشود كس؟ چه كنم سيم و درم را چو درين گنج فتادم؟
چو تويي شادي و عيدم، چه نكوبخت و سعيدم! دل خود بر تو نهادم، بهخدا نيك نهادم
نه بدرّم نه بدوزم، نه بسازم نه بسوزم نه اسير شب و روزم، نه گرفتار كسادم
چه كساد آيد آنرا كه خريدار تو باشي؟ چو فزودي تو بهايم كه كند طمْع مزادم؟
روش زاهد و عابد همگي ترك مرادست بنما، ترك چه گويم چو تويي جمله مرادم؟
چو مرا ديو ربودي طربم ياد تو بودي تو چنانم بربودي كه بشد ياد ز يادم
به صفتْ كشتي نوحم كه به باد تو روانم چو مرا بادْ تو دادي مدهاي دوست به بادم
من اگر كشتي نوحم چه عجب؟ چون همه روحم من اگر فتح و فتوحم چه عجب؟ شاهنژادم
(مولوي، ديوان)
22
انابه
چگونه دل نسپارم به صورت تو نگارا؟ که در جمال تو ديدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند، ز بالاي نازک تو ، ندانم جماعتي که تحمل نمي کنند، بلا را
نه رسم ماست بريدن ز دوستان قديمي در اين ديار ندانم؟ که رسم چيست شمارا
مرا که روي تو بينم، به جاه ومال چه حاجت کسي که روي تو بيند، به از خزينه ي دارا
جراحت دل عاشق دوا پذير نباشد چو درد دوست بيامد، چه مي کنيم دوا را؟
(اوحدي)
پيش از بحث انابه يادآوري چند نکته را لازم ميدانم:
1- چنان که بارها گفتيم سير و سلوک از آغاز تا پايان ميدان پيشرفت و عقب نشيني سالک است. سالک هميشه و در همه ي مقامات مدام در ترقي و تنزل است. اگر انسان در يک حال بماند انسان نيست يا سنگ است يا فرشته و يا خدا؟ بنابراين سالک نبايد از احساس تنزل نگران باشد. دگرگوني و تلوين از جريانهاي ثابت مقامات سير و سلوک است. درويش در هر مقامي «گهي بر طارم اعلا نشيند گهي بر پشت پاي خود نبيند» در مقام توبه نيز سالک ممکن است ثابت نماند و توبه خود را بشکند .
به توبه جام شکستم، به جام توبه خويش بلي شکسته شود، هر کسي به نوبه ي خويش
ز نوک کلک قضا ، کس خط امان نگرقت مباش قره ، بدين چند روزه دولت خويش
قلام همت اهل دلم، که در همه حال نياورند ز دل، بر زبان حکايت خويش
( عبدالرحمن پارسا)
2- شکستن توبه به سالک آسيب مي زند اما نبايد نا اميد ش کند، زيرا در رحمت حق هميشه باز است و همگان ميتوانند از رحمت خدا بهرمند شوند.
بازا بازا هر آنچه هستي باز آ گر کافر و گبر و بت پرستي باز آ
اين درگه ما ، درگه نااميدي نيست صد بار اگر توبه شکستي باز آ
( خواجه عبدالله انصاري)
3- اما به هر حال توبه شکستن در سير و سلوک زيانبار است و به سالک آسيب مي زند:
نقض ميثاق و شکست توبه ها موجب لعنت شود در انتها
نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت موجب مسخ آمد و اهلاک و مقت
(مولوي، مثنوي)
به هر حال عرفان و سير و سلوک از همان آغاز با پريشاني و حيرت و غم ودرد همراه است.
روز اول كه سر زلف تو ديدم، گفتم كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست
(حافظ)
در مقام توبه چنانكه گذشت، سالك بايد بهجايي برسد كه توبهي خود را فراموش كند، چنانكه در رشد طبيعي، يك نوجوان عملا دوران كودكي خود را فراموش ميكند؛ زيرا توبه يك مرحله است و آن زماني كه گناه ميكرد يك مرحلهي ديگر. و هر مرحلهاي چنانكه گفتيم اگرچه در مراحل ديگر كمابيش ظهور دارد، اما بههر حال هر مرحلهاي حكم خاص خود را دارد. سالك در هر مقامي كه باشد، در حكم آن مقام است. در اينجا باز هم براي رفع اشتباه، نكتهاي را در فرق شريعت و طريقت يادآور ميشوم.
در شريعت، توبه و گناه هر دو در يك قلمرو قرار دارند كه قلمرو تكليف، قلمرو خودآگاهي و هوشياري. اما شخص باايمان با عزم و اراده خود در يك مرحله بر دو گونه رفتار ميكند:
يکي اينکه شخص در مقام تكليف، خلاف ميكند. ديگر اينکه در شرايط ديگر از گناه پشيمان گشته و توبه ميکند؛ چنانكه ممكن است باز در همين مرحله در شرايط ديگر، توبهي خود را بشكند و دست به گناه بزند. بههرحال گناه، توبه، و توبه شكستن، هر سه در يك فضا انجام ميپذيرند كه فضاي تكليف، آگاهي و اختيار انسان است. از اينجاست كه ميل به گناه پس از توبه، در دل شخص ميماند، اما شخص با اينكه علاقه به گناه دارد، بهخاطر اراده و عزمي كه كرده، گناه را انجام نميدهد. آنكه در راه خدا انفاق ميكند، مال خود را دوست دارد، اما در شرايطي قرار ميگيرد كه با اينكه مال خود را دوست دارد، آنرا در راه خدا انفاق ميكند.
اما در توبهي عرفاني، گناه به مرحلهاي مربوط بود و توبه به مرحلهاي ديگر؛ چنانكه كارهاي كودكي انسان به مرحلهاي مربوط است و كارهاي جواني او به مرحلهاي ديگر. بههمين دليل با انتقال سالك به مرحله توبه و سير تكاملي او، در مقام توبه، او را از فضاي رابطهي توبه و گناه دور ميسازد و گفتيم كه اين را «توبه از توبه» مينامند.
توبه حالتيست كه چه بخواهي چه نخواهي، حال و هواي خود را دارد. در اينمرحله سالك كمكم با جذبهها و جاذبهها آشنا ميگردد. چنانكه گفتيم از گذشته قطعنظر كرده و به آينده ميانديشد. همهاش به اين فكر نميكند كه مثلا يكزمان گناهكار بوده است، بلكه به اين فكر ميكند كه چه جذبه و جاذبهاي را ميخواهد دريافت كند! چنين حالي براي كساني كه مسائل سلوك را با درس ميخوانند، قابل تصور نيست.
اينك غزلي از مولوي دراين حال و هوا، يعني در حال و هواي كوشش و كشش در مراحل نهايي توبه، كه سالك از آنجا به مقام انابه گام بر ميدارد:
شدم زعشق بهجايي كه عشق نيز نداند رسيد كار بهجايي كه عقل خيره بماند
دلا مگر كه تو مستي كه دل به عقل ببستي كه او نشست نيابد، تو را كجا بنشاند؟
هزار جان و دل و عقل، گر بههم تو ببندي چو عشق با تو نباشد، به روزنش نرساند
بهروي بت نرسي تو، مگر به دام دو زلفش و ليك كوشش ميكن، كه كوششت بپزاند
چو باز چشم تورا بست، دست اوست گشايش ولي به هر سر كويي، تورا چو كبك دواند
هر آنك بالش دارد ز آستان عنايت غلام خفتن اويم،كه هيچ خفته نماند
(مولوي ديوان)
اميد سالك و شوق و ذوق او از طرفي و محاسبهي او نسبت به امكانات خود از طرف ديگر، و بالاتر از همه اشارات جذبه و عنايت حق، سرانجام سالك را به مقام انابه ميرساند. در مقام انابه، سالك با تمام وجود خود به اين احساس دست مييابد كه:
درها همه بسته است، الّا در تو تا ره نبرد غريب، الّا برِ تو
(؟)
و نيز چنين احساس ميكند كه از هر راهي كه برود سرانجام به او ميرسد.
طرفه حاليست كه آن شوخ پري رو به كسي روي ننموده و عالم همه ديوانهي اوست
هر كه بينم به رهي در پي او ميافتد زانكه دانم همه را راه به كاشانهي اوست
(بسمل شيرازي)
سالك كه با حالات مقام يقظه و توبه دچار غربت شده بود، اينك پيامهاي آشناي دل و درون خود را دريافت ميكند. انگار ديگر بيابان غربت و وحشت تنهايي جاي خود را به سرمنزل انس و آشنايي ميدهد.
اگرچه هنوز سالك با اين سرمنزل فاصلهي زيادي دارد، اما به هر حال اندكاندك از غربت و تنهايي او كاسته ميشود و جذبه ها و جاذبه هاي معشوق، او را نسبت به ديگران دلسرد مي سازد:
گفت مجنون را يكي: كارت چه شد؟ قوم و خويش و دار و ديّارت چه شد؟
گفت: آنها را گرفت از من جنون در پناه عشق ليلايم كنون!
عشق ليلا قوم و خويش و يار من كوي ليلا دار من، ديّار من!
فارغ از هر سود و سودا گشتهام بيخبر از غير ليلا گشتهام!
(يثربي)
مقام انابه رويكرد سالك به خداست. به تعبير ديگر مقام بازگشت از قبلهي عقل به قبلهي دل است و رويكرد از مجاز به حقيقت و از دلبستگي به خود به رويکرد به عشق و محبت خدا.
آيهي كريمهي " اياك نعبد و اياك نستعين" با معنا و مصداق درست آن، زبان حال اهل انابه است. ورود به منزل انابه و سير در مراحل تكاملي آن، نشانههايي دارد كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
الف- تلاش خستگي ناپذير در جهت تعالي و تكامل و تحمل سختيها در برابر شيريني و لذت اشارات جذبه و عنايت معشوق:
خار ارچه جان بكاهد، گل عذر آن بخواهد سهل است تلخي مي، در جنب ذوق مستي
( حافظ)
سالك گاهي سختيها را چنان با آساني تحمل ميكند كه گويي هيچ مشكلي در كار نيست، چون عملا ميبيند كه زحمتها جبران ميشوند.
در طريقت رنجشخاطر نباشد، مي بيار هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت، رفت
عشق بازي را تحمل بايد اي دل! پايدار! گر ملالي بود، بود و گر خطايي رفت، رفت
(حافظ)
فرقي كه مقام انابه، با اوايل سلوك دارد، آن است كه در اوايل سلوك، دلبستگي به زندگي روزمره و وابستگي به لذتهاي حسي، كارساز اصلي بودند؛ زيرا انسان با لذايذ روحي و كمالات معنوي رابطهي كمرنگ و ضعيف داشت. اما با پيشرفت در مقامات انابه، ذائقهي انسان، مزهي اشارههاي معنوي را ميچشد و دلبستگياش به كمالات سلوكي و معنوي بيشتر ميگردد. در مراحل پيش از سلوك، بايد دهها و صدها عامل دستبه دست هم ميدادند، تا انسان را به طرف معنويت بكشند. اما در مراحل بالاي انابه، انسان توجهاش به معنويت به صورت يك اصل و اساس درميآيد. اين جاذبههاي دنيوي و ظاهري هستند كه بايد دست به دست هم بدهند تا انسان را به دام خود گرفتار سازند.
سالك براي اينكه تسليم جاذبههاي مادي نشود، بايد مقاومت داشته باشد. اين مقاومت همان است كه در ظهور نيرمند و بالاتر خود، با عنوان «صبر» شناخته ميشود.
دربارهي صبر در جاي خود بحث خواهيم داشت.
پشتوانهي مقاومتهاي سالك در منزل انابه مخصوصاً در درجههاي بالاي اين منزل، چشش لذت اشارههاي معنويست. سالك در مقام انابه با عشوههاي رحمت و عنايت معشوق آشنا ميگردد و همين چششها و آشناييها او را توان تحمل ميبخشند. در اينجا سالک به اين اصل ايمان ميآورد كه:
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست رهروي بايد، جهانسوزي، نه خامي، بيغمي
(حافظ)
در اينجا، عزم و ارادهي عاشق در اثر يافتههاي اين مرحله، قوت ميگيرد و ادامهي راه، بر وي آسان ميگردد.
آري! وقتي پرتوي از نور معشوق را دريابد و جلوهاي از جاذبهي نگاه او را بچشد، بيترديد از طريقت رندي دست برنخواهد داشت:
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو، خود را خراب خواهم ساخت بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
( حافظ)
در باره ي اشاره هاي معنوي مقام انابه نکاتي را ياد آور مي شوم. بايد توجه داشت که اين اشاره هاي معنوي ، شکل و قانون ثابت و شناخته شده اي ندارند. به همين دليل نمي توان آنها را دسته بندي کرد و توضيح داد. اما به هر حال همه ي آنها را از راه اثري که در دل و درون انسانها مي گذارند مي توان شناخت. از جمله:
- سالک نسبت به خدا و مخلوقات احساس عشق و محبت کند.؛
- نسبت به صفات و رفتار بد خود بي ميل گردد. مثلاٌ اگر پيش از اين از غيبت خوشش مي آمد، احساس کند که ديگر خوشش نمي آيد؛
- خوابهاي خوش و صفا آور ببيند؛
- براي او فرصت ديدار با اهل دل و نيکان و پاکان فراهم آيد؛
- احساس بي مهري به جاه و مال؛
و آثار و نشانه هاي ديگري که خود سالک مي تواند آنها را دريابد.
ب- درد رازجويي
سالك در اين مرحله، پي ميبرد كه در آنسوي اين جلوههاي ظاهري جهان، اسرار گرانقدري نهفته است. بنابراين بهشدت علاقمند ميشود كه از اين رازها باخبر گردد و ماموريت خود را در همين ميداند كه از اين رازها گرهي بگشايد:
زان مايه كه طبعها سرشتند ما را ورق دگر نوشتند
تادرنگريم و راز جوييم سررشتهي كار بازجوييم
( نظامي)
اين رازجويي، در وجود سالك جلوهي نيرومندي مييابد، اما در اينجا بايد از دو نكته غفلت نكنيم:
يكي آنكه رازهاي عالم عرفان يك واقعيتاند نه شايعه، امابراي هيچكس بهصورت نابهنگام و بدون رشد و تكامل لازم گشوده نميشوند. سالك بايد اين رازجويي را داشته باشد، اما نابهنگام انتظار دست يافتن به راز را نداشته باشد.
ديگر آنكه گاه وسوسهي نفس با بهرهگيري از اين ميل و علاقهي سالك، او را با مسايلي سرگرم ميكند كه اگرچه تاحدودي رازآلودند، اما ربطي به رازهاي عرفاني ندارند؛ مانند پرداختن به خواب مصنوعي، احضار روح، اطلاع از دل و درون ديگران، و توجه بيش از حد به خواب و تعبير خواب و فال و استخاره و امثال اينها.
راهنماي سالك، در اين مرحله هشدار لازم را به او خواهد داد. راهنماي وي بايد تو ضيح دهد كه اين كارها علاوه بر اينكه جنبهي نفساني دارند، يعني شخص ميخواهد با داشتن آنها به خودنمايي بپردازد، از نظر حقيقت و ماهيت نيز جز تعداد معدودي از خوابها به مسايل عرفاني ارتباط ندارند. در حقيقت اينها بهمنزلهي سِحْرند و حالات اصيل عرفاني مانند معجزه، و سحر با معجزه پهلو نزند، دل خوشدار!
ج- رقت قلب. اين رقت قلب دو جلوه دارد:
يكي آنكه سالك را به گريه و زاري و شبزندهداري واميدارد و سالك از اين گريه و زاري و شب زندهداري، نتيجههاي خوبي هم بهدست ميآورد كه در اين باره سخني از تجربههاي مولوي ميآوريم:
هر آن چشمي كه گريان است در عشق دلآرامي بشارت آيدش روزي ز وصل او به پيغامي
چو گريان بود آن يعقوب كنعان از پي يوسف بشارت آمدش ناگه از آن خوشروي خوشنامي
مثال نردبان باشد،بناليدن به عشق اندر چو او بر نردبان كوشد، رسد ناگاه بر بامي
( مولوي، ديوان)
ديگر آنكه سالك را به دلسوزي و دستگيري نسبت به نيازمندان و محرومان واميدارد كه انتخاب اين روش نتيجههاي بهتر و برتري خواهد داشت. البته منظور آن نيست كه سالك يا بايد گريه و زاري كند و يا به دستگيري از نيازمندان بپردازد؛ نه! سالك بايد هر دو را داشته باشد. اما بايد توجه كند كه اين گريه و زاري، او را از فضيلت احسان و دستگيري از مستمندان بازندارد.
آن بهتر است که گريه و زاري او جنبهي خصوصي و شخصي داشته باشد، اما دستگيري و ايثار او جنبهي اجتماعي به خود بگيرد. سالک بايد هيچ كدام از اين دو را فداي ديگري نكند. از علي(ع) بياموزيم كه باغباني ميكرد، جهاد مي کرد، ايثار و نثار ميكرد و در عين حال به مناجات شبانه نيز در تنهايي خود ميپرداخت. اما مناجاتش در خلوت و تنهايي بود ولي جهاد و باغباني و ايثارش آشكارا و در برابر چشم مردم بود. در اينجا نكتهاي هست كه نبايد از آن غفلت نمود و آن اينكه اين رقت قلب و گريهوزاري نبايد به صورت يك آيين درآيد، زيرا به صورت آيين و مراسم درآوردن اين گونه كارها، آثار زيان بار گوناگون دارد،كه به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم:
- يكي آنكه انسان تحت تاثير جو مجلس عمومي قرار ميگيرد و حالت تلقيني پيدا ميكند. اينگونه حالات در رشد و تعالي انسان تاثير چنداني نميگذارند. براي نمونه شما اگر دقت كنيد وقتي كه تنها در خانهي خود نشستهايد يا در خيابان راه ميرويد و به ياد كربلا ميافتيد و يا به ياد گناهانتان ميافتيد، هيچ اشكي به چشمهايتان نميآيد و رقت قلب نمييابيد و هيچگونه غم و اندوهي پيدا نميكنيد.
اما وقتي در ميان يك جمع مينشينيد و مداحي هزارگونه مسائل احساسي را با آهنگ و لحن مخصوص براي شما ميخواند و شما عدهاي را پيرامون خود ميبينيد كه به گريه و شيون ميپردازند، شما هم با تلاشي كه ميكنيد سرانجام به گريه و زاري ميپردازيد.
سپس وقتيكه مراسم به پايان ميرسد، از جاي خود بلند شده و به خانه برميگرديد و بههمان زندگي روزمره و دنيوي خود ادامه ميدهيد! انگار نه عاشورايي بوده و نه كربلايي! در صورتيكه اگر شما واقعاً بهجايي از معرفت رسيده باشيد كه جريان عاشورا را درك كرده باشيد در تمام زندگيتان عاشورايي خواهيد بود، در لحظهلحظه زندگيتان بيقرار مبارزه با ستم و نفاق و تزوير خواهيد بود.
مرحوم دكتر شريعتي آيينهاي عزاداري بيغمان و ناآگاهان را «مراسم غصه خوردن» ميناميد و اين نكتهي دقيقي است و ما نبايد ادراك و معرفت و حالات دروني خودمان را آييني بكنيم.
آري! گريههاي آييني اثرگذار نيستند، سالك بايد رقت قلبش را با خدمت به مردم در جامعه تجربه و تقويت كند؛ اما احساس و تأثرهاي خود را در درون خود و در خلوت شبهايش به كار گيرد تا نتيجهاي به دست آورد. چنانكه گفتيم درست همانند علي(ع) و فاطمه(س)، كه روز در خدمت مردم بودند و شب به مناجات و راز و نياز ميپرداختند، در خلوت خودشان و به دور از چشم ديگران.
گرت هواست كه با خضر همنشين باشي نهان زچشم سكندر چو آب حيوان باش
( حافظ)
?
23
تفكر
هزار جهد بكردم كه يار من باشي مرادبخش دل بيقرار من باشي
چراغ ديدهي شبزندهدار من گردي انيس خاطر امّيدوار من باشي
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشي
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوهي او اگر كنم گلهاي، غمگسار من باشي
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست برآيد، نگار من باشي
شبي به كلبهي احزان عاشقان آيي دمي انيس دل سوگوار من باشي
من اين مراد ببينم بهخود كه نيم شبي بهجاي اشك روان در كنار من باشي؟!
(حافظ)
در بحث از انابه، سخن به اينجا كشيد كه يكي از لوازم و نشانههاي منزل انابه، رقت قلب و صفاي درون است. در آنجا گفتيم سالك بايد با راهنمايي يك مرشد و استاد آگاه، اين رقت قلب را درست مورد بهرهبرداري قرار دهد. در پايان بحث، به مسالهي آييني كردن مسائل و اعمال سلوك پرداختيم. چنانكه گفتيم آييني كردن مسائل سلوك، آفات و زيانهاي گوناگون دارد. يك مورد آن را در درس گذشته توضيح داديم. خلاصه آنکه: اگر تكاليف ديني و سلوكي، حالت آيين و مراسم پيدا كنند، بهجاي آنكه در دل و درون آدم جاي گرفته و اثرگذار باشند، بيشتر حالت تقليدي و تلقيني پيدا ميكنند. پيش از پرداختن به مسئله ي تفکرلازم مي دانيم که به موارد ديگري از زيانهاي آييني کردن مسائل سلوک بپردازيم:
يكي ديگر از خطرات آييني کردن اعمال و مسائل سلوك آن است كه، مردم معمولاٌ تكليف و وظايف علمي و عملي خود را در برابر شريعت يا طريقت، ناديده گرفته و با اجراي اين آيينها و مراسم، چنان ميپندارند كه به تكليف خود عمل كردهاند. مثلا يك شيعهي پيرو اهل بيت(س)، مانند كسيكه اصلاً به هيچ دين و مذهبي پايبند نيست، به كسب و كار و روابط غيراخلاقي پرداخته و خود را براي رسيدن به جاه و مال، به آب و آتش ميزند، تا مي تواند دروغ ميگويد و نيرنگ ميبازد و دست به كارهاي نامشروع ميزند. اما همين شخص در تاسوعا و عاشوراي حسيني، سياه ميپوشد و عزاداري ميكند و از مال حرام خود اندكي بهصورت احسان و پذيرايي از عزاداران خرج ميكند. او با اينكار، چنين ميپندارد كه يك شيعهي اهل بيت است و به تكاليف خود عمل كرده است. در حالي که در تمام مدت سال هيچگاه مانند علي و فاطمه رفتار نکرده است!
خطر ديگر آييني کردن اعمال و وظايف ديني آن است که مردم از نظر انديشه و فرهنگ، توسعه نمي يابند و عمر خود را بدون تکامل فکري به پايان مي برند. نمونه بارز آن عاشورا و نيمه ي شعبان است. اگر چه در هريک از اين مناسبتها وقت و مال مردم هزينه مي شود، اما چيزي به دانايي و آگاهي آنان افزوده نمي گردد. مردم از فلسفه ي قيام و انتظار همه ساله نکته هاي جديد ياد نمي گيرند و در حد معرفت ساده باقي مي مانند.
خطر ديگر آييني كردن تكاليف و دستورات سلوك و دين، آن است كه عدهاي منافق كه هدفشان از تظاهر به دين، جز كسب جاه و مال نيست، با جدي گرفتن اين آيينها خود را در صف مومنان و شيعيان حقيقي، جاي ميدهند. مثلاٌ كسانيكه با بهرهگيري از جايگاه سياسي خود يا وابستگانش، خود را از پايينترين طبقهي جامعه به بالاترين طبقهي آن رسانده اند، يا کساني که با ريا و فريب مردم به جاه و مالي رسيده اند ، در شبهاي قدر، نيمهي شعبان و دههي محرم، در خانهي اعياني خود، يا در مساجد و تکايا بسيار جدي به اجراي آيينها و مراسم مي پردازند و بدين سان بر نفاق خود پرده مي پوشند. زيانها و آفات ديگري نيز هستند كه از بحث آنها صرفنظر ميكنيم.
و اما منزل تفكر، به دنبال منزل توبه و انابه قرار دارد. سير تكاملي سالك، در مقام انابه، او را با درخششهايي از عالم باطن آشنا ميسازد. زيرا سالك كه خود را تا اينجا رسانده است، قطعاً بر اساس لطف و عنايت الهي بايد نتيجهي كار خود را تا حدودي ببيند و عملاً تجربه كند، كه بهقول حافظ:
عاشق كه شد كه يار بهحالش نظر نكرد؟ اي دوست درد نيست، وگرنه طبيب هست!
اما اين اشارهها و درخششهاي عالم غيب، در منزل انابه، ضعيف و زودگذرند. گرچه در مرحلهي بالاتر مقام انابه، اين درخششها نيز قوت مييابند، اما در اين مرحله همچنان زودگذرند. آمد و رفت اين درخششها، سالك را به دو حالت متضاد گرفتار ميسازد و آن اميد براي بازيافتن اين درخششها و نگراني از خاموشي و قطع شدن اين درخششهاست. اما بههرحال آمد و رفت اين درخششها روزبهروز بر اميد و جرات سالك ميافزايد. سالك با همت بلندي كه دارد، در عطش اين درخششها آرام و قرار را از دست ميدهد. اينجاست كه سالك وارد مرحلهي جديدي از مرحلههاي سلوكي ميگردد كه آن را تفكر مينامند.
تفكر، در حوزهي سلوك، معنايي دارد كه با معناي آن در حوزهي عقل و انديشه چندان ارتباط ندارد. تفكر در حوزه ي عقل عبارتست از تلاش فکري براي رسيدن به نتيجه و يافتن پاسخ به پرسشها و تبديل مجهولات به معلومات. اما تفکر در حوزهي سلوك، نوعي بيقراريست كه اساس اين بيقراري به تعبير حافظ يك «طمع خام» است. طمع شهود، طمع وصال و طمع ديدار:
عكس روي تو چو در آينهي جام افتاد عارف از خندهي مي، در طمع خام افتاد
حسن روي تو بهيك جلوه كه در آينه كرد اينهمه نقش در آيينهي اوهام افتاد
اينهمه عكس مي و نقش نگارين كه نمود يك فروغ رُخ ساقيست كه در جام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگرست اين گدا بين كه چه شايستهي انعام افتاد
( حافظ)
اكنون به برخي از يافتهها و آثار اين مقام و منزل اشاره ميكنيم:
يك- جلوهي نسبتاً روشني از قبض و بسط. چنانكه گفتيم تمام مقامات و حالات عالم سلوك، در تمام مقام و حالات ديگر جلوه و ظهور دارند. قبض و بسط، از حالات و مقامات سير و سلوك است. اين قبض و بسط، علاوه بر اينكه خود به عنوان يك حال و مقام، جلوهي ويژهاي دارد، در مقامات و منازل ديگر نيز، كمو بيش ظهور مييابد.
در منزل تفكر سالك عملا صورت كمرنگي از قبض و بسط را تجربه ميكند. چنانكه گفتيم، او با رسيدن به درخششهايي از عالم غيب، سپس با از دست دادن آنها، دچار نوعي خوف و رجا، يا قبض و بسط ميگردد.
وي در حال بسط، به اين درخششها قانع و راضي نشده، بر آن ميكوشد تا سهم بيشتري از عالم غيب داشته باشد:
والله ملولم من كنون، از جام و سغراق و كدو كو ساقي دريادلي، تا جام سازد از سبو؟
با آنچ خو كردي مرا اندر مدزد، آن ده مها با توست آن، حيله مكن، اينجا مجو آنجا مجو
هربار بفريبي مرا گويي كه: در مجلس درآ هر آرزو كه با شدت پيش آ و در گوشم بگو
خوش من فريب تو خورم، ننديشم و اين ننگرم كه من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو
من بر درم تو واصلي، حاتم كف و دريا دلي بالله رها كن كاهلي، مي ريز چون خون عدو
تا هوش باشد يار من، باطل شود گفتار من هر دم خيال باطلي سر برزند در پيش او
آن كز ميت گلگون بود، يا رب چه روزافزون بود! كز آب حيوان ميكند آن خضر هر ساعت وضو
( مولوي، ديوان)
در چنين حال و هوايي، سالك احساس ميكند كه بايد سهم بيشتري از شور و مستي داشته باشد و از جلوههاي معشوق و از درخششها و اشارههاي غيبي، بيشتر برخوردار گردد. مولوي ميگويد: به آنچه ساقي داده و ميدهد خو كرده است، ديگر نبايد از دستيافتن به آنها محروم گردد. و در عينحال از ساقي ميخواهد كه قدم پيشتر بگذارد و لطف بيشتري بکند و او را از بادهي عشق سيراب سازد تا سر از مستي برآورده و از خودآگاهي و هوشياري فاصله گيرد. اين حالت بسط عاشق است.
بسط در مقام تفکر يعني در مقامي که هنوز سالک به وصال و ديدار معشوق نرسيده است از حالات شگفت انگيز است. از بسطيه هاي بسيار جالب و خوش مضمون سالکي که نخورده مست است و نرسيده عربده جوي است، غزل زير است:
افتد که شبي از كف تو جام ستانيم؟ چون مست شويم از لب تو کام ستانيم؟
چون بوسه دهد لعل لبانت به لب جام ما بوسه لعلت ز لب جام ستانيم
گويند که هرگز نشود بوسه به پيغام ما بوسه از اينگونه به پيغام ستانيم!
چون نوبت مستي شود و عربده جويي صد بوسه زلعل تو به ابرام ستانيم
تو مست فرو خسبي و ما با لب و چشمت مستانه همي پسته و بادام ستانيم
چندانکه دهي دفع و زني مشت و کني منع بوس از لب لعل تو به دشنام ستانيم
اي ترک اگر زلف تو افتد به کف ما داد از ستم گردش ايام ستانيم
(حبيب خراساني)
همين سالك، گاهي با جلوهاي از قبض نگران آن ميشود كه نه تنها به كاميابي بيشتر توفيق نيابد، بلكه يافتههاي پيشين را نيز از دست بدهد. آري! سالك در اين مرحله، نگران آن است كه يار با او نسازد و او را گرفتار رنج هجران و فراق گرداند. در اينباره به چند بيت از فخرالدين عراقي توجه كنيم:
با من دلشده گر يار نسازد، چه كنم؟ دل غمگين مرا گر ننوازد، چه كنم؟
بر من آنست كه با فرقت او ميسازم وصلش ار با من بيچاره نسازد، چه كنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگوييد آخر تا غمش يك نفسم جان نگدازد، چه كنم؟
خود گرفتم كه سر اندر ره عشقش بازم با من آن يار، اگر عشق نبازد چه كنم؟
ياد ناورد زمن هيچ و نپرسيد مرا باز يك بارگيم پست نسازد، چه كنم؟
( عراقي)
يکي از نمو نه هاي جالب اينگونه قبضيه ها غزليست که عاشق در آن به معشوق مي گويد که اگر به وصالش برسد از بيدادي که ديده است شکايت خواهد کرد.:
حرفي ننوشتي ، دل ما شاد نکردي ما را به زبان قلمي ياد نکردي
آباد شد از لطف تو صد خانه ي ويران ويرانه ي ما بود، که آباد نکردي
بر ياد تو صد بار کنم ناله و فرياد فرياد که يکبار مرا ياد نکردي
آن لحظه که بختم به وصال تو رساند فرياد برآرم که چه بيداد نکردي؟
(بيرم خان)
دو- سقوط شهوتها و تمايلات نفساني. عطش شهود و بيتابيهاي قبض و بسط سالك، اثر خود را در حيات حيواني و نفساني سالك آشكار ميكند. يكي از جلوههاي اين تاثير، كاهش اميال و شهوتهاي نفساني است.
عطار اين نكته را در يك بيت بسيار زيبا بيان كرده است:
عشق تو نمود دستبردي مردي و زني، زمرد و زن برد
ميل سالك به غذا و محافل و مجالس عيش و نوش، كم ميگردد. چنان كه ديگر لذتهاي حسي، براي او جاذبهي چنداني نخواهند داشت. سالك در چنين حال و هوايي ديگران را گرفتار غفلت ميبيند و از شادماني آنان با لذتهاي حسي، شگفتزده ميگردد. چنانكه مولا علي(ع) دلخوشيهاي مردم را به جاه و مال دنيا با رساترين بيان، تحقير ميكند، سالك نيز با زبان حال به مردم ميگويد: لذت دنيا چه ارزشي دارد كه شما به آن دل بستهايد؟ شما حركت كنيد و گامي از آنسوي به اينسوي بگذاريد تا از لذت جان باخبر گرديد. و ديگر لذت جسم را، لذت نشماريد:
اگر لذت ترک لذت بداني دگر شهوت نفس لذت نخواني
هزاران در، از خلق بر خود ببندي گرت باز باشد دري آسماني
سفرهاي علوي كند مرغ جانت گر از چنبر آز بازش رهاني
وليكن تو را صبر عنقا نباشد كه در دام شهوت به گنجشك ماني
ز صورت پرستيدنت مي هراسم كه تا زنده اي ره به معني نداني
گر از باغ انست گياهي برآيد گياهت نماند گل بوستاني
دريغ آيدت هر دو عالم خريدن اگر قدر نقدي كه داري بداني
(سعدي)
آري سالک در اين مرحله به بي اعتباري دنيا و لذتهاي آن پي مي برد و نداي آسماني را در اين باره از دل ميشنود:
نداي فاعتبروا بشنويد اولوالابصار نه كودكيد، سر آستين چه ميخاييد؟
خود اعتبار چه باشد بجز زجو جستن هلا زجو بجهيد آن طرف چو برناييد
درون هاون شهوت چه آب ميكوبيد چو آبتان نبود باد لاف پيماييد
حطام خواند خدا اين حشيش دنيا را در اين حشيش چو حيوان چه ژاژ ميخاييد؟
هلا كه باده بيامد ز خُم برون آييد پي قطايف و پالوده تن بپالاييد
( مولوي، ديوان)
سه- آشنايي با كشف و شهود. سير تكاملي سالك در منزل تفكر، سرانجام او را با مزهي كشف و شهود آشنا ميسازد. مكاشفهها در مقام تفكر، بيشتر بهصورت خواب و رويا جلوه ميكنند. خوابهايي كه بيشتر آنها نيازمند تعبيرند و حاصل اين خوابها، نه غيبگويي و پيشبيني آينده است كه اين گونه نتيجهها به حوزهي سير و سلوك ربط ندارند. بلكه خود اين خوابها بيشتر جنبهي الهام و هدايت دارند و اگر درست تعبير شوند، براي سير تكاملي سالك پشتوانهاي نيرومند خواهند بود. در نهايت نتيجهي اين خوابها چيزي جز تمرين ورود به حوزهي كشف و شهود نميباشد. ضمنا سالك با اين خوابها و روياها آرامش مييابد و به كار خود اميدوارتر ميگردد.
مكن از خواب بيدارم، خدا را كه دارم خلوتي خوش با خيالش
(حافظ)
روياهاي سالكان، صحنههاي باشكوه وصال را تجسم ميبخشند و سالك هر شب، با اين اميد به خواب ميرود كه دستكم در عالم خواب، راهي به كوي دوست داشته باشد:
ماييم و آستانهي عشق و سر نياز تا خواب خوش كهرا برد اندر كنار دوست
( حافظ)
?
24
تذکر
دلم جواب بلي مي دهد صلاي تو را صلا بزن كه بجان مي خرم بلاي تو را!
به زلف گو كه ازل تا ابد كشاكش توست نه ابتداي تو ديدم، نه انتهاي تو را
كشم جفاي تو تا عمر باشدم، هرچند وفا نمي كند اين عمرها وفاي تو را
به جاست كز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ كرده جاي تو را
تو از دريچه ي دل مي روي و مي آيي ولي نمي شنود كس صداي پاي تو را
غبار فقر و فنا توتياي چشمم كن كه خضر راه شوم چشمه ي بقاي تو را
خوشا طلاق تن و دلكشا تلاقي روح كه داده با دل من وعده ي لقاي تو را
شبانيم هوس است و طواف كعبه ي طور مگر به گوش دلي بشنوم صداي تو را
بر آستان خود اين دل شكستگان درياب! كه آستين بفشانند ماسواي تو را
دل شكسته ي من گفت: شهريارا! بس! كه من به خانه ي خود يافتم خداي تو را!
(شهريار)
انسان، آن ني از نيستان جدامانده است كه غفلت زندگي دنيوي، وطن و جايگاه اصلي او را از يادش برده است. پيشرفت انسان، در مقامات و منازل انابه، او را به مقام و منزل« تذكر» 3 ميكشاند.
سالک در مقام تذكر، ارتباط خود را با جايگاه اصلي و وطن ازلي خود، آشكارا احساس مي كند. تذكر در سير و سلوك با يادآوري ذهني انسان، هيچگونه شباهتي ندارد. تذكر، يادآوري نيست. تذكر، حضور در آن جايگاه است نه يادآوري آن . به بيان ديگر تذکر بازگشت شهودي انسان به جهان غيب است. چنان که بارها گفتيم عنوانهاي مقامات و منازل طريقت با عنوانهاي عرف و شريعت، تنها در لفظ مشترکند، نه در معنا. فرق تذکر در مقامات سلوک ، با مفهوم تذکر در عرف و شرع، همانند فرق زبان عرفان و زبان عاديست. زبان عادي زبان دلالت است يعني ما را با مفهوم آشنا مي کند. در صورتي که زبان عرفان زبان اشاره يعني نشان دادن و روبرو ساختن است. در عرفان سالک چيزي را نمي فهمد بلکه به آن مي رسد.
در انتخاب عنوان تذكر، دو نكته دخالت دارد:
يكي اينكه، يافتهي سالك همان داشتهي قديم اوست. يعني او با جايگاهي ارتباط برقرار ميكند كه پيش از اين در آرزوي آن جايگاه بود:
نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويه هاي غريبانه قصّه پردازم
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من به كوي ميكده ديگر علم برافرازم
(حافظ)
ديگر اينكه مقام انابه و تفكر، همانند يك آرزو و جستجو بودند، اما تذكر بهمنزلهي چشيدن و رسيدن است.
همين لذت چشيدن و رسيدن است كه سالك را به تحمل سختيها آماده ساخته و او را وارد مرحلهي رياضت سلوكي ميسازد. چنانكه در آينده توضيح خواهيم داد، رياضت در سير و سلوك، پيش از مقام تذكر، تا حدود زيادي جنبهي تكليف و تكلف دارد. اما پس از مرحلهي تذكر، جنبهي سلوكي پيدا ميكند.
در اينجا اندكي به يافتهها و نشانههاي مقام تذكر ميپردازيم؛ از جمله:
الف- دريافت معاني باطني و نشانههاي جذبه و عنايت معشوق:
سالك در اين مقام، مدام نكتههاي غيبي و اشارههاي معنوي را تجربه ميكند. گوييكه پيوند و پيمان معشوق را در درون خود آشكارا لمس ميكند.
اين اشاره هاي غيبي براي او تكرار مي شوند و با هر تكراري بر وجو و ذوق سالك مي افزايند:
روز ار دوهزار بار ميآيي هربار چو جان بهكار ميآيي
از بهر حيات و زنده كردن تو در عالم چون بهار ميآيي
عشاق همه شدند حلوايي چون شكر قندوار ميآيي
مي در ده و اختيار ما بستان كز مجلس اختيار ميآيي
از خلق جهان كناره ميگيرد آنرا كه تو در كنار ميآيي
(مولوي، ديوان )
از اينجاست كه سالك در شادماني و سرور ويژهاي به سر برده و لحظه لحظهي خود را جلوهگاه مژدههاي رباني مييابد:
خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد؟ خبرت هست كه دي گم شد و تابستان شد؟
خبرت هست كه ريحان و قرنفل در باغ زير لب خنده زنانند كه كار آسان شد؟
خبرت هست كه بلبل ز سفر باز رسيد؟ در سماع آمد و استاد همه مرغان شد؟
خبرت هست كه در باغ كنون شاخ درخت مژدهي نو بشنيد از گل و دستافشان شد؟
خبرت هست كه جان مست شد از جام بهار؟ سرخوش و رقصكنان در حرم سلطان شد؟
خبرت هست كه لاله رخ پرخون آمد؟ خبرت هست كه گل خاصبك ديوان شد؟
شاهدان چمن ار پار قيامت كردند هر يك امسال به زيبايي صدچندان شد
نقشها بود پس پردهي دل پنهاني باغها آينهي سرّ دل ايشان شد
( مولوي ديوان)
آري! در مقام تذكر سالك خود را با دنياي جديدي در ارتباط ميبيند. شاد و شادمانه زندگي ميكند و خرسندي درويشي را تجربه ميكند. مستي و رقص و اميد و مژده و شهد و شكر، همهچيز براي او ارزان شدهاند. چرا؟ زيرا كه همهي اينها را از خود مييابد و از باغ وجود خود، اين ميوهها را ميچيند.
ب- گذر از حيات نفساني
در سير و سلوك، نفس، زمين باروري است كه گل و خار، هر دو از آن ميرويند. در قلمرو نفس، عشق به جمال و ميل به جاه و مال، هر دو هستند؛ اما با ترقي سالك در مقامات سلوك، بهتدريج از حوزهي نفس فاصله ميگيرد.
حوزهي نفس، حوزهي تضادها، و كشمكشهاست. سالك با فاصله گرفتن از اين حوزه، به آرامش دست مييابد و در حقيقت، جاذبههاي معنوي بر جاذبههاي مادي، چيره ميگردند و در نهايت، سالك با مزهي تسليم در برابر معشوق، آشنا ميگردد.
تذكر، درون سالك را مانند بت ميكند در پيش بتتراش، كه به خواستهي بتتراش ساخته و پرداخته ميگردد:
همچو بت باش پيش آن بتگر كه همه نقش و رنگ از او داري!
گر بپرسد چه صورتت بايد؟ گو: همان صورتي كه بنگاري!
گر مرا تن كني، تو جان مني ور مرا دل كني، تو دلداري!
(مولوي، ديوان)
ج- ميل به عزلت
در اين مقام، سالك نه تنها از دلبستگيهاي دنيوي دست برميدارد، بلكه از خواب و خوراك خود نيز كم ميكند و علاوه بر همهي اينها، علاقهي خود را به رفت و آمد و مصاحبت با مردم نيز از دست ميدهد. در اينجا نكتهاي را يادآور ميشوم و آن اينكه اين بيميلي به دنيا و علاقه به عزلت و كنارهگيري از مردم، دو جلوه دارد:
يكي آنكه سالك در گوشهاي نشيند و در بهروي خود ببندد و بهقول معروف با همه قطع رابطه كند. اين روش يك روش پسنديده نيست. اين يك روش منفي است كه در عرفانهاي هندي و يوناني، ترويج ميشود.
ديگر آنكه سالك رفت و آمد خود را، نه بر اساس هوا و هوس، بلكه بر اساس عشق و محبت تنظيم كند. بهبيان ديگر، رفتار مردم با يكديگر معمولا بر محور دو چيز است؛ سود و سرگرمي.
بيشتر مردم منظورشان از رفاقت و نشست و برخاست با يكديگر، آن است كه به سود دنيوي برسند، يا اوقات فراغت خود را با اين رفت و آمدها پر كرده، و از آن به عنوان وسيله سرگرمي و وتفريح بهره جويند.
سالك چون به مقام تذكر رسيده است، طبعاً بهدنبال سود و سرگرمي نخواهد بود؛ پس نبايد در به روي خود بسته و در گوشهاي بنشيند، بلكه بايد به ميان مردم برود و كمر خدمت بندد و براي حل مشكلات فردي و اجتماعي مردم، تا آنجا كه ميتواند، بكوشد.
او كه بازگشت به جايگاه اصلي خود را تجربه كرده و اشارات عنايت الهي را دريافته است، بخشي از وقت خود را صرف مهرباني و دستگيري و حمايت مردم بكند. به نيازمندان مهر بورزد و به سراغ دردمندان و گرفتاران برود. آشناي كساني باشد كه ديگران، براي آشنايي با آنان، ميل ندارند. در خانههايي را باز كند، كه كسي به سراغ آن خانهها نميرود.
در جامعهي ما در هر جا كه بخواهيم، نيازمنداني چشم به راه محبت و عنايت مردماند. از خانهي سالمندان گرفته، تا پرورشگاههاي كودكان بيسرپرست و از گرفتاران محلههاي فقيرنشين گرفته تا گرفتاران زندان. از انسانهاي پاك گرفته تا فريبخوردگان و شخصيتباختگان جامعه.
سالكي كه به سرمنزل تذكر رسيده است، ميتواند جلوهاي باشد از رحمت و عنايت معشوق، و به سراغ گناهكاران برود و همدم و همنشين شخصيتباختگان جامعه گردد و از هر وسيلهاي براي بازگشت آنان، بهره جويد. علي(ع) بارها و بارها از پيامبر خدا ميشنيد كه: اي علي! اگر بتواني يك نفر را به راه راست هدايت كني، براي تو از تمام داراييهاي جهان بهتر است.
سالك در مقام تذكر اگر اين توفيق را داشته باشد كه به عشق خدا و به عشق آن جايگاهي كه به آن دست يافته است، گمراهي را به راه آورد، يا شخصيتباختهاي از افراد معتاد يا خودفروش را شخصيت بخشد و به زندگي عادي و شرافتمندانه برگرداند، به درجاتي ميرسد و نتيجههايي به دست ميآورد كه با عزلت و گوشهنشيني نميتوان به آنها دست يافت. بنابراين سالك به شكرانهي توفيقي كه يافته است، بايد در فكر گرفتاران باشد:
كنون كه چشمهي قند است لعل نوشينت سخن بگوي و ز طوطي شكر دريغ مدار
به شكر آنكه شكفتي به كام دل، اي گل! نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
(حافظ)
د- غربت. از نشانههاي ديگر اين منزل، احساس غربت و بيگانگي نسبت به دنيا و مردم دنيا، و توجه به معشوق و انس و الفت به راز و نياز با معشوق است.
همه جمال تو بينم، چو چشم باز كنم همه شراب تو نوشم، چو لب فراز كنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حديث تو آيد، سخن دراز كنم
(مولوي ديوان)
ه- چشش توکل. سالک در اين مرحله احساس مي کند که بايد کارها را به معشوق وا گذارد و با بال و پر معشوق پرواز کند نه بال و پر خودش:
دل بسته شد به دام دو زلف، چو دال دوست بر بوي دانه ها که بديدم، ز خال دوست
جانش چگونه تحفه فرستم، کز اوست جان کس دوست را چگونه فريبد، به مال دوست
مالم به دست نيست که در پاي او کنم زان زير دست دشمنم و پاي مال دوست
ما را مجال بود بر او بر، به دوستي دشمن رها نکرد که باشد مجال دوست
آن دوست را به هستي ما التفات نيست تا هست و نيست صرف شود در سوءال دوست
وقتي اگر هواي سر کوي او کني گر مرغ زيرکي نپري جز به بال دوست
(اوحدي)
25
رياضت (1)
دلبري و بيدلي اسرار ماست كار كار ماست چون او يار ماست
نوبت كهنهفروشان درگذشت نوفروشانيم و اين بازار ماست
عقل اگر سلطان اين اقليم شد همچو دزد آويخته بر دار ماست
هرچه اول زهر بد، ترياق شد هرچه آن غم بد، كنون غمخوار ماست
ترك خويش و ترك خويشان ميكنيم هرچه خويش ما، كنون اغيار ما
خودپرستي نامبارك حالتي ست كاندر او ايمان ما، انكار ماست
( مولوي، ديوان)
رياضت در سير و سلوك در دو مرحله، و به دو معناي متفاوت مطرح ميگردد كه به خاطر اهميت موضوع، كمي به توضيح آنها ميپردازيم:
الف- در مرحلهي آغازين سلوك وبه معناي تكليفي آن
رياضت در مراحل آغازين سلوك، حالت تكليفي دارد. يعني سالك برنامههاي رياضتي خود را بهصورت تكليف انجام مي دهد و تحمل سختيهاي رياضت، حالت تكليفي دارد. يعني انسان بر اساس ارادهي خود، اين سختيها را تحمل ميكند. سير و سلوك در مراحل آغازين، رنگ زهد و دينداري دارد. چنانكه زاهد و عابد، بهعنوان تكليف، كارهاي شرعي خود را انجام ميدهند، سالك نيز برنامههاي رياضت خود را بهصورت يك تكليف انجام ميدهد. يعني در انجام آن احساس زحمت و سختي ميكند. اين يك معناي رياضت است. سالک را از همان آغاز به رياضت تشويق مي کنند زيرا رياضت براي او اساس هر گونه پيشرفت است:
رو رياضت کش، که تا بيني عيان آنچه کردم اندر اين معني بيان
زنگها ز آيينه ي دل، دور کن از جمال يار، جان مسرور کن
گر حيات جاودان خواهي، بيا خاک ره شو، پيش ارباب صفا
دامن رندان جان افشان بگير از هوا و از هوس کلي بمير
گر بميري از همه نام و نشان زنده ي جاويد گردي در جهان
رمز«موتوا» از پيمبر مي شنو زندگي خواهي، پي اين مرگ رو
تا نگردي نيست از هستي تمام کي به وصل او رسي، اي مرد خام
هر که مرد از جان به جانان زنده شد در حيات سرمدي پاينده شد
( لاهيجي، اسرارالشهود)
ب- رياضت به معناي حال و مقام عرفاني
رياضت به اين معنا با رياضت بهمعناي نخست آن، كاملا فرق دارد. رياضت به اين معنا، پس از طي مراحلي از سلوك به دست ميآيد. يعني تا انسان مراحل مختلف سلوك از قبيل يقظه، توبه، انابه، تفكر و تذكر را که رنگ تکليف دارند،با موفقيت پشتسر نگذارد، به سرمنزل رياضت، به معناي سلوکي آن گام نميگذارد.
چنانكه گذشت، يكي از لوازم پيشرفت در مقام تذكر، كاستن از تعلقات مادي و دنيوي است. اساس و هدف رياضت از همان آغاز سلوك نيز، جز اين نبود كه انسان، از وابستگيهاي خود به زندگي مادي بكاهد. اما اين هدف در مراحل آغازين سلوك، حالت يك آرزو را داشت. برنامهي رياضتي سالك در مقامات پيشين نيز، بهگونهاي مشق و تمرين بود تا به اين هدف دست يابد. اينك در مقام و منزل رياضت، كه هماكنون مورد بحث ماست، به اين هدف دست يافته است. يعني ديگر برنامهي رياضتي وي، حالت تكليف و تكلف ندارد. و تا حدودي بازتابي از يافتههاي اوست. يعني يافتههاي او از اشارتها و بشارتهاي غيبي در سير مقامات، او را حالتي دادهاند كه ديگر از برنامههاي رياضتي، احساس زحمت و سختي نميكند. در اين مرحله از سلوك، رياضت و مجاهدهي مجازي، به حقيقت تبديل ميگردد.
اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيدهام اينبار من يكبارگي از عافيت ببريدهام
دل را ز خود بركندهام، با چيز ديگر زندهام عقل ودل و انديشه را از بيخ و بن سوزيدهام
من طرفه مرغم كز چمن با اشتهاي خويشتن بيدام و بيگيرندهاي اندر قفس خيزيدهام
زيرا قفس با دوستان خوشتر زباغ و بوستان بهر رضاي يوسفان در چاه آراميدهام
در زخم او زاري مكن، دعوي بيماري مكن صد جان شيرين دادهام تا اين بلا بخريدهام
( مولوي، ديوان)
سالک به توجه به نتايج کارش از رياضت خسته نمي شود. زيرا مي داند که هر کاستني، افزايشي را به دنبال دارد:
در محاق ار ماه نو گردد دوتا ني در آخر بدر گردد بر سماء؟
گرچه دوردانه به هاون کوفتند نور چشم ودل شدو بيند بلند
گندمي را زير خاک انداختند پس زخاکش خوشه ها برساختند
بارديگر کوفتندش، زآسيا قيمتش افزودو نان شد جان فزا
باز نان را زير دندان کوفتند گشت عقل و جان فهم هوش من
(مولوي، مثنوي)
سالك، با پيشرفت در مقامات رياضت، از توجه به دنيا كاسته و هرچه بيشتر رو به معشوق حقيقي كرده، روزبهروز بر طاعت و فرمانبرداري خود ميافزايد. در اين مرحله سالك كارهايش را تا حدودي بهصورت بازتاب جلوههاي معشوق و شكر و سپاس اشارتها و عنايتهاي او انجام ميدهد. انجام اين كارها، با شوق و علاقه همراه است نه با احساس زحمت و دردسر.
مولوي ضمن يک تمثيل اين نکته را به خوبي توضيح مي دهد. او يافته هاي سالک و اشارات غيبي را به صداي آبي که به گوش تشنه برسد تشبيه کرده است. و سالک را به تشنه اي تشبيه مي کند که خشتهاي ديواري را که مانع آب نوشيدن اوست يک يک بر مي کند و آن خشتها را بر آب مي زند تا صداي آب را بشنود. اين تشنه در پاسخ اين پرسش که چرا خشت را بر آب مي کوبد مي گويد من در اين کار دو سود دارم :
فايده ي اول سماع بانگ آب کو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافيل شد مرده را زين زندگي تحميل شد
يا چو بانگ رعد ايام بهار باغ مي يابد از او چندين نگار
چون دم رحمان بود، کان از يمن مي رسد سوي محمد، بي دهن
يا چو بوي احمد مرسل بود کان به عاصي در شفاعت مي رسد
يا جو بوي يوسف خوب لطيف مي زند بر جان يعقوب نحيف
فايده ي ديگر كه هر خشتي کزاين بر کنم ، آيم سوي ماء معين
کز کمي خشت، ديوار بلند پست تر گردد به هر دفعه که کند
پستي ديوار قربي مي شود فصل او درمان وصلي مي بود
تا که اين ديوار عالي گردن است مانع اين سر فرود آوردن است
سجده نتوان کرد بر آب حيات تا نيابم زين تن خاکي نجات
بر سر ديوار هر کو تشنه تر زودتر بر مي کند خشت و مدر
هر که عاشق تر بود بر بانگ آب او کلوخ زفتر کند از حجاب
(مولوي مثنوي)
اين تشبيه بسيار رسا و زيباست. آري هر کسي که بخواهد زودتر نتيجه بگيرد بايد جدي تر کار کند. در عالم سلوک هر چه بيشتر تلاش کني بهتر به نتيجه مي رسي. اين تلاشها در اثر نتيجه هايي که براي سالک حاصل مي شوند به سادگي تحمل مي شوند.
قدمهاي پيامبر گرامي اسلام در اثر بر پاي ايستادن در نمازهاي شبانه، ورم كرد. وقتي به او گفتند: با اينكه خداوند به تو قول داده است كه گذشته و آيندهات را قلم عفو و مغفرت بكشد، چرا چنين به خود زحمت ميدهي؟
آن حضرت در پاسخ آنان گفت: آيا بندهي سپاسگزار اين خداي مهربان نباشم؟
آري! سالك در برابر عنايتها و مهربانيهاي معشوق همهي رنجها را آسان مييابد و به شكرانهي جلوههاي آن دلدار سر از پا نمي شناسد و همه ي سختي ها را تحمل مي كند:
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز چه شكر گويمت اي كارساز بندهنواز
نيازمند بلا، گو رخ از غبار مشوي كه كيمياي مرادست خاك كوي نياز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اي دل كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق بقول مفتي عشقش درست نيست نماز
( حافظ)
اكنون به برخي از نشانهها و يافتههاي اين مقام، ميپردازيم:
چون اين مقام، از مقامات اصلي سلوك است، نشانههاي آن را كمي بيشتر توضيح ميدهيم. برخي از اين يافتهها و نشانهها عبارتند از:
الف- غلبهي حال. در اين مقام، سالك بيشتر اوقات، كمابيش در غلبهي حال است. يعني آنچه او را اداره ميكند، حوزهي خودآگاهي او نيست، بلكه تاثيرات حال و مقام اوست. بهگونهاي كه تلاش سالك به بقاي علم و آگاهي، و رفتار به اقتضاي عقل و انديشه، چنان سخت و دشوار ميگردد كه خود اين تلاش نوعي رياضت بهشمار ميرود.
هست عاقل هر زماني در غم پيدا شدن هست عاشق هر زماني بيخود و شيدا شدن
عاقلان از غرقه گشتن بر گريز و بر حذر عاشقان را كار و پيشه غرقهي دريا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانيدن بود عاشقان را ننگ باشد بند راحتها شدن
عشق بوي مشك دارد زان سبب رسوا بود مشك را كي چاره باشد از چنين رسوا شدن
(مولوي، ديوان)
كسي كه در غلبه حال باشد در پناه باطن خويش بوده و از خطر وسوسه ها ي شيطاني در امان خواهد بود. زيرا باغلبه ي حال هواي نفس و خود خواهي سالك مغلوب گشته و دل و درون سالك از دسترس وسوسه دور مي گردد.
ب- تجربهي عبور از كثرت اسما و صفات و استشمام عطر وحدت و احديت معشوق حقيقي. در اين مرحله، سالك در تجربهي عرفاني خود از مقام كثرت گذشته، و يگانگي و يكتايي معشوق را به گونهاي با شهود تجربه ميكند. در اين تجربه، که تجربه اي کم رنگ از مقامات سفر دوم سير و سلوک است، خودي و خودآگاهي سالك نيز، فنا را تجربه ميكند و سراپاي وجود سالك، غرق در بيقراري ميگردد و بر شوق سلوك او ميافزايد.
معشوق را جويان شود، دكان او ويران شود بر رو و سر، پويان شود چون آب اندر جوي او
بس سينهها را خست او، بس خوابها را بست او بستست دست جاودان آن غمزهي جادوي او
او هست از صورت بري، كارش همه صورتگري اي دل، زصورت نگذري، زيرا نهاي يك توي او
من دست و پا انداختم وز جستوجو پرداختم اي مرده جستوجوي من در پيش جستوجوي او
(مولوي، ديوان)
ج- ذوق فنا. سرچشمهي همهي معارف شهودي و باطني، مقام ولايت است. از ولايت عام تا بالاترين درجات ولايت خاص، هر مقام و مرتبهاي از ولايت، به نسبت خود با همان درجه از فنا همراه است. يعني اتصال به مقام ولايت، جز با فنا امكان ندارد. خودي و خودآگاهي، بزرگترين سد و مانع اتصال به ولايت است. سالك با چشيدن لذت فنا، شيفتهي آن ميگردد.
مرغ دل پران مبا جز در هواي بيخودي شمع جان تابان مبا جز در سراي بيخودي
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد تا بيفتد بر همه سايهي هماي بيخودي
گر هزاران دولت و نعمت ببيند عاشقي نايد اندر چشم او، الا بلاي بيخودي
بنگر اندر من، كه خود را در بلا افكندهام از حلاوتها كه ديدم در فناي بيخودي
جان و صد جان خود چه باشد گر كسي قربان كند در هواي بيخودي و از براي بيخودي؟
( مولوي، ديوان)
سالك، به نسبت تجربهاش از فنا و اتصالش به مقام ولايت، با حقايق باطني آشنا ميگردد. اينكه ميگويند: زبان عارفان، زبان اشاره است. يعني همينكه در عالم سير و سلوك از تجربهها و حقايق اين عالم نميتوان چيزي به ديگران گفت. هر كسي بايد خود، پا در اين ميدان نهاده و شخصا با اين حقايق و تجربهها روبهرو گردد. اين روبرويي، همان اشاره و نشان دادن است!
اينك سالك، در مقام رياضت، بهتدريج با اين حقايق روبهرو ميگردد. تجربههاي چنين كسي را جز راهنماي او و كسانيكه اين تجربهها را دارند، درنمييابند. زيرا اين تجربهها به زبان در نميآيند. تنها كسانيكه بدون ميانجيگري زبان، ميتوانند از حال همديگر آگاه گردند، از حالات سالك آگاهي مييابند.
آري! راز عاشقان، زبان را بر نميتابد و هر گوشي تاب شنيدن آن را ندارد.
من با تو حديث بيزبان گويم وز جملهي حاضران نهان گويم
جز گوش تو نشنود حديث من هرچند ميان مردمان گويم
در خواب سخن، نه بيزبان گويند در بيداري من آنچنان گويم
جز در بن چاه ميننالم من اسرار غم تو بيمكان گويم
( مولوي، ديوان)
د- اهتزاز و شادماني ناشناخته و وصفناپذير دروني. اهتزاز احساس ويژهايست كه در منزل رياضت، پديدار ميگردد. توصيف اين حالت امكان ندارد. آنچه ميتوان گفت اين است كه اهتزاز حالتيست مركب از شوق، بيقراري، نگراني و اميد.
اين اهتزاز است كه در تعاليم عرفاني پاي سماع را به ميان آورده است. سماع خود، دو جنبه دارد:
از طرفي نتيجهي اين اهتزاز است، از طرف ديگر، وسيلهي كشف اسرار بيشتر ميباشد. از عرفاي ما، آنان كه به سماع ميپردازند، نه تنها داشتن حالت اهتزاز را در خودشان شرط درستي سماع مي دانند، بلكه بايد كسان ديگر هم كه در اين سماع شركت دارند، حال مشابهي داشته باشند. وگرنه سماع لغو و بيتاثير خواهد بود.
سماع آرام جان زندگان است كسي داند كه او را جان جان است
سماع آنجا بكن كان جا عروسيست نه در ماتم، كه آن جاي فغان است
كسي كو جوهر خود را نديدهست كسي كان ماه از چشمش نهان است
چنين كس را سماع و دف چه بايد؟ كسي از بهر وصل دلستان است
(مولوي، ديوان)
چنانكه گفتيم سماع خود وسيلهايست براي كشف راز:
مغنّي، بساز آن نو آيين سرود بگو با حريفان به آواز رود
كه از آسمان مژدهي نصرت است مرا بر عدو عاقبت فرصت است
رهي زن كه صوفي به حالت رود به مستيّ وصلش حوالت رود
به مستي توان در اسرار سفت كه در بيخودي راز نتوان نهفت
( حافظ)
در حال سماع، كشف راز و دست يافتن به تجربه عرفاني به دو صورت اتفاق مي افتد:
يكي آنكه شخص سالك در غلبه حال خويش و در اثر شدت اهتزاز از خود بي خود شده و مراحلي از فنا را تجربه كرده و به كشف و شهودي دست مي يابد.
ديگر آنكه از بازتاب باطن سالكان ديگري كه بشدت در اهتزازند، باطنش صفاي بيشتر يافته و بازتابي از تجربه هاي ديگران را در باطن خود مي يابد.
?
26
رياضت (2)
بيا، بيا كه تويي جانِ جانِ جانِ سماع بيا كه سرو رواني به بوستان سماع
بيا كه چون تو نبودست و هم نخواهد بود بيا كه چون تو نديدست ديدگان سماع
بيا كه چشمهي خورشيد زير سايهي تست هزار زهره تو داري بر آسمان سماع
سماع شكر تو گويد به صد زبان فصيح يكي دو نكته بگويم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهاني چو در سماع آيي برون ز هر دو جهانست، اين جهان سماع!
( مولوي، ديوان)
چنانكه گذشت، منزل رياضت، يكي از مقامات و منازل اصلي سير و سلوك عرفاني است. رياضت به عنوان يک مقام، غير از برنامهي رياضت است كه سالك بايد از آغاز سير و سلوك به اجراي اين برنامه بپردازد. به عبارت ديگر، سير و سلوك با اجراي برنامهي رياضت آغاز ميگردد. اين سير و سلوك با گذشتن از مراحل و منازل مختلف، به مرحلهاي ميرسد كه به خاطر برخي ويژگيهايش آن مرحله را «رياضت» مينامند.
در درس گذشته، مواردي از نشانهها و يافتههاي اين منزل را توضيح داديم كه يكي از آنها اهتزاز بود.
چنانكه گفتيم اهتزاز يك حركت همراه با اميد و شادماني است، اگرچه از بيم و نگراني نيز، در امان نمي باشد. به خاطر اينكه انسان تا انسان است، اوصاف متضاد و حالات گوناگون، هريك بهگونهاي در او حضور دارند. اما اين حضور، گاهي پررنگ و گاهي كمرنگ است. در مقام و منزل رياضت، حضور شادماني و اميد و شور و حركت، پررنگ است، اگرچه حضور كم رنگي از بيم و نگراني را نيز در اين منزل داريم.
يكي از لوازم اهتزاز، حركت جسماني انسان است. چنانكه افسردگي روح، جسم را ساكن و بيحركت ميكند، اهتزاز و جنبش روح نيز در جسم انسان اثر مي گذارد و جسم او را نيز به حركت در ميآورد. در حوادث عادي زندگي نيز، مردم به اين نكته توجه دارند. مثلاً ميگويند: فلان كس، از شادماني روي پايش بند نميشود؛ يا سراپاي وجودش از خوشحالي ميخندد. و امثال اينها.
بنابراين، اهتزاز دروني سالك، در مواردي جسم او را به حركت درميآورد. سالك گاهي چنان اين اهتزاز را با قدرت مييابد كه بيرون وجود خود را نيز، تحت تاثير اين اهتزاز ميداند و اين اهتزاز چنانكه گفتيم با شادمانيهاي عادي قابل مقايسه نميباشد. به تعبير مولوي «حالت نادر ديگر» است و با حالتهاي ديگر ما قابل مقايسه نيست. اين اهتزاز نتيجهي نوري است كه در صبح روشن رياضت بر دل سالك ميتابد. در تابش اين نور، همت پيران و ياران صاحبدل نقش بسيار اثرگذار دارد. پيران و پيشقدمان به تعبير مولوي «جانِِ جانِِ» سماع اند. اين نكته را از زبان مولوي بشنويم:
از غم و شادي نباشد جوش ما با خيال و وهم نبود هوش ما
حالتي ديگر بود كان نادر است تو مشو مُنكر كه حق بس قادر است
تو قياس از حالت انسان مكن منزل اندر جور و در احسان مكن
تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحي با مي منصور تو
دادهي تو چون چنين دارد مرا باده كه بود كو طرب آرد مرا؟
باده در جوشش گداي جوش ماست چرخ در گردش گداي هوش ماست
باده از ما مست شد، ني ما ازو قالب از ما هست شد، ني ما ازو
ما چو زنبوريم و قالبها چو موم خانه خانه كرده قالب را چو موم
(مولوي، مثنوي)
سماعي كه نتيجهي چنين اهتزازي باشد، يك سماع اختياري نخواهد بود و از اين جهت، شايد در چهارچوب احكام شرعي نيز نگنجد. يعني بحث از حلال و حرام بودن آن، جايي نداشته باشد. اما اگر سماع به صورت يك آيين و مراسم تشريفاتي انجام پذيرد، در آن صورت، بيش از يك رقص و موسيقي عادي و عرفي نخواهد بود و طبعاً جواز و عدم جواز آن تابع دستور شرع خواهد بود. در شرايط سماع، عرفاي اسلام، بحثهاي طولاني دارند، اما شرايط اصلي سماع چنانكه اشاره شد، دو چيز است:
يكي تناسب حال كسي كه سماع ميكند. يعني سماعش نتيجهي حالش باشد، نه با تكلف و نفاق.
ديگري مناسب بودن حال كسان ديگري كه در اين سماع شركت دارند.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه سماع اگر به صورت فردي و در خلوت و تنهايي انجام پذيرد، تنها به آمادگي خود سالك وابسته است. اما در سماع دستهجمعي آمادگي همگان لازم است؛ زيرا حضور افراد ريايي و بيگانه از معارف باطني، تاثير سماع را از بين ميبرد.
سماع صوفيان مي درنگيرد كه آتش هيزمي را تر نگيرد
بيابد خلوت عشرت مسيحا اگر مجلس ز گاو و خر نگيرد
چرا در بزم خلوت بي گرانان دل ما عيش را از سر نگيرد؟
ز هر آهو نه صحرا مشك يابد ز هر گاوي جهان عنبر نگيرد
ز هر ني نالهي مشتاق نايد و هر مرغي ز ني شكر نگيرد
مي جان را به جز جاني ننوشد كه جسماني مي انور نگيرد
نه هر ابري حريف ماه گردد كه اختر را به جز اختر نگيرد
( مولوي، ديوان)
هر کسي نمي تواند به راستي به سماع مقبول صوفيه بپردازد:
بر سماع راست، هر کس چير نيست لقمه ي هر مرغکي انجير نيست
خاصه مرغي ، مرده اي ، پوسيده اي پر خيالي، اعمي بي ديده اي
(مولوي، مثنوي)
ه- افزايش ذوق عبادت. يكي ديگر از لوازم و نشانههاي منزل رياضت، حلاوت عبادت است. سالك به تكرار عبادت علاقمند مي گردد و به تعبير عاميانه، از عبادت سير نميگردد. در اينجا دو سه نكتهي مهم وجود دارد كه بايد به آنها توجه داشته باشيم:
الف- امكان تبديل همهي كارها به عبادت. سالك در اين مقام ممكن است اوقات خود را يكجا صرف نماز و روزه و ذكر و ورد كند. اما بهتر آن است كه با اندكي توجه تمام زندگياش را تبديل به عبادت سازد، حتي كسب و كارش را. براي اين كه اگر انسان در كارهايش قصد قربت داشته باشد، ميتواند همهي كارهايش را بهصورت عبادت درآورد .چنان که اگر نفس و هواي نفس را دخالت دهد، همهي عبادتهاي او نيز از ارج و اعتبار افتاده و در تعالي باطني او نقشي نخواهند داشت. بنابراين انسان مي تواند مسجد را دكان سازد، چنانكه ميتواند دكان را به مسجد و معبد تبديل كند.
راز اصلي اين كار در اينجاست كه كارها به فرمان چه كسي انجام ميپذيرند؟ آيا به فرمان خدا انجام ميپذيرند يا به فرمان نفس اماره. به فرمان بودن، روح كار است. اما به فرمان حق بودن، كار و روح كار را خدايي ميكند.
بنابراين از آنجا كه انسان تا انسان است، در همهي مقامات و منازل كمابيش، با نفس و هواي نفس نيز درگير است، بايد دقت داشته باشد كه در مقام رياضت كه علاقمند عبادت شده است، كارش به فرمان نفس و هواي نفس نباشد. اين نكته را ناگفته نگذارم كه يكي از راههاي نفوذ شيطان، همين عبادت است. يعني شيطان و هواي نفس در قلمرو عبادت ما فعال ميشوند و از شيريني عبادت براي نفوذ خود بهره مي گيرند . اين مسألهي پيچيده است. سالك بايد در اينجا بسيار هوشيار باشد.
قطعا تشخيص فريب شيطان در اين كارها دشوارتر است. براي اينكه اگر انسان كار خلافي انجام بدهد، به راحتي خودش و ديگران ميفهمند كه او گرفتار گناه شده است و فرمان خدا را اطاعت نكرده است. مثلا اگر كسي نماز نخواند يا دزدي بكند، به آساني ميتواند بفهمد كه برخلاف فرمان خداوند رفتار كرده است.
اما اگر شيطان و هوا و هوس، انسان را زير فرمان خود در آورده و به عبادت وادارند، مشكل ميتواند دريابد كه اسير دست شيطان و هوا و هوس شده است. مثلا اگر شيطان انسان را با جهاد يا نماز شب يا قبول مسئوليت در يك نظام ديني به تسخير درآورد، آنوقت است كه انسان مشكل مي تواند تشخيص بدهد كه اسير شيطان شده است. چنانكه يكي به جهاد ميرفت و ناگهان برگشت و گفت: ديدم كه همه زير نفسم كه به شهادت برسم و شهرهي شهر گردم و قهرمان شوم! گفتم كه تشخيص وسوسهي شيطان در كارهاي به ظاهر خوب و خدايي بسيار دشوار است. اما اگر كسي بخواهد، ميتواند با ملاكهاي زير به وسوسهي شيطان پي ببرد.
1. اگر بهجاي او، ديگري به آن كار گمارده شود، ناراحت نشود. از وزارت و وكالت گرفته تا امامت جماعت و سفر حج.
2. تلاش نفساني براي دست يافتن به آن كار نكند.
3. اگر از دست بدهد، ناراحت نشود. يكي از زهّاد، نماز چند سالش را قضا كرد. براي اينكه يك روز به نماز دير آمده بود و جايش را در صف اول گرفته بودند و او احساس كرده بود كه در صفهاي بعدي راحت نيست.
4. از كارش هدف مادي نداشته باشد. از قبيل امتياز در جاه و مال.
5. و در نهايت بهقول فلاسفه از علت به معلول پي ببرد. يعني اگر داراي شخصيتي است كه به آساني اسير هوا و هوس ميشود، بداند كه در اين مورد هم امكان دارد اسير شده باشد.
بههر حال بدون شك، تشخيص وسوسههاي نفساني غالبا دشوارند. و لذا بسياري از اعمال نيك ما، در باطن به گونهاي ديگرند. از اينجاست كه امام صادق(ع) فرمود:« داد و فرياد چه بسيار و حجگزاران چه اندكاند.» و شگفت آنكه ما معمولا از زشتي كار خلاف بزرگ خود، در اثر وسوسهي نفس غافليم، در حاليكه كار خلاف كوچك ديگران را، دقيقا درك ميكنيم. ما قبح خودفروشي را در ديگران درك ميكنيم. اما قبح رياكاري، رشوهخواري، خيانت به بيتالمال و اختلاس و رباخواري خودمان را نميفهميم! چون نفس حجاب بصيرت ماست.
در مورد برنامه يرياضت و چگونگي رفتار سالکان در بخش جداگانه توضيح لازم را خواهيم داد، انشاء الله
?
27
حزن
به گرد دل همي گردي، چه خواهي كرد، ميدانم ! چه خواهي كرد؟ دل را خون و رخ را زرد، ميدانم!
يكي بازي برآوردي، كه رخت دل همي بردي چه خواهي بعد از ين بازي دگر آورد، ميدانم!
به يك غمزه جگر خستي ، پس آتش اند و بستي بخواهي پخت، مي بينم، بخواهي خَورد، ميدانم!
به حق اشك گرم من ، به حق آه سرد من كه گرمم پرس چون بيني، كه گرم از سرد ميدانم!
مرا دل سوزد و سينه ، تو را دامن ولي فرق است كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد، ميدانم!
(مولوي، ديوان)
حزن
سالك با پشت سر گذاشتن مراحل رياضت ، به مرحله ديگري ميرسد كه آن مرحله را «حزن» مينامند. پيش از
آن كه به بحث از حزن به عنوان يك مقام سلوكي با اهميت سخن بگوييم، لازم است كه يادآور شويم كه حزن، در عرف عادي مردم در معنايي بكار ميرود كه كاملاًبا حزن مورد نظر ما متفاوت است. حزن در عرف عادي مردم، در آنجا بكار ميرود كه انسان به خاطر از دست دادن منفعتي دچار غم و اندوه ميگردد. اساس حزن به اين معنا، طمع ورزي و كامجويي انسان است. گاهي هم حزن نتيجهي گرفتاريهاي مادي است. كسي كه قرضدار ميشود و يا به زندان ميافتد، دچار غم و اندوه ميگردد. چنين حزني، اگر چه حالتي طبيعي و عادي است، اما از نظر انسانهاي كامل، پسنديده نيست. بارها در قرآن كريم آمدهاست كه براي اولياي خدا و اهل ايمان، بيم و حزني دركار نخواهد بود. يعني به آن درجه از كمالات دستمييابند كه ديگر حسرت و اندوه از دست دادن چيزي از دنيا در دل آنها باقي نميماند. بنابراين، ما كاري با اين حزن نداريم. و آن حزني كه در مقامات سلوك مطرح است، معناي ديگر دارد.
براي آن كه معناي حزن در عالم سلوك روشن گردد، نكتهاي را يادآور ميشوم. و آن اين كه معشوق داراي اوصاف متضادّ است. اسماء و صفات معشوق حقيقي به طور كلي به دو گروه متضادّ و متفاوت تقسيم ميشوند:
- صفات لطف
- صفات قهر
اين تضاد در اسماء و صفات حضرت حق براي عارفان و عاشقان يك موضوع شگفتانگيز و در عين حال حسّاس و قابل تأمل است . معشوق حقيقي همچنان كه رحمان و رحيم است ، جبّار و فهّار نيز هست. اوست كه هم زنده ميكند و هم ميميراند، درد ميدهد و دوا هم ميبخشد. در جهانبيني عرفا، جريان نظام عالم و ديگرگونيهاي جهان بر اساس همين تضاد تفسير ميگردد. مثلاً بهار جلوه و ظهور لطف خداوند است، چنان كه خزان مظهر صفات قهر اوست. اسماء و صفات متضاد همگي در جهان حاكميت دارند. اما ظهور حاكميتشان دائمي نيست. مثلاً اگر صفت لطف بهار را دارد، حاكميت اين صفت دائمي نيست و لذا بهار دوام نمييابد و به دنبال آن نوبت به حاكميت صفت قهر ميرسد. صفت قهر خزان را در جاي بهار مينشاند. عرفا اين تركيب لطف با قهر را كه تركيبي است از راندن و خواندن ، خواستن و نخواستن، وصل و هجران ،خشم و مهرباني و امثال اينها را «ناز» مينامند. ناز يعني خواستن در عين نخواستن و نخواستن در عين خواستن:
چه خوش نازيست ، ناز خوبرويان ز ديده رانده را، دزديده جويان
به چشمي طيرگي كردن كه بر خيز به ديگر چشم، دل دادن كه مگريز!
به صد جان ارزد، آن ساعت كه جانان نخواهم گويد و خواهد به صد جان!
(نظامي، خسرو شيرين )
در ادبيات عرفاني ما حتي در چهره معشوق اين تضاد را تجسم بخشيدهاند. عضوي را جلوهگاه مهر و عضو ديگري را وسيلهي ابراز قهر قرار دادهاند. چشم معشوق مظهر قهر و لب او را جلوهگاه لطف ميشمارند:
ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم ميكشت معجز عيسويت در لب شكرخا بود
و نيز:
بوي شير از لب همچون شكرش ميآيد گرچه خون ميچكد از شيوهي چشم سيهش
(حافظ)
در اين باره شبستري چنين ميسرايد:
ز چشم او همه دلها جگر خوار لب لعلش شفاي جان بيمار
به چشمش گر چه عالم درنيايد لبش هر ساعتي لطفي نمايد
ز غمزه ميدهد هستي بغارت به بوسه مي كند بازش عمارت
(شبستري، گلشن راز)
بر اساس حاكميت اسماء متضاد حضرت حق چنان كه موجودات جهان مدام در تغيير و تحول اند، درون سالك نيز مدام دستخوش تلوين و تحول است. از اين جاست كه او در يك مقام و منزل شادمان است و در مقام و منزل ديگر محزون و غمگين. اگر چه هر حزني در عالم سلوك نوعي شادماني را به همراه دارد و هر گونه شادماني نوعي حزن و اندوه را.
چون چنين است سالک بايد نه در کام يابي هايش دچار غرور و غفلت گردد و نه در شکستهايش گرفتار ياس و نااميدي شود. زيرا لطف ، قهر را در درون دارد و قهر لطف را .
مولوي در اين باره نکته سنجي کرده است که آن را مي آوريم:
گفت درويشي به درويشي که تو چون بديدي حضرت حق را؟بگو!
گفت: بي چون، ديدم اما بهر قال باز گويم مختصر آن را مثال
ديدمش سوي چپ او آذري سوي دست راست، جوي کوثري!
سوي آن آتش گروهي برده دست بهر آن کوثر گروهي شاد و مست
ليک، لعب باژگونه بود سخت پيش پاي هر شقي و نيکبخت!
هر که در آتش همي رفت و شرر از ميان آب، بر مي کرد سر
هر که سوي آب مي رفت از ميان او در آتش يافت مي شد در زمان
(مولوي، مثنوي)
سپس مولوي مي گويد: که اين راز را کسي نمي دانست که که هر لطفي قهري در دل دارد و هر قهري لطفي در بر دارد. به همين دليل بيشتر مردم به سوي آب مي رفتند و از آتش سر در مي آوردند. اما انسان بايد مانند ابراهيم خليل از آتش نگريزد تا از گلستان سر در آورد:
چون خليل حق اگر فرزانه اي آتش آب توست و تو پروانه اي
خاصه اين آتش که جان آبهاست کار پروانه به عکس کار ماست
او ببيند نور و در ناري رود دل ببيند تار و در نوري شود
اين چنين لعب آمد از ربّ جليل تا بيني کيست از آل خليل
(مولوي، مثنوي)
سالك كه در مقام رياضت با چششي از فنا به اهتزاز درآمده بود و سر از پاي نميشناخت، در مقام و منزل حزن گرفتار نوعي اندوه و غم ميگردد. آشنايي سالك با عوالم معنوي بهجت آفرين بوده و پيچيدگيهاي راه ، او را از جهات مختلف دچار غم و اندوه مي سازند. اين غم و اندوه مانند آن احتزاز چندان قابل توصيف نيست بلكه احساس ويژه ايست كه آن را تنها كسي درك ميكند كه در اين مقام و منزل ها جاي داشته باشد.
چنان كه گفتيم اين حزن ناشناخته وغير ارادي و غير قابل توصيف به كمك حوزه آگاهي انسان شكل ميگيرد. يعني خود حزن به عنوان يك تجربه سلوكي قابل تعريف و توصيف نيست. اما همانند همه حالاتي كه پيش از فناي كامل ذات و صفات سالك تجربه ميشوند ولو به صورت نماد و نشانه اثري از آنها در حوزه خودآگاهي سالك پديدار ميگردد. يعني از شرابي كه درون سالك مي جوشد، جرعه اي نيز بر خاك برون وي افشانده ميشود.
اين اثر را كه به حوزه آگاهي سالك رسيده است، حوزه خودآگاهي سالك شكل مي بخشد و طبقه بندي ميكند. از اين جهت حزن را مي توان به چند قسم تقسيم كرد:
الف) حزن و اندوه نسبت به گذشته كه چرا در گذشته به اين كار مشغول نشده و عمر خود را به غفلت گذرانده است.
ب)حزن و اندوه ناشي از نگرانيهاي وي نسبت به آينده.
ج) حزن ناشي از دگرگونيهاي ناگهاني و ناخواسته از قبض به بسط و از بسط به قبض و در مراتب بالاتر حزن و اندوه براي غفلت و كفران ديگران.
اگر انسان بتواند در مراتب حزن پيشرفت لازم را بدست آورد، به مرحله اي مي رسد كه از غم ديگران خواب به چشمش نميآيد. او با تمام نيرو ديگران را به طلب طرب فرا ميخواند :
اگر تو يار نداري چرا طلب نكني؟ و گر به يار رسيدي چرا طرب نكني؟
و گر رفيق نسازد چرا تو او نشوي؟ و گر رباب ننالد چرا ادب نكني؟
و گر حجاب شود مر تو را ابوجهلي چرا غزاي ابوجهل و بولهب نكني؟
به كاهلي بنشيني كه اين عجب كاريست! عجب تويي كه هواي چنان عجب نكني!
شب وجود تو را در كمين چنان ماهيست چرا دعا و مناجات نيم شب نكني؟
(مولوي، ديوان )
يكي از نشانههاي روشن مقام حزن همين غمخواري ديگران است. در اين مقام نيز سالك بايد با راهنمايي استاد خودش حزن خود را متوجه مردم كند. پرداختن بيش از حد به گذشته و در غم آينده بودن و نگراني نسبت به آينده در مقام حزن اجتناب ناپذيرند. اما بايد برآن كوشيد تا با اينها زياد درگير نشويد. بهترين و بالاترين مرتبه حزن غمخواري ديگران است. سالك بايد به پيروي از فاطمه زهرا(س) و علي مرتضي (ع) هميشه در فكر گرفتاران باشد و نان شب خود و بچههايش را به گرفتاران ببخشد و سطح زندگياش را در حد پايينترين طبقه جامعه نگهدارد تا وسيله حسرت و اندوه ديگران را فراهم نياورد. در راه هدايت ديگران تلاش شبانه روزي داشته باشد. علي (ع) ميفرمايد: «پيامبر خدا بارها ميگفت: كه اگر يك نفر به دست تو هدايت شود، از تملك تمام دارايي هاي جهان بهتر است.» بنابراين سالك بايد در اين مرحله به گرفتاري هاي مادي و معنوي مردم بيش از هر چيز ديگر فكر كند و بپردازد. او بايد به اين نكته توجه داشته باشد كه دنياي مردم نيز همانند آخرت آنان برايشان مهم است. آنان كه مردم را از نظر آخرتشان مورد توجه قرارداده، اما به مشكلات دنيوي آنان فكر نميكنند دلسوز واقعي مردم نيستند. پيامبر خدا ميفرمود: «هر كه از دنيا برود، اگر ثروت برجاي گذاشته باشد، مال ورثه او خواهد بود اما اگر اهل و عيال نيازمند داشته باشد، مال من خواهد بود و مسئوليت زندگي آنان بر عهده من خواهد بود!»
علي (ع) وقتي كه حاكميت جامعه را در اختيار گرفت عدالت اجتماعي و بهبود زندگي تهيدستان را در رأس برنامه هاي خود قرار داد. و هميشه از غفلت ديگران و رفتار دنيايي آنان رنج ميبرد. ميگويند: وقتي به بصره وارد شد، داخل بازار بصره شد. مردم را ديد كه مشغول خريد و فروشند. از سرگرمي آنان به دنيا غرق اندوه شد و گريه سر داد؛ سپس خطاب به آنان گفت: اي بندگان و بردگان دنيا! و اي كارگزاران دنيادوستان! روز سرگرم چانهزدن وسوگنديد و شب خسته به رختخواب ميافتيد و فرصت ياد آخرت را نداريد. پس كي توشهي آخرت را مياندوزيد؟ و دربارهي دنياي پس از مرگ فكر ميكنيد؟ و رسول خدا كه سراپا مهر و رحمت بود، حتي براي مشركان و منافقان طلب مغفرت ميكرد. آيه نازل شد كه: اگر تو براي مشركان و منافقان طلب مغفرت هم بكني، خداوند آنان را نخواهد بخشيد، اگر چه تو هفتاد بار طلب مغفرت كني. تلاش در جهت هدايت مردم و سعادت آنان، يكي از كارهاي اصلي انبيا و اوليا است. بنابراين سالك در اين مرحله بايد در فكر ناداني مردم باشد و براي هدايت و توسعهي فكر و فرهنگ مردم زحمت بكشد. همانند پيامبر اسلام از تحمل زخمت خسته نگردد.
ابوالحسن خرقاني ميگفت: در تمام عالم اگر پاي كسي به سنگ خورد، درد او را احساس ميكنم. از اينجاست كه عرفا نيز مانند انبيا و اوليا در جهت بيداري مردم، تلاش ميكنند و ميخواهند همه را به كار و كوشش وادارند و از غفلت نجات دهند. و لذا مولوي ميگويد كه با اهل دل همنشيني كنيد تا به حركت درآييد و غفلت و تنبلي را كنار زنيد.
گر زانكه نئي طالب، جوينده شوي با ما ور زانكه نئي مطرب، گوينده شوي با ما
گر زانكه تو قاروني، در عشق شوي مفلس ور زانكه خداوندي، هم بنده شوي با ما
يك شمع از اين مجلس صد شمع بگيراند گر مردهاي ور زنده، هم زنده شوي با ما
پاهاي تو بگشايد، روشن به تو بنمايد تا تو همه تن چون گل، درخنده شوي با ما
در ژنده درآ يكدم، تا زندهدلان بيني اطلس به دراندازي، در ژنده شوي با ما
چون دانه شد افكنده، بر رست و درختي شد اين رمز چو دريابي، افكنده شوي با ما
(مولوي ديوان)
?
28
اخبات و تبتّل
من از كي باك دارم؟ خاصه كه يار با من؟ از سوزني چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من
كي خشك لب بمانم؟ كان جو مراست جويان كي غم خورد دل من؟ وان غمگسار با من
تلخي چرا كشم من؟ من غرق قند و حلوا در من كجا رسد دي؟ وان نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عيسي طبيب هوشم وز سگ چرا هراسم؟ مير شكار با من
در خم خسرواني مي بهر ماست جوشان اينجا چه كار دارد رنج خمار با من؟
من غرق ملك و نعمت، سرمست لطف و رحمت اندر كنار بختم وآن خوش كنار با من
( مولوي، ديوان )
در اين درس، پس از توضيح مقام حزن كه با دلشوره و اندوه ويژهاي همراه بود، به بحث از مقامي ميپردازيم كه آن حزن و بيقراري را از ميان برميدارد. در مقام حزن، سالك ميان صفات قهر و لطف گرفتار بود و تا حدود زيادي تحت سلطهي صفات قهر معشوق بود؛ زيرا حركت به سوي فنا، هميشه با امدادي از قهر همراه است. در منزل جديدي كه پس از پشت سر گذاشتن مقام حزن به آن ميرسد، احساس ميكند كه سر و كارش با صفات لطف است و لذا از نوعي آرامش و طمأنينه برخوردار ميگردد. در اين منزل، سالك با پيشرفت در درجات حزن و تحمل بيقراريهاي مقام حزن، در اثر عنايت الهي به پناه معشوق درميآيد و از خوف به هيبت انتقال مييابد. ديگر نگرانيها را از دست ميدهد و در پناه آن نگار محتشم و در سايهسار هيبت و شكوه وي، آرام مييابد:
من از اين خانهي پر نور به در مينروم من از اين شهر مبارك به سفر مينروم
منم و اين صنم و عاشقي و باقي عمر من ازو _ گر بُكشي _ جاي دگر مينروم
گر جهان بحر شود، موج شود سرتا سر من بجز جانب آن گنج گهر مينروم
تو مسافر شدهاي تا كه مگر سود كني من از اين سود حقيقت به مگر مينروم
مغز را يافتهام، پوست نخواهم خاييد ايمني يافتهام سوي خطر مينروم
تو جگر گوشهي مايي، برو، الله معك من چو دل يافتهام، سوي جگر مينروم
(مولوي، ديوان )
از نشانهها و لوازم و آثار اين مقام، به چند مورد اشاره ميكنيم:
1) با نور عصمت حق ظلمت شهوت زوال مييابد. اين بسيار شگفتانگيز و با شكوه است. سالك در مقامات پيشين نيز درجات ضعيفي از زوال شهوت را چشيده بود؛ اما در اين مقام، عملاً در پناه عصمت حق قرارگرفته و ميل و علاقه به لذايذ دنيوي و نفساني را از دست ميدهد. نه تنها لذايذ دنيوي، حتي بهشت را نيز در سايهي عنايت آن معشوق از ياد ميبرند:
گلعذاري ز گلستان جهان، ما را بس زين چمن سايهي آن سرو روان ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل ميبخشند ما كه رنديم و گدا، دير مغان ما را بس
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم؟ دولت صحبت آن مونس جان، ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست كه سر كوي تو از كون و مكان، ما را بس
(حافظ)
2) حضور بر غفلت چيره ميگردد. يعني در اين مقام، سالك خود را بيشتر در ميدان سلوك و حضرت معشوق مييابد وغفلت وي، كمرنگ ميگردد. اين حضور مداوم، خود از نشانههاي وصال است و در عين حال زمينه را براي ورود عاشق به مقام «مراقبه» فراهم ميآورد. سالك در اين مقام با جلوههايي از معشوق روبهرو ميگردد و روز به روز براي رسيدن به فناي خويش و وصال معشوق، آمادهتر ميگردد. او ديگر با تمام وجودش يار را در نزديكيهاي درون خود احساس ميكند و به هيچ چيز، جز ديدار او دل نميبندد:
چو عشق را هوس بوسه و كنار بود كرا قرار بود؟ جان كه را قرار بود؟
شكارگاه بخندد، چو شه شكار رود ولي چه گويي آن دم كه شه شكار بود؟
هزار ساغر مي نشكند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پر خمار بود
گهي كه خاك شوم، خاك ذره ذره شود نه ذره ذرهي من عاشق نگار بود؟
ز هر غبار كه آواز هاي و هو شنوي بدانكه ذرهي من اندران غبار بود
( مولوي، ديوان)
3) ستايش و نكوهش براي او برابر ميگردد. در اين مرحله است كه از توجه به ستايش و نكوهش مردم بالاتر ميرود؛ زيرا دل به معشوق بسته است و چشم به هدفي دوخته است كه با خودي و خودخواهي او در تضاد است. به طور كلي سالك در اين مرحله، مزهاي از معنويت و مواجيد عالم سلوك را تجربه ميكند. اگر چه هنوز هم اين مواجيد و معنويت، آب و رنگ حوزهي خودآگاهي را با خود دارد، اما به هرحال همين حضور و همين عصمت و همين بيتوجهي به جاه و مال دنيا، سالك را از ديگران ممتاز ميسازد. او گاهي عملاً به خاطر برخي رفتارهايش كه براي ديگران، كاملاً غيرعادي به نظر ميرسند، دچار سرزنش ميگردد؛ اما به هر حال عدهايي نيز او را ميستايند. ولي او بدون توجه به اين ستايشها ونكوهشها، در مراحل سير و سلوك،پيش ميرود و به زبان حال ميگويد:
هر سر موي مرا با تو هزاران كار است ما كجاييم و ملامتگر بيكار كجاست؟
(حافظ)
او نه به ملامت توجه دارد كه مست است و دلداده:
ما سرخوشان مستِ دل از دست دادهايم همرازِ عشق و همنفس جام بادهايم
بر ما بسي كمانِ ملامت كشيدهاند تا كار خود، ز ابروي جانان گشادهايم
(حافظ)
و نه به خيرخواهي ونصيحت گوش ميدهد، كه عاشق است و شيدا:
دلم جز مهر مهرويان، طريقي برنميگيرد ز هر در ميدهم پندش، وليكن در نميگيرد
سر و چشمي چنين دلكش، تو گويي چشم از او بركش؟ برو كاين وعظ بيمعني مرا در سر نميگيرد
(حافظ)
مولوي نيز ملامتگران را به غفلت و بيخبري نسبت داده و ميگويد:
رويش نديده، پس مكنيدم ملامتي ناديده حكم كردن، باشد غرامتي
گر حسن، حسن اوست، كجا عافيت؟ كجا؟ با غمزههاي آتش او، كو سلامتي؟
( مولوي، ديوان)
و اما تبتّل، سالك با پيشرفت در مراتب و درجات منزل اخبات، وارد مقام و منزل تبتّل ميگردد. تبتّل يعني به حق پيوستن و از خلق بريدن. تبتّل نيز مانند همهي مقامها، درجات و مراتب متعدد دارد و يكي از بارزترين نشانههاي آن، بازگشت از لذتهاي دنيوي است. بازگشت به معناي ويژهاي كه ميتوان آن را به حالت انسان ده ساله نسبت به مكيدن شير از پستان مادر تشبيه كرد. كودك شير خوار، به شير مادر علاقمند است؛ اما يك كودك ده ساله اصلاً چنين علاقهاي در خود احساس نميكند و خود را كاملاً از آن مرحله دور مييابد. سالک در مقام تبتّل با توجه خاص به معشوق، از توجه به غير او چشم ميپوشد. او با بهرمندي از لذت جلوهها و عشوه هاي معشوق، ديگر لذتهاي مادي و دنيوي را به طوركلي از ياد ميبرد. اگرچه بر اساس قاعدهي انسانيت، باز هم در اين حالت باقي نميماند و در صعود و نزول خود، گاهگاهي به دنيا ميگرايد؛ اما باطن او در غلبهي جلوهها و عشق معشوق باقي مي ماند. اينجاست كه آرام آرام به مقام «مراقبه» نزديك ميگردد و در سوداي عشق هر چيز ديگر را فراموش ميكند:
با روي تو ز سبزه و گلزار فارغيم با چشم تو ز باده و خمار فارغيم
رختي كه داشتيم، به يغما ببرد عشق از سود و از زيان و ز بازار فارغيم
غم را چه زهره باشد تا نام و ننگ و عار؟ ما ننگ را خريده و از عار فارغيم
ما لاف ميزنيم و تو انكار ميكني ز اقرار هر دو عالم و ز انكار فارغيم
آهنرباي جذب رفيقان كشيد حرف ور ني درين طريق، ز گفتار فارغيم
(مولوي، ديوان)
از مقام تبتّل به بعد، سالك احساس ميكند كه در مرحلهي «تولّد جديد» گام نهادهاست. در اين مرحله ارزشها برايش ديگرگون ميگردند و كسالت و كوتاهي جاي خود را به تلاش و استقامت ميدهد. جنبشهاي او تا مراحل تولّد ثانوي، از نوع جنبشهاي جسماني و نفساني بود؛ اما پس از مقام اخبات، جنبشهاي او حالت روحاني به خود ميگيرند. آرامشي كه در پناه معشوق، دل عاشق را مينوازد، سراپاي وجود او را از عشق و اميد و شوق ديدار سرشار ميسازد. و حركت و سلوك او را رنگ روحاني و خدايي ميبخشد.
اينجاست كه يقظه در مرحله دوم سلوك مانند يك خورشيد تابان، ميدرخشد. از لوازم و آثار اين درخشش، يكي آن است كه شب تاريك سالك نيز به روز روشن تبديل ميگردد. در اين مرحله است كه سالك، از خواب فاصله ميگيرد و آمادهي مراقبهي شبانهروزي ميگردد. به تعبير ديگر او با بهرهگيري از فرصتهاي شبانه، راه را بر وسوسهي آسايش و خوابهاي نوشين ميبندد. تا راهزن حركت وي نبوده و نگهبان غفلت و بيخبري او نباشند.
ديدهها شب فراز بايد كرد روز شد، ديده باز بايد كرد
ترك ما هر طرف كه مركب راند آن طرف ترك تاز بايد كرد
مطبخ جان به سوي بيسوييست پوز، آن سو دراز بايد كرد
قبلهي روي او چو پيدا شد كعبهها را، نماز بايد كرد
سجدههايي كه آن سري باشد پيش آن، سرفراز بايد كرد
پيش آن عشق عاقبت محمود خويشتن را، اياز بايد كرد
(مولوي، ديوان)
سالك در اين مرحله، به دلايل مختلف از خواب ميگريزد:
كه يكي از آنها همان آماده شدن براي «مراقبه» است.
ديگر اينكه ، همت او بلند شدهاست و ديگر کم کم به خيال معشوق راضي نمي شود! لذا خواب را نمي خواهد، زيرا خواب، آينهي خيال معشوق است و بس!
سوم اينكه روزگار هجران عاشق با تابشي از انوار وصال مدد ميگيرد و روشن ميگردد و چنانكه گفتيم، خواب به تاريكي شب تعلق دارد نه روشنايي روز.
البته بايد توجه داشت که بيداري و شب زنده داري از رياضت هاي بسيار موثر و سازنده در سير و سلوک است
دل شب زنده دار زنده بود قالب خفته سر فکنده بود
خواب خون در بدن فسرده کند زندگان را به رنگ مرده کند
جز شب تيره نيست آن ظلمات که در او يافتند آب حيات
نشود آب زندگي ريزان مگر از ديده ي سحر خيزان
آنکه جسته اي خريدار است تو چه خسبي، چو دوست بيدار است
دوست بيدارو دشمن اندر خواب فرصت اينست فرصتي درياب
خيز و در خواب کن مر اينان را باز کن چشم و ديده ي جان را
کنج گيران به گنج روح رسند شب نشينان بر اين فتوح رسند
تو بر آن گهر ار خريداري نرسي جز به نور بيداري
(اوحدي)
29
مراقبه (1)
اگر خواب آيدم امشب، سزاي ريش خود بيند به جاي مفرش و بالين، همه مشت و لگد بيند
ازيرا خواب كژ بيند كه آيينهي خيالست او كه معلومست تعبيرش اگر او نيك و بد بيند
شب قدرست وصل او، شب قبرست هجر او شب قبر از شب قدرش كرامات و مدد بيند
خنك جاني كه بر بامش همي چوبك زند امشب شود همچون سحر خندان، عطاي بيعدد بيند
(مولوي، ديوان)
پيش از پرداختن به توضيح مقام مراقبه، اندكي دربارهي خواب و رويا بحث ميكنيم. براي اينكه مسألهي خواب، در عالم سلوك بسيار مطرح بوده و شناخت جايگاه آن و آثار و نتايج آن لازم است. اعتبار خواب و ميزان توجه سالك به خواب و گريز وي از خواب هر كدام دلايلي دارند كه بايد تا حدودي روشن شوند.
آنچه مسلم است، اين است كه خواب قواي جسماني را از تلاش و كوشش جدا كرده و به آنها استراحت و آرامش ميبخشد. در قرآنكريم نيز به اين نكته اشاره شده است. (سوره نبأ، آيه 9)
خواب در حقيقت به منزلهي پايان بخشيدن به آگاهي و خودآگاهي انسان و انديشه و تلاش او در جهت مصالح زندگي است.
اما وقتي كه انسان به خواب ميرود، قوهي خيال او عوالمي را براي وي نقش ميزند كه در عرف آن را «رويا» يا خواب ديدن ناميده اند. انسانها به اين روياها را از ديرباز با ديدهي اعجاب نگاه كرده و در مواردي خواب را دريچهاي به عالم غيب دانستهاند و لذا هميشه به دنبال آن بودهاند كه در خواب، از جريانات غيبي آگاه گردند و در حقيقت، خواب را وسيلهاي دانستهاند براي اطلاع از غيب و پيشبيني آينده.
از رسولاكرم(ص) روايت شده است كه از نبوت بعد از من، جز «روياهاي صادق» نميماند و حضرت اينگونه خوابها را «مبشّر» ميناميد (بحار، 61/177). و نيز از رسولخدا روايت شده است كه: خواب، جزئي از نبوت است (درالمنثور، 4/376). در برخي روايتها نيز نقل شده است كه روياي صالح و درست، يكي از هفتاد جزء يا يكي از چهل و شش جزء نبوت است. (همان/374 و 377)
اينگونه روايتها نيز، بر اهميت خواب در ميان مسلمانان و عرفاي اسلام افزوده است. بنابراين بحث دربارهي رويا لازم است. همچنين اين بحث، به عنوان مقدمهاي براي مقام مراقبه، مناسبتر از هر مرحلهي ديگر ميباشد؛ زيرا سالك، تا اين مرحله بارها با خواب و رويا درگير شده است. از مدتها پيش خواب و روياي سالک ميزبان خيال معشوق بوده است. سالک با اين خواب و خيال دل خوش کرده و غم و اندوه خود را تسکين داده است:
در خواب از آن سمن بنا گوش تشريف خيال يافتم دوش
بي آنکه ز من کشيد زحمت تا روز کشيدمش در آغوش
گه بوسه همي زدم بر آن چشم گه حلقه همي شدم در آن گوش
شد مهنت هجر او مرا خوش شد زهر فراق او مرا نوش
حقا که حق خيال او نيز هرگز نشود مرا فراموش
(فخر الدين خالد)
سالك اكنون بر اساس تجربههايي كه دارد ميتواند بيشتر در اينباره دقت كند و به نكتههاي لازم توجه داشته باشد.
براي آنكه معني خواب، روشن گردد، توجه به چند اصطلاح لازم است.
ادراكات انسان را از دوران باستان به سه قسم تقسيم كردهاند: ادراك حسي، ادراك خيالي و ادراك عقلي.
عرفاي اسلام، اين سه قسم ادراك را با سه مرتبه از مراتب اصلي جهان هستي ارتباط ميدهند. حس را با جهان ماده، يعني عالم ملك و شهادت، يعني همين جهان محسوس در ارتباط ميدانند و خيال را با عالم مثال و يا عالم ملكوت و عقل را با عالم جبروت در ارتباط ميدانند.
براي توجه كسانيكه سابقهي اينگونه بحثها را ندارند، تعريف مختصري از اين سه عالم و نيز از اين سه قوه به عرض ميرسانم. اين سه عالم، عبارتند از:
الف- عالم جبروت يا مجردات. عالم جبروت مرتبهاي از موجوداتاند كه هيچگونه جنبهي مادي ندارند و با ماده وابستگي نيز ندارند. اين عالم را اهل فلسفه، عالم عقول مينامند.
ب- عالم ملك يا جهان مادي و محسوس. يعني همين موجودات مادي و محسوس زميني و آسماني كه ميتوان آنها را با حواس خود درك كرد.
ج- عالم ملكوت يا عالم مثال. اين عالم، در ميان عالم مجردات و جهان محسوس قرار دارد. از جهتي همانند جهان مجردات است، زيرا مادي و محسوس نميباشد و از طرف ديگر، شبيه جهان مادي است، زيرا موجودات عالم مثال نيز مانند موجودات جهان مادي، داراي صورت و كميتاند.
جهان مثالي يا عالم مثال، خود مظهري است از جهان مجردات و نيز نمونهاي است از موجودات جهان مادي. يعني هر يك از موجودات جهان مادي ،مانند انسان، درخت، اسب و ....، يك صورت مثالي در عالم مثال دارند و در حقيقت، موجودات جهان مادي، مظهر و جلوه و سايهي آن موجودات مثالي هستند.
و اما سه قسم قوهي ادراكي انسان عبارتند از:
يك- حس. كه ما با آن پديدههاي را در شرايط مكاني آن و با نسبت ويژهاي از آن حس ميكنيم، مانند اين گلداني كه ميبينيم يا اين ميزي كه ميبينيم و حس ميكنيم.
دو- خيال. نيرويي است كه صورتهاي محسوس را با جدا كردن از شرايط مكاني آن و نسبت آن با انسان، در خود نقش ميزند. مانند: ادراك ما نسبت به همان گلدان و همان ميز در بيرون از اين اتاق يا در حاليكه چشممان را بستهايم و با اشيا بيروني ارتباط حسي نداريم، اما آنها را تصور ميكنيم. اين نوع ادراك را ادراك خيالي ميگويند. پس صورتهاي خيالي ما نسبت به ادراكات حسي ارتباط كمتري با ماده دارند.
سه- ادراك عقلي. در اينگونه ادراك، ما صورت كلي يك چيز را درك ميكنيم و همهي عوارض و مشخصات حسي و خيالي آن را از آن صورت و معنا جدا ميكنيم، مانند ادراك يك انسان كلي يا يك محبت كلي و يا درخت كلي.
اين سه قوهي ادراكي هر يك با يكي از سه عالم هستي يادشده، ارتباط دارند. حس با جهان مادي و محسوس در ارتباط است و خيال، با عالم مثال و عقل با عالم عقول و عالم جبروت. اين ارتباط به خاطر مناسبت هر يك از اين سه قوا با هر يك از آن سه عالم است.
با توجه به مقدماتي كه گفتيم، وقتي كه انسان به خواب ميرود، قواي حسي او از كار ميافتند، البته منظور از قواي حسي، قواي حس ظاهري اوست، مانند چشم و گوش و لامسه و شامه. و اما قواي دروني وي، همانند خيال از كار نميافتند، بلكه به فعاليت خود ادامه ميدهند و طبعا قوهي عاقلهي انسان نيز در حال خواب ميتواند فعال باشد.
بنابراين وقتي كه ما به خواب ميرويم، امكان دارد قوهي خيال ما به عالم مناسب خود يعني عالم مثال ارتباط پيدا كند.
اكنون به بحث خود دربارهي رويا و خوابهاي صالح و صادق بازميگرديم:
مكن از خواب بيدارم خدا را كه دارم خلوتي خوش با خيالش
(حافظ)
خواب از عواملي است كه انسان را، به گونهاي با خيال معشوق ارتباط ميدهد. خواب در عشق مجازي، صحنههاي خيالي ديدار عاشق را با معشوق به تصوير ميكشد و مايهي خوشحالي عاشق ميگردد. از اينجاست كه عاشق در دوران هجران، در اشتياق خوابي است كه او را به كوي معشوق ببرد.
ميدانيم كه گاهي چنين خوابي هم براي عاشق كم دست ميدهد و اصولاً، بيقراريهاي عاشق، فرصت خواب را از دست او ميگيرد:
در ديده به جاي خواب، آب است مرا يعني كه به ديدنت، شتاب است مرا
گويند: بخواب، تا به خوابش بيني اي بيخبران چه جاي خواب است مرا؟
(ابوسعيدابوالخير)
و يكي از گلههاي عاشق به اين مربوط است كه معشوق را حتي در خواب هم نميبيند:
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال؟ چو اين نبود و نديديم، باري آن بودي
(حافظ)
سالک از معشوق مي خواهد که خيالش را به خواب عاشق فرستد:
يا به نزد خويشتن راهم بده يا مجال ناله و آهم بده
هر چه از من خواستي، يکسر توراست از تو من نيز آنچه مي خواهم بده
يا خيال خود به خواب من فرست يا دلي بيدار و آگاهم بده
(اوحدي)
عاشقان تيرهبخت حتي در خواب نيز از ديدار معشوق محروماند.
ز عاشقان تو من آن سياهبختم كه به خواب نيز نبينم خيال آغوشت
( يثربي)
و اما به هر حال كمابيش، خواب اين صحنهها را براي عاشق فراهم ميآورد و از اين جهت براي عاشقان اهميت دارد. و اما جايگاه خواب در عالم سلوك چيست؟
در عالم سلوك چنانكه گفتيم خواب وسيلهي ارتباط انسان با عالم مثال است. ناگفته نماند كه نخستين مرحلهي مكاشفه و مشاهده و ارتباط با جهان غيب و انتقال از فيزيك به متافيزيك و از ظاهر جهان به باطن آن، به صورت ارتباط با عالم مثال اتفاق ميافتد. يعني نخستين ارتباط عاشق با جهان غيب و نخستين مكاشفههاي او با ارتباط با عالم مثال خواهد بود.
بيشتر پيشگوييها نسبت به حوادث آينده، بر اساس همين ارتباط است. زيرا جريان هستي و جريان معنا و معرفت، از بالا به پايين از عالم عقل و جبروت به عالم مثال ميرسد، سپس از عالم مثال و ملكوت به جهان مادي و محسوس گذر ميكند. بنابراين اگر سالكان با عالم مثال ارتباط برقرار كنند، در حقيقت، ميتوانند به نسبت صفاي باطن خود، از حوادث و معاني اطلاع يابند. حوادثي كه در آينده روي ميدهند يا معاني كه در آينده به ذهنها ميرسند و اين نوعي غيبداني و اطلاع از اسرار غيبي است. حتي انسان ميتواند بهشت و دوزخ و بهشتيان و دوزخيان را در عالم مثال مشاهده كند و حتي جايگاه اخروي خود را در اين عالم ببيند.
پيشبينيها و پيشگوييها و در مواردي دخل و تصرفهاي عارفان در جهان ماده از راه همين عالم مثال است. ناگفته نماند كه اهلحقيقت، زياد به عالم مثال و كشفهاي مثالي اهميت نميدهند، زيرا علاوه بر اينكه رسيدن به مقام كشف مثالي براي سالك اهميت چنداني نداشته و حتي كافران و مشركان نيز، در اثر رياضت ميتوانند به اين جايگاه برسند، پرداختن به چنين كارهايي هميشه با خطر وابستگيهاي مادي و ادعا و خودخواهي و جلبتوجه ديگران و غفلت از تلاش براي رسيدن به درجات بالاتر همراه است. از اين نظر براي سالكان حقيقي ارتباط با عالم مثال، اهميت چنداني ندارد. اما از نظر بحثي كه در پيش داريم، يعني مسألهي خواب بايد توجه داشت كه براي سالك ارتباط با عالم مثال به دو صورت امكان دارد. يكي در عالم بيداري و به صورت يك خلسه و جذبه و ديگري در عالم خواب.
و ما اكنون نسبت به اهميت خواب، چند نكته را مطرح ميكنيم:
يك. از نظر روانكاوان جديد و متفكران مادي، خوابها و روياهاي ما، هيچگونه ارزش معرفتي ندارند. زيرا خوابهاي ما بازتاب و بازسازي خاطرات ما يا آرزوهاي ما هستند. كسي كه به خواب رفته است، دو قسمت از ذهن و زندگي خود را در قوهي خيال خود به تصوير ميكشد، يكي خاطراتش را و ديگري آرزوهايش را. مثلا كسي كه در خواب ميبيند كه به زيارت خانهي خدا رفته است و يا عروسي ميكند، اينگونه خوابها يا از خاطرههاي آن شخص سرچشمه دارد و يا از آرزوهايش. يعني آن شخص يا به زيارت خانهي خدا رفته و خاطرهي اين زيارت در خواب او، به يادش مي آيند و صحنههاي زيارت براي او مجسم ميشود، يا آنكه اين شخص در آرزوي خانهي خداست، و اين آرزو در خودآگاه يا ناخودآگاه او جاي گرفته است و در عالم خواب براي او بازسازي ميشود. يعني بيشتر خوابهاي ما يا از نوع خواب فيل است نسبت به هندوستان كه خاطرهاي از آنجا دارد و يا از نوع خواب شتر است نسبت به پنبهدانه.
چون اين بحث هنوز ناتمام است، ادامهي آن را به درس ديگر واميگذاريم و درس را در همين جا با بيتي از حافظ به پايان ميبريم:
ماييم و آستانهي عشق و سر نياز تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست
(حافظ)
?
30
مراقبه (2)
هركه بهر تو انتظار كند بخت و اقبال را شكار كند
سينه را سبز و لالهزار كند بهر باران چو كِشت منتظر است
ز انتظار رسول تيغ علي در غزا خويش ذوالفقار کند
انتظار جنين درون رحم نطفه را شاه خوش عذار كند
انتظار حبوب زير زمين هر يكي دانه را هزار كند
انتظار قبولِ وحيِ خدا چشم را چشمِ اعتبار كند
تا قيامت تمام هم نشود شرح آن كانتظار يار كند
(مولوي، ديوان)
در درس گذشته، از خواب سخن گفتيم و بحث ما، ناتمام ماند. در اين درس با اشارهي مختصر به بحث گذشته، به ادامهي بحث خواب ميپردازيم.
گفتيم كه از نظر روانكاوان مادي، خوابهاي ما، محصول خاطرهها يا آرزوهاي خودمان ميباشند و اما اهل سلوك، از ديرباز، به گونهاي خواب را با مكاشفه و مشاهده بيارتباط نميدانند و چنانكه گفتيم، پيامبر گرامي اسلام نيز، تا حدودي به اعتبار برخي از خوابها اشاره كردهاند.
چنانكه گذشت، سه قوهي ادراكي حس، خيال و عقل انسان، با سه مرحله از جهان هستي، تناسب دارند.
عقل با مجردات، خيال با عالم مثال، حس با جهان ماده و محسوس.
كسانيكه خواب را فقط بازتاب خاطرهها و آرزوهاي انسان نميدانند، بلكه براي آن ارزش و اعتبار معنوي قائلاند؛ خواب را اتصال قوهي خيال به عالم غيب ميدانند. و آن عالم غيبي كه انسان در خواب به آن متصل ميشود، همان عالم مثال است. و چون حوادث جهان، از عالم مثال به عالم ماده ميآيند، انسان با اتصال به عالم مثال، ميتواند به نسبت استعداد خود و صفاي باطنش از جريانها و حوادث دور و نزديک آينده، آگاه گردد. دوري و نزديكي اين آينده بستگي دارد به ميزان توان و صفاي باطن سالک. آنکه صفاي باطن بيشتر دارد، مي تواند از حوادث دورتر آگاه گردد.
به هر حال انسان با اتصال به عالم مثال، ميتواند از حوادث و جريانهاي اين جهان آگاه شده و نيز صورتي از اعمال بندگان و نيزاز انبيا و اوليا و بهشت و جهنم را دريابد. زيرا عالم مثال، در حقيقت، مرحلهاي از واقعيت هستي است كه در آن، همهي حقايق جهان، انعكاس دارند.
تا اينجا مورد قبول عرفا و اهل سلوك است، اما چنانكه گفتيم، رسيدن به چنين جايگاهي، اختصاص به اهل ايمان ندارد و مقام و مرتبهي بلندي هم به شمار نميرود؛ زيرا اين خوابها غالبا با هواي نفس و آرزوها و خاطرهها آميخته ميشوند و رنگ فرهنگ و زندگي سالك را به خود ميگيرند. لذا از نظر برجستگان عالم سلوك، اهميت چنداني ندارند. اهل سلوك، خيلي به خواب و مسائل مربوط به عالم مثال، توجه نکرده و وقت خود را صرف آنها نميكنند.
اما اگر كسي به اين گونه كارها دل خوش كند، بايد توجه داشته باشد كه خوابهاي ما، به ندرت بينيازاز تعبير اند. بلكه هميشه نيازمند تعبير مي باشند. و همين مطلب، يعني نياز به تعبير باز هم، از ارج و اعتبار آن ميكاهد. زيرا مشكل ميتوان براي يك خواب، تعبير يقيني و مورد اطمينان پيدا كرد. زيرا هر معنايي، در هر قالبي كه ظاهر شود، بر اساس يك تناسب يا تناسبهاي مختلف در آن قالب ظهور يافته است.
اين تناسبها، قانونمند نيستند و قابل ضبط و محاسبه نمي باشند، بنابراين پيدا كردن رابطهي صورت خواب، با معنايي كه از آن حكايت ميكند، بسيار دشوار خواهد بود. زيرا مناسبتهاي اين صورت با يك معناي ويژه به سادگي قابل تشخيص نيست. چنانکه گفتيم نسبتها و تناسبها يكسان نميباشند. گاهي نسبت، نسبت تضاد است. يعني يك معنا، در يك قالب، به خاطر اين مناسبت ظاهر ميشود كه ميان آن دو تضادي وجود دارد. مثلا زندگي در قالب مرگ، يا عروسي در قالب عزا و امثال اينها. و چون اين مناسبتها گوناگوناند و در اشخاص مختلف بر اساس شرايط زندگي متفاوتاند، بهرهگيري از اين مناسبتها در تعبير خواب، بسيار دشوار ميباشد. تعبيرها، غالبا جنبهي گمان و تخمين دارند. علاوه بر اينكه روياي صادق و صالح، به شرايط ويژهي ديگر در جسم و روح انسان بستگي دارد كه نميتوان همهي آن شرايط را طبقهبندي كرد و مورد بررسي قرار داد.
اينك، به بحث خود در مراقبه بازميگرديم.
مراقبه، نوعي انتظار است. انتظار ديدار و انتظار وصال.
مراقبه در عرفان، يك حالت و تجربه است و چنانكه بارها گفتهايم با حالتهاي تكليفي و اخلاقي فرق دارد. مثلا انتظار يك شيعهي مومن براي ظهور وليعصر(س)، يك انتظار تكليفي است؛ يعني انسان آگاهانه و بر اساس وظيفه و تكليف خود را به حالت منتظر درميآورد.
اما مراقبه در تجربهي انساني، حالت جديدي است كه در انسان پيدا شده و انسان، به گونهاي است كه با تمام وجود خود، در انتظار يك حادثهي جديد است. و نيز در انتظار آن است كه از شب سياه هجرانش، سپيدهاي بدمد و او را به روز روشن وصال هدايت كند.
او خود را در اين مرحله چنان با معشوق در ارتباط ميبيند كه گويي معشوق نيز در كمين سالك است.
سالك در مقام مراقبه، جز معشوق و ديدار او به هيچ چيز ديگر توجه ندارد. و در واقع دل و درون خود را از توجه به غير ميپردازد:
سخن غير مگو با من معشوقهپرست كز وي و جام ميم نيست به كس پروايي
(حافظ)
زيرا:
الف- هيچ لذتي به لذت ديدار معشوق نميرسد. عاشق نه تنها از چيزهاي ديگر لذت نميبرد، بلكه رنج هم ميبرد:
گر خمر بهشت است، بريزيد كه بيدوست هر شربت عذبم كه دهي عين عذاب است
(حافظ)
ب- جز معشوق حقيقي، هيچچيز ديگر وجود عاشق را تكامل نميبخشد و دگرگون نميسازد. عالم سلوك، بر تحول و تكامل وجود عاشق استوار است. در اين تحول و تكامل، هيچ چيز به اندازهي وجود معشوق اثرگذار نميباشد. لذا عاشق، از همه چيز دست برميدارد و روي به معشوق ميآورد:
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند كه به بالاي چمان از بن و بيخم بركند
حاجت مطرب و مي نيست تو بُرقَع بگشاي كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويي نشود آينهي حجلهي بخت مگر آن روي كه مالند بر آن سُمِّ سمند
(حافظ)
ج- سالك، توجه به غير معشوق را در اين مقام، نشانهي كوتهبيني و دونهمتي خود ميداند.
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس زين چمن، سايهي آن سرو روان ما را بس
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش، خدا را، به بهشتم نفرست كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
(حافظ)
مراقبه بر دو گونه تلاش استوار است. يكي تلاش براي نزديك شدن به حق، ديگري تلاش براي پاكسازي دل و درون.
هر دو تلاش، با شدت بخشيدن به رياضت، تحقق مييابند. يكي از مشكلترين رياضتها در مقام مراقبه، كاري است كه آن را «نفي خواطر» مينامند. نفي خاطر، رياضتي دشوار براي پاكسازي ذهن است. اما متعلَّق اين پاكسازي يعني چيزي كه ذهن را بايد از آن پاك كرد، خودِ انديشه است. جدا كردن ذهن از انديشه، كاري است بسيار دشوار. زيرا، خود ذهن، چيزي جز همين انديشه نيست. حتي عدهاي از متفكران جديد مغربزمين، وجود روح و نفس را انكار كرده و آنچه را كه انسان، آن را روح ميپندارد، چيزي جز توالي و پيدرپيهم قرار گرفتن انديشههاي انسان نميدانند. به هر حال ذهني باشد كه نينديشد، عملا بسيار دشوار قابل فرض است. اما به هر حال يكي از رياضتهاي سخت مقام مراقبه، همين پاسباني دل است. به گونهاي كه هيچ انديشهاي را به آن راه ندهند.
پاسبان حرم دل شدهام، شب همه شب تا در اين پرده، جز انديشهي او نگذارم
(حافظ)
دليل عرفا بر اين كار آن است كه ميگويند: سالك بايد دل و درون خود را از اغيار خالي سازد و راه دل خود را به روي غير و بيگانه ببندد. همين پالايش باطن از آلودگيهاي اغيار، زمينه را براي تابش نور حق و جلوهي جمال معشوق فراهم ميآورد.
ز فكر تفرقه باز آي، تا شوي مجموع به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد
(حافظ)
به خاطر دشواري اين كار، بعضي از مشايخ و اساتيد، سالك را با تمرينهاي ويژهاي تربيت ميكنند. از جمله، سالك را نخست به تمركز دادن ذهن خود به يك مورد محسوس، فراميخوانند. مثلا از او ميخواهند كه به يك تكه سنگ سياه شفاف، به آب، به آينه و يا به يك منظره و تصوير نگاه كند و بر آن كوشد تا فكر و ذهن خود را به آن متمركز ساخته و از چيزهاي ديگر غفلت كند.
ناگفته نماند كه يكي از مواردي كه عشق مجازي به كار ميآيد، همينجاست كه عملا فكر و ذهن عاشق، توجه به معشوق را در عين غفلت از چيزهاي ديگر تمرين ميكند.
عاشق در مراحلي از عشق مجازي، جز معشوق از همه چيز غفلت ميكند. حتي گاهي چنان در تصوير معشوق و خيال او غرق ميگردد كه از خود معشوق نيز غفلت ميكند.
عرفا در زبان ادبيات عرفاني، از اين بيان تعبيرهاي جالبي دارند. براي روشن شدن مطلب، در اين باره كمي توضيح ميدهم:
«ملامت» چنانكه گفتيم، در تمام مراحل سلوك به گونهاي حضور دارد و يكي از جلوههاي آن در همين مقام مراقبه است. احمد غزالي ميگويد: ملامت سه روي دارد. يعني سه گونه جلوه ميكند و در سه جهت و جنبه ظهور مييابد:
- در جهت خلق؛
- جهت عاشق ؛
- در جهت معشوق.
آن روي كه در جهت خلق دارد، تيغ غيرت معشوق است تا اغيار را از صحنه بردارد. (سوانح، فصل3)
سالك در اينجا، بايد به يك جهاد در راه خدا بپردازد و اين جهاد نه با دشمنان دين، بلكه جهاد با غير خداست. و در اين جهاد، همانند جهادهاي معمولي به نظر ميرسد كه ميتواند از هر تدبيري كه جايز باشد، بهره جويد. اما توجه كردن به اجسام محسوس، اگر هم به عنوان تمرين، جايز باشد، از نظر حقير نبايد چندان ادامه يابد و جدي گرفته شود، اگر چنين چيزي هم لازم باشد، بايد از كارهاي مشروع و تاييدشده بهره گرفت. مانند تمركز دادن ذهن به كلام الهي و تلاوت ويژهي كلامالله، يا تمركز به موارد ويژهاي از مشكلات و حوائج مردم. مثلاً عزم را جزم كردن بر اين كه تا فلان مشكل را حل نكنم، به هيچ چيز ديگر نميپردازم. در عين حال اينگونه دستورها در مورد اشخاص مختلف فرق ميكند. گاهي بعضي از سالكان بسيار ساده و بيدردسر به مراقبه دست مييابند و نياز به اين گونه كارهاي مقدماتي و تمريني ندارند. و گاهي بايد از انواع وسايل براي تمرين سالك بهره گرفت. و نيز از خود معشوق بايد ياري جست. زيرا در نفي اغيار، غيرت معشوق نيرومندترين پشتيبان عاشقان است؛ زيرا كه معشوق اگر هر خلافي را برتابد، شرك را برنميتابد و از هر خطايي هم درگذرد، از گناه شرك درنميگذرد.(قرآنكريم/نسا/48)
اينك بياني از مولوي، درتشويق به پاسباني از حرم دل، با توجه به غيرت معشوق !
از بهر خدا عشق دگر يار مداريد در مجلس جان فكر دگر كار مداريد
يار دگر و كار دگر كفر و محالست در مجلس دين مذهب كفار مداريد
در مجلس جان فكر چنانست كه گفتار پنهان چو نميماند، اضمار مداريد
گر بانگ نيايد ز فسا، بوي بيايد در دل نظر فاحشه آثار مداريد
آن حارس دل، مشرف جان، سخت غيورست با غيرت او رو سوي اغيار مداريد
هر وسوسه را بحث و تفكر بمخوانيد هر گمشده را سرور و سالار مداريد
ياقوت كرم قوت شما بازنگيرد خود را گرو نفس علف خوار مداريد
العزة لله جميعاً چو شنيديت خاطر بهسوي سبلت و دستار مداريد
در مشهد اعظم به تشهد بنشينيد هُش را به سوي گنبد دوار مداريد
انكار بسوزد چو شهادت بفروزد با شاهد حق، نكُرت و انكار مداريد
يك نيم جهان كركس و نيميش چو مردار هين چشم چو كركس سوي مردار مداريد!
( مولوي، ديوان )
?
31
مراقبه (3)
دگرباره بشوريدم، بدان سانم، به جان تو كه هر بندي كه بربندي، بدرانم، به جان تو
من آن ديوانهي بندم كه ديوان را هميبندم زبان مرغ ميدانم، سليمانم، به جان تو
نخواهم عمر فاني را، تويي عمر عزيز من نخواهم جان پُر غم را، تويي جانم، به جان تو
چو تو پنهان شوي از من، همه تاريكي و كفرم چو تو پيدا شوي بر من، مسلمانم، به جان تو
گر آبي خوردم از كوزه، خيال تو در او ديدم وگر يك دم زدم بيتو، پشيمانم، به جان تو
(مولوي، ديوان)
حالات سالك در مقام مراقبه، بسيار متغير و وصفناپذير و در عين حال همراه با شور و شادماني است. يكي از نشانههاي بارز مقام مراقبه، همين شورو شادماني است. اين شور و شادماني به خاطر آن است كه سالك با اميد بسيار و اطمينان زياد در انتظار ديدار معشوق است. اگر چه انتظار ديدار قرار و آرام را از عاشق ميگيرد، اما همين بي قراري با شادماني وصف ناپذيري همراه مي باشد. از اين مقام به بالا، سالك با عوالم عشق بيشتر آشنا ميگردد. زيرا او تا اين مقام، بيشتر با خود درگير بود و اما پس از اين مقام، بيشتر با معشوق درگير خواهد بود. و چون با خود بود، با خودبيني و خودخواهي چنان ميپنداشت كه معشوق را نيز ميتواند در اختيار خود گيرد. اما اكنون، اندكاندك با خود معشوق آشنا ميگردد! در اين آشنايي نخستين نكتهاي كه به آن دست مييابد، همين است كه معشوق، در اختيار هيچ كس قرار نميگيرد و اين عاشق است كه بايد فداي معشوق گردد.
احمد غزالي را در اين مقام، نكته سنجيهاست كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
او ميگويد: «حقيقت عشق چون پيدا شود، عاشق، قوُت(شكار و غذا) معشوق آيد، نه معشوق قوت عاشق. زيرا كه عاشق، در حوصلهي معشوق تواند گنجيد، اما معشوق درحوصلهي عاشق نگنجد. عاشق يك موي تواند آمد در زلف معشوق، اما همگي عاشق، يك موي معشوق را برنتابد.» (سوانح، فصل38)
سپس با ذكر مثال اين نكته را چنين توضيح ميدهد: پروانه كه عاشق آتش شد، از تابش نور آتش، نيرو ميگيرد و با هدايت همين تابش، به مهماني آتش ميرود. اما وقتي كه به او رسيد، ديگر او در اختيار آتش است. ديگر او را، قوت و خوراكي نيست، بلكه او خود، خوراك آتش است. و اما اين ميزباني ادامه نمييابد و اين مهمان به زودي بيرون رانده ميشود. پروانه را با آتش ميزباني كرده و زود به صورت خاكستر بيرونش ميكنند! اين به خاطر استغناي معشوق است. احمد غزالي به دنبال اين بحث، چنين هشدار ميدهد كه: « اگر تو را اين غلط افتد كه شايد عاشق، مالك بود و معشوق، بنده، تا آنكه معشوق در بزم وصال در كنار عاشق قرار گيرد، آن غلطي بزرگ است كه هرگز معشوق، ملك نتواند بود.» (همان)
اين عاشق است که سر انجام شکست مي خورد و در پاي معشوق پست شده و از دست مي رود:
باز هشيار برون رفته و مست آمده ايم وزمي لعل بست باده پرست آمده ايم
تا ابد باز نياييم به هوش از پي آنک مست جام لبت از عهد الست آمده ايم
باغم عشق تو تا پنجه ور اند اخته ايم چون سر زلف سياهت شکست آمده ايم
سرما دار که سر در قدمت باخته ايم دست ما گير که در پاي تو پست آمده ايم
بر سر کوي تو زينگونه که از دست شديم ظاهر آنست که آسانت به دست آمده ايم
(خواجو)
يكي ديگر از لوازم و ويژگيهاي اين مقام، آن است كه عاشق، پرستش دور از بيم و اميد را در اين مقام تجربه ميكند. اينگونه پرستش، براي انسان، در حوزهي خودآگاهي، هرگز ميسر نيست. زيرا در حوزهي خوداگاهي، اگر انسان، خدا را با قطعنظر از فكر بهشت و جهنم نيز بپرستد، باز هم در اين پرستش هدفي دارد.
در يك كلام، آنجا که، قصد و ارادهاي در كار باشد، حتما هدفي در كار است. اما سالك در اين مقام، كنار گذاشتن عقل مصلحتانديش را كه اساس همهي نيتها و قصدها و خواستنها بود، كنار ميگذارد و از چنبر و چارچوب مصلحت انديشيها كه از صفات ذاتي انسان است، بيرون ميآيد.
چنان مستم چنان مستم من امروز كه از چنبر برون جستم من امروز
چنان چيزي كه در خاطر نيابد چنانستم، چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر درين پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم: اي عقل برونرو كز تو وارستم من امروز
بشوي، اي عقل، دست خويش از من كه در مجنون بپيوستم من امروز
به دستم داد آن يوسف ترنجي كه هر دو دست خود خستم من امروز
نميدانم كجايم ليك فرخ مقامي كاندرو هستم من امروز
چو «نحن اقرب»م معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز
(مولوي، ديوان)
چنانكه بارها گفتيم، تمام مراحل سلوك، تحت تاثير اوصاف و اسماء الهياند. سالك اگر در مقام مراقبه، پيشرفت كند، اسماء و صفاتي را كه بر او اثر ميگذارند، تشخيص ميدهد. اگر چه اين تشخيص، كامل نميباشد، اما به هر حال، او واردات غيب را و فرمانروايي اسماء و صفات را در وجود خود كاملا احساس ميكند. يافتههاي خود را از تكتك اسماء و صفات، تا حدودي تشخيص ميدهد. تا حدودي بر اساس تناسب اين تاثيرها، آيندهي خود را نيز، تا حدودي از نظر رفتار معشوق، ميتواند پيشبيني كند. اشاره ها و بشارتهاي معشوق را درك ميكند. همين درك است كه او را بياختيار، بيقرار ساخته و به مراقبه و كمينگاه ميكشاند.
مولوي، اشارهها و بشارتها را بارها مطرح ميكند. معروفترين و رساترين تعبير او، از اين اشارهها و بشارتها، به كار بردن واژهي «بو» است. و اينك نمونهاي از غزلهاي پرشور او :
يارب، اين بوي خوش از روضه جان ميآيد يا نسيميست كزان سوي جهان ميآيد؟
يارب اين آب حيات از چه وطن ميجوشد؟ يارب اين نور صفات از چه مكان ميآيد؟
(مولوي، ديوان)
و نيز:
بوي باغ و گلستان آيد همي بوي يار مهربان آيد همي
از نثار جوهر يارم مرا آب دريا تا ميان آيد همي
با خيال گلستانش خارزار نرمتر از پرنيان آيد همي
از چنين نجار يعني عشق او نردبان آسمان آيد همي
زان در و ديوارهاي كوي دوست عاشقان را بوي جان آيد همي
(مولوي، ديوان)
و نيز:
پيرهن يوسف و بو ميرسد در پي اين هردو خود او ميرسد
بوي مي لعل بشارت دهد كز پي من جام و كدو ميرسد
(مولوي، ديوان)
و تعبيرهاي ديگر نيز به كار ميبرد، همانند پرش چشم و تپش دل در اين غزل:
چشمم هميپرد مگر آن يار ميرسد دل ميجهد، نشانه كه دلدار ميرسد
اين هدهد از سپاه سليمان هميپرد وين بلبل از نواحي گلزار ميرسد
جامي بخر به جاني ور زانك مفلسي بفروش خويش را كه خريدار ميرسد
آن گوش انتظار خبر نوش ميكند وان چشم اشكبار به ديدار ميرسد
آن دل كه پارهپاره شد و پارههاش خون آن پارهپاره رفته به يكبار ميرسد
چندين هزار جعفر طرار شب گريخت كامد خبر كه جعفر طيار ميرسد
فاش و صريح گو كه صفات بشر گريخت زيرا صفات خالق جبار ميرسد
اي مفلسان باغ، خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ايثار ميرسد
(مولوي، ديوان)
در همين مقام است كه سالك، اشارات قرآني را نيز بيشتر درمييابد. نه تنها از كلام الهي، بلكه از كلام معمولي انسانها نيز، نكته ميگيرد. مانند آن درويش كه در شامگاهي از ميدان بارفروشان ميگذشت و چون آخر وقت بود، ميوهها را ارزان كرده بودند و يكي با صداي بلند فرياد ميزد: خيار، ده تا يكقران! صوفي با شنيدن آن فرياد به رقص آمد! از او راز اين وجد و سماع را پرسيدند. گفت: مگر نميشنوي ندا ميدهند كه در درگاه معشوق خيار (نيكان)، ده تا يك قران. استغناي معشوق را بنگر و بيمقداري عاشقان را كه از قبيلهي عاشقان، در درگاه معشوق، اگر برگزيده باشند، ده تا به يك قران ميارزند.
حافظ نيز اين اشارهها را دولت بيدار مينامد و ميگويد:
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي دركش و سر خوش به تماشا بخرام تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي كه ز صحراي ختن، آهوي مشگين آمد
گريه آبي به رخ سوختگان باز آورد نالهي فريادرس عاشق مسكين آمد
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد
(حافظ)
?
32
مراقبه (4)
دل سراپرده محبت اوست ديده آيينه دار طلعت اوست
من كه سر در نياورم به دو كون گردنم زير بار منت اوست
تو و طوبي و ماو قامت يار فكر هركس به قدر همت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هركسي پنج روزه نوبت اوست
من و دل گر فنا شويم چه باك غرض اندر ميان سلامت اوست
(حافظ)
سالك با پيشرفت در مراتب ومقامات مراقبه سرانجام به جايي مي رسد كه اشاراتي از "فنا" را در وجود خود احساس مي كند. از آنجا كه فنا وصال را به دنبال خود دارد، يعني با فناي عاشق لقاي معشوق فراهم مي آيد، سالك در مقام مراقبه با اشارات و بشارات اين فنا و وصال درگير مي شود. چنانكه گفتيم در تعبير مولوي از اين اشاره ها و نشانه ها با لفظ "بوي" سخن رفته است.اين بوي ها در مشام جان عاشق چنان اثر مي گذارند كه او را نسبت به دنيا و آخرت دلسرد مي كنند. در اين مرحله است كه سالك نوعي جنون را در خود تجربه مي كند ودر اين جنون است كه شيفته فناي خود مي گردد.
به بوي زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد هزار جان گرامي فداي جانانه
(حافظ)
در اين مرحله سالك به خودي وخودخواهي ها پشت پا مي زند و جز وصال معشوق خيال ديگر را در دل راه نمي دهد.
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گداي خاك در دوست پادشاه منست
غرض ز مسجدو ميخانه ام وصال شما ست جز اين خيال ندارم خدا گواه منست
(حافظ)
در اين مقام سالك اطمينان پيدا مي كند كه ديگران از اين مقامات گذشته اند و به وصال معشوق رسيده اند، اما او هنوز راه زيادي در پيش دارد. بسيار طبيعي است كه در اين مرحله آرزو كند كه با واصلان و ديدار كنندگان ارتباطي داشته باشد، تا اگر خود بهره اي از وصال ندارد، رو در روي بختياراني بنشيند كه شاهد مقصود را به آغوش كشيده اند.
اينان كيانند؟ اين واصلان بزرگوار و شكوهمند كجا هستند؟ سراغ اين نيك بختان را از كه بايد گرفت؟سالك در راز و نياز هايش با معشوق اين جستجو را با معشوق در ميان مي نهد و آن كامكاران را از معشوق سراغ مي گيرد:
اي شاهد قدسي! كه كشد بند نقابت وي مرغ بهشتي كه دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده درين فكر جگر سوز كآغوش كه شد منزل آسايش و خوابت
(حافظ)
اين حسرت در دل سالك يك حسرت دردناك و جانسوز است كه آن شمع شب افروز در كاشانه ي چه كسي است و از ميان اين همه عاشقان و سالكان تسليم افسون كه شده و به افسانه چه كسي مايل شده است.
يا رب اين شمع شب افروز زكاشانه ي كيست؟ جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه ي كيست؟
حاليا خانه برانداز دل و دين من است تا هم آغوش كه مي باشد و همخانه ي كيست؟
باده ي لعل لبش، كز لب من دور مباد! راح روح كه و پيمان ده پيمانه ي كيست؟
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو باز پرسيد خدا را كه به پروانه ي كيست؟
مي دهد هر كسش افسوني و معلوم نشد كه دل نازك او مايل افسانه ي كيست؟
(حافظ)
سالك با پيشرفت در مقامات و منزل هاي مراقبه و با توفيقي كه در" نفي خواطر" و پاك سازي دل و درون خود از نام و ياد ديگران به دست مي آورد اينك احساس مي كند كه براي او تنها يك مطلوب و مقصود وجود دارد و آن هم حضرت حق است. سالك در اين عالم عملاً اين احساس را تجربه مي كند كه اگر به اين مقصود نرسد چيزي ندارد و اگر رسد همه چيز دارد و به هيچ چيز ديگر نيازي ندارد. بنابراين سالك آشكارا به اين نتيجه مي رسد كه اگر او را نداشته باشد نمي تواند قرار و آرامي داشته باشد، اما چيزي كه اين احساس را دردناك مي سازد، آن است كه سالك در مي يابد كه وصال معشوق هدفي نيست كه به سادگي بتوان به آن دست يافت و همين است راز آنكه عشق در آغاز آسان مي نمايد، اما رفته رفته مشكلات پديد مي آيند. احمد غزالي گويد در عالم سلوك " از هر زمان معشوق و عاشق از يكديگر دور تر باشند. هرجند عشق كاملتر بود، بيگانگي بيشتر بود" :
بفزودي مهر و معرفت كردي كم پيوندش با بريدنش بود به هم
(سوانح، فصل 59)
از طرف ديگر عاشق نيز كه با همت بلند عشق آراسته است و با شهپر همت در پرواز است معشوق متعالي صفت مي خواهد و معشوقي را كه در دام وصال افتد، نمي پسندد. احمد غزالي گويد خدا كه ابليس را لعنت كرد، او به عزت خدا اشاره كرد يعني به عزت حق انديشه كرد نه ذلتي كه خود گرفتار آن شده است و اقتضاي كمال عزت آن است كه كسي شايسته درگاهش نباشد.
(همان-فصل 62)
آري معشوق مرغ خود است و در آشيان خود است، صياد خودو شكار خويش است، طالب و مطلوب خود است.
(همان-فصل 9)
در اينجا نكته اي ديگر است كه آن نيز از دستاوردهاي مقامات مراقبه است و آن اينكه در مرحله اي از مراحل مراقبه عاشق، معشوق خود را نزديكتر از خود به خودش مي يابد، تا جايي كه به قول احمد غزالي چنين باور مي كند كه معشوق خود اوست:
چندان ناز است ز عشق تو در سر من تا در غلطم كه عاشقي تو بر من
يا خيمه زند وصال تو بر در من يا در سر اين غلط شود اين سر من
(همان-فصل 12)
باباطاهر اين نكته را كه عاشق خود را با معشوق بياميزد و خود را از معشوق تشخيص ندهد، بسيار زيبا بيان مي كند :
اگر دل دلبره، دلبر، كدومه؟ اگر دلبر دله، دل را چه نومه؟
دل و دلبر به هم آميته دارم ندونم دل كه و دلبر كدومه؟
(باباطاهر)
در اين مرحله سالك در درون خود از نوعي صفا و روشنائي برخوردار مي گردد كه خود را از نظر صفات همانند معشوقش مي يابد:
آن دوست كه مي بينم، آن يار كه مي دانم تا آنكه رخش ديدم، او من شد و من آنم
در آيينه جز رويي، ننمود مرا، زين رو اي كاش بدانم تا، بر روي كه حيرانم؟
چون شست به يكرنگي، نقش سبك و سنگي حكمي من و حكمي او، مي راند و مي رانم
جانانم اگر خواهد، هرگز بنميرم من نه زنده به آن جانان نه، زنده به اين جانم
گفتا به تو مي مانم! در خود چو نظر كردم جز دوست نمي ماند گوئي: به كه مي مانم؟
(اوحدي)
در پايان اين بحث ،غزلي از مولوي را كه بيانگر احساس سالك در شوريدگي هاي عالم مراقبه است نقل مي كنيم:
بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود داغ تو دارد اين دلم، جاي دگر نمي شود
ديده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو گوش طزب به دست تو،بي تو به سر نمي شود
جان ز تو جوش مي كند،دل ز تو نوش مي كند عقل خروش مي كند، بي تو به سر نمي شود
خمر من وخمار من،باغ من و بهار من خواب من و قرار من، بي تو به سر نمي شود
جاه و جلال من تويي، ملكت و مال من تويي آب زلال من تويي، بي تو به سر نمي شود
گاه سوي وفا روي، گاه سوي جفا روي آن مني، كجا روي؟ بي تو به سر نمي شود
دل بنهند،بر كني، توبه كنند بشكني اين همه خود تو مي كني، بي تو به سر نمي شود
بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شوي باغ ارم سقر شدي، بي تو به سر نمي شود
گر تو سري قدم شوم، وز تو كفي علم شوم ور بروي عدم شوم، بي تو به سر نمي شود
خواب مرا ببسته اي، نقش مرا بشسته اي وز همه ام گسسته اي، بي تو به سر نمي شود
گر تو نباشي يار من گشت خراب كار من مونس و غمگسار من، بي تو به سر نمي شود
بي تو نه زندگي خوشم، بي تو نه مردگي خوشم سر ز غم تو چون كشم؟ بي تو به سر نمي شود
هر چه بگويم اي سند، نيست جدا ز نيك و بد هم تو بگو به لطف خود، بي تو به سر نمي شود
(مولوي ديوان)
?
33
استقامت
به خدا كز غم عشقت نگريزم، نگريزم وگر از من طلبي جان، نستيزم، نستيزم
قدحي دارم بركف، به خدا تا تو نيايي هله، تا روز قيامت، نه بنوشم نه بريزم
سحرم روي چو ماهت، شب من زلف سياهت به خدا بيرخ و زلفت، نه بخسبم نه بخيزم
ز جلال تو جليلم، ز دلال تو دليلم كه من از نسل خليلم كه در اين آتش تيزم
بده آن آب ز كوزه كه نه عشقي است دو روزه چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختي كه ندارد ز تو بختي اگرش آب دهد يَم شود او كُندة هيزم
(مولوي، ديوان)
استقامت از نخستين هديه هاي الهي براي كساني است كه از آزمون هاي مقدماتي مقام مراقبه سربلند به در آيند. براي توجه به اهميت استقامت توجه به آيه ي شريفه ي « اهدنا الصراط المستقيم» كافي است؛ زيرا در مقام و منزل استقامت، كثرت راه ها به وحدت مي انجامد. اين همان صراط مستقيم است كه در هر نمازي از حضرت حق مي خواهيم كه ما را به آن هدايت كند. در حوزه ي سلوك يكي از هداياي الهي همين است كه سالك را به راه راست هدايت مي كنند.
اين از نظر راه سالک. اما از نظر خود سالك نيز در اين منزل و مقام يک تحوّل اساسي در وجود وي پديد مي آيد. در نتيجهِ ي اين تحول، حالتي براي او پيدا مي شود كه آن را «استقامت» مي نامند. در مقام استقامت سالك به هرگونه رنج و سختي تن مي دهد و در برابر مشكلات پايداري مي كند:
ز پا فتادم و رويم به منزل هست هنوز شکست کشتي و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالت است ندانم، که بارها از دل شدم خراب و مرا را کار با دل هست هنوز
(طبيب اصفهاني)
سالک با همه ي سختي ها روي از معشوق بر نمي تابد:
نيست مهر تو متاعي که به جان بفروشم! گر چه ارزان خرم اين جنس و گران بفروشم
منم آن قدر شناسي که اگر مهر تو را بفروشم به دو عالم به زيان بفروشم
دل گران نيستم از درد غمت اينچنين درد به درمان گران بفروشم
شادم از جور تو چندان که بدين دست تهي گر فروشم به کسي، دل نگران بفروشم!
کارم افتاد به بيداري شبها آن به که به راحت طلبان خواب گران بفروشم!
( طبيب اصفهاني)
سالك در اين مقام و منزل گرچه از سختي راه آگاه مي گردد، اما اين آگاهي او را از ادامه ي راه باز نمي دارد:
دل به سوداي تو بستيم، خدا مي داند وز مه و مهر گسستيم، خدا مي داند
ستم عشق تو هرچند كشيديم به جان ز آرزويت ننشستيم، خدا مي داند
با غم عشق تو عهدي كه ببستيم نخست بر همانيم كه بستيم، خدا مي داند
خاستيم از سر شادي و غم هر دو جهان با غمت خوش بنشستيم، خدا مي داند
به اميدي كه گشايد ز وصال تو دري در دل بر همه بستيم، خدا مي داند
ديده پر خون و دل آتشكده و جان بر كف روز و شب جز تو نجستيم، خدا مي داند
(مغربي)
مي گويند وقتي آيه ي« فاستقم كما امرت» (هود/112) نازل شد، رسول خدا (ص) فرمود آستين ها را بالا زنيد و آماده شويد! و مي گويند پس از آن كسي آن حضرت را خندان نديد.
علي(ع) مي گويد از رسول خدا(ص) خواستم كه به من سفارشي بكند. به من فرمود : «بگو پروردگار من خدا است! سپس استقامت داشته باش.» و در آيه اي ديگر از قرآن كريم آمده است: «كساني كه گفتند خداوند پروردگار ماست،سپس استقامت داشتند و پايداري كردند، فرشتگان بر آنان فرود مي آيند و به آنان مي گويند: بيم نداشته باشيد و اندوهگين نشويد، شما را مژده باد بر بهشتي كه بر شما وعده داده بودند.» (فصلت/30)
چنانكه در درس پيش گفتيم، سالك هر چه در مقامات سلوك بيشتر پيشرفت كند، فاصله ي خود را با معشوق بيشتر در مي يابد. اما چون به مقام استقامت برسد، با اينکه از مراحل دور و دراز آگاه شده و سختي هاي گوناگون را در هر يك از اين مرحله ها درك مي كند، با اين وصف در سايه ي استقامت بيش از پيش به سير و سلوك ادامه مي دهد. او مي داند كه معشوق با او چه ها خواهد كرد، اما ايستادگي مي كند و از راه بر نمي گردد و جالب اينكه او حتي لطف معشوق را جدي نمي گيرد و به او اعلام مي كند كه من ديگر در بند لطف نيستم و از مشكلات نمي هراسم. زيرا او مي داند كه آنچه در نهايت هستي عاشق را به باد فنا مي دهد، قهر معشوق است نه لطف او اصولاً لطف براي آن است كه عاشق از راه بر نگردد و قهر معشوق را دريابد! اما چون به مقام استقامت رسيد، ديگر از خطر برگشت جاي نگراني نيست! اكنون غزلي از مولوي را ك درباره ي استقامت مي آوريم:
عشوه دادستي كه من در بيوفايي نيستم بس كن آخر، بس كن آخر، روستايي نيستم
چون جدا كردي به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گويي كه دربند جدايي نيستم؟
من يكي كوهم ز آهن در ميان عاشقان من ز هر بادي نگردم، من هوايي نيستم
من چو آب و روغنم، هرگز نياميزم به كس زانك من جان غريبم، اين سرايي نيستم
اي در انديشه فرورفته كه: آوه چون كنم؟ خود بگو: من كدخدايم، من خدايي نيستم
من نگويم چون كنم، دريا مرا تا چون برد؟ غرقهام در بحر و دربند سقايي نيستم
در غم آنم كه او خود را نمايد بيحجاب هيچ اندر بند خويش و خودنمايي نيستم
(مولوي- ديوان)
احمد غزالي ميگويد: بلا و جفا قلعه گشادن منجنيق اوست، تا تو او باشي. از اينجاست كه سالك عاشق خواهان تير و شمشير معشوق است.
يك تير به نام من، زتركش بركش وانگه به كمان سخت خويش اندر كش
گر هيچ نشانه خواهي،اينك دل من از تو زدن سخت و زمن آهي خوش
(سوانح/ 19)
يكي از كارهاي بسيار اثر گذار در تكامل درجات معنوي سالك، چنانكه بارها گفته ايم، خدمت به خلق خدا است. در اين مقام كه مقام استقامت است، بهتر آن است كه سالك به حل مشكلات مردم همت گمارد و تحمل سختي هاي سلوك را با تحمل سختي هاي ياري به مردم به مرحله ي عمل و اجرا در آورد. بدون ترديد معشوق حقيقي از جلوه هاي خود جدا نيست. بنابراين اگر سختي هاي اين جلوه ها يعني خلق خدا را تحمل كرده و بار گرفتاري هاي مردم را بر دوش كشيم، در پيشگاه معشوق محبوب تر خواهيم شد.
اجراي آيين هاي تكراري و مشغول شدن به مراسم و آداب سرگرم كننده، چيزي بر كمالات انسان نمي افزايد. ما بايد به جاي گوشه گرفتن و تكرار ذكر و ورد خاص، يا اجراي آيين ها و مراسم مخصوص برخي از روزها و دهه ها، در عمل به حل مشكلات مردم بپردازيم. يا به جاي آنكه در مصيبت اهل بيت گريه كنيم، در عين تاثر و اندوه گين شدن از مصيبت آنان، به پاخيزيم و به سراغ مصيبت ديد گان برويم و باري از دوش گرفتاران برداريم.
به سراغ كودكاني برويم كه در سنين پايين مجبورند كه براي ديگران كار كنند و مدام از تحقير آنان رنج مي برند. به سراغ جواناني برويم كه براي گذران زندگي خود شغل و درآمد مناسبي ندارند. از كساني حمايت كنيم كه آشكارا حقوقشان را عده اي انگشت شمار فداي هوا و هوس خود مي كنند. بي ترديد اگر در مقام استقامت احساس كنيم كه در صف مجاهدان قرار داريم و در راه حق و حقيقت با كفر و شرك در نبرديم؛ درآن صورت بايد دست خدا را در نزديكي دست خود احساس كنيم. چنانكه او خود، وعده كرده است که دست ما را بگيرد و به صراط مستقيم لقا و ديدار خود راهنما گردد. در قرآن كريم آمده است كه : « آنان را كه در راه ما جهاد كنند، به سوي خودمان هدايتشان مي كنيم. » (عنكبوت/69). خدمت به بيماران، خدمت به تهيدستان از بهترين رياضت هاي مقام استقامت است.
شبي با دو نفر از دوستان كه هر دو پزشك متخصص بودند، مشغول گفتگو بوديم. آن دو با يكديگر از جلسات مختلف مذهبي بحث مي كردند. يكي مي گفت: فلان مجلس دعا در فلان مسجد كه فلان روز داير مي گردد بسيار باحال است! ديگري از يك مجلس ديگر سخن مي گفت.
گفتم: اي دوستان عزيز! خداوند راهي پيش پاي شما نهاده است كه اگر با آگاهي و معرفت آن راه را بپيماييد، هميشه در پيشگاه خدا هستيد و صحنه اي كه شما حضور داريد، بر همه ي صحنه هاي دعاها و مناجات ها كه به صورت آيين و مراسم برگزار مي گردند، برتري دارد. آن دو بزرگوار شگفت زده از من پرسيدند: چگونه و چطور؟ گفتم: شما مي توانيد خارج از تكليف اداري و در اوقات فراغت و در نيمه هاي شب و هرگاه كه بتوانيد، به سراغ بيماران برويد. شما بيماراني خواهيد ديد كه همراه دارند، در اتاق هاي مخصوص خوابيده اند و به خوبي از آنان مراقبت مي شود. زيرا پولدارند، پول بيشتري داده اند و شرايط بهتري براي درمان خود انتخاب كرده اند.
اما خواهيد ديدکه بيماراني هستند كه از راه دور آمده اند و خويشان و كسان آنها به سراغشان نمي آيند، زيرا خرج راه و مسافرخانه براي آنها سنگين است. مسئولان بيمارستان نيز در حد تكليف اداري به سراغشان مي روند. شما اگر به عنوان پزشك دستي بر سر اين بيماران بكشيد و در كنارشان بنشينيد و دلداري شان دهيد، اگر اين كار را نه از روي هوا و هوس بلكه با معرفت و آگاهي كامل انجام دهيد، خدا را در نزد خود خواهيد يافت! دست خدا را در دست خود خواهيد يافت. پس جايي كه محبوب شما اينقدر به شما نزديك است، چه نيازي به اينكه خانه به خانه در جستجوي او باشيد؟
خنک آنکه در صحبت عاقلان بياموزد اخلاق صاحبدلان
جوانمرد گر راست خواهي وليست کرم پيشه ي شاه مردان عليست
خدا را بر آن بنده بخشايش است که خلق از وجودش در آسايش است
کسي نيک بيند به هر دو سراي که نيکي رساند به خلق خداي
الا گر طلبکار اهل دلي زخدمت مکن يک زمان غافلي
خورش ده به گنجشک کبک و حمام که يک روزت افتد همايي به دام
بداني که چون راه بردم به دوست هر آنکس که پيش آمدم گفتم اوست
به رغبت بکش بار هر جاهلي که افتد به سر وقت صاحبدلي
عبادت به جز خدمت خلق نيست به تسبيح و سجاده و دلق نيست
(سعدي)
به استقامت بازگرديم. استقامت كه پس از مرحله ي مراقبه و نفي خاطر، در اختيار سالك قرار گرفته است، براي پيشرفت هاي بعدي وي، به منزله ي روح است براي جسم و همانند نيت است براي نماز. در مرحله ي استقامت سالك از معشوق خود دو هديه ي گرانقدر مي گيرد:
يكي «شهود» بي نياز از كسب و تلاش؛
ديگري« بقا در نور يقظه» بدون تلاش براي پرهيز از غفلت.
شهود پس از مقام مراقبه هميشه امكان دارد. اما غالباً به دنبال بيقراري ها و غم واندوه سنگين اتفاق مي افتد. اما اگر سالك در مقام استقامت پيشرفت كند، از معشوق خود به عنوان هديه، ديدارهاي ناگهاني را به دست مي آورد. يعني گاه مي بيند كه بي آنكه رنجي تحمل كند، به گنج مي رسد.
احمد غزالي مي گويد: «هيچ لذت در آن نرسد كه عاشق، معشوق را بيند به حكم وقت و معشوق از عشق عاشق غافل! و نداند كه او ناگزران اوست.» به نظر حقير اينكه معشوق نداند درست نيست، بلکه اين احساس عاشق است كه چنين در مي يابد که معشوق بدون توجه به نياز عاشق به او روي نموده است. اما در حقيقت هرگز معشوق از حال عاشق بي خبر نيست،اينگونه رو نمودن و فرصت ديدار دادن، هديه اي است از معشوق به عاشق كه در مرحله ي استقامت اتفاق مي افتد. اين همان شراب بي خماري است كه هيچ دردسري را به همراه ندارد.
شرابي بي خمارم بخش يا رب كه با وي هيچ دردسر نباشد
(حافظ)
و روشنايي يقظه و بيداري پايدار براي عاشق سالك، در حركت به سوي ديدار، برترين و بهترين راهنما است. در اينجا غزلي از مولوي را در وصف آن ديدار ناگهاني مي آوريم:
ساقي برخيز كان مه آمد بشتاب كه سخت بيگه آمد
تركانه بتاز، وقت تنگست كان ترك خطا به خرگه آمد
در وهم نبود اين سعادت اقبال نگر كه ناگه آمد
عاشق چو پياله پر ز خون بود چون ساغر مي به قهقه آمد
با چون تو مه آنك وقت دريافت تعجيل نكرد، ابله آمد
از خرمن عشق هر كه بگريخت كاهست به خرمن كه آمد
بيگه شد و هر كي اوست مقبل بگريخت ز خود به درگه آمد
(مولوي، ديوان)
و امّا يقظه وبيداري دائم و بقاي عاشق در نور يقظه خود، نتيجه ي همين ديدارها ي بي مقدمه است. سالک با پي بردن به چنين ديدار هايي ديگر چشم نمي بندد و مژه بر هم نمي زند:
ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي چه کنم که هست اينها، گل باغ آشنايي
همه شب نهاده ام سر، چو سگان بر آستانت که رقيب در نيايد، به بهانه ي گدايي
در گلستان چشمم، ز چه رو هميشه باز است؟ به اميد آنکه شايد تو به چشم من درآيي
( عراقي)
?
34
توكــــــل
امشب اي دلدار، مهمان توايم شب چه باشد؟ روز و شب آن توايم
نقشهاي صنعت دست توايم پروريدة نعمت و نان توايم
چون كبوترزادة برج توايم در سفر طواف ايوان توايم
هر زمان نقشي كني در مغز ما ما صحيفة خط و عنوان توايم
همچو موسي كم خوريم از دايه شير زانك مست شير و پستان توايم
زان چنين مستست و دلخوش جان ما كه سبكسار و گران جان توايم
گوي زرين فلك رقصان ماست چون نباشد؟ چون كه چوگان توايم
خواه چوگان ساز ما را خواه گوي دولت اين بس كه به ميدان توايم
خواه ما را مار كن، خواهي عصا معجز موسي و برهان توايم
هم تو بگشا اين دهان را، هم تو بند بند آن توست و انبان توايم
(مولوي، ديوان)
سالك پس از طي مراحل استقامت، به مقام توكل وارد مي گردد. توكل در كاربرد اهل سلوك همانند همه ي اصطلاحات ديگر با كاربرد اين كلمه در حوزه ي ديانت و اخلاق فرق دارد. در حوزه ي ديانت و اخلاق، توكل يعني اينكه انسان با اختيار و انتخاب خود كارهايش را به خداوند وا گذارد. اما در حوزه ي سلوك، توكل مقام با شكوهيست كه سالك در اثر استقامت به آن مقام مي رسد. در حقيقت مقام توكل بخششي از خداوند است. اين فيض و بخشش باعث يك تحول بنيادي در وجود سالك مي گردد.
توكل نيز مانند همه ي مقامات سلوك براي كساني كه تجربه ي شخصي از آنها ندارند، قابل درك نمي باشد. هرچه در اين باره به زبان بيايد، درشنونده ي ناآشنا چيزي جز وهم و خيال ايجاد نخواهد كرد. توكل مقام بزرگيست. در اين مقام سالك از آنچه خود داشت چشم مي پوشد و كارها را به دوست وا مي گذارد؛ زيرا آنچه از كرم و عنايت دوست بر مي آيد از دست سالك بر نمي آيد.
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست راه رو گر صد هنر دارد توكل بايدش
(حافظ)
مقام توكل از مقامات مربوط به نيمه ي دوم عالم سلوك است. هر كه به اين مقام برسد دستش در دست دوست قرار مي گيرد. در قرآن كريم آمده است كه هر كه به خداوند توكل كند و كار خود را به او واگذارد، او براي كارگذاري او بس است و نيازي به ديگران نيست.
(و من يتول علي الله فهو حسبه) (طلاق/3) بي ترديد سالك كه به مقام توكل مي رسد، از اين مقام چيزهاي زيادي به دست مي آورد.
كار خود گر به خدا بازگذاري حافظ اي بسا عيش كه با بخت خدا داده كني
(حافظ)
براي بيان و توضيح مقام توكل اين نكته را اضافه مي كنيم كه سالك تا مقام استقامت در مراوده ي معشوق از نوعي چاره جويي دست بر نمي دارد و هر دامي را بر سر راه معشوق مي گستراند و از هر راهي كه به نظرش مي رسد بهره مي گيرد. از آنجا كه غزلهاي مولوي باز تاب مستقيم تجربه هاي اوست در اينجا نيز از بيان او در وصف اين چاره جويي ها بهره مي گيريم
بران بودم كه فرهنگي بجويم كه آن مه رو نهد رويي به رويم
بگفتم: يك سخن دارم به خاطر به پيش آ تا به گوش تو بگويم
كه خوابي ديدهام من دوش اي جان ز تو خواهم كه تعبيرش بجويم
ندارم محرم اين خواب! جز تو تو بشنو اي شه ستارخويم
بجنبانيد سر را و بخنديد سري را كه بداند مو به مويم
كه يعني حيله با من مي سگالي كه من آيينة هر رنگ و بويم
مثال لعبتي ام در كف او كه نقش سوزن زر دوز اويم
نباشد بيحيات آن نقش كو كرد كمين نقشش منم درهاي و هويم
(مولوي، ديوان)
سالك چون از برخي چاره جويي ها به نتيجه مي رسد، مثلاً گاهي از شب زنده داري نتيجه مي گيرد و روزي ديگر از كمك به مردم و روزي ديگر از راهي ديگر، بنابراين هميشه به دام گستردن و چاره جويي مي انديشد. در اين چاره جويي گاهي به خاطر اميدواري خود به نتيجه كار دچار نوعي شطح گويي و رجزخواني مي گردد. او مي خواهد از هر راهي که شده معشوق را فرا چنگ آورد! و به هر وسيله و بهانه اي که شده، او را بگيرد!
دام دگر نهادهام تا كه مگر بگيرمش آنك بجست از كفم بار دگر بگيرمش
آنك به دل اسيرمش در دل و جان پذيرمش گرچه گذشت عمر من، باز ز سر بگيرمش
دل بگداخت چون شكر، بازفسرد چون جگر باز روان شد از بصر تا به نظر بگيرمش
راه برم به سوي او شب به چراغ روي او چون برسم به كوي او حلقه در بگيرمش
درد دلم بتر شده چهرة من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگيرمش
گرچه كمر شدم چه شد؟ هرچه بتر شدم چه شد؟ زيروزبر شدم چه شد؟ زير و زبر بگيرمش
تا به سحر بپايمش همچو شكر بخايمش بند قبا گشايمش بند كمر بگيرمش
خواب شدست نرگسش زود درآيم از پسش كرد سفر به خواب خوش راه سفر بگيرمش
(مولوي، ديوان)
اما سالك در نهايت به اين نتيجه مي رسد كه چاره جويي وي سود ندارد، زيرا معشوق از عاشق آگاهتر است، نيرنگ هاي او را در مي يابد و تلاش او را ناكام مي گذارد. پس عاشق بايد از اين گونه كارها دست بردارد كه حيله و نيرنگ با معشوق در نگيرد. در اينجا نيز بيان زيبايي از مولوي داريم. مولوي نمونه هايي از چاره جويي هاي عاشق را با بياني كه ويژه ي خود اوست به تصوير مي كشد و تجسم مي بخشد:
عاشق خود را کر نشان مي دهد تا معشوق، سخن خود را تکرار کند! و يا با اين بهانه سرش را به معشوق نزديکتر مي کند. يا از دربانش ياري مي جويد! اما به هر حال به نتيجه نمي رسد:.
مرا پرسيد آن سلطان به نرمي و سخن خايي عجب، امسال اي عاشق بدان اقبالگه آيي؟
براي آنك واگويد نمودم گوش كرانه كه يعني من گران گوشم، سخن را بازفرمايي
مگر كوري بود كان دم نسازد خويشتن را كر كه تا باشد كه واگويد سخن آن كان زيبايي
شهم دريافت بازي را، بخنديد و بگفت اين را بدان كس گو كه او باشد چو تو بيعقل و هيهايي
يكي حملة دگر چون كر ببردم گوش و سر پيشش بگفتا: شيد آوردي تو جز استيزه نفزايي
چون دعوي كري كردم جواب و عذر چون گويم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرايي
به دربانش نظر كردم كه يك نكته درافكن تو بپرسيدش ز نام من بگفتا: گيج و سودايي
نظر كردم دگربارش كه اندركش به گفتارش كه شاگرد در اويي چو او عيارسيمايي
مرا چشمك زد آن دربان كه تو او را نميداني كه حيلتگر به پيش او نبيند غير رسوايي
مكن حيلت كه آن حلوا گهي در حلق تو آيد كه جوشي بر سر آتش مثال ديگ حلوايي
(مولوي، ديوان)
اكنون به چند مورد از يافته هاي مقام توكل اشاره مي كنيم، اگرچه اين يافته ها نيز بيان پذير نيستند:
الف- رهايي از نگراني و رها كردن چاره انديشي. با دميدن نور توكل سالك در وجود خود ذره اي احساس نگراني نمي كند.در زندگي عادي خود نيز چنين حالتي پيدا مي كند. او در دل جنگل و روي يك تكه سنگ چنان آرام مي خوابد كه ديگران در قصرهاي مجلل و در نهايت امن و آسايش چنان آرام نمي خوابند. اگرچه سالك در چنين مقامي بر اساس رعايت تكليف دست به چنين كارهايي نمي زند. بابا طاهر مي گويد:
مو آن رندم كه نامم بي قلندر نه خون ديرم، نه مون ديرم، نه لنگر
چو روز آيو، بگردم دور گيتي چو شو آيو، به خشتي وا نهم سر
(باباطاهر)
ب- يكي ديگر از يافته هاي مقام توكل و نشانه هاي بارز آن احساس بي نيازي است. اين بي نيازي گاه به صورت فيزيكي خود را نشان مي دهد، اما اين مساله براي سالكان زياد مهم نيست. مثلاً در مقام توكل ميل سالك به خوراك كاهش مي يابد، او مدت ها با خوراك ناچيزي مي تواند زندگي كند و در عين حال از نظز جسماني ضعيف و ناتوان نگردد. اين را در زندگي بسياري از بزرگان مشاهده كرده اند. ميل كم اهل بيت رسول خدا(ص) به غذا و بخشيدن افطاري خود را در سه غروب پياپي به تهيدستان و اسرا و يتيمان، نمونه اي از اين حال است. مي گويند رسول خدا(ص) بسيار كم غذا مي خورد و گاهي روزه ي خود را چند روز متوالي نمي شكست. عده اي از ياران آن حضرت نيز مي خواستند كه روزه ي خود را نشكنند و به اصطلاح «روزه ي وصال» بگيرند، اما آن حضرت اجازه ي اين كار را نداد و به آنان فرمود : شما به چنين كاري مجاز نيستيد. گفتند: پس چرا خود اين كار را انجام مي دهي؟ آن حضرت فرمود: من با شما فرق دارم،شب ها را نزد پروردگارم مي مانم و او مرا چيزهايي مي دهد كه مي خورم و مي نوشم. حديث معروف عرفا كه « ابيت عند ربي» مربوط به همين جريان است . همه ي سالكان در مقام توكل كم و بيش از باده ي خاص معشوق و نقل خلاص او مي چشند. هر سالكي در هر درجه اي كه باشد، در آرزوي يافته ها و چشش هاي درجات بالاتر است. چنانكه مولوي خطاب به رسول خدا(ص) درخواست مي كند كه از چشش هاي خود در نزد خدايش او را با خبر سازد:
دوش چه خوردهاي دلا راست بگو نهان مكن چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مكن
بادة خاص خوردهاي نقل خلاص خورده اي بوي شراب ميزند خربزه در دهان مكن
روز الست جان تو خورد مياي ز خوان تو خواجة لامكان تويي بندگي مكان مكن
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مكن
من همگي توراستم، مست مي وفاستم با تو چو تير راستم تير مرا كمان مكن
اي دل پارهپارهام، ديدن اوست چارهام اوست پناه و پشت من، تكيه برين جهان مكن
( مولوي، ديوان)
اين نكته در ليلي و مجنون نظامي نيز آمده است. سلام بغدادي وقتي مي بيند كه مجنون غذا نمي خورد ، او را نصيحت مي كند و مي گويد: خوراك براي بدن يك نياز و ضرورت است. انسان اگر غذا نخورد از نيروي تنش چيزي نمي ماند. مجنون در پاسخ او مي گويد:
حساب من از مردم عادي جدا است. آن بخش از بدن كه نيازمند غذا باشد در وجود من باقي نمانده است. و به تعبير نظامي مجنون مي گويد: من آن غذا خور را خورده ام و نمانده است!
گفتا من از اين حساب، فردم كان را كه غذاخور است، خوردم
نيروي كسي به نان و حلواست كو را به وجود خويش پروا ست
من خود ز نهاد خويش پاكم كي بي خورشي كند هلاكم؟
( نظامي، ليلي و مجنون)
و مولاي متقيان علي(ع) در نامه اي كه به عثمان ابن حنيف نوشته، مي گويد: « گويا عده اي مي گويند اگر غذاي علي اينقدر كم باشد، چنان ناتوان خواهد شد كه ياراي مبارزه و نبرد نخواهد داشت. هان! بدانيد كه درختان صحرايي مقاوم تر از علف هاي سرسبز اند و گياهان ديمي كه آبياري نمي شوند، آتش قوي تري دارند و ديرتر خاموش مي شوند. نگران من نباشيد كه اگر تمام عرب ها به نبرد من بيايند، از آنان روي بر نمي تابم .»
مي گويند سهروردي مدت ها چيزي نمي خورد، چنانكه گفتيم اين كار بسيار عادي است، اما چندان مورد توجه سالكان نمي باشد. آنچه براي آنان مهم است بي نيازي ويژه اي است كه در دل و درون خود احساس مي كنند، بي نيازي از همه چيز، بي نيازي از كائنات و فرو نياوردن سر به دنيا و آخرت. ارج و اعتبار اينگونه بي نيازي و استغنا از آن جهت است كه سالك در اين مقام به جنبه ي خدايي خود آگاه مي گردد و صفت استغناي معشوق در او جلوه گر مي شود. او گنجي در درون خود دارد كه او را از زمين و زمان بي نياز مي كند:
گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم گر به آب چشمه ي خورشيد دامن تر كنم
من كه دارم در گدايي گنج سلطاني به دست كي طمع در گردش گردون دون پرور كنم
عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر بر چشمه ي كوثر كنم
من كه از ياقوت و لعل اشك دارم گنج ها كي نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم؟
(حافظ)
عاشق سالك در اين استغنا و بي نيازي، كائنات را وابسته ي خود مي داند نه خود را وابسته ي كائنات. تن را وابسته ي جان مي داند، نه جان را وابسته ي تن و اين حالت را جز با تجربه و شهود شخصي نمي توان دريافت:
از غم و شادي نباشد جوش ما با خيال و وهم نبود هوش ما
حالتي ديگر بود، كان نادر است تو مشو منكر كه حق بس قادر است
تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحي با مي منصور تو
داده ي تو چون چنين دارد مرا باده كه بود كو طرب آرد مرا؟
باده در جوشش گداي جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
باده از ما مست شد، ني ما از او قالب از ما هست شد، ني ما از او
ما چو زنبوريم و قالب ها چو موم خانه خانه كرده قالب را چو موم
(مولوي، مثنوي)
خلاصه آنكه سالك در اين مقام مست عشق است و گنج درون خود را در چنگ دارد و نيازي به بيرون از خود احساس نمي كند:
آن روح را كه عشق حقيقي شِعار نيست نابوده بِه! كه بودن او غَيرِ عار نيست
در عشق مست باش، كه عشق است هر چه هست بيكار و بار عشق بر يار بار نيست
گويند، «عشق چيست؟» بگو، «ترك اختيار» هر كاو ز اختيار نَرست، اختيار نيست
عاشق شهنشهيست: دو عالم بر او نثار ؛هيچ التفات شاه بهسوي نثار نيست
عشق است و عاشق است كه باقيست تا ابد دل جز برين مَنِه، كه بجز مستعار نيست
تا كي كنار گيري معشوق مرده را؟ جان را كنار گير كه او را كنار نيست
آن كز بهار زاد بميرد گه خزان، گلزار عشق را مدد از نوبهار نيست
آن گل كه از بهار بُوَد خار يار اوست، وآن مَي كه از عَصير بُوَد بيخُمار نيست
(مولوي، ديوان)
اين بحث را با غزلي به پايان مي بريم که جلوه اي از استغنا و بي نيازي هاي اهل توکل و درويشان حقيقي استکه خودرا از آن چيز هايي که اهل دنيا، بزرگ مي شمارند، بسي بالاتر مي يابند:
جمشيد بنده ي در دولت سرا ي ماست خورشيد شمسه ي حرم کبريا ي ماست
آن اطلس سيه که شب تار نام اوست تاري زپرده ي در خلوت سراي ماست
گر زير دست ما بود آفاق ، دور نيست کا افلاک را چو در نگري زير پاي ماست
ما تاج تاريک خلفاي زمانه ايم آيينه ي جمال خلافت لقاي ماست
خورشيد آتشين رخ گيتي فروز چرخ عکسي زجام خاطر گيتي نماي ماست
(خواجو)
?
35
توكل، ظهوركرامت
خسروان قبله ي حاجات جهانند ولي سببش بندگي حضرت درويشان است
روي مقصود كه شاهان به دعا مي طلبند مظهرش آينه طلعت درويشان است
اي توانگر مفروش اين همه نخوت كه تورا سر و زر در كنف همت درويشان است
گنج قارون كه فرو ميشود از قهر هنوز خوانده باشي كه هم از غيرت درويشان است
(حافظ)
در همه ي تذكره ها و زندگينامههاي عارفان، معمولاً از آنان كارهاي غير عادي نقل مي كنند. عرفا اين كارهاي غيرعادي و اعجازگونه را «كرامت» مينامند. گاهي اين كارهاي غير عادي را به خاطر آن نقل مي كنند كه ديگران را به انتخاب راه عرفان تشويق كنند. زيرا مردم عادي به كارهاي اعجاز گونه علاقه مندند. چنان كه در ابيات بالا ديديم، حافظ نيز دم از توانايي هاي درويشان مي زند.
البته گاهي نيز نه براي جلب توجه ديگران، بلكه براي پرده برداري از حقيقت حال درويشان، از كارهاي غير عادي آنان سخن ميگويند. اگر به خاطر داشته باشيد در درس گذشته گفتيم كه سالك در مقام توكل احساس بينيازي ميكند. اين احساس بي نيازي گاهي چنان شدت مي يابد كه سالك جهان هستي را وابسته به خود مييابد! در چنين حالي سالك با ظهور كرامت درگير مي گردد و خواسته و نخواسته مي بيند كه از او كارهاي غيرعادي سر مي زند. هر سالكي كه به مقام توكل برسد، در حقيقت دست در زلف يار زده و در كمند جادبهي معشوق افتاده است. چنين كسي حق دارد كه نه تنها خود را نيازمند غير نداند، بلكه سلطان جهان نيز بداند:
چه حاجت خود ترا آنجا بسير و طير چون كونين؟ همه در قبض تو جمعند و تو در قبض رباني
عجب نبود در اين دريا، گر آويزي بزلف يار غريق بحر در هر چيز، آويزد ز حيراني
چو با بحر آشنا گشتي شدي از خويش بيگانه چو آن زلفت به دست آمد برستي از پريشاني
گرت چوگان به دست آمد ربودي گوي از ميدان ورين ملكت مسلم شد، بزن نوبت كه سلطاني
و گر پيش آمدت جبريل مپسندش به جادويي وگر زحمت دهد رضوان رها كن تو بدرباني
(عراقي)
اگرچه كرامت از مراحل آغازين سير و سلوك، كم كم در زندگي سالك پديد مي آيد، اما در اين مرحله و در اين مقام شدت مي يابد. سالك از آگاهي غير عادي، رفتار غيرعادي و توان غير عادي برخوردار مي گردد. و اين كارهاي غيرعادي، در زندگي هر سالكي به گونه اي ظهور مي يابند.
اما درباره ي اين كارهاي غيرعادي و به اصطلاح عرفا كرامات، بايد سه نكته را مورد توجه قرار داد:
1. اينكه ظهور كرامات در مقام توكل، نوعي امتحان عاشق است بنابرين امكان دارد كه عاشق سالك را به سقوط كشاند! سالك ممكن است با اين كارها سرگرم شده و گرفتار خودبيني و خود نمايي گردد.
از اينجاست كه عارفان بزرگ اينگونه كارها را تحقير مي كنند. ابو سعيد ابو الخير مي گويد اگر در هوا پري مگسي باشي و اگر بر آب روي خسي باشي دل به دست آر تا كسي باشي. عرفا اينگونه كارها را از ديگران نيز نميپسندند:
تا مهر تو ديديم ز ذرّات گذشتيم وز جمله صفات، از پي آن ذات گذشتيم
بسيار ز احوال و مقامات ملافيد با ما كه ز احوال و مقامات گذشتيم
با ما سخن از كشف و كرامات مگوييد چون ما ز سر كشف و كرامات گذشتيم
ديديم كه اينها همگي خواب و خيالند مردانه از اين خواب و خيالات گذشتيم
اينها به حقيقت همه آفات طريقند ما در طلب از جمله ي آفات گذشتيم
( مغربي)
البته عرفاي بزرگ نيز از اينگونه توانمندي هاي خود دم مي زنند، اما به زودي پشيمان مي گردند و بر خلاف آن سخن مي گويند. ما اين موضوع را در آينده نيز توضيح خواهيم داد. يكي از ويژگيهاي سالكان و عارفان بزرگ همين است كه از توجه مردم مي گريزند. حتي روش ملامتي كه بيشتر عارفان كم و بيش تحت تاثير آن قرار دارند، نمونه اي از تلاش آنان براي فرار از مورد توجه قرار گرفتن است؛ زيرا عارفان بزرگ در اثر گنج نهاني كه در باطن خود به آن دست يافتهاند، هرگز در فكر دكان داري و جلب مشتري نيستند!
عارفان يكي از تفاوتهاي خودشان را با علماي ديگر، در همين مي دانند كه آنان به دنبال مشتري هستند، اما اينان دكان داري نمي كنند و به دنبال مشتري نيستند. اينان دانش خود را جوهر ذات خود مي دانند، نه عرض و كالاي قابل فروش! در حالي كه علم تقليدي و عادي را مشتاق مشتري مي دانند؛ زيرا علوم رسمي و عادي كه غالباً مردم به خاطر مال و جاه به سراغ آنها رفتهاند، اگر خريدار نداشته باشند، بيمقدار ميگردند:
دانش من جوهر آمد ني عرض آن بهايي نيست بهر هر غرض
كان قندم نيستان شكرم هم زمن مي روبد و من مي خورم
علم تقليدي و تعليمي است آن كز نفور مستمع دارد فغان
علم گفتاري كه آن بي جان بود عاشق روي خريداران بود
گرچه باشد وقت بحث اين علم زفت چون خريدارش نباشد مرد و رفت
(مولوي، مثنوي)
2. چنان كه پيش از اين نيز گفتيم اين كارها بيشتر به جهان ماده و جريان حوادث عادي مربوطند. براي رسيدن به اين كرامتها، حتي داشتن ايمان درست لازم نيست. كافران و خدا نشناسان نيز اگر مدتي رياضت بكشند، از عهدهي اينگونه كارها بر مي آيند.
3. اينكه اين كرامات، در حقيقت اشاره هاي غيبي معشوق حقيقي اند. بنابرين سالك بايد از آنها در شناخت جايگاه خود بهره گيرد. مثلاً اگر در مقام توكل، نياز سالك به خوراك كاهش مييابد، اين پياميست به او كه جايگاهش را بداندو از مقامي كه رسيده است آگاه گردد.
شايد براي عده اي شگفت انگيز باشد كه انسان به مقامي برسد، اما از اينكه به اين مقام رسيده است، خبر نداشته باشد!! سپس به وسيلهي اينگونه نشانه ها، از مقامي كه به آن دست يافته است، آگاه گردد.
اما اينگونه كارها در حوزهي سلوك بارها و بارها اتفاق ميافتد. يعني بارها اتفاق مي افتد كه سالك به جايگاهي رسيده است، اما خود متوجه آن نبوده است و به وسيلهي نشانهها، يا راهنمايي استادش از آن حال و مقام آگاه شده است! چنين چيز شگفت انگيزي سه دليل دارد:
1. اينكه اين مقامات به هم نزديكند. يعني مقام بالا در مقام پايين ظهور دارد، چنانكه مقام پايين نيز در مقام بالا ظهور دارد. حتي پايين ترين مقام عرفان، در بالاترين مقام كمالي انسان ظهور دارد.
از رسول خدا(ص) سيد و سرور اولياء و خاتم انبياء نقل است كه روزي هفتاد بار از درگاه خدا طلب آمرزش ميكرد. چنان كه ديديم توبه از مقامات آغازين سلوك است. اما در مراحل پاياني سلوك نيز، ظهور دارد. من در اينجا براي تبرك و نيز توجه علاقه مندان، مضمون آن حديث را نقل مي كنم كه فرمود: «در حقيقت سايههايي بر دلم فرو مي افتند، تا جايي كه من روزي هقتاد بار از خدا آمرزش مي خواهم» و در بيان ديگر:« به خدا سوگند كه خود من، روزانه هفتاد بار از خدا آمرزش مي خواهم و توبه مي كنم »
2. اينكه اين مقامات نه تنها پيش از وصول براي سالك ناشناختهاند، بلكه پس از وصول نيز چنانكه بايد و شايد شناخته نميشوند! براي اهل سلوك اين مسئله مسلم است كه شناخت كامل و درست يك حال يا مقام، وقتي دست مي دهد كه سالك از آن مقام به مقام بالاتر پيش رفته باشد. مثلاً كسي كه در مقام توبه است اگرچه لوازم و آثار اين مقام را با خود دارد و اگرچه اعمال و رفتار اين مقام از او سر مي زند، اما خودش دقيقاً اين مقام را درك نمي كند. هر گاه كه از اين مقام به مقام بالاتر رفت، مثلاً به مقام «انابه» يا «تذكر» ترقي كرد، آنگاه مي فهمد كه حقيقت توبه در عالم سلوك چيست.
3. اينكه اين مقامات و احوال اگرچه پس از سعي سالك به دست مي آيند، اما در حقيقت عطا و بخشش معشوقند. شناخت عطاها مخصوصا در مراحل آغازين اين عطاها، چندان آسان نيست. حقيقت عنايت و لطف معشوق، براي عاشق، به اين سادگي قابل تشخيص نمي باشد. زيرا عنايت معشوق نيز مانند خود معشوق، نازنين است و با كبريا! كبرياي او جلوه هاي گوناگون دارد كه يكي از آنها جلوه ي «غيرت» است. غيرت معشوق خود جلوههاي گوناگون دارد كه يكي از آنها پاسداري معشوق از حريم عزت خويش است. در راستاي همين پاسداريست كه هر كس را به حريم خود راه نمي دهد از فرشتگان عالم بالا گرفته تا مدعيان جهان خاكي:
جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست كز آن شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و و بر سينه ي نامحرم زد
(حافظ)
بنابراين هديه ي معشوق نيز به آساني براي عاشق قابل شناسايي نيست. صندوقچهي اين هديه مدتها بسته ميماند و براي عاشق باز نميگردد. در عالم عشق مجازي نيز گاه مي بينيد كه هديه را در چيزي مي پيچند و
بسته بندي مي كنند و گيرنده ي هديه در اولين لحظهي دريافت هديه اش از ماهيت آن هديه بيخبر است! تا آنكه باز كند و ببيند. آري ندانستن و بيخبري در عالم سير و سلوك در هر مرحلهاي، كاملاً عادي است:
دلي يا دلبري يا جان و يا جانان نميدانم همه هستي تويي، في الجمله، اين و آن نميدانم
يكي دل داشتم پر خون، شد آن هم از كفم بيرون كجا افتاد آن مجنون، درين دوران؟ نميدانم
دلم سرگشته ميدارد، سر زلف پريشانت چه ميخواهد ازين مسكين سرگردان؟ نميدانم
دل و جان مرا هر لحظه بيجرمي بيازاري چه ميخواهي ازين مسكين سرگردان؟ نميدانم
اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان وگر قصد دگر داري، من اين و آن نميدانم
مرا با تست پيماني، تو با من كردهاي عهدي شكستي عهد يا هستي بر آن پيمان نميدانم
عجبتر آنكه ميبينم جمال تو عيان، ليكن نميدانم چه ميبينم من نادان؟ نميدانم
(عراقي)
مولوي نيز نسبت به چنين احساسي، بيانهاي گوناگون دارد. او در غزل هاي مختلف از ناشناخته بودن يافته ها سخن ميگويد. اكنون غزلي از او را دراين باره كه سالك يافته ي خود را گم مي كند و نمي شناسد مي آوريم:
هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت كه: « كي آمد؟» جان گفت: « مَه مَهرو»
او آمد در خانه، ما جمله چو ديوانه اندر طلب آن مه، رفته به ميان كو
او نعرهزنان گشته از خانه كه: « اينجايم! » ما غافل ازين نعره، هم نعرهزنان هر سو
آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پرّان، فريادكنان: « كوكو!»
در نيمشبي جُسته جمعي كه چه؟ ـ دزد آمد! وان دزد هميگويد: « دزد آمد!» و آن دزد او!
آميخته شد بانگش با بانگ همه، زانسان پيدا نشود بانگش در غلغلهشان يك مو
وَهْوَ مَعَكُم يعني با توست درين جُستن آنگه كه تو ميجويي هم در طلب او را جو
نزديكتر است از تو با تو، چه روي بيرون چون برف گدازان شو، خود را تو ز خود ميشو
(مولوي، ديوان)
اين بحث را با ذكر نكتهاي به پايان ميبريم: انبياء(ع) براي اثبات صدق ادعا و راست و درست بودن دعوتشان، از معجزه بهره ميگيرند؛ اما عرفا در كشاندن مردم به طريقت و سير و سلوك، بيشتر به صفاي درون و به اصطلاح شايستگي و جنسيت اشخاص توجه دارند، زيرا آنچه در عرفان مطرح است، تسليم كردن مردم نيست، بلكه عشق و شوق و درد و بيقراري آنان است و اينها با معجزه پديد نميآيند:
موجب ايمان نباشد معجزات بوي جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمن است بوي جنسيت سوي دل بردن است
قهر گردد دشمن، اما دوست ني دوست كي گردد به بسته گردني
(مولوي، مثنوي)
?
36
صبر و شكيبايي
داد جاروبي به دستم آن نگار گفت: از دريا برانگيزان غبار!
باز آن جاروب را، ز آتش بسوخت گفت: از آتش تو جاروبي برار!
كردم از حيرت سجودي پيش او گفت: بيساجد سجودي خوش بيار!
آه، بيساجد سجودي چون بود؟ گفت: بيچون باشد و بيخارخار
گردنك را پيش كردم گفتمش: ساجدي را سر ببر از ذوالفقار
تيغ تا او بيش زد سر بيش شد تا برست از گردنم سر صد هزار!
من چراغ و هر سرم همچون فتيل هر طرف اندر گرفته از شرار
شمعها ميورشد از سرهاي من شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چيست اندر لامكان؟ گلخني تاريك و حمامي به كار
اي مزاجت سرد، كو تاسة دلت؟ اندر اين گرمابه تا كي اين قرار؟
برشو از گرمابه و گلخن مرو جامه كن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببيني نقشهاي دلربا تا ببيني رنگهاي لالهزار
(مولوي، ديوان)
چنان كه گفتيم سالك با دست يافتن به مقام مراقبه، به قله ي سير وسلوك و مجاهده مي رسد. گفتيم كه پس از اين مرحله، سربالايي سلوك به سرازيري تبديل مي گردد و فراز عشق جاي خود را به نشيب جذبه مي دهد. در سر بالاييها، تلاش و توان راهرو دخالت بيشتر دارد، اما در سرازيري، توان و تلاش راهرو تحت تاثير سرازيري جاده، كمرنگتر مي گردد. به همين دليل در قوانين راهنمايي و رانندگي نيز حق تقدم را به كسي مي دهند كه در سرازيري قرار دارد؛ زيرا آن كه در سرازيريست، توانش براي اداره ي خودرو، كمتر از راننده ايست كه رو به سربالاييست. در عالم سلوك نيز نقش آگاهي و توان سالك، تا مقام مراقبه پررنگ تر بود؛ اما پس از مقام مراقبه، نقش توان و اختيار سالك به تدريج كمرنگ تر ميگردد.
مولوي در ابيات بالا، اين احساس را كه حساب كار از دست ميرود، با بياني كه مخصوص خود اوست، بسيار جالب تجسم ميبخشد: جارو به دست سالك دادن و از او خواستن كه از دريا غبار بر انگيزد! سپس هنوز كه سالك كاري نكرده است، جاروب او را به آتش افكندن و از او خواستن كه از شعله ي آتش جاروبي تهيه كند!
در اينجا سالك از حيرت سر به سجده ميگذارد، اما از او مي خواهند كه سجده ي او سجده كننده نداشته باشد! و همينطور تا آخر غزل!
در نهايت همهي اينها براي آن است كه سالك از حوزه ي زمان ومكان بالاتر پريده و با جهان ديگري آشنا گردد. يعني با كمرنگ شدن نقش اراده و آگاهي خودش، عملاً مراحل فنا را به تدريج تجربه كند. آري ديگر كارها با عقل وانديشه و تدبير سالك نميچرخند. بلكه خود سالك گوي غلطان اين سرازيري ميگردد! يكي از تكليف هاي عجيب و غريب سالك در اين مرحله، آن است كه بايد از آنچه بر سرش مي آيد دلسرد نشود و صبر و شكيبايي را از دست ندهد.
انسان در چاه طبيعت افتاده و اسير و گرفتار اين جهان خاكي شده است. براي رهايي وي از اين چاه، صبر و شكيبايي، رسني استوار و كارآمد است:
يوسف حسني تو، اين عالم چو چاه وين رسن صبر است از امر اله
يوسفا آمد رسن در زن تو دست از رسن غافل مشو، بيگه شدهست
حمد لله كين رسن آويختند فضل و رحمت را به هم آميختند
در رسن زن دست و بيرون رو ز چاه تا ببيني بارگاه پادشاه
تا ببيني عالم جان جديد عالمي بس آشكار و نا پديد
(مولوي، مثنوي)
ابوسعيد ابوالخير ميگفت: تصوف عبارت است از اينكه آنچه در كف داري بدهي و آنچه در سر داري بنهي و از آنچه بر تو آيد نجهي. آري سالك تا اينجا آنچه در كف داشت داده است و آنچه در سر داشت بر زمين نهاده است. اين كارها كاري بود كه بايد او ميكرد. اما اكنون نوبت معشوق است كه سنگ بر جام عاشق بزند و عاشق بايد در اين مرحله، صبر و تحمل داشته باشد.
در اينجا نكتهاي را يارآور ميشوم و آن اينكه: معروف است كه عشق با صبر نميسازد. آن دم كه عشق زاده شود، صبر مي ميرد! اما از سوي ديگر صبوري از شرايط مهم راه و رسم عشقبازي است. بايد توجه داشت كه آن صبري كه مي ميرد، صبر در فراق معشوق است، اما آن صبري كه بايد باشد، صبر وتحمل در برابر مشكلات توان فرساي عشق است. آري چنين صبري نشان صداقت عاشق و اصالت عشق است. و لذا هر عاشقي از تهمت ناشكيبايي، سخت گريزان است:
من كه در آتش سوداي تو آهي نزنم كي توان گفت كه بر داغ، دلم صابر نيست؟
(حافظ)
در قرآن كريم آمده است كه: «همه ي انسانها زيانكارند جز اهل ايمان كه همديگر را به حق و صبر توصيه كنند.»(سورهي عصر) يعني تنها كساني نجات مييابند كه اولاً به دنبال حق و حقيقت باشند. ثانياً در اين راه صبر پيشه كنند.
احمد غزالي مي گويد: جفاي معشوق، در دو جا است، يكي در رو به بالاي عشق و يكي در نشيب عشق. عشق را بالا و نشيبي هست. در سربالايي عشق، عشق رو به زيادت مي نهد و جفاي معشوق بر عاشق دشوار مينمايد. اما در سرازيري عشق، عشق عاشق رو به نقصان مي نهد و كارساز اصلي جفا و غيرت معشوق خواهد بود تا بند هستي عاشق پاره گردد! در اينجاست كه عاشق راه را به سرعت مي پيمايد.(صوانح/65)
صبر، مقام بزرگي است كه نتيجه ي عنايت حق است. صبر، خود بر تضاد استوار است، يعني نياز در عين بينيازي! از طرفي عاشق بايد درد را احساس كند و نيازش جلوه گر شود. از طرف ديگر بايد صبر پيشه كند، يعني درد را درد نشمارد و اين خود جلوه اي از بي نيازي است؛ لذا مقام صبر از دشوارترين و نامانوس ترين و ناشناخته ترين منازل سير و سلوك است. عاشق در اين مرحله، بازيچه ي دست معشوق مي گردد. باز هم از زبان مولوي در اين باره بشنويم كه چگونه معشوق سر به سر عاشق مي گذارد:
نه در وفات گذارد، نه در جفا دلدار نه منكرت بگذارد، نه بر سر اقرار
به هر كجا كه نهي دل، به قهر بركندت به هيچ جاي منه دل، دلا و پا مفشار
به شب قرار نهي، روز آن بگرداند بگير عبرت ازين اختلاف ليل و نهار!
ز جهل توبه و سوگند ميتند غافل چه حيله دارد مقهور در كف قهار؟
برادرا، سروكار تو با كي افتادست؟ كزوست بيسر و پا گشته گنبد دوار!
برادرا تو كجا خفتهاي؟ نميداني كه بر سر تو نشستهست افعي بيدار
چه خوابهاست كه ميبيني اي دل مغرور؟ چه ديگ بهر تو پختست پير خوان سالار!
هزار تاجر بر بوي سود شد به سفر ببرد دمدمة حكم حق ز جانش قرار
چنانش كرد كه در شهرها نميگنجيد ملول شد ز بيابان و رفت سوي بحار
رود كه گيرد مرجان وليك بدهد جان كه در كمين بنشستهست بر رهش جرار
دويد در پي آب و نيافت غير سراب دويد در پي نور و نيافت الا نار
(مولوي، ديوان)
حافظ شيرازي نيز درباره ي بهانه جويي هاي معشوق و سربه سر عاشق گذاشتن او، نكته هاي لطيفي دارد:
چو دستبر سر زلفش زنم، به تاب رود ور آشتي طلبم، با سر عتاب رود
شب شراب، خرابم كند به بيداري وگر به روز شكايت كنم، به خواب رود
چو ماه نو، ره نظارگان بي چاره زند به گوشه ي ابرو و در نقاب رود!
(حافظ)
در عشق هاي مجازي، بهانه جويي و ناسازگاري معشوقان، جاي ترديد نيست. در عشق به معشوق حقيقي نيز، رهروان و سالكان طريق عشق و عرفان، از ناسازگاريها و بهانه جوييهاي شاهد شيرين كار ازل كه فتنهي عقل و هوش و آفت دل و جان است، گله ها و شكوه هاي دردناكي دارند. تحمل اطوار و نيرنگهاي معشوق، دل و جاني ميطلبد از آهن وسنگ:
چه جاي من كه بلغزد سپهر شعبده باز ازين حيل كه در انبانه ي بهانه ي توست
(حافظ)
اين هم نمونه اي از گلهي خواجه حافظ و تصوير وي از بهانه جويي معشوق:
اگر روم ز پيش، فتنه ها بر انگيزد ور از طلب بنشينم، به كينه بر خيزد!
وگر به رهگذري، يكدم از هوا خواهي چو گرد در پيش افتم،چو باد بگريزد!
وگر كنم طلب نيم بوسه، صد افسوس ز حلقه ي دهنش چون شكر فرو ريزد!
من آن فريب كه در نرگس تو مي بينم بس آب روي كه با خاك ره برآميزد!
( حافظ)
اين هم ابياتي از تفسير صفي در اينباره:
ميشود سركش چو سوزم ز آتشش ميندانم تا چه باشد خواهشش؟!
عشق بازم، گويد اين بدنامي است! عقل سازم وازند كين خامي است!
گر بگريم، گويد اين افسانه است ور بخندم گويد اين ديوانه است!
لا ابالي گر شوم گيرد حذر ور برم تقوا بر آن نارد نظر!
ناله آغازم بگيرد گوش خود هيچ گردم وا كند آغوش خود!
زان كه دو هستي نماند قهر او من نماندم، گو: بمان او بهر او
( صفي)
از نشانه هاي بارز مقام صبر، حياي فوق العاده ي سالك در برابر خدا و خلق و نيز تلاش فوق العاده ي او بر اساس عشق و محبت مي باشد. اين بحث را با يادآوري اين نكته به پايان مي بريم كه تصرف معشوق در عاشق و بهانه ها و سر به سر نهادن هاي او، چنان صحنه را بر سالك تنگ مي كند كه اگر ازاين مرحله جان به در برد بايد گفت كه عاشق نيست سنگ است! اين هم غزلي در شكايت عاشق به خود معشوق، در ارتباط با اين بهانه جويي ها و سر به سر نهادن ها:
چه حريصي كه مرا بيخوروبيخواب كني؟ دركشي روي و مرا روي به محراب كني؟
آب را در دهنم تلخ تر از زهر كني زهرهام را ببري، در غم خود آب كني؟
سوي حج راني و در باديهام قطع كني؟ اشتر و رخت مرا قسمت اعراب كني؟
گه ببخشي ثمر و زرع مرا خشك كني گه به بارانش همي سخرة سيلاب كني
چون ز دام تو گريزم، تو به تيرم دوزي چون سوي دام روم، دست به مضراب كني
باادب باشم گويي كه برو، مست نهاي بيادب گردم، تو قصة آداب كني!
گر بباري تو چو باران كرم، بر بامم هر دو چشمم ز نم و قطره چو ميزاب كني
گه عزلت تو بگويي كه: چو رهبان گشتي گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب كني
گر قصبوار نپيچم دل خود در غم تو چون قصب پيچ مرا هالك مهتاب كني
در توكل تو بگويي كه: سبب سنت ماست در تسبب تو نكوهيدن اسباب كني
باز جان صيد كني، چنگل او درشكني تن شود كلب معلم توش بيناب كني
زرگر رنگ رخ ما چو دكاني گيرد لقب زرگر ما را همه قلاب كني
من كه باشم؟ كه به درگاه تو صبح صادق هست لرزان كه مباداش كه كذاب كني
همه را نفي كني، بازدهي صد چندان دي دهي و به بهارش همه ايجاب كني
بزني گردن انجم تو به تيغ خورشيد بازشان هم تو فروز رخ عناب كني
چو خمش كرد بگويي كه: بگو و چو بگفت گوييش: پس تو چرا فتح چنين باب كني؟!
(مولوي، ديوان)
به هر حال سالك بايد در برابر مشكلات طريقت و پيچيدگي هاي رفتار معشوق، صبر و شكيبائي داشته باشد؛ زيرا همين رنجها و دردها هستند كه او را به سوي فنا مي كشند و سنگ وجودش را به لعل تبديل مي كنند. آري! اي عزيز گنج ديدار و شهد وصال، جز با رنج راه و تلخي صبر به دست نمي آيد:
جهد كن تا سنگيت كمتر شود تا به لعلي سنگ تو انور شود
صبر كن اندر جهاد و در عنا دم به دم مي بين بقا اندر فنا
وصف هستي مي رود از پيكرت وصف مستي مي فزايد در سرت
وصف سنگي هر زمان كم مي شود وصف لعلي در تو محكم مي شود
هر كه رنجي برد گنجي شد پديد هر كه جِدّي كرد در جَدّي رسيد
گفت پيغمبر ركوع است و سجود بر در حق كوفتن حلقه ي وجود
حلقه ي آن در هر آنكو مي زند بهر او دولت سري بيرون كند
(مولوي، مثنوي)
37
رضا – تلوين
يكدمي خوش چو گلستان كندم يك دمي همچو زمستان كندم!
يك دمم فاضل و استاد كند يك دمي طفل دبستان كندم!
يك دمي سنگ زند بشكندم يك دمي شاه درستان كندم
يك دمم چشمة خورشيد كند يك دمي جمله شبستان كندم
دامنش را بگرفتم به دو دست تا ببينم كه چه دستان كندم
دردي درد خوشش را قدحم گر چه او ساقي مستان كندم
(مولوي، ديوان)
رنج و بلا در عالم سلوك سرنوشتي گريزناپذير است. عاشقان بلاكش به ما هشدار ميدهند كه اگر گرفتاري نميخواهيد دل به عشق نسپاريد. وادي عشق پرخون و خطرناك است و بر باد رفتن هستيها در اين وادي يك جريان عادي است:
در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد گر خرمني بسوزد، چندان عجب نباشد
مرغي كه با غم دل، شد الفتيش حاصل بر شاخسار عمرش، برگ طرب نباشد
(حافظ )
اما در مراحل مختلف سلوك، تكيهگاه دردها و رنجها متفاوت ميشوند. از آغاز سلوك تا مقام رياضت، تكيهگاه رنجها و زحمت ها، خود سالك است. يعني اين سالك است كه با ارادهي خود، براي خودش برنامهي رياضت و مجاهده تنظيم كرده و به مرحلهي اجرا در ميآورد.
از مقام رياضت تا رضا، به تدريج نقش سالك كمرنگتر ميگردد. برنامهي كار به تدريج از دست سالك بيرون آمده و در دست معشوق قرار ميگيرد. از اين پس اندك اندك اختيار و ارادهي سالك كم اثر ميگردد.
در مقام رضا كار از دست سالك بيرون رفته و سررشته به دست معشوق ميافتد. از اين پس ديگر عاشق كارهاي نيست.
گفتم: دل و جان بر سر كارت كردم هر چيز كه داشتم نثارت كردم
گفتا: تو كه باشي كه كني يا نكني؟! اين من بودم كه بيقرارت كردم! ؟
(؟)
و معشوق چنانكه گفتيم او را با برنامههاي سخت و سنگين درگير ميكند. يكي از سختترين نوع رياضت كه از طرف معشوق برنامهريزي ميشود، درگير ساختن عاشق با حالات متضاد است. از غم و شادي و خوف و رجا و قبض و بسط گرفته، تا وصل و هجران.
اين تحولات و دگرگونيها را «تلوين» ميگويند. تلويني كه عرفا آن را در برابر «تمكين» به كار ميبرند، به معناي دگرگوني حالات عاشق است. اما نه هر دگرگوني. مثلاً دگرگوني سالك در انتقال از مفام پايين به مقام بالا، يا بالعكس، تلوين ناميده نميشود. ترقي از توكل به رضا يا تنزل از رضا به توكل تلوين نيست. بلكه تلوين عبارت است از دگرگونيهاي حالات سالك در مراحل و درجات يك حال و مقام. مثلاً دگرگونيهاي سالك را در مراحل توكل يا فنا يا مقام ديگر، تلوين ميگويند.
برنامهي تلوين در دست معشوق است. سالك گاهي احساس ميكند كه شادمان است و گاهي احساس ميكند كه غمگين است؛ اما شادي و غمش، هر دو از معشوق است. اكنون دربارهي اين دگرگونيها كه سرانجام او را به تسليم و فنا ميكشاند، غزلي از مولوي را مورد توجه قرار ميدهيم:
از آن باده، ندانم چون فنايم؟ از آن بيجا، نميدانم كجايم؟
زماني قعر دريايي درافتم دمي ديگر چو خورشيدي برآيم
زماني از من آبستن جهاني زماني چون جهان خلقي بزايم
چو طوطي جان شكر خايد، به ناگه شوم سرمست و طوطي را بخايم
به جايي درنگنجيدم به عالم بجز آن يار بيجا را نشايم
منم آن رند مست سخت شيدا ميان جمله رندانهاي هايم
مرا گويي: «چرا با خود نيايي؟» تو بنما خود، كه تا با خود بيايم!
مرا سايهيْ هُما چندان نُوازد كه گويي سايه او شد، من هُمايم
بديدم حُسن را سرمست، ميگفت: «بلايم من، بلايم من، بلايم»
جوابش آمد، از هر سو، ز صد جان: «ترايم من، ترايم من، ترايم»
تو آن نوري كه با موسي هميگفت: «خدايم من، خدايم من، خدايم!»
( مولوي، ديوان)
در اين غزل چنانكه ميبينيد سالك از خود سخن ميگويد، اما گويي كه نميداند كه در آسمان است، يا در زمين، مست است يا هشيار! در مرحلهاي او خود ميان دانستن و ندانستن سرگردان است. گاه ميداند و گاه نميداند كه چيست:
اين شكل كه من دارم اي خواجه، كه را مانم؟ يك لحظه پري شكلم، يك لحظه پري خوانم!
در آتش مشتاقي هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم، هم جمع و پريشانم
جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم
چون شكّر و چون شيرم، با خود زنم و گيرم طبعم چو جنون آرد زنجير بجنبانم
اي خواجه چه مرغم من! ني كبكم و ني بازم ني خوبم و ني زشتم، ني اينم و ني آنم
ني خواجة بازارم، ني بلبل گلزارم اي خواجه تو نامم نه، تا خويش بدان خوانم
نه بنده، نه آزادم، نه موم نه پولادم نه دل به كسي دادم، نه دلبر ايشانم
گر در شرم و خيرم، از خود نهام از غيرم آنسو كه كشد آنكس، ناچار چنان رانم
(مولوي، ديوان)
ما پس از اين از اين دگرگونيها و بالاتر از همه، از وصل و هجران بحث خواهيم كرد. اين بحثها را بعد ازاين گاهي با ذكر نمونههايي نمادين از تجربهي سالكان ادامه ميدهيم.
اكنون در اينجا گفت و گوي يكي از سالكان را با سهروردي ميآوريم. پس از اين مرحله، يعني پس از مقام رضا هرچه پيش آيد قابل توصيف نميباشد، بلكه بايد آنها را شخصاً تجربه كرد و با آن عوالم آشنا شد. يكي از تجربههاي سالك تجربهي رهايي از قيد و بند ماده و جهان مادي ميباشد. اين رهايي در ابيات عرفان با عنوان «خلع بدن» يا جدا كردن روح از بدن مطرح ميشود. اين خلع بدن از تجربههاي نزديك شدن به عالم فنا و وحدت است.
در اين گفت و گو، سهروردي به اين درويش ميگويد:
تا نتواني خود را از قيد بدن رها كني درك معارف حقيقي براي تو امكان ندارد. اما هرگاه در اثر رياضت كه اساس آن گرسنگي و بيداري و مراقبه دائمي است، توانستي كه اين بدن خاكي را مانند پيراهني چركين از وجود نوراني خود دور كني، اينها را از بديهيترين مسائل خواهي يافت.
بدرالدين كه صفاي باطني خاصي در خود احساس ميكرد به شيخ گفت:
تو خود اين تجربه را داري؟
سهروردي در حالي كه به وجد آمده بود، دست او را گرفت و به نقطهاي اشاره كرد و گفت:
تو مرا در آغوش بكش و محكم داشته باش، اما من از آن نقطه با تو سخن خواهم گفت!
بدرالدين در حالي كه با تمام توان سهروردي را در آغوش كشيده بود، او را در آن نقطه دوردست با شكل و شمايل آسماني و نوراني ديد كه ندا ميداد:
من نور نور نورم، يا آفتاب تابان تا پا گشاده گشتم از چار ميخ اركان!
سالك در اين مراحل، به تدريج به عالم جان ميرود و دوباره به جهان جسم باز ميگردد. اين رفت و برگشت را هم خود احساس ميكند و هم چنان كه ديديم گاهي، اگرچه به ندرت به ديگران نيز ميتواند نشان دهد.
عاشق سالك به اين نتيجه ميرسد كه دوگانگي، اسباب دردسر است و بايد خود را از اين دوگانگي نجات بدهد. چنانكه گفتيم اين رفت و آمد و به تعبير ديگر اين وصل و هجران، سالك را به ستوه ميآورد. كار سالك بايد يكسره گردد. مولوي دراين باره داستان زيبا و رسايي دارد. او تن سالك را به شتر تشبيه ميكند و روح سالك را به مجنون عاشق كه سوار آن شتر شده و ميخواهد به ديدار ليلا برود. اما چون به كوي ليلا نزديك ميشود از خود بي خود ميگردد وقتي كه مجنون از خود بي خود ميشود، ديگر نميتواند مهار شتر را در دست داشته باشد و شتر را اداره كند.
شتر چون احساس ميكند كه آن كه سوار اوست كاري با او ندارد، به عقب بر ميگردد. زيرا كرهاش در طويله مانده است. او هرچه زودتر بايد به نزد كرهاش باز گردد. در نتيجه شتر به طويله باز ميگردد. چون مجنون به خود ميآيد و هشيار ميگردد، خود را در خانهي خود مييابد، نه در كوي ليلا! مجنون به همين دليل، مدتها در اين راه سرگردان ميماند:
همچو مجنونند و چون ناقهاش يقين ميكشد آن پيش و اين با پس بكين
ميل مجنون پيش آن ليلا روان ميل ناقه پس پي طفلش دوان
يكدم ار مجنون ز خود غافل شدي ناقه گرديدي و واپس آمدي
چون به خود بازآمدي ديدي ز جا كو سپس رفته است بس فرسنگها
در سه روزه ره، بدين احوالها ماند مجنون در تردد سالها
(مولوي، مثنوي)
در اينجا مجنون تصميم ميگيرد كه از ناقه جدا گردد:
گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم ما دو ضد، بس همره نالايقيم
اين دو همره يكدگر را راهزن گمره آن جان كو فرون آيد زتن
جان گشايد سوي بالا بالها در زده تن، در زمين چنگالها
روزگارم رفت زين گون حالها همچو تيه و قوم موسي سالها
راه نزديك و بماندم سخت دير سير گشتم زين سواري سير سير!
(مولوي، مثنوي)
آنگاه مجنون خود را از شتر به پايين ميافكند. در اين افتادن پايش هم ميشكند! اما او خود را در چوگان معشوق يك گوي بي اراده ميگرداند و با اراده و جذبهي معشوق به حركت در ميآيد. مولوي از سالكان ميخواهد كه خود را معطل نكنند و هرچه زودتر از شتر تن پياده شوند. براي اينكه عشق آن مولاي حقيقي، هرگز كمتر از عشق ليلا نيست:
عشق مولا كي كم از ليلي بود؟ گوي گشتن بهر او، اولي بود
گوي شو ميگرد بر پهلوي صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق
كين سفر زين پس بود جذب خدا وان سفر بر ناقه باشد سير ما
(مولوي، مثنوي)
اين بحث را با غزلي از مولوي به پايان ميبريم:
ما ز بالاييم و بالا ميرويم ما ز درياييم و دريا ميرويم
ما از آنجا و ازينجا نيستيم ما ز بيجاييم و بيجا ميرويم
«لااله» اندر پي «الالله» است همچو «لا» ما هم به «الا» ميرويم
«قُل تَعالَوا» آيتي است از جذب حق ما به جذبة حق ـ تعالي ـ ميرويم
كشتي نوحيم، در طوفان روح لاجرم بيدست و بيپا ميرويم
همچو موج از خود برآورديم سر باز هم در خود تماشا ميرويم
راه حق تنگ است چون سَمِّ الخِياط ما مثال رشته يكتا ميرويم
هين، ز همراهان و منزل ياد كن پس بدانكه هر دمي ما ميرويم
(مولوي، ديوان)
?
38
« وقت» يا آزمون پرواز
از در در آمدي و من از خود به در شدم گفتي كزين جهان به جهان دگر شدم!
گوشم به راه تا كه خبر ميدهد زدوست صاحب خبر بيامد و من بيخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بُدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم
گفتم به بينمش مگرم درد اشتياق ساكن شود به ديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار چندي بهپاي رفتم و چندي بسرشدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا بسر همه سمع و بصر شدم
(سعدي)
چنانكه گفتيم عاشق سالك با تلوين و تحول در مقام رضا، رشد پيدا ميكند. زيرا با هر تغيير حالي كمالي براي او بدست ميآيد. در اين دگرگونيها ذره ذره، از وجود سالك كاسته ميشود و بر ظهور و حضور حق افزوده ميگردد. در اين دگرگونيها به تدريج وجود سالك جاي خود را به وجود معشوق حقيقي ميدهد.
احمد غزالي ميگويد: هرچه در تلوين عشق از عاشق كم شود، در تمكين عشق، عوض و بهاي آن را بدست ميآورد. كمال تمكين آنجا بود كه از هستي سالك چيزي نمانده باشد. اما هر كس بدين مقام نميرسد كه مقامياست بسيار بلند.
لعلي كه زكام عقل و جان يافتهام با كس ننمايم كه نهان يافتهام
تا ظن نبري كه رايگان يافتهام! من جان و جهان داده و آن يافتهام
(سوانح فصل 68)
اين يافتهها خلعت عشقاند به عاشق. آري سالك بدين سان در سوداي عشق با معشوق حقيقي به داد و ستد ميپردازد. از جانش ميدهد و از جانان بهره مييابد. او با هر بهرهاي از جانان، جان ديگري مييابد. در اين بده و بِستان همچنان ناآراميها و بيقراريها غوغا ميكنند. گوئي كه راه سلوك هرگز با آرامش و آسايش آشتي نميكند. در وادي عشق جز خون و خطر چيزي نيست. در طوفان عشق بر باد رفتن هستيها، يك جريان عادي است. عشق آتش است و آتش افروز و به تعبير خواجه شيراز شاخسار عشق از برگ طرب خاليست.
در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد گر خرمني بسوزد چندان عجب نباشد
مرغي كه با غم دل، شد الفتيش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
(حافظ)
آري وصال معشوق گنجي است كه نابرده رنج به دست نميآيد:
بيرخت جان در ميان نتوان نهاد بييقين پا در گمان نتوان نهاد
جان ببايد داد و بستد بوسهاي بيكنارت در ميان نتوان نهاد
نيم جاني دارم از تو يادگار بر لبت لب رايگان نتوان نهاد
گرچه گه گه وعدهي وصلم دهد خندهي تو، دل بر آن نتوان نهاد
حال من زلفت پريشان ميكند پس گنه بر ديگران نتوان نهاد
(عراقي)
البته بايد توجه داشت كه همين غم و گرفتاري، براي عاشق ذوقي ديگر دارد او با اين غم بيش از هر شادي ديگر، شاد است.
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو، دادي طلبيم
(حافظ)
و لذا دل و درون عاشق هميشه غرق در سرور و شادمانيست. شادي غم عشق با هيچ شادي ديگر قابل مقايسه نيست. اصولاً غم عشق را جز در دل شاد نميتوان يافت:
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت، خاطر شادي طلبيم
(حافظ)
آري عاشق زيان عشق را، سود مييابد و مرگ عشق را زندگي! غم عشق را شادي ميداند و دولت اين غم را از خدا ميخواهد.
عاشق روي جواني خوش و نوخاستهام وز خدا دولت اين غم، به دعا خواستهام
(حافظ)
در عالم سلوك، جدايي به وصال ميانجامد و غم، شادي را به دنبال دارد و عاشق سالك هميشه شادمان است.
هله، عاشقان، بشارت كه نماند اين جدايي برسد وصال دولت، بكند خدا خدايي
ز كرم مزيد آيد، دو هزار عيد آيد دو جهان مريد آيد، تو هنوز خود كجايي؟
كرمت به خود كشاند، به مراد دل رساند غم اين و آن نماند، بدهد صفا صفايي
به مقام خاك بودي، سفر نهان نمودي چو به آدمي رسيدي، هله، تا به اين نپايي
تو مسافري روان كن، سفري بر آسمان كن تو بجنب پاره پاره، كه خدا دهد رهايي
(مولوي، ديوان)
اما بازهم تكرار ميكنم كه اين شادماني با غم و بيقراري، هم آغوش است. در اين مرحله نيز غم و شادي از هم جدا نيستند. چنانكه گفتيم عالم سلوك مخصوصاً پس از مقام رضا، هميشه با بيقراري همراه است.
بيقراريهاي عالم سلوك پس از مقام رضا براي پرواز است. پرندهاي كه پر پيدا ميكند بايد پرواز كند. سالك با تلوينهاي خويش آماده پرواز ميگردد. سوداگري عشق و بده و بِستان اين سوداگري، سرانجام عاشق را به معشوق ارتباط ميدهد. نخستين مراحل اين ارتباط را در اصطلاح اهل سلوك «وقت» مينامند. اين اصطلاح را از حديثي گرفتهاند كه رسول خدا فرموده است: مرا با خداي خود وقتيست كه در آن وقت هيچ فرشته يا پيامبري نميگنجد.
ابن سينا در يك نگرش تحليلي به مسائل سير و سلوك، نكته جالبي را مطرح ميكند كه بسيار دقيق است. او در تعريف وقت ميگويد: سالك پس از پرداختن به رياضت، به جايي ميرسد كه با ربايشهايي از تابش نور حق كه همراه با لذتاند، درگير ميشود. گوئي برقي ميدرخشد و خاموش ميگردد! اين حالت را عرفا « وقت » مينامند. سپس چنين ادامه ميدهد كه: هر وقتي در ميان دو وجد است: يكي وجد و بيقراري براي رسيدن به آن. ديگري وجد و بيقراري براي از دست دادن آن.
(اشارات نمط9 )
اين « وقت » براي سالك به قيمت جان بدست ميآيد او جان ميدهد تا به جانان برسد. از اينجاست كه صوفي به وقت دل ميبندد و او را به دو معني « ابن الوقت » مينامند:
يكي آنكه گرفتار حكم وقت ميشود و به حكم وقت خود را در حق فاني ميسازد.
ديگر اينكه او دلداده ي وقت است و جز وقت چيزي نميخواهد. عارفان وقت را به شمشير برّان تشبيه كردهاند. وقت مانند شمشيري با دست معشوق بر سر عاشق فرود ميآيد و او را از خود بازميستاند و حق را در جاي او مينشاند. معشوق كه از در ميرسد، عاشق از خود بيرون ميآيد و از اين جهان به جهان ديگر پرواز ميكند. وقت چنان كه ابنسينا گفت، در ميان دو بيتابي و بيقراريست: يكي براي آمدنش كه سالك بيتابانه، از دوري معشوق رنج ميبرد و غرق ماتم ميگردد:
افسوس! كه باز از در تو دور بمانديم هيهات! كه از وصل تو مهجور بمانديم
گشتيم دگر باره به كام دل دشمن كز روي تو، اي دوست، چنين دور بمانديم
ماتم زدگانيم، بيا، زار بگرييم بر بخت بد خويش، كه از سور بمانديم
روشن نشد اين خانهي تاريك دل ما از شمع رخت، تا همه بينور بمانديم
(عراقي)
ديگري براي رفتنش. سالك با از دست دادن «وقت» سخت بيتاب شده و زار و زبون ميگردد:
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ كه قطرهي خون كه بي تو زار چنان شد كه من نگويم چون؟
ببين كه پيش تو در خاك چون همي غلتند؟ چنانكه هر كه ببيند برو بگريد خون
بمانده بي رخ زيباي خويش دشمن كام فتاده خوار و خجل در كف زمانه زبون
نه پاي آنكه ز پيش زمانه بگريزد نه روي آنكه ز دست بلا شود بيرون
كنون چه چاره كنم؟ كه كار دلم ز چاره گذشت گذشت آب چو از سر، چه سود چاره كنون؟
(عراقي)
در اين آمد و شد و وصال و فراق و پيوستن و بريدن، وجود سالك پخته ميگردد و ذوب ميشود و كم كم به كام فنا ميرود. آري وقت، جلوه معشوق است اما جلوهاي زودگذر! معشوق با اين جلوهها عاشق را روزبهروز بيقرارتر ميسازد. و اين ديدارها به تعبير سعدي بازار معشوق را از طرفي و آتش عاشق را از طرف ديگر تيزتر ميكنند:
ديدار مينمائي و پرهيز ميكني بازار خويش و آتش ما تيز ميكني!
گرخوندل خوري فرحافزاي ميخوري و رقصد جانكني طرب انگيز ميكني
بر تلخ عيشي من اگر خنده آيدت شايد، كه خندهي شكرآميز ميكني
حيران دست و دشنهي زيبات ماندهام كآهنگ خون من، چه دلاويز ميكني!
سعدي گلت شكفت همانا كه صبحدم فرياد بلبلان سحر خيز ميكني
(سعدي)
39
در تاب و تب وصال
مژدهي وصل تو كز سر جان برخيزم طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو كه گر بندهي خويشم خواني از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان باراني پيشتر زانكه چو گردي ز ميان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حركات كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش تا سحرگه زكنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
(حافظ)
چنان كه گفتيم سالك عاشق در سوداي سلوك و در بده و بستانهاي پس از مراحل رضا و صبر و استقامت، آمادهي حضور و ديدار ميگردد. مژده ها و پيش درآمدهاي حضور و ديدار يار، با مقدمات و نشانههاي گوناگون خود، به دل و درون عاشق صفا ميدهند و نشاط ميبخشند. گاه گاهي ربايشهايي از غيب به سراغ او ميآيند و او را از او باز ميستانند. اين ربايش ها كه بسيار لذت بخش اند، مدام بر سالك، ديدار مينمايند و سپس از او روي برمي تابند و عاشق را در تب و تاب وصال ميگدازند.
كمند مشكلپسند عشق، شكارش را ميگيرد، اما نگه نميدارد و رهايش ميسازد. عنقاي بلندآشيان عشق به سادگي شكار نميگردد. همهي افسونهاي سالك به افسانه تبديل ميشوند. دلتنگيهاي سالك براي رسيدن به «وقت» براي ديگران قابل درك نيست:
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل چه ميدانند حال ما سبك باران صاحلها
به بوي نافهاي كآخر صبا زان طره بگشايد ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاده در دلها
(حافظ)
اما در نهايت تلاش عاشق بيحاصل نميماند و آرام آرام او را تمرين پرواز ميدهند و با جهان غيب آشنا ميسازند. در اينجا يادآوري دو نكته را لازم مي دانم:
يكي اينكه سالك پيش از وصال و فنا با خيال فنا و وصال آشنا ميگردد. او عوالمي از فنا را در جلوههاي خيالي مشاهده ميكند. گاهي ممكن است در ضمن يك ربايشي صحنهاي را در برابر چشمان خود ببيند كه نشانهاي باشد از اينكه او خود در چنان صحنهاي بايد قرار بگيرد. مثلاً سوختن پروانه اي را در شعله ي شمع، يا سوختن تدريجي انساني را، در يك كوره آتش، با تمام جزئياتش ببينيد! يا پرواز انسان يا پرنده اي به طرف آسمان را مشاهده كند كه تا بالاتر مي پرد، پر و بالش بيشتر مي ريزد يا مي سوزد.
ديگر اينكه ورود به اين صحنهها معمولاً با حوادث و پديدارهاي جسماني و فيزيكي همراهند، براي مثال چند نمونه از تجربههاي سهروردي را نقل ميكنيم:
- سالك خود را در تابش نور درخشان اما كوتاه و همراه با لذت بيابد.
- تابش نور پرقدرتي همراه با صداي ترسناكي مانند غرش تندر، تمام بدن سالك را تكان داده و بلرزاند.
- روشنايي همراه با لذت و گرماي ويژهاي كه گويي آب گرمي بر سر انسان ميريزند، سالك را براي چند لحظه فراگيرد (سهروردي،حكمت اشراق).
سالك در اين عوالم از صفات خود به تدريج تهي ميگردد و از وابستگيهاي خود به اين جهان بريده ميشود و سرانجام عالم ويرانه را به جغدان ميبخشد و شيفتهي خرابي و خرابات ميگردد. اينك تصويري از اين جريان را از زبان مولوي بشنويم كه تمرين خيالي فنا از صفات بشريت است:
دوش دل عربده گر با كه بود؟ مشت كه كردست دو چشمش كبود!
آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود!
مست شد و بر سر كوي اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود!
آن عسسي رفت، قبايش ببرد وان دگري شد، كمرش را گشود!
آمد، چنگي بنوازيد تار جست ز خواب آن دل بيتار و پود!
ديد قبا رفته خمارش نماند ديد زيان، كم شد سوداي سود!
ديدش ساقي كه در آتش فتاد جام گرفت و سوي او شد چو دود
بر غم او ريخت مي دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود
بخت بقا يافت، قبا گو برو ذوق فنا ديد، چه جويد وجود؟
عالم ويرانه به جغدان حلال! باد دو صد شنبه از آن جهود!
ما چو خرابيم و خراباتييم خيز قدح پر كن و پيش آر زود!
اين قدح از لطف نيايد به چشم جسم نداند مي جان آزمود
زان سوي گوش آمد اين طبل عيد در دلش آتش بزد افغان عود
(مولوي، ديوان)
اكنون يك صحنهي ديگر از اين فناي صفات بشري را در نظر بگيريم يكي ميگويد: در يكي از تجربههاي خودم از اين ربايشها در حالي كه آياتي از سورهي طه را ميخواندم احساس ميكردم، بيآنكه قرآن را بخوانم خوانده ميشود. صداي خود را نه از لبها و دهانم، بلكه از درون ميشنيدم! اما نه با همان صدايي كه من ميتوانستم بخوانم، بلكه بسي ظريف، روحاني، لطيف و دلنواز! عطر وحي را استشمام ميكردم. گويي از دور لحظهي نزول اين آيات را بر محمد مصطفي صلوات الله عليه و آله و سلم به تماشا نشستهام!
نميدانم كه سوره را تمام كردم يا نه، اما سرم چنان بر بدنم سنگيني كرد كه قرآن را بوسيدم و به زمين گذاشتم. سرم را به سنگ تكيه دادم و در خود فرو رفتم.
در طوفان وحشتزايي بودم! بادهاي تند ميوزيدند و مرا به اين طرف و آن طرف دشت و بيابان ميكوبيدند. رعد و برق بود. فضاي عجيب و هولناكي بود. فقط «سبحان الله» ميگفتم.
سعي ميكردم اين ذكر از زبانم نيفتد. ميگفتم: سبحان الله، سبحان الله سبحان الله! ناگهان آن صحنه آرام شد! خود را در قرارگاهي يافتم كه گويي آن را كران تا كران با مخملي بنفش پوشانده بودند. تور سبزي بالاي سرم بود و چيزي مانند كوه بر سر و دوشهايم سنگيني ميكرد!
در اين لحظهي حساس، ناگهان آرام شدم! چشمم به اخي فرج افتاد كه ميآمد. با چهرهاي نوراني و برافروخته و با دستهايي مهربان! سلام كردم! بيآنكه دست دراز كنم دستم را گرفت. دستي بر دوشم نهاد و مرا به گوشهاي برد و گفت: امشب سعيد، تولدي ديگر خواهد داشت! او از عالم روح وارد عالم «سر» خواهد شد. عالم سر، عالم ديگريست. در حقيقت دالان اول فناست! اشاره كرد، سعيد را نگاه كن! سعيد را ديدم كه مردانه ميكوشد و عاشقانه پرستش ميكند! وحشتزده غرق اضطراب ميشوم. كم ميماند كه فرياد بكشم. اخي فرج حال مرا دريافت و به من اشاره كرد كه آرام باشم و دقت كنم!
در كورهي آتش، قطعه قطعهي وجودم ميسوخت! لباس، گوشت بدنم، موهاي سر، پاها و دستهايم ميسوختند. گرچه در اين آتش دست و پا ميزد، اما انگار ميكوشيد بيشتر بسوزد!
دلم به حالش ميسوخت. با خود مي گفتم: اي كاش بيرون ميآمد! اما در هر گوشهاي كه آتش را قويتر
مي ديد، خود را به آن سو ميكشاند و خود را به دست شرارهها و شعلههاي آتش ميسپرد! در اين سوزشها، زبان، چشم، گوش و دل او سوختند! دفتر خاطرات او،دفتر خاطراتي كه در درون جانش بود و حوادث و سوابق زندگياش در آن نقش بسته بود، ميسوخت.
دلم ميخواست كه او با خلع بدن، جسم خود را در درون آتش رها كرده و خود را به كناري بكشد! چارهاي نداشتم جز آنكه مانند نقش ديوار، اين صحنه را نظاره كنم! آتش شعله كشيد و دار و ندار سعيد را سوزاند! ناگهان از قوت آتش كاسته شد. سعيد آنجا بود، اما آتش خاموش ميشد، نورانيت و صفا و طراوت ديگري بر وجود سعيد فرو ميريخت.
ناگهان اثري از آتش نماند، اما گلستاني از معنا كنار سعيد روييد! سعيد را ديدم كه گويي خستگي را فراموش كرده و راست ايستاد!
در اين حال دستي از غيب به طرف او دراز شد و روي دستش قرار گرفت. با تمام وجودم آيهي شريفهي «يد الله فوق ايديهم» را ميشنيدم. احساس ميكردم آن دست، دست خداست! سعيد آن دست را گرفت. گويي با آن دست پيمان ميبندد، وعده ميدهد، عهدي استوار ميسازد و بيعتي ميكند! سعيد را در روشنايي شگفتانگيزي كه از آن دست غيبي تابيده بود، ميديدم!
يكي از جلوه گاههاي قبض و بسط سالك در همين مقام است. او گاهي چنان دچار قبض و نااميدي مي گردد كه وصال را غير ممكن مي داند:
آفتاب وصل جانان برنمي آيد مرا وين شب تاريك هجران سر نمي آيد مرا
دل همي خواهد كه جان در پايش افشانم ولي يك نفس آن بي وفا بر سر نمي آيد مرا
طالع شوريده بين كان مايه ي شوريدگي بي خبر يك بار از در، درنمي آيد مرا
از رطب شيرين تر است آن نوش لب ليكن چه سود قامت چون نخل او در بر نمي آيد مرا
بخت بد بين كز پيامي خاطر ما خوش نكرد آرزويي از نكويان برنمي آيد مرا
زرد شد برگ نهال عيش در دل سالهاست ماه رخساري به چشم تر نمي آيد مرا
(فيض)
همين سالك گاهي هم چنان اميدوار و دلير مي گردد كه گوئي مي خواهد معشوق را با زور فراچنگ آورد:
مست آمدم امشب كه سر راه بگيرم يك بوسه به زور از لب آن ماه بگيرم
دانم كه دهد عقل نكوخواه مرا پند ليكن عجب ار پند نكوخواه بگيرم
تا هيچ كسم راز دل ريش نداند اين اشك روان بر رخ چون كاه بگيرم
هر چند بكوشيد كه بي گاه بيايد من نيز بكوشم كه ز ناگاه بگيرم
گر زان كه به بالاي بلندش نرسد دست در دست كنم زلفش و كوتاه بگيرم
از چاه زنخ گر ندهد آب، چو دزدان بر قافله ي عشق سر چاه بگيرم
زان ساعد و زلف ار كمري سازم و طوقي تاج از ملك و باج سر از شاه بگيرم
(اوحدي)
اين بحث را با غزلي از مولوي در اشاره به اين تجربهها به پايان ميبريم:
سنگ شكاف ميكند در هوس لقاي تو جان پر و بال ميزند، در طرب هواي تو
آتش آب ميشود، عقل خراب ميشود دشمنِ خواب ميشود، ديدة من براي تو
جامة صبر ميدرد، عقل ز خويش ميرود مردم و سنگ ميخورد عشق چو اژدهاي تو!
بند مكن رونده را، گريه مكن تو خنده را جور مكن، كه بنده را نيست كسي به جاي تو!
آب تو چون به جو رود كي سخنم نكو رود؟! گاه دمم فرو رود از سبب حياي تو
چيست غذاي عشق تو؟ اين جگر كباب تو چيست دل خراب من؟ كارگه وفاي تو
عشق درآمد از درم، دست نهاد بر سرم ديد مرا كه بيتوام گفت مرا كه: واي تو
ديدم صعب منزلي، درهم و سخت مشكلي رفتم و ماندهام دلي كشته به دست و پاي تو!
( مولوي، ديوان )
سالك در اين مقام از دو صفت فوق العاده برخوردار مي گردد:
الف- همت بلند
سالك به هر قيمتي مي خواهد معشوق را به دست آورد:
يك شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت داد خود را زان مه بيدادگر خواهم گرفت
چشم گريان را به طوفان بلا خواهم سپرد نوك مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد شعله ها خواهم شد و در خشك و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم كشيد آرزويم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
يا به پايش، نقد جان بي گفتگو خواهم فشاند يا ز دستش، آستين بر چشم تر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت زندگي را با دم تيغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزي نظر خواهم فكند كام چندين ساله را از يك نظر خواهم گرفت
(فروغي)
ب- جرأت و دليري
سالك از هيچ چيز باك ندارد:
چه باك است از بلاها عاشقان را كه نوح از آفت طوفان نترسد
به عشق از جان تقرب كرده عاشق چو اسماعيل از قربان نترسد
جفاكش وقت رنج از غم ننالد مبارز روز جنگ از جان نترسد
كي انديشد ز دل، آن را كه دل نيست؟ ز دريا مرد كشتيبان نترسد
همه آفاق دانند اين كه: خشتي كه در آب افتد از باران نترسد
(قوامي رازي)
40
جلوه و جدايي
دزديده چون جان ميروي اندر ميان جان من سرو خرامان مني، اي رونق بستان من!
چون ميروي بيمن مرو! اي جان جان، بيتن مرو ! وز چشم من بيرون مشو، اي شعلة تابان من!
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
تا آمدي اندر برم، شد كفر و ايمان چاكرم اي ديدن تو دين من، وي روي تو ايمان من
بيپا و سر كردي مرا، بيخواب و خور كردي مرا سرمست و خندان اندرآ، اي يوسف كنعان من!
از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
اي بوي تو در آه من، وي آه تو همراه من بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من
جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلي جدا بيتو چرا باشد؟ چرا؟! اي اصل چار اركان من!
(مولوي، ديوان)
يكي از مشكلات سلوك كه در مراحل فنا بيشتر جلوه مينمايد «ناز» معشوق است. ناز معشوق هميشه هست، اما هر چه عاشق به او نزديكتر شود، اين ناز را بيشتر احساس ميكند و با آن بيشتر درگير ميشود. ناز چيزي نيست جز همزماني حاكميت صفات متضاد و ناسازگار معشوق بر عاشق. مقام ناز معشوق، آنجاست كه خواستن او با نخواستن، همزمان ميگردد. معشوق عاشق را در زماني كه ميراند، ميخواند و در زماني كه ميگدازد، مينوازد! يكي از جلوههاي ناز همين است كه معشوق براي عاشق «ظهور دزديده» داشته باشد.
ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم؟ نه در برابر چشمي، نه غايب از نظري
(حافظ)
آري معشوق كه صدگونه جلوه مي كند، همزمان با اين جلوه ها، در صدگونه حجاب نيز قرار ميگيرد:
در بزم دل از روي تو صد شمع برافروخت وين طرفه كه بر روي تو صدگونه حجاب است!
( حافظ)
و اين خود براي عاشق سالك درد بزرگيست كه آن معشوق هرجايي رو به هيچ كس ننمايد:
يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي!
(حافظ)
صائب نيز در اين مضمون غزلي دارد كه مي آوريم:
اي غنچه لب كه سر به گريبان كشيده اي در پرده اي و پرده ي عالم دريده اي
برق سبك عناني و كوه گران ركاب در هيچ جا نئي و همه جا رسيده اي
تمكين نطق و معني شوخيست در تو جمع در جلوه اي و پاي به دامن كشيده اي
بر پيرهن غريب تر از يوسفي به حسن در مصر ساكني و به كنعان رسيده اي
چشم بد از تو دور كه چون طفل اشك من هر كوچه اي كه هست به عالم دويده اي
( صائب )
در اينجا از بيان نظامي نيز دربارهي ناز نكتهاي بشنويم:
چه خوش نازيست ناز خوبرويان ! ز ديده رانده را دزديده جويان!
به چشمي طيرگي كردن كه برخيز به ديگر چشم، دل دادن كه مگريز!
به صد جان ارزد، آن ساعت كه جانان نخواهم گويد و، خواهد به صد جان!
( نظامي)
ظهور دزديدهي معشوق بر عاشق دو صورت دارد:
يكي آنكه در عالم سلوك و رياضت، ظهورش را با حجاب تركيب ميكند، يعني در عين ظهورش هنوز در حجاب است؛
ديگر آنكه حضور و غيبت معشوق به دنبال همند؛ اما اين فاصلهها آنقدر ناچيزند كه گويي در همان لحظه كه پيدا است پنهان است!
در اينجا از ظهور ديگري بايد سخن گفت كه آن نيز ميتواند عنوان ظهور پنهان داشته باشد. اين نكته اي است كه براي همگان اهميت دارد و نبايد از آن غفلت كنند و آن اينكه: برخي از اهل استعداد اگرچه دلهاي پاك دارند و شايستهي ديدارند، اما به دلايلي به غفلت گرفتار شده اند. چون معشوق آنان را دوست ميدارد، اگرچه رفتار آنان در جهت ديدار معشوق هم نباشد و اصلاً در فكر ديدار هم نباشند، معشوق ازل، به اقتضاي رحمت فراگيرش، و نيز به خاطر باطن پاك و استعداد دروني آنان گاهگاهي به سراغ آنان ميرود و آنان در عين غفلت، نزديكي معشوق را با خود احساس ميكنند. اينان به گونه اي درك مي كنند كه آن دستي كه به سوي آنان دراز شد و به ياري و نوازش آنان پرداخت، دست آن معشوق نازنين بود:
من آن مايهي ناز را ميشناسم، تو بودي! من آن شوخ طناز را ميشناسم، تو بودي!
به آواز خوش از پس پرده راهم زد اما خداوند آواز را ميشناسم، تو بودي!
نهفتهست تير افكن و زخم بر دل نشيند من آن ناوك انداز را ميشناسم تو بودي!
بهل تا بسوزم به آهنگ سازت چو داني كه سوز دل ساز را ميشناسم تو بودي!
به چشمش برد برگ كاهي نياز دو عالم من آن خرمن ناز را ميشناسم تو بودي!
چه خوانند افسانه از رهزن عقل و دينم خود آن خانه پرداز را ميشناسم تو بودي!
نگويم چه رازيست در پردهي كارت اي گل ولي صاحب راز را ميشناسم تو بودي!
( پژمان بختياري، كوير انديشه )
و اين همان حضور دزديده و پنهان معشوق است. جاذبههاي اين حضور انسان را رو به سوي آن «وسعتبيواژه» ميكند كه از آنجا آوايي ميآيد! اين آوا آشكارا انسان را به سوي خود فرا ميخواند! هر انساني در آن لحظه احساس ميكند كه صدايش ميزنند: «يك نفر باز صدا زد: سهراب!»
انسان در آن لحظهها، بيتابانه به آرزوي سفر سير و سلوك ميافتد و حتي گاهي چنان جدي ميشود كه گويي هماكنون به راه خواهد افتاد: «كفشهايم كو؟» (سهراب سپهري)
در اين باره با زبان شيرين سعدي غزلي بشنويم كه در اين غزل خبر از تجربهي انساني ميدهد كه حقيقت را در نزديكي خود احساس ميكند:
كه برگذشت كه بوي عبير ميآيد؟ كه ميرود كه چنين دلپذير ميآيد؟
نشان يوسف گمكرده ميدهد يعقوب مگر ز مصر به كنعان بشير ميآيد؟
همي خرامد و عقلم به طبع ميگويد نظر بدوز كه آن بينظير ميآيد!
جمال كعبه چنان ميدواندم به نشاط كه خارهاي مغيلان حرير ميآيد
نه آنچنان به تو مشغولم اي بهشتي روي كه ياد خويشتنم در ضمير ميآيد
(سعدي)
بگذريم و به سخن اصلي باز گرديم. آشنايي سالك با اين جلوهها و جداييها، او را آزار ميدهند و شب و روز سالك در تب و تاب و بيقراري ميگدازد.
ما را ز تب و تاب گريزي نبود همسايهي خورشيد شدن آسان نيست
( يثربي)
عاشق در طوفان تب و تاب و بيقراريها، چارهاي جز سوختن و ساختن ندارد. اين بيقراريها را ميتوان در سه دسته طبقهبندي كرد؛ يعني بيقراري سالك بر سه نوع است:
1. بيقراري براي ديدار معشوق، اين همان «وجد» پيش از «وقت» است:
تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم حاصلم دوش به جز نالهي شبگير نبود
( حافظ)
2. بيقراري در وصال معشوق:
گر چنين جلوه نمايد خط زنگاري دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
(حافظ)
3. بيقراري پس از زوال وصال و گرفتار شدن به فراق، و اين همان «وجد» پس از «وقت» است:
من ديوانه چو زلف تو رها ميكردم هيچ لايقترم از حلقهي زنجير نبود
(حافظ)
از آنجا كه اين بيقراريها هر يك به جاي خود زيبا و سازندهاند دربارهي آنها كمي توضيح ميدهيم:
1- بيقراري براي ديدار:
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصهي فاش از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز شريف با تو تا روز خفتنم هوس است
وه كه دردانهاي چنين نازك در شب تار سفتنم حوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي كه سحرگه شكفتنم هوس است
(حافظ)
سالك در اين بيقراريها به هر دري سر ميزند و از هر وسيلهاي بهره ميجويد تا بتواند معشوق را بر سر لطف آورد و از بي مهري و جفا بازدارد:
يا ز چشمت جفا بياموزم يا لبت را وفا بياموزم
تو ز من شرم و من ز تو شوخي يا بياموز يا بياموزم!
نشوي هيچ گونه دست آموز چه كنم تا تو را بياموزم؟!
به كدامين دعات خواهم يافت تا روم آن دعا بياموزم
در پايان اين غزل شاعر از خيال معشوق نيز گله مند است زيرا او نيز از وفا خبر ندارد:
از خيالت وفا طلب كردم گفت: كو؟! از كجا بياموزم؟
(جمال الدين اصفهاني)
و در حقيقت او نميداند كه چه كا بكند تا يار حال او را باز هم بپرسد. در اينباره عراقي غزلي زيبا دارد:
من رنجور را يكدم نپرسد يار، چتوان كرد؟ نگويد: چون شد آخر آن دل بيمار، چتوان كرد؟
تنم از رنج بگدازد، دلم از غم به جان آرد چنين است، اي مسلمانان مرا غمخوار چتوان كرد؟
ز داروخانهي لطفش چو دارو جان نمييابد بسازم با غم دردش بنالم زار، چتوان كرد؟
دلا، بر من همين باشد كه جان در راه او بازم اگر آن ماه ننمايد مرا رخسار، چتوان كرد؟
(عراقي)
در اين بيقراريها سالك سرانجام با اشاره و الهامي از معشوق، به اين نتيجه ميرسد كه اگر كاري هم برآيد، از معشوق بر ميآيد و بس! وگرنه آب و گل را آن نرسد كه دلخواه آن دلدار را بداند، تا از آن راه به وصال او دست يابد. بنابراين تا ياري معشوق نباشد سالك درمانده و ناتوان خواهد ماند.
چون نالداين مسكين كه تا رحم آيد آن دلدار را؟ خون بارد اين چشمان كه تا بينم من آن گلزار را؟
خورشيد چون افروزدم، تا هجر كمتر سوزدم دل حيلتي آموزدم، كز سر بگيرم كار را
اي عقل كل ذو فنون، تعليم فرما يك فسون كز وي بخيزد در درون، رحمي نگارين يار را
چون نور آن شمع چكل، ميدرنيابد جان و دل كي داند آخر آب و گل دلخواه آن عيار را؟
(مولوي، ديوان)
41
درد ديدار
با اين همه مهر و مهرباني دل ميدهدت كه خشم راني؟
وين جملة شيشه خانهها را درهم شكني به لن تراني؟
در زلزله است دار دنيا كز خانه تو رخت ميكشاني
نالان تو صد هزار رنجور بيتو نزيند، هين تو داني
دنيا چو شب و تو آفتابي خلقان همه صورت و تو جاني
هرچند كه غافلند از جان در مكسبه و غم اماني
اما چون جان ز جا بجنبد آغاز كنند نوحه خواني
خورشيد چو در كسوف آيد ني عيش بود، نه شادماني
تا هست ازو به ياد نارند اي واي چو او شود نهاني
اي رونق رزم و جان بازار شيريني خانه و دكاني
( مولوي، ديوان)
بيقراريهاي سالك براي ديدار، يكي از سهگونه بيقراريهاي او بود كه در درس گذشته كمي دربارهي آن توضيح داديم. سالك به دنبال جلوهها و جداييها، كمكم چنان با جلوه انس ميگيرد كه جدايي براي او غير قابل تحمل ميگردد. از طرف ديگر چون معشوق نيز به آزار عاشق ميكوشد، گاهي فاصلهي جدايي را بيشتر ميكند تا سالك هرچه بيشتر در تب و تاب جدايي بگدازد.
البته آزار ديدن سالك براي او نعمت است. به تعبير احمد غزالي بلا، قلعهگشاي وجود سالك است. احمد غزالي گويد: نشان كمال عشق آن است كه معشوق بلاي عاشق گردد به گونهاي كه عاشق تاب و توان را از دست بدهد و برلب درياي نيستي قرار گيرد و هر لحظه در انتظار فنا باشد.
برلب بحر فنا منتظريم اي ساقي فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
(حافظ)
اگر بلا دوام يابد فرصت ديدار افزايش مييايد. به هر حال بلا و درد و رنج لازمهي سلوك است. و يكي از بلاهاي سلوك بلاي هجران است. طولاني شدن فرصت ديدار، سالك را بلاي بزرگيست. از اينجاست كه معشوق براي مدتي خود را از عاشق سالك پنهان مي دارد، تا او را به بلاي هجران گرفتار سازد و بي قرارش گرداند. اين تب و تاب و درد و بي قراري، براي ديگران قابل توصيف و توضيح نيست. اگرچه عرفا با استعاره و تمثيل در اين باره بسيار سخن گفته اند.
اين هم غزلي از حافظ در وصف اين بيقراريها:
بيمهر رخت روز مرا، نور نماندست وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم دور از رخ تو، چشم مرا نور نماندست
ميرفت خيال تو ز چشم من و ميگفت: هيهات از اين گوشه كه معمور نماندست
نزديك شد آندم كه رقيبان تو گويند: دور از درت، آن خستهي رنجور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همي داشت از دولت هجر تو كنون دور نماندست
صبرست مرا چارهي هجران تو ليكن چون صبر توان كرد كه مقدور نماندست
( حافظ)
با اينكه سالك در اين مرحله، از مرحلهي چارهانديشي فاصله گرفته است، اما در اثر فشار آتش هجران به گونهاي باز هم به فكر چارهانديشي ميافتد. در اين چارهانديشي از همگان انتظار ياري دارد.
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟ منزل آن مه عاشقكش عيار كجاست؟
شب تارست و ره وادي ايمن در پيش آتش طور كجا، موعد ديدار كجاست؟
(حافظ)
سالك با طولاني شدن فراق بيتابانه هر لحظه در انتظار خبر و اثري از جلوهي دلدار است. او روزگاريست كه چهرهي مقصود را نديده و تلخي صبر را با تمام وجودش چشيده است. سالك، ديگر به فكر رهائي خويش است و از هر كسي خبر ميجويد و سراغ يار را ميگيرد.
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار ببر اندوه دل و مژدهي ديدار بيار!
نكتهي روح فزا، از دهن دوست بگو نامهي خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام شمهاي از نفحات نفس يار بيار
روزگاريست كه دل چهرهي مقصود نديد ساقيا آن قدح آينه كردار بيار
دل ديوانه به زنجير نميآيد باز حلقهاي از خم آن طرّهي طرّار بيار
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بيدوست عشوهاي زان لب شيرين شكربار بيار!
(حافظ)
گاهي اين بيقراريها سالك را به چنان حالتي دچار ميسازند كه گويي همهي درها به روي او بسته شدهاند و هيچ كس نيست كه دست او را بگيرد.
بخت از دهان دوست نشانم نميدهد دولت خبر ز راز نهانم نميدهد!
از بهر بوسهاي ز لبش جان همي دهم اينم همي ستاند و آنم نميدهد!
مردم درين فراق و در آن پرده راه نيست يا هست و پردهدار نشانم نميدهد
(حافظ)
اما سرانجام درد و رنج عاشق، كار خود را ميكند و تلاش او و بيقراريهايش به ثمر مينشينند. عاشق بار ديگر در آستانهي وصال قرار ميگيرد. در اين مرحله است كه سالك آثار و نشانههاي وصال را بار ديگر احساس ميكند. و فال وصال ميزند و آمدن دوست را به پيشواز ميرود و اين عيد را به جشن مينشيند.
باز رسيد آن بت زيباي من خرمي اين دم و فرداي من
در نظرش روشني چشم من در رخ او باغ و تماشاي من
عاقبه الامر به گوشش رسيد بانگ من و نعره و هيهاي من
بر در من كيست كه در ميزند؟ جان و جهان است و تمناي من
گر نزند او درِ من، درد من! ور نكند ياد من او، واي من!
دور مكن ساية خود از سرم باز مكن سلسله از پاي من
آنِ من است او و به هرجا رود عاقبت آيد سوي صحراي من
جوشش درياي معلق نگر از لُمَعِ گوهر گوياي من
گويد دريا كه: «ز كشتي بجه دررو در آب مصفّاي من
قطره به دريا چو رود دُر شود قطره شود بحر به درياي من
ترك غزل گير و نگر در ازل كز ازل آمد غم و سوداي من«
(مولوي، ديوان)
يكي از طليعههاي وصال، خواب و خيال عاشق است؛ چنانكه در درسهاي گذشته گفتيم خواب از نظر عرفا از مقدمات شهود است. بنا بر مضمون حديثي از رسول خدا(ص)، اينگونه خوابها «مبشّر» ناميده ميشوند. (ابن ماجه، رؤيا، 3) آري اينگونه خوابها براي عاشق سالك مژدهرسان وصالند.
ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي كز عكس روي او شب هجران سرآمدي
تعبير رفت، يار سفر كرده ميرسد! اي كاش هرچه زودتر از در درآمدي!
(حافظ)
در آستانهي وصال، سالك در خواب و بيداري خود، نشانهها و بشارتها و اشارتهاي گوناگوني را از لطف و عنايت معشوق دريافت ميكند. او با دريافت اين اشارتها و بشارتها، دوباره جان ميگيرد و آمادهي پرواز ميگردد. همهي اين اشارتها و بشارتها، با نوعي قدرت و شادماني همراهند. يعني با دريافت هر اشارت و بشارتي، توان سالك و شادماني وي افزايش مييابد. گويي كه سالك هرچه از دست داده بود همه را باز مييابد و شور و جواني از سر ميگيرد. آن همه آرزوي باغ و بهارش برآورده ميشوند. همه چيز به پرواز در ميآيند. همهجا امن و امان ميگردند. در يك كلام سالك آنچه از صفا ت بشري خود را از دست داده بود، اكنون به جاي آنها صفات الهي مييابد وطبعاٌ تواناتر و شادمان تر مي گردد.
در اينباره غزل زيبا و رسايي از مولوي ميآوريم كه ترجمان تجربهي سالكان است:
چشمم هميپرد مگر آن يار ميرسد دل ميجهد، نشانه كه دلدار ميرسد!
اين هدهد از سپاه سليمان هميپرد وين بلبل از نواحي گلزار ميرسد
جامي بخر به جاني ور زانك مفلسي بفروش خويش را كه خريدار ميرسد
آن گوش انتظار، خبر نوش ميكند وان چشم اشكبار، به ديدار ميرسد
آن دل كه پارهپاره شد و پارههاش خون آن پارهپاره رفته به يكبار ميرسد
قد چو چنگ را كه دلش تار تار شد نك زخمة نشاط به هر تار ميرسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گلهاي خوشعذار سوي خار ميرسد
آن زينهار گفتن عاشق تهي نبود اينك سپاه وصل به زنهار ميرسد
نك طوطيان عشق گشادند پر و بال كز سوي مصر قند به قنطار ميرسد
شهر ايمنست، جملة دزدان گريختند از بيم آنك شحنة قهار ميرسد
چندين هزار جعفر طرار شب گريخت كآمد خبر كه جعفر طيار ميرسد
فاش و صريح گو كه صفات بشر گريخت زيرا صفات خالق جبار ميرسد
اي مفلسان باغ، خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ايثار ميرسد
(مولوي، ديوان)
اين نشانهها در آخرين مراحل خود، به تدريج سالك را به جنبش در ميآورند. سالك به دنبال اين توان و شادماني بازيافتهاش، ديگر در پوست خود نميگنجد و يكپارچه جنبش و حركت ميگردد. او با احساس نزديكي به كوي يار، آرام و قرار خود را از كف ميدهد و از شوق وصال يكپارچه شور و خروش ميگردد. از توان و نشاط خود دم ميزند كه نعمت خدا را پنهان نتوان كرد. (فَأمّا بِنِعمَتِ رَبِّكَ فَحَدِّث)
خيزيد مخسپيد كه نزديك رسيديم! آواز خروس و سگ آن كوي شنيديم!
والله كه نشانهاي قروي ده يار است آن نرگس و نسرين و قرنفل كه چريديم!
از ذوق چراگاه و ز اشتاب چريدن وز حرصْ زبان و لب و پدفوز گزيديم
ما عاشق مستيم به صد تيغ نگرديم شيريم كه خون دل فغفور چشيديم
مستان الستيم بجز باده ننوشيم بر خوان جهان ني ز پي آش و تريديم!
خيزيد مخسپيد كه هنگام صبوح است استارة روز آمد و آثار بديديم!
شب بود و همه قافله محبوس رباطي خيزيد كز آن ظلمت و آن حبس رهيديم
خورشيد رسولان بفرستاد در آفاق كاينك يزك مشرق و ما جيش عتيديم
هين رو به شفق آر اگر طاير روزي كز سوي شفق چون نفس صبح دميديم!
(مولوي، ديوان)
و سرانجام، با صداي در زدن معشوق، نه تنها عاشق، بلكه در و ديوار هم به سماع درمي آيند:
در به سماع آمده است، از خبر آمدنت خانه غزلخوان شده از، زمزمه ي در زدنت
خانه ي بي جان ز تو جان يافته، جانا! نه عجب گر همه من جان بشوم بر اثر آمدنت
از همه شيرين دهنان، وز همه شيرين سخنان جز تو كسي نيست شكر، هم دهنت، هم سخنت
بي كه فراقت ببرد روشني از چشم تنم يوسف من! چشم دلم باز كن از پيرهنت
(منزوي)
42
بسط و شطح
گل در بر و مي در كف و معشوق به كام است! سلطان جهانم به چنين روز غلام است!
گو شمع مياريد در اين جمع كه امشب در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است
از ننگ چه گويي كه مرا نام به ننگ است وز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است!
در مذهب ما باده حلال است وليكن بي روي تو اي سرو گلاندام حرام است
گوشم همه بر قول ني و نغمهي چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز كه ما را هر لحظه ز گيسوي تو خوشبوي، مشام است
از چاشني قند مگو هيچ وز شكّر زان رو كه مرا از لب شيرين تو كام است
(حافظ)
وقتي كه سالك در آستانهي وصال قرار ميگيرد، خود را در اوج كاميابي و توانايي احساس ميكند. او اين احساس را نميتواند پنهان كند. لذا هم در حركات خود، اين احساس را نشان ميدهد و هم در اظهارات و گفتار خود. او سماع اصلي را در اينجا بي آنكه بخواهد انجام ميدهد. با تمام وجود ميجنبد و ميخندد! در اين شرايط، شور و حال سالك ذرهاي بر اراده و آگاهي او وابسته نميباشد. در اين احساس، از خود بيرون ميآيد و زبان به ادعا و شطح ميگشايد. سخناني ميگويد كه با ميزان عقل و شرع راست نيايد. اين سخنان نشاندهندهي رهايي او از خويشتن و خرابي بنياد هستي اوست.
امروز سماع است و شراب است و صراحي يك ساقي بدمست و يكي جمع مباحي!
زان جنس مباحي كه از آن سوي وجود است ني اباحتيِ گيج حشيشيِ مزاحي!
روحيست مباحي كه از آن روح چشيدهست كو روح قديمي و كجا روح رياحي؟
در پيش چنين فتنه و در دست چنين مي يا رب چه شود جان مسلمان صلاحي؟
اين حلقة مستان خرابات خراب است دور از لب و دندان تو اي خواجة صاحي
شاباش زهي حال كه از حال رهيديد شاباش زهي عيش صبوحي و صباحي!
با خود ملك الموت بگويد: هله واگرد كاينجا نكند هيچ سلاح تو سلاحي!
ما را خبري ني كه خبر نيز چه باشد خود مغفرت اين باشد و آمرزش ماحي!
(مولوي، ديوان)
سالك در اين مرحله و در اثر اين احساس كاميابي و توانايي، سرشار از شادماني و نشاط ميگردد؛ اين شادماني و نشاط از آنجاست كه خود را در مقام جديد و جايگاه والا و در يك كلام در كنار معشوق مييابد. احساس ميكند كه بال و پر پروازش هيچ قيد و بندي ندارند. او پرواز كرده است و بر در سلطان خويش فرود آمده و بر بالاي گردون خيمهي عزت برافراشته و بر ديو و پري سروري يافته است. زيرا يار خود را در نزديكي خود ميبيند و سعادتي را كه به خواب هم نميديد، اينك طعم آن را در بن دندانش احساس ميكند و از لطف و عنايت يار نوازش مييابد. زبان حال اين احساس را از مولوي بشنويم:
باز فرود آمديم بر در سلطان خويش بازگشاديم خوش بال و پر جان خويش
باز سعادت رسيد، دامن ما را كشيد بر سر گردون زديم، خيمه و ايوان خويش
ديده ي ديو و پري، ديد ز ما سروري هدهد جان بازگشت، سوي سليمان خويش
ساقي مستان ما، شد شكرستان ما يوسف جان برگشاد، جعد پريشان خويش
دوش مرا گفت يار، چوني از اين روزگار ؟ چون بود آن كس كه ديد، دولت خندان خويش؟
آن شكري را كه هيچ مصر نديدش به خواب شكر كه من يافتم در بن دندان خويش
بيزر و سر سروريم، بيحشمي مهتريم قند و شكر ميخوريم در شكرستان خويش
(مولوي، ديوان)
در اين مرحله همهي حركات و اظهارات سالك بيرون از اختيار او ميباشند. لذا از نظر عقل و شرع نيز معذور است. براي آنكه عقل و شرع بر پايهي آگاهي و اختيار انسان حكم دارند. آنجا كه عقل و اختيار نباشد و همهي رفتارها و گفتارها بازتاب احساسهاي عاشق باشند، ديگر چه جاي امر و نهي است؟
البته اين احساس، در حالت وصال و فنا شدت بيشتري پيدا ميكند. اما به هر حال در آستانهي وصال نيز جلوهي قابل توجه دارد. سالك در اين مرحله هرچه كند، بازتاب حالت اوست و حالت را حكم نيست؛ نميتوان از گل انتظار داشت كه نخندد يا از آفتاب كه نتابد.
گل خندان كه نخندد چه كند علم از مشك نبندد چه كند؟
نار خندان كه دهان بگشادهست چونكه در پوست نگنجد چه كند؟
مه تابان بجز از خوبي و ناز چه نمايد، چه پسندد، چه كند؟
آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدين نادره گنبد چه كند؟
سايه چون طلعت خورشيد بديد نكند سجده، نخنبد چه كند؟
عاشق از بوي خوش پيرهنت پيرهن را ندراند چه كند؟
تن مرده كه برو برگذري نشود زنده، نجنبد چه كند؟
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخروشد، نترنگد چه كند؟
(مولوي، ديوان)
به هر حال، سالك اطمينان مي يابد كه او خواهد آمد!
دستش از گل، چشمش از خورشيد سنگين خواهد آمد بسته بار گيسوان از نافه ي چين خواهد آمد
از تبار دلستان لوليان بيستوني شنگ و شيطان، با همان رفتار شيرين خواهد آمد
با شگرد سامري را ساحري آموز نازش تا دوباره از كه بستاند دل و دين، خواهد آمد
با همان «آن» ي كه پنداري خود از روز نخستين شعر گفتن را به «حافظ» داده تلقين، خواهد آمد
بي گمان از آينه- جشن سرور آميز حسنش- راه دوري تا من -اين تصوير غمگين- خواهد آمد
اي دل من! سر مزن بر سينه اينسان ناشكيبا لحظه اي، ديوانه جان! آرام بنشين، خواهد آمد
عشق گاهي زندگي ساز است و گاهي زندگي سوز تا پريزاد من از بحر كدامين خواهد آمد
(منزوي)
در پايان اين غزل ديديم كه نوعي نگراني از تصميم بعدي معشوق در كار است؛ يعني هنوز معشوق نيامده است كه سالك نگران تصميمات اوست كه آيا بر سر لطف خواهد بود يا بر سر قهر؟ اين نگراني بي جا نيست زيرا معشوق ازل هنوز كه نيامده و ديدار ننموده است، ضربه اي به سالك مي زند. در اثر اين ضربه، سالك در آستانه ي وصال و در اوج غرور و شادماني، ناگهان با غيرت معشوق درگير ميگردد. او با اين درگيري، دچار حالتي ميگردد كه درست برعكس حالت پيشين اوست. گويي كه از اوج سربلندي به پايين مي افتد و سراپايش غرق در ناتواني و اندوه ميشود. گويي كه در مقام ورود به خلوتگه راز، به دلايلي كه هميشه يكسان نيستند، دست غيبي بر سينهي سالكان ميزند! اين آخرين آزمون پيش از وصال است كه سالك دوباره گرفتار قهر معشوق ميگردد، تا آخرين بقاياي بشريت را كنار بگذارد. اما اينك سالك با راه و چاه عالم سلوك آشناست. بايد صبر وتحمل را از دست ندهد و به خود نهيب زند كه:
اي دل! از سر صبر را آغاز كن زان كه دلبر، جور را آغاز كرد!
(مولوي، ديوان)
به همين دليل دوباره به تلاش برميخيزد تا هرچه خار در وجود اوست، به آتش كشد و از هرچه غبار است صاف گردد. روي عجز و نياز به درگاه معشوق مي آورد و آشكارا مي گويد كه اي معشوق حقيقي، تو خود ميداني كه مرا بيعنايت تو راه رهايي نيست!
آمدم تا رو نهم بر خاك پاي يار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتي از كار خود
آمدم كز سر بگيرم خدمت گلزار او آمدم كاتش بيارم، درزنم در خار خود
آمدم تا صاف گردم از غبار هرچه رفت نيك خود را بد شمارم، از پي دلدار خود
آمدم با چشم گريان تا ببيند چشم من چشمههاي سلسبيل از مهر آن عيار خود
خيز، اي عشق مجرد، مهر را از سر بگير مردم و خالي شدم ز اقرار و از انكار خود
زانك بيصاف تو نتوان صاف گشتن در وجود بيتو نتوان رست هرگز از غم و تيمار خود
من خمش كردم به ظاهر، ليك داني كز درون گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
( مولوي، ديوان)
احمد غزالي ميگويد: هيچ لذتي به آن لذت نميرسد كه عاشق، در نزديكي معشوق باشد و معشوق از عشق عاشق غفلت كند و نياز عاشق را در نظر نگيرد! عاشق، زبان به راز و نياز گشايد، اما معشوق جواب ندهد. اين نشان آن است كه معشوق از راز و نياز عاشق، لذت ميبرد!
ميگويند قهر عاشق در اين مرحله سنگينتر از مراحل پيشين است؛ زيرا اين قهر، ضربهي معشوق است بر عاشق، تا او را از گرد و غبار هستي بپالايد كه در قلمرو وصال دوگانگي راه ندارد.
تا با خودي ارچه همنشيني با من از بس دوري كه از تو باشد تا من
در من نرسي تا نشوي يكتا تو كاندر ره عشق يا تو گنجي يا من!
( احمد غزالي)
در اينجا نكتهاي ديگر هست و آن اينكه: در راه عشق، به هيچ چيز نميتوان اعتماد كرد. سالك اين نكته را به تجربه درمييابد. در عشق رنج، اصل است و راحت، عاريه. عشق را با صلح و سازش، كار نيست؛ كار عشق همهاش درگيري و ستيزه است. مادام كه دوگانگي باشد، اين ستيزه باشد. ياري در اتحاد بود، نه در دوگانگي.
جمال معشوق را، نگهباناني هست كه همگي شمشير آخته بر كف دارند و به كسي رحم نميكنند. فنا لازمهي ظهور قهاريت معشوق است و قهاريت معشوق، مستلزم ويراني بنيادهاست. لشگر قهر معشوق، كس را امان نميدهد:
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان، جامهدران ميداري
( حافظ)
و باز هم به قول حافظ:
چو پردهدار به شمشير ميزند همه را كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
همهي سالكان در اين مرحله به نوعي از رقيبان معشوق و نگهبانان او زبان به گله ميگشايند. شايد ادب اين مقام چنين اقتضا ميكند كه از خود معشوق گله نكنند، بلكه از اطرافيان او گله كنند:
جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس؟ بيگانه گرد و قصهي هيچ آشنا مپرس؟
نقش حقوق صحبت و اخلاص و بندگي از لوح سينه محو كن و نام ما مپرس؟
هيچ آگهي ز عالم درويشياش نبود آن كس كه با تو گفت كه درويش را مپرس!
(حافظ)
اما سرانجام عاشق سالك، شكرگزار معشوق ميگردد. او با سرمشق گرفتن از محمّد مصطفي(ص) رضا و شكر را با گلههايش تيره نميسازد. در غزل زير مولوي زبان به شكوه ميگشايد، اما به زودي به ستايش معشوق ميپردازد كه هرچه داريم، از عشق تو هست، ما در راه عشق تو سراپا تسليميم:
باوفا يارا، جفا آموختي اين جفا را از كجا آموختي؟
كو وفاهاي لطيفت كز نخست در شكار جان ما آموختي؟
هر كجا زشتي، جفاكاري رسيد خوبيش دادي، وفا آموختي
اي دل از عالم چنين بيگانگي هم ز يار آشنا آموختي
جانت گر خواهد صنم، گويي بلي اين بلي را، زان بلا آموختي
عشق را گفتم: فرو خوردي مرا اين مگر از اژدها آموختي؟
آن عصاي موسي اژدرها بخورد تو مگر هم زان عصا آموختي؟
اي دل ار از غمزهاش خسته شدي از لبش آخر، دوا آموختي!
شكر هشتي و شكايت ميكني؟ از يكي باري خطا آموختي
زان شكرخانه مگو الا كه شكر آنچنان كز انبيا آموختي
اين صفا را، از گله تيره مكن كاين صفا، از مصطفي آموختي
(مولوي، ديوان)
مولوي در غزل زير با گلهاي نرم با يار خود به راز و نياز ميپردازد. او همهي شايستگيها را از خود نفي ميكند و از معشوق ميخواهد كه او را به بهانهاي بنوازد. به بهانهي مهماني و همسايگي و نيز به اين بهانه كه عاشق نيز يكي از موجودات بيشمار جهان است كه همگي آنها از لطف معشوق برخوردارند.
نه كه مهمان غريبم؟ تو مرا يار مگير نه كه فلاح توام؟ سرور و سالار مگير!
نه كه همسايه آن ساية احسان توام؟ تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگير!
شربت رحمت تو بر همگان گردانست تو مرا تشنه و مستسقي و بيمار مگير!
نه كه هر سنگ ز خورشيد نصيبي دارد؟ تو مرا منتظر و كشته ديدار مگير!
نه كه لطف تو گنه سوز گنهكارانست؟ تو مرا تايب و مستغفر غفار مگير!
نه كه هر مرغ به بال و پر تو ميپرد؟ تو مرا صعوه شمر، جعفر طيار مگير!
به دو صد پر نتوان بيمددت پريدن تو مرا زير چنين دام گرفتار مگير!
خفتگان را نه تماشاي نهان ميبخشي؟ تو مرا خفته شمر، حاضر و بيدار مگير!
نه كه بوي جگر پخته ز من ميآيد؟ مدد اشك من و زردي رخسار مگير!
نه كه مجنون ز تو زان سوي خرد باغي يافت؟ از جنون خوش شد و ميگفت خرد زار مگير!
با جنون تو خوشم تا كه فنون را چه كنم؟ چون تو همخوابه شدي، بستر هموار مگير!
( مولوي، ديوان)
43
خلع بدن يا زايش ديگر
بيا كِامروز بيرون از جهانم! بيا كِامروز من از خود نهانم!
گرفتم دشنهاي وز خود بريدم نه آن خود، نه آن ديگرانم
غلط كردم، نبريدم من از خود كه اين تدبير بيمن كرد جانم!
ندانم كآتش دل بر چه سانست كه ديگر شكل ميسوزد زبانم!
به صد صورت بديدم خويشتن را به هر صورت هميگفتم من آنم!
(مولوي، ديوان)
سالك در يك تجربهي بزرگ و شگفتانگيز، براي نخستين بار در حال آگاهي و هوشياري خويش، جدايي روح از بدن را تجربه ميكند. اين تجربه را خلع بدن مينامند. يعني بدن را همانند پيراهني از قامت خود بيرون آوردن و به كنار گذاشتن. خلع بدن غير از فناست. بزرگترين فرق خلع بدن با فنا آن است كه سالك در خلع بدن، هنوز بهرهاي از خودآگاهي و عقل و هوش خود را دارد. بر خلاف مقام فنا كه در آن مرحله، اثري از خودآگاهي و عقل وشعور سالك باقي نميماند.
چنانكه گفتيم هر سالكي، پيش از فنا با مجموعهاي از تجربهها و تمرينها آشنا ميگردد كه يكي از آن تجربهها همين خلع بدن است. خلع بدن در حقيقت نشانهي آن است كه ضربهي معشوق، بر بشريت سالك كارگر افتاده است. كشتي قالب و بدن، ضعيف شده و در حال درهم شكستن است! اين نشانهي آن است كه سالك با غرق شدن در بحر فنا فاصلهي چنداني ندارد. فيض و عنايت حضرت حق، در قوس نزول كشتي بدن را ساخته بود. اينك همين كشتي با امواجي از فيض و عنايت معشوق، در قوس صعود در حال شكستن است:
خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست؟
بل كه به دريا دريم جمله در او حاضريم ور نه ز درياي دل موج پياپي چراست؟
آمد موج الست، كشتي قالب ببست باز چو كشتي شكست، نوبت وصل و لقاست
(مولوي، ديوان)
براي توجه دادن كساني كه ميخواهند يك تصوير خيالي از اين جريان داشته باشند مقدمهي كوتاهي را ذكر ميكنم:
از نظر عرفا، انسان مانند جانداران ديگر، با يك زايش طبيعي وارد اين دنيا ميشود. جانداران ديگر با يك مرگ طبيعي، به حضور خود در اين دنيا پايان ميدهند. اما انسان پيش از مرگ طبيعي كه فقط به حضور جسم او در اين دنيا پايان ميبخشد، يك زايش ديگر را نيز ميتواند تجربه كند. اين ولادت ثانوي و زايش ديگر، نتيجهي آن است كه وجود هر مرد و زني، مي تواند مانند وجود مريم، با يك نفس غيبي حامله گردد. بنابراين اگر انسان از اين جريان آگاه شود و مواظبت لازم را به عمل آورد، پيش از آنكه بميرد از وجود او در اثر اين حامله شدن و يك زايمان معنوي، عيسايي متولد ميگردد. پس از اين تولد است كه سالك ميتواند درجات بالاتري از سير و سلوك را پشت سر نهاده و به وصال معشوق برسد.
خلع بدن، جلوهاي از اين زايمان است. امكان چنين زايماني را سالك از مدتها پيش آشكارا احساس ميكند. چنانكه زنان باردار هرچه از دوران بارداريشان بيشتر بگذرد، وجود بچه شان را بيشتر احساس مي كنند؛ زيرا بچهاي كه در شكم دارند بيشتر خودنمايي ميكند. در بارداري معنوي نيز جريان از اين قرار است. سالك رشد اين نطفهي معنوي را در دل و درون خود آشكارا احساس ميكند. و زماني فرا مي رسد كه به تعبير مولوي، طفل جان به جنبش درميآيد و سالك مانند آبستنان، درد زايمان را در نزديكيهاي لحظهي زايمان آشكارا احساس ميكند:
بوي آن خوب ختن ميآيدم بوي يار سيمتن ميآيدم
ميرسد در گوش بانگ بلبلان بوي باغ و ياسمن ميآيدم
درد چون آبستنان ميگيردم طفل جان اندر چمن ميآيدم!
بوي زلف مشكبار روح قدس همچو جان اندر بدن ميآيدم
يوسفم، افتاده در چاه فراق از شه مصر آن رسن ميآيدم
من شهيد عشقم و پرخون كفن خونبها اندر كفن ميآيدم
گوييا آن چنگ عشرت ساز يافت تا نواي تن تنن ميآيدم
گوييا، ساقي جان بر كار شد تا چنين مي در دهن ميآيدم
يا ز شعشاع عقيق احمدي بوي رحمان از يمن ميآيدم
(مولوي، ديوان)
با خلع بدن، سالك به مرحلهي جديدي وارد ميشود. اما خلع بدن چگونه اتفاق ميافتد؟ چنانكه گفتيم سالك از مدتها پيش چمش و جنبش طفل جان را در درون خود احساس ميكند اما در لحظهها ي نزديك به خلع بدن حالت ديگري پيدا ميكند. اين حالت بيش از آنكه آثار و لوازم وصال را با خود داشته باشد، غم و اندوه فراق را در خود دارد. زيرا جدا شدن روح از بدن در حقيقت نوعي مرگ است و مرگ يعني جدايي جسم از جان! و جدايي جسم از جان، كار آساني نيست. زيرا جدايي فرزند از مادر براي هردو سنگين است و جسم انسان، براي جان او، به منزلهي مادر بود!
اگرچه سفر جان، اين لطيفهي رباني به سوي جانان است؛ اما جدايي از خانهاي كه مدتها در آن زندگي كرده است و جدايي از مادري كه مدتها با او بوده است، آسان نيست. اما به هر حال عشق، عاشق را از خانمان و يار و ديارش بيگانه ميكند و به قول حافظ:
دل به اميد روي او، همدم جان نميشود جان به هواي كوي او، خدمت تن نميكند
و لذا سالك احساس ميكند كه سخت دچار درد و بيماري شده است. معمولاً شبها خوابش نميبرد و روزها را با درد و ناراحتي به شب ميرساند. خلع بدن معمولا در روز يا در روشنايي اتفاق ميافتد. اكنون گزارشي از خلع بدن سهروردي را از كتاب قلندر و قلعه نقل ميكنيم:
سهروردي به دستور خضر بلخي سه روز به رياضت پرداخت. شب سه شنبه را تا سپيدهدم بيدار بود. شبهاي پيش هم جز اندكي نخوابيده بود. بعد از فريضهي صبح، به دستور بلخي ساعتي خوابيد. وقت طلوع آفتاب با صداي بلخي بيدار شد. بلخي از بيرون حجره صدايش ميكرد و از او ميخواست بيرون بيايد. از حجره بيرون آمد. بلخي را ديد كه با درويش ژوليده موي و ژندهپوشي، پشت به ديوار و رو به آفتاب ايستادهاند. بلخي رو به سهروردي كرد و گفت:
- السلام عليك.
- و عليكم السلام و رحمه الله و بركاته.
بلخي در حالي كه به آن ژندهپوش خاموش اشاره ميكرد، چنين گفت:
- يحيي اين كيست؟ ميشناسي؟
يحيي كه سراپاي او را شبيه خود مييافت، گفت:
- نه!
- تو او را نديدهاي؟
- نميدانم، شايد!
- اين سهروردي است؟
- كدام سهروردي؟
- يحيي! تو!
- يعني من؟
- بلي!
سهروردي با دقت بيشتر نگاه كرد. آري خودش بود. چه عجيب! هرگز خود را چنين نديده بود. چه با شكوه است، نگاه روح به تن، جان به جسم! تا كنون خود را بارها، در آينه، در آب ديده بود، اما نه چنين تمام و كامل و دقيق! ويژگيهايي در سر و صورت و شكل و هيئت خود ميديد كه تا كنون نديده بود.
خال كوچكي در انتهاي ابروي چپ، جاي دو- سه آبله بر گونهها، قامتي ميانه و معتدل، رنگ چهره كمي مايل به سرخي و ريشي معتدل، اما مانند موي سرش ژوليده!
اينك سهروردي براي نخستين بار «خلع بدن» را تجربه ميكرد. خلع بدن يعني انسان بتواند تن خود را مانند پيراهني از خود جدا كند يا همانند ماري كه از پوست درآيد، از بدن خود به درآيد. اينك يحيي چنين شده بود. تن خود را دور از خود، در كنار پير بلخي ميديد كه پشت به ديوار ايستاده است.
بلخي كه حيرت و كنجكاوي يحيي را ميديد، گفت:
- يحيي! اين جسم و تن توست! اما به خود نگاه كن!
يحيي كه به خود نگاه كرد، چنان ديد كه گويي باز هم جسمي دارد!و بلخي ادامه داد:
- آري آن هم تن توست، اما نه اين تن خاكي كه در كنار من ايستاده است، بلكه تني از نوع ديگر. نگاهي به پشت سرت كن.
يحيي به عقب برگشت. چيز عجيبي ديد. بدنهاي به هم پيوستهاي از او تا خورشيد. همه تا حدودي همانند! اما هرچه به طرف خورشيد ميرفت، روشنتر و شفافتر بودند. يحيي غرق در حيرت بود كه شيخ بلخي گفت:
- بار ديگر نگاه كن. نگاه كن تا خورشيد!
- يحيي نگاه كرد. خورشيد را ديد و «اردو يسور ناهيد» و «سيندخت» را كه تا نزديكي آنان بالا رفته بود و نيز سلسله قالبهايش را كه تا فاصلهاي از آنها ادامه داشت.سيندخت لبخندي زد و اشارتي كرد. يحيي غرق در اشاره اي او بود كه شيخ گفت:
- تمام شد برو كمي استراحت كن!
يحيي وارد حجره شد. بدنش را ديد كه هنوز بر زمين است. احساسي داشت وصف ناپذير. لحظهاي به آن بدن خيره شد و بي اختيار اين رباعي را سرود:
يك چند به تقليدم گزيدم خود را نا ديده همي نام شنيدم خود را
با خود بودم از آن نديدم خود را از خود به درآمدم بديدم خود را!
و ديگر چيزي ندانست.
(يثربي، قلندر و قلعه/39)
سالك پس از اين خلع بدن، شوق و جنونش بي حد و حساب افزايش مي يابد. اين جريان را از زبان صفاي اصفهاني هم بشنويم:
مرا دادند در روز جواني ز جام خضر، آب زندگاني
جوان بختي، شهي، روشن ضميري نكو روي و نكو انديشه پيري
درآمد از درم چون نور مطلق ز هر عضويش موئي در اناالحق
به جسم تيره ي من نور جان داد مكان را هاي هوي لامكان داد
مرا از اين سراي شرك و انباز به گردون تجرد داد پرواز
ز پاي افتادم و بي پاي رفتم رخ او ديدم و از جاي رفتم
من درويش روي شاه ديدم پري بگرفته بودم، ماه ديدم
پريخواني به افسونم هنر كرد من ديوانه را ديوانه تر كرد
(صفا اصفهاني، مثنوي)
?
44
وصل و ديدار
خيال تُرك من هر شب صفات ذات من گردد كه نفي ذات من در وي همي اثبات من گردد
ز حرف عين چشم او، ز ظرف جيم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفي مات من گردد
اگر زان سيب بُن سيبي شكافم، حوريي زايد كه عالم را فروگيرد، رز و جنات من گردد
وگر مصحف به كف گيرم، ز حيرت افتد از دستم رُخش سرعُشرِ من خواند، لبش آيات من گردد
جهان طور است و من موسي، كه من بيهوش و او رقصان وليكن اين كسي داند كه بر ميقات من گردد
برآمد آفتاب جان كه: «خيزيد، اي گران جانان! كه گر بر كوه برتابم كمين ذرات من گردد»
خمش! چندان بناليدم كه تا صد قرن اين عالم در اين هيهاي من پيچد بر اين هيهات من گردد
(مولوي ،ديوان)
لحظهي وصل كه دل عاشق سالك عمري براي آن تپيده است، مانند همهي مقامات ديگر غير قابل توصيف است. ما را نيز بيش از هر جاي ديگر، در اينجا بر زبان بند است و ياراي سخن نيست. سالك با خلع بدن مقام بالاتري از آزادي و تجرد را تجربه ميكند. اما چنانكه خلع بدن سخت بود، هماهنگي مجدد روح و جسم نيز سخت و سنگين است. چنانكه گفتيم در عالم سلوك، آن لطيفهي رباني كه در دل و درون هر كسي به صورت بذر وجود دارد، سرانجام در اثر پرورش سلوكي به جنبش درميآيد و وجود مستقل پيدا ميكند. چون آن حقيقت و لطيفه ي رباني، مرغ باغ ملكوت است و از جنس گوشت و پوست ما نيست، رابطهاش با بدن ما، همانند رابطه ي نفس و جان عادي ما نيست، بلکه رابطه اش با بدن ما و حتي با جان ما بسيار ضعيف و سرد وبيگانه وار است! در چنين حالتي سالک احساس مي کند که: جسم و روح وي، مانند دو همراه ناسازگار دست از همكاري و صلح و صفا برميدارند! حافظ اين نكته را بس زيبا گفته است:
دل به اميد روي او همدم جان نميشود جان به هواي كوي او خدمت تن نميكند
آري، رابطهي جان و تن و حتي رابطهي آن لطيفهي رباني با جان انسان، رابطهاي سرد و نامهربان ميگردد. تا سرانجام اين ارتباط گسسته ميگردد و روح از بدن جدا ميشود و در حقيقت روح بدن را كنار ميگذارد تا خود با آزاذي بيشتر، بستري باشد، براي تعالي و تکامل آن لطيفهء رباني. آن حقيقت ازلي كه سرانجام، چنانكه از جسم بالاتر رفته است، از جان نيز بالاتر خواهد رفت:
مكن در جسم و جان منزل، كه اين دون است و آن والا قدم زين هردو بيرون نه!نه اينجا باش و نه آنجا! (سنائي)
آن حقيقت ازلي که سر انجام، چنانکه از جسم، بالاتر رفته است، از جان نيز بالاتر خواهد رفت:
مکن در جسم و جان منزل که اين دون است وآن و الا قدم زين هردو بيرون نه! نه اينجا باش ونه آنجا!
(سنايي)
اين روح كه مزهي جدايي از بدن را چشيده است، دوباره اگر به بدن برگردد، سخت برميگردد و اصولاً ميلي به چنين بازگشت در او پيدا نميشود كه به قول حافظ:
تا دل هرزهگرد من رفت به چين زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نميكند
اما بايد اين اتصال ميان جسم و روح، دوباره انجام پذيرد، زيرا تکامل باطن ما و تعالي آن لطيفه ي رباني هنوز هم نيازمند تلاش و كوشش انسان در اين جهان خاكي است. از اينجاست كه بازگشت دوبارهي روح به بدن سالك، چنانكه در جريان خلع بدن سهروردي گذشت، به گونهاي انجام ميپذيرد. اگر چه باز هم سالك از خود بيخود ميگردد و چون به خود بازمي آيد، سخت احساس درد و رنج ميكند و بيصبرانه در فناي خود ميكوشد. زيرا او ميداند كه نجات و رهايي در راه است.
و سرانجام سالك در لحظهاي باشكوه و با حالتي كه هزار نكتهي باريكتر از موي را در خود دارد، به آن سوي حجاب، راه مي يابد و در حالي كه غرق در حيرت است، با مطلوب خود روبرو ميگردد. ما از حقيقت وصال و چگونگي آن چيزي براي گفتن نداريم كه به قول اوحدي مراغهاي از لحظهي ديدار بايد چيزي نپرسيد.:
من کشته ي عشقم خبرم هيچ مپرسيد گم شد اثر من، اثرم هيچ مپرسيد!
گفتند: که چوني؟ نتوانم که بگويم اين بود که گفتم دگرم هيچ مپرسيد!
وقتي که نبينم رخش، احوال توان گفت اين دم که در او مي نگرم هيچ مپرسيد!
بي عارضش، اين قصه ي روز است که ديديد از گريه ي شام و سحرم هيچ مپرسيد!
از دست شما جامه دو صد بار دريدم خواهيد که بازش ندرم، هيچ مپرسيد!
(اوحدي)
به هر حال سالك از اينكه يار او را پسنديده و نواخته است، سر از پا نمي شناسد و به زمين و زمان مژده مي دهد كه او آمد:
مژده بده مژده بده يار پسنديد مرا سايه ي او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم، گريه ي خنديده منم يار پسنديده منم، يار پسنديد مرا
كعبه منم، قبله منم، سوي من آريد نماز كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او تاب نظرخواه و ببين، كآينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلك گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند، بوسه بر اين باره زند رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم بانگ لك الحمد رسد، از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بي پيرهنم، جان رها كرده تنم تا نشوم سايه ي خود، باز نبينيد مرا
(سايه)
در اينجا باز هم از مولوي بشنويم كه سرشار از شور وصال، با لوندي مخصوصي گاه با ما و گاه با معشوق سرگراني ميكند و جواب سربالا ميدهد:
مرا گويي: چهساني؟ من چه دانم كدامي وز كياني؟ من چه دانم!
مرا گويي: چنين سرمست و مخمور ز چه رطل گراني؟ من چه دانم!
مرا گويي: در آن لب او چه دارد؟ كزو شيرين زباني؟ من چه دانم!
مرا گويي: در اين عمرت چه ديدي به از عمر و جواني؟ من چه دانم!
بديدم آتشي اندر رخ او چو آب زندگاني، من چه دانم!
اگر من خود توام پس تو كدامي؟ تو ايني يا تو آني؟ من چه دانم!
چنين انديشهها را من كي باشم؟ تو جان مهرباني؟ من چه دانم!
مرا گويي كه بر راهش مقيمي مگر تو راهباني؟ من چه دانم!
مرا گاهي كمان سازي گهي تير تو تيري يا كماني؟ من چه دانم!
خنك آن دم كه گويي جانت بخشم بگويم من تو داني! من چه دانم!
( مولوي، ديوان)
ما در اينجا تنها به چند مورد از آثار و نتايج وصال اشاره ميكنيم. وصال سالك را به آرزويش ميرساند و او را از همه چيز بينياز ميگرداند.
به كام و آرزوي دل، چو دارم خلوتي حاصل چه فكر از خبث بدگويان، ميان انجمن دارم؟
شراب خوشگوارم هست و يار مهربان ساقي ندارد هيچكس باري، چنين عيشي كه من دارم!
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني چواسم اعظمم باشد، چه باك از اهرمن دارم؟
چو در گلزار اقبالش، خرامانم بحمدالله نه ميل لاله و نسرين، نه برگ نسترن دارم
(حافظ)
و اين هم غزلي از مولوي در اينباره:
آواز داد اختر بس روشن است امشب گفتم ستارگان را مه با من است امشب!
بررو به بام بالا، از بهر الصلا را گل چيدن است امشب، مي خوردن است امشب!
تا روز دلبر ما، اندر بر است چون دل دستش به مهر، ما را در گردن است امشب
تا روز زنگيان را، با روم دار و گير است تا روز چنگيان را تنتن تن است امشب
تا روز ساغر مي، در گردش است و بخشش تا روز، گل به خلوت با سوسن است امشب
امشب شراب وصلت، بر خاص و عام ريزم شادي آنكه ماهت بر روزن است امشب
داودوار ما را آهن چو موم گردد كاهن رباست دلبر، دل آهن است امشب
بگشاي دست دل را تا پاي عشق كوبد كان زار ترس ديده، در مأمن است امشب!
بر روي چون زر من، اي بخت بوسه ميده كاين زرّ گازديده در معدن است امشب
(مولوي، ديوان)
در مقام وصال سالك، از قيد و بند وسيله و واسطه رها ميگردد.
آن شد كه بار منت ملاح بردمي! گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجت است؟
(حافظ)
عاشق پيش از وصول از هر وسيلهاي بهره ميگرفت، اما پس از وصول، ديگر جايي براي واسطه باقي نميماند. زيرا وصال غنا و بينيازي مطلق است. مولوي در مقدمهي دفتر پنجم مثنوي ميگويد: شريعت مانند دانش پزشكيست. طريقت پرهيز كردن و دارو خوردن است و حقيقت صحت يافتن و بينياز شدن از پزشكيو داروست. اين بينيازي حتي از شريعت در مثنوي مولوي چنين آمده است:
اندر استغنا مراعات نياز جمع ضدين است چون گردد دراز
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله به پيش مرد سرد
چون شدي بر بامهاي آسمان سرد باشد جست و جوي نردبان
جز براي ياري و تعليم غير سرد باشد راه خير از بعد خير
آينهي روشن كه شد صاف و جلي جهل باشد بر نهادن صيقلي
پيش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول
(مولوي، مثنوي)
اما بايد توجه داشت كه اينگونه اظهارات عارفان را، بايد به حساب شطحيات آنان گذاشت وگرنه هرگز سالك به بينيازي مطلق نميرسد. اما چيزي كه هست عبادت سالك در مراتب بالاي سلوك، معنا و كيفيت ديگر مييابد كه در اينباره در فرصت مناسب توضيح خواهيم داد. و از ادب ويژهي مقامات بالا در پيشگاه معشوق و همهي موجودات جهان بحثي خواهيم داشت. در اينباره يك شاعر كرد مضمون بسيار جالبي را در يك بيت عارفانه آورده است و آن اينكه: اگر منصور حق اناالحق گفتن نيز داشت، نبايد اناالحق ميگفت. زيرا اين ديوانگيست كه مجنون اداي ليلا را داشته باشد!
مولوي نيز اگر چه سقوط تکليف را در جايي مطرح مي کند، اما در اين باره همانند همان شاعر و عارف كرد
مي گويد:
تو که يوسف نيستي، يعقوب باش همچو او با گريه و آشوب باش
بشنو اين پند از حکيم غزنوي تا بيابي در تن کهنه، نويي:
« ناز را رويي ببايد همچو ورد چون نداري، گرد بدخويي مگرد
زشت باشد روي نازيبا و ناز سخت باشد چشم نابينا و درد»
پيش يوسف نازش و خوبي مکن جز نياز و آه يعقوبي مکن
( مولوي، مثنوي)
?
45
از شوق تا اشتياق
بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت واندر آن برگ و نوا خوش نالههاي زار داشت
گفتمش: در عين وصل اين ناله و فرياد چيست؟ گفت: ما را جلوهي معشوق در اين كار داشت
( حافظ)
چنانكه جدايي سراپا درد و رنج است، وصال نيز سراپا سوز و گداز است. حتي گاهي حيرت و حسرت در وصال، بيش از ايام فراق است. گويي كه عاشق سالك سرنوشتي جز غم و اندوه ندارد. او به هر حال بايد در سوز و گداز باشد، خواه از درد فراق، خواه از درد اشتياق در لحظهي وصال. اگرچه ديدار معشوق، آنقدر مهم و گرانقدر است كه هم به درد فراق ميارزد، هم به سوز وصال!
بدين سپاس كه مجلس منور است به دوست گرت چو شمع جفايي رسد، بسوز و بساز
(حافظ)
سالكان و واصلان، درد و رنج سالك را به دو حالت وي نسبت ميدهند: يكي حالت «شوق»، ديگري حالت «اشتياق». آنان درد و رنج روزگاران جدايي را، نتيجهي شوق ديدار ميدانند. يعني همهي بيقراريهاي سالك در ايام فراق، نتيجهي شوق او براي وصال است. با رسيدن به وصال معشوق، اين شوق پايان ميپذيرد. زيرا اين شوق براي ديدار معشوق بود و اكنون اين ديدار ميسر شده است.
اما عاشق سالك در مقام وصال با بيقراري ويژهاي همراه ميگردد كه بارها سنگينتر از بيقراريها و بيتابيهاي پيش از وصول است. عارفان سالك اين بيقراري را به جاي شوق، به «اشتياق» نسبت ميدهند. تا به قول معروف زبانشناسان عرب، افزايش در حروف كلمه به افزايشي در معناي كلمه دلالت كند. اشتياق كه از نظر لفظ و حروف از شوق بيشتر است، از نظر درد و رنج نيز، از شوق سنگينتر است.
اشتياق عبارت است از تلاش عاشق براي رسيدن به نهايت اتحاد و فنا در معشوق. آري، شوق با ديدار خاموش ميشود، اما اشتياق در لحظههاي ديدار معشوق، هر لحظه فزوني ميگيرد. درگيري سالك را با معشوق در لحظههاي وصال از زبان مولوي بشنويم و بخوانيم:
دي دامنش گرفتم، كاي گوهر عطايي شب خوش مگو، مرنجان كامشب از آن مايي!
افروخت روي دلكش، شد سرخ همچو اخگر گفتا: بس است، دركش، تا چند ازين گدايي؟
گفتم: رسول حق گفت: حاجت ز روي نيكو درخواه اگر بخواهي تا تو مظفر آيي
گفتا كه: روي نيكو خودكامه است و بدخو زيرا كه ناز و جورش دارد بسي روايي
گفتم: اگر چنانست، جورش حيات جانست زيرا طلسم كانست هرگه بيازمايي
گفت: اين حديث خامست روي نكو كدامست؟ اين رنگ و نقش، دامست، مكرست و بيوفايي!
گفتم كه: خوش عذارا تو هست كن فنا را زر ساز مس ما را، تو جان كيميايي
گفتا: تو ناسپاسي، تو مس ناشناسي در شك و در قياسي، زينها كه مينمايي
گريان شدم به زاري گفتم كه: حكم داري فرياد رس به ياري، اي اصل روشنايي
چون ديد اشك بنده، آغاز كرد خنده شد شرق و غرب زنده، زان لطف و آشنايي
(مولوي، ديوان)
تجلي معشوق چنان شيفتگي و حيرت ميآفريند كه تحملش آسان نيست:
گر چنين جلوه نمايد خط زنگاري دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
(حافظ)
نمايش جمال و درخشش هر جلوهاي، عاشق را از پاي درميآورد:
زلف بر باد مده، تا ندهي بر بادم ناز بنياد مكن، تا نكني بنيادم!
مي مخور با همه كس، تا نخورم خون جگر سر مكش، تا نكشد سر به فلك فريادم!
زلف را حلقه مكن، تا نكني در بندم طره را تاب مده، تا ندهي بر بادم!
يار بيگانه مشو، تا نبري از پيشم غم اغيار مخور، تا نكني ناشادم!
شهرهي شهر مشو، تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما، تا نكني فرهادم!
(حافظ)
غلبهي هيبت معشوق، لحظههاي وصال را سنگين ميسازد. عطش اشتياق سيري نميپذيرد. هر اندازه كه تقرب بيشتر گردد، بر عطش اشتياق و حسرت افزوده ميشود.
هر مي لعل كز آن دست بلورين ستديم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
( حافظ)
آري هيبت معشوق و شكوه جلوهاش كه كوه را ميشكافد و به گردي تبديل ميكند، شراب جام بزم وصال را نيز به اشك حسرت عاشق بدل ميسازد.
به هر حال از نظر اهل سلوك هميشه درد و رنج وصال بيش از درد و درنج فراق بوده است. اين هم بياني ديگر در اين باره:
مست گشتم رفتم از كف عقل و دين شد چو بانگ ني كلامم آتشين
نه از فراق است و جدائي ناله ام در گلستان همنشين لاله ام
ناله ي ني از فراق است و ملال ناله ي من از كمال اتصال
كي جدا بودي كه نالم زآن دمش نالم اما از وصال پر غمش
هر زمان از رخ گشايد پرده اي مي گدازد جان غم پرورده اي
هجر و وصلش هردو ميدان تازي است عاشقان را باب جان پردازي است
هجر يعني ناوك خونريز او وصل چه بوَد بحر آتش خيز او
درد وصلش از فراق افزون تر است هركه واصل تر بر او دلخون تر است
زآنكه تا واصل به كلي لا نشد اين نگشت از خود گم، او پيدا نشد
گر شد او پيدا، تو از خود زايلي بر هلاك خود ز دستش عاجلي
(صفي)
عواملي كه بزم وصال را با سوز و گداز عاشق همراه ميسازند بيشمارند. اما در آن ميان سه چيز بيش از همهي عوامل اثر ميگذارند. و آن سه عامل عبارتند از: افزونخواهي سالك، ديگري حيرت و سومي بيم فراق.
اينك نكتهاي را در پافشاري و افزونخواهي سالك از زبان مولوي بشنويم:
دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم عشوه مده، عشوه مده، عشوة مستان نخرم!
وعده مكن، وعده مكن، مشتري وعده نيم يا بدهي، يا ز دكان تو گروگان ببرم!
گر تو بهايي بنهي تا كه مرا دفع كني رو، كه بجز حق نبري گرچه چنين بيخبرم
پرده مكن، پرده مدر، در سپس پرده مرو راه بده، راه بده، يا تو برون آ ز حرم
لاف زنم لاف! كه تو راست كني لاف مرا ناز كنم ناز! كه من در نظرت معتبرم
چه عجب ار خوش خبرم، چونك تو كردي خبرم چه عجب ار خوش نظرم، چونك تويي در نظرم
بر همگان گر ز فلك زهر ببارد همه شب من شكر اندر شكر اندر شكر اندر شكرم
من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربي آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
سركه فشاني چه كني، كاتش ما را بكشي آتشم از سركهات افزون شود، افزون شررم
عشق چو قربان كندم عيد من آن روز بود ور نبود عيد من آن مرد نيم بلك غرم
باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را اي شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم
(مولوي، ديوان)
آري سالك كه مزهي وصال را چشيده است، ديگر سير نميشود و دست از افزونخواهي بر نميدارد:
تعاليالله زهي درياي پرشور كزو بر تشنه آرد، تشنگي زور
گر از وي تشنهاي صد جرعه نوشد براي جرعهاي ديگر خروشد
گذشت اين جست و جوي از چون و از چند نه آب آخر شود ني تشنه خرسند
(جامي)
سالك در اين مرحله حتي به دنبال عنايتهاي محدود و ناچيز معشوق نيز هست و لذا از همه جا و از همه كس همت و بركت مي خواهد:
او بگفتي: يار رب! اي داناي راز! تو گشودي در دلم راه نياز
در ميان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام
آه! سرّي هست اينجا بس نهان كه سوي خضري شود موسي دوان
همچو مستسقي كز آبش سير نيست بر هر آنچه يافتي بالله مايست
بي نهايت حضرت است اين بارگاه صدر را بگذار، صدر توست راه!
(مولوي، مثنوي)
و اين هم غزل پر شوري از مولوي در اين باره كه در آن افزونخواهي را مطرح كرده و نيز يادآور مي شود كه اين افزونخواهي عشق عاشق را هر لحظه مي افزايد و ديگر آنكه در بدن عاشق نيز اثر مي گذارد:
بوسه اي داد مرا دلبر عيّار و برفت چه شدي چون كه يكي داد، بدادي شش و هفت؟
هر لبي را كه ببوسيد، نشانها دارد كه ز شيريني آن لب بشكافيد و بكفت
يك نشان آن كه ز سوداي لب آب حيات هر زماني بزند عشق، هزار آتش و نفت
يك نشان دگر آن است كه تن نيز چو دل مي دود در پي آن بوسه به تعجيل و به تفت
تنك و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغري از آتش معشوقه ي زفت!
(مولوي، ديوان)
و اما حيرت، احساس ديگريست در سالك كه او را به ناله و فرياد وا ميدارد:
بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
(حافظ)
حافظ ميگويد:
عشق تو نهال حيرت آمد وصل تو كمال حيرت آمد
بس غرقهي حال وصل كآخر هم بر سر حال حيرت آمد
يك دل بنما كه در ره او بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آنجا كه خيال حيرت آمد
از هر طرفي كه گوش كردم آواز سؤال حيرت آمد
شد منهزم از كمال عزت آن را كه جلال حيرت آمد
(حافظ)
حيرت يكي از باشكوهترين حالات لحظههاي وصال است. چنانكه گذشت حافظ حيرت را با بيان زيبا وصف كرد. او گفت كه نه تنها خود حيرت، بلكه حتي خيالش نيز، هر گونه كثرت را پايان ميبخشد؛ نه وصل ميماند و نه واصل. مولوي در اينباره نكتههاي ريزتر و حسيتر دارد:
چه تدبير اي مسلمانان؟ كه منخَود را نميدانم نه ترسا، نه يهودم من، نه گَبرم نه مسلمانم!
نه شرقيَّم، نه غربيَّم، نه برّيّم، نه بحريّم؛ نه از كان طبيعيّم، نه از افلاك گردانم
نه از خاكم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش نه از عرشم، نه از فرشم، نه از كَونم، نه از كانم
نه از هندم، نه از چينم، نه از بُلغار و سقسينم؛ نه از مُلكِ عراقينم، نه از خاك خراسانم
نه از دُنيي، نه از عُقبي، نه از جنت، نه از دوزخ؛ نه از آدم، نه از حوا، نه از فِردَوس و رِضوانم
مكانم لامكان باشد، نشانم بينشان باشد؛ نه تن باشد، نه جان باشد، كه من از جانِ جانانم
دويي از خود بدر كردم، يكي ديدم دو عالم را؛ يكي جويم، يكي دانم، يكي بينم، يكي خوانم:
«هو الاول هو الا´خِر هوالظاهر هو الباطن» بجز «يا هو» و «يا من هو»، كسي ديگر نميدانم
ز جام عشق سرمستم، دو عالم رفته از دستم؛ بجز رندي و قَلاّشي نباشد هيچ سامانم!
اگر در عمر خود روزي دمي بيتو برآوردم، از آن وقت و از آن ساعت زعمر خود پشيمانم!
اگر دستم دِهد روزي دمي با تو درين خلوت، دو عالم زير پاي آرم، همي، دستي برافشانم
( مولوي، ديوان)
46
باز هم از اشتياق
دير آمدهاي سفر مكن زود اي ماية هر مراد و هر سود
اي زاتش عزم رفتن تو از بينيها برآمده دود
دير آمدهاي مرو شتابان اي رفتن تو چو رفتن جان
دير آمدن و شتاب رفتن آيين گلست در گلستان
گفتي: چوني؟ چنانك ماهي افتاده ميان ريگ سوزان
چون باشد شهر؟ شهريارا بيدولت داد و عدل سلطان
من بيتو نيم وليك خواهم آن باتويي كه هست پنهان
شب پرتو آفتاب هم هست خاصه به تموز گرم و تفسان
قانع نشود به گرمي او جز خفاشي ز بيم مرغان
(مولوي، ديوان)
در درس گذشته گفتيم كه لحظههاي وصال با عوامل گوناگون رنج و بيقراري همراهند. از آن ميان سه عامل را مطرح كرديم كه عبارت بودند از: افزون خواهي و حيرت و بيم فراق. دربارهي افزونخواهي كمي توضيح داديم، دربارهي حيرت نيز چند نكته را يادآور شديم. چنانكه گفتيم حيرت حالتيست كه از همهي حالتها به فنا نزديكتر است. به همين دليل مانند خود فنا به عالم بيخبري تعلق دارد. آنجا كه بيخبري باشد، خبري در كار نخواهد بود! به قول سعدي: « بيدل از بينشان چه گويد باز؟» اما به هر حال اهل سلوك از اين حيرت با زبان حال و قال سخن راندهاند، از جمله غزلي از حافظ در اينباره نقل كرديم و نيز غزلي از مولوي.
اما در اين درس در دنبالهي بحث حيرت غزل بسيار با شكوهي ميآوريم از مولوي كه در اين غزل علاوه بر حيرت، تصويرهايي از مراحل فنا را ملاحظه ميتوان كرد:
چه دانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون دلم را دوزخي سازد، دو چشمم را كند جيحون؟
چه دانستم كه سيلابي مرا ناگاه بربايد چو كَشتيام دراندازد ميان قُلزم پرخون؟
زند موجي بر آن كشتي كه تختهتخته بشكافد كه هر تخته فروريزد ز گردشهاي گوناگون؟
نهنگي هم برآرد سر، خورد آن آب دريا را چنان درياي بيپايان، شود بيآب چون هامون؟
شكافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را كشد در قعر ناگاهان، به دست قهر، چون قارون؟
چو اين تبديلها آمد، نه هامون ماند و نه دريا چه دانم من دگر چون شد؟ كه چون، غرق است در بيچون
چه دانمهاي بسيار است، ليكن من نميدانم كه خوردم از دهانبندي در آن دريا كفي افيون
(مولوي، ديوان)
در اين غزل، مولوي به جريان مراتب فنا اشاره دارد. اشارهي او بسيار هم ظريف و عميق است. اگر بتوانم دراينباره چيزي بگويم اينگونه ميگويم كه در بازگشت از كثرت، به وحدت، گويي كه هر صفتي يا هر چند صفتي، به وسيلهي يك صفت برتر از خود بلعيده ميشوند.
چون وجود سالك مظهر همهي اسماء و صفات حق است، بايد سهم هر صفت و اسمي به خود او باز گردد. خطاب ربوبي به سالك كه: «اي نفس مطمئن! به سوي پروردگارت بازگرد، تو خشنودي از او و او نيز از تو خشنود است.» (سورهي فجر/27)
اين خطاب به كليت انسان است. اما در حقيقت هر اسم و صفت معشوق، با بخشي از وجود عاشق، اين خطاب را دارد. هر بخشي از وجود عاشق، به پروردگار و ربي تعلق دارد كه يكي از اسماء الهيست. هر پروردگار و ربي از مظهر خود راضي و خشنود است، زيرا هر مظهري اگرچه از نظر ديگران هم، مورد خشنودي و پسند نباشد، از نظر اسمي كه رب اوست، مورد رضايت و خشنوديست.
بنابراين اسماء صفات الهي هر يك با جزئي از اجزاء وجودي انسان سر و كار دارند. هر يك از آنها مظهر خود را به سوي خود فرا ميخوانند. آري، هر سر موي عاشق، با رب خود هزاران كار دارد و طلبكار و شيفتهي اوست. اين نكته را از زبان حافظ بشنويم كه زبان حال اجزاي وجود عاشق است كه در جست و جوي منزلگه معشوقند و همه رو به خرابي و فنا دارند، تا از شبان تار فاصلهها، به روشنايي ديدار برسند.
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟ منزل آن مه عاشقكش عيار كجاست؟
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش آتش طور كجا موعد ديدار كجاست؟
هر كه آمد به جهان نقش خرابي دارد در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست؟
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند نكتهها هست بسي محرم اسرار كجاست؟
هر سر موي مرا با تو هزاران كارست ما كجاييم و ملامتگر بيكار كجاست؟
(حافظ)
بنابراين هر جزئي از موجودات و يا هر يك از موجودات، مظهر يك يا چند اسم و صفت ويژه، ميباشند. و مظهر، از آن جهت كه مظهر است، درست عمل كرده و به خطا نرفته است و از اين جهت مورد رضايت رب و پروردگار خويش، يعني همان يك يا چند اسم ويژه ميباشد.
بازگشت اين مظاهر نيز به همان اسماء و صفات ويژه خواهد بود؛ اما اين بازگشت به ترتيب خواهد بود، يعني در اين بازگشت چنانكه گفتيم اسماء و صفات با مظاهرشان به كام اسماء بالاتر از خود، و مظاهر بالاتر فرو ميروند.
مثلاً مظاهر نود و نه اسم خداوند با اين نود و نه اسم، به كام هفت اسم اصلي خداوند فرو ميروند. اين هفت اسم اصلي با چهار اسم برتر از خود، يعني الظاهر، الباطن، الاول و الآخر بلعيده ميشوند. سرانجام هم اين چهار اسم را، اسم مبارك الرحمان در خود فاني ميسازد. در نهايت، او نيز در اسم جامع الله فاني ميگردد.
در اينجاست كه انسان به فناي ذاتي ميرسد و كامل ميگردد. بار ديگر غزل مولوي را كه كمي جلوتر آورديم: «چه دانستم كه اين سودا...» بخوانيد و به تصويرهاي جالب آن دقت كنيد.
عامل مهم ديگر كه از عوامل اصلي بيقراري سالك، در لحظههاي وصال است «بيم جدايي» است. سالك به تجربه دريافته است كه هر وصالي در تهديد فراق است.
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم جرس فرياد ميدارد كه بر بنديد محملها
(حافظ)
سالك در تحديد فراق، غرق در نگرانيست. آرزو دارد كه اين وصل، به هجران تبديل نشود، اما چه فايده؟
اي خدا اين وصل را هجران مكن سرخوشان عشق را نالان مكن!
باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد اين مستان و اين بستان مكن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسكين و سرگردان مكن
بر درختي كا´شيان مرغ توست شاخ مشكن، مرغ را پران مكن
جمع و شمع خويش را برهم مزن دشمنان را كور كن شادان مكن
گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچه ميخواهد دل ايشان مكن
كعبة اقبال اين حلقهست و بس كعبة اوميد را ويران مكن
اين طناب خيمه را برهم مزن خيمة توست آخر اي سلطان مكن
نيست در عالم ز هجران تلختر هرچه خواهي كن وليكن آن مكن!
( مولوي، ديوان)
عبد الرحمان جامي دربارهي اينكه به خاطر بيم فراق، محنت عاشق در قرب معشوق، از بعدش بيشتر است، قطعهاي دارد زيبا و قابل توجه كه آن را نيز در اينجا ميآوريم:
والي مصر ولايت ذوالنون آن به اسرار حقيقت مشحون
گفت در كعبه مجاور بودم در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جواني ديدم چه جوان سوخته جاني ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال كردم از وي ز سر مهر سؤال
كه: مگر عاشقي اي شيفته مرد كه بدينسان شدهاي لاغر و زرد؟
گفت: آري به سرم شور كسي است كه چو من عاشق و شيداش بسي است
گفتمش: يار به تو نزديك است يا چو شب، روزت ازو تاريك است
گفت: در خانهي اويم همه عمر خاك كاشانهي اويم همه عمر
گفتمش: يكدل و يكروست به تو يا ستمكار و جفا جوست به تو
گفت: هستيم به هم شام و سحر در هم آميخته چون شير و شكر
گفتمش: يار تو اي فرزانه با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه كار به مراد تو بود كارگزار
لاغر و زرد شده بهر چهاي؟ سر به سر درد شده بهر چهاي؟
گفت: رو رو كه عجب بيخبري به كزين گونه سخن درگذري!
محنت قرب، ز بعد افزون است دلم از محنت قربش خون است
هست در قرب همه بيم زوال نيست در بعد جز اميد وصال
آتش بيم دل و جان سوزد شمع اميد روان افروزد!
(جامي، سبحه الابرار)
سالك هر لحظه زوال وصال را احساس ميكند و تا بتواند، براي دوام آن كوشش ميورزد. اما گويي كه هر تلاشي در اين راه بيهوده است. مولوي در يك غزل بلند زوال وصال را به تصوير كشيده و تلاش سالك را براي دوام آن استادانه با شيوهاي كه مخصوص اوست مجسم ميسازد. گفت و گوي سالك را با معشوق خود، در يك تصوير بسيار حسي، از زبان مولوي چنين ميخوانيم:
آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و در من
گفتم: قنقي امشب تو مرا اي فتنة من، شور و شر من
گفتا: بروم، كاريست مهم در شهر مرا جان و سر من
گفتم: به خدا گر تو بروي امشب نزيد اين پيكر من
آخر تو شبي رحمي نكني بر رنگ و رخ همچون زر من؟
رحمي نكند چشم خوش تو بر نوحه و اين چشم تر من؟
نفشاند گل گلزار رخت بر اشك خوش چون كوثر من؟
گفتا: چه كنم چون ريخت قضا خون همه را در ساغر من؟
مريخيم و جز خون نبود در طالع من، در اختر من!
عودي نشود مقبول خدا تا درنرود در مجمر من
گفتم: چو تو را قصدست به جان جز خون نبود نقل و خور من!
تو سرو و گلي من سايه تو من كشتة تو، تو حيدر من!
گفتا: نشود قرباني من جز نادرهاي، اي چاكر من!
جرجيس رسد كو هر نفسي نو كشته شود در كشور من
اسحاق نبي بايد كه بود قربان شده بر خاك در من
من عشقم و چون ريزم ز تو خون زنده كنمت در محشر من
هان تا نطپي در پنجة من هان تا نرمي از خنجر من!
با مرگ مكن تو روي ترش تا شكر كند از تو بر من!
ميخند چو گل چون بركندت تا بسر شدت در شكر من
اسحاق تويي من والد تو كي بشكنمت اي گوهر من؟
عشق است پدر عاشق رمه را زاينده ازو كر و فر من
اين گفت و بشد چون باد صبا شد اشك روان از منظر من
گفتم: چه شود گر لطف كني آهسته روي اي، سرور من؟
اشتاب مكن، آهسته ترك اي جان و جهان، اي صدپر من
گفتا كه: خمش كين خنگ فلك لنگانه رود در محضر من
خامش كه اگر خامش نكني در بيشه فتد اين آذر من
(مولوي، ديوان)
مولوي در اين غزل درگيري سالك با معشوق را آرام و تعارفي آغاز ميكند، سپس زبان به شكوه ميگشايد و آنگاه احساس ميكند كه بايد به دست معشوق كشته شود و از مرگ با خوشرويي استقبال كند. در نهايت معشوق با سرعت از او فاصله ميگيرد و در برابر درخواست عاشق كه آهسته رود، او را تهديد ميكند كه اگر خاموش نماند به آتش ميكشدش!
?
47
بيم فراق و فراق
روشنيِ خانه تويي، خانه بمگذار و مرو عشرت چون شكّر ما را، تو نگهدار و مرو
عشوه دهد دشمن من، عشوة او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بِمَسپار و مرو
دشمن ما را و ترا بهر خدا شاد مكن حيلة دشمن مشنو، دوست ميازار و مرو
هيچ حسود از پي كس نيك نگويد صنما آنچه سزد از كرمِ دوست، به پيش آر و مرو
همچو خسان هر نفسي، خويش به هر باد مده وسوسهها را بزن آتش تو به يكبار و مرو
(مولوي، ديوان)
چنانكه گذشت يكي از جريانهاي جانگداز لحظههاي وصال، بيم فراق است. سالك مدام از اينكه وصل به پايان رسد و هجران آغاز گردد نگران است. براي اينكه اصولاً لحظههاي وصال بسيار زودگذر و ناپايدارند. عاشق ميداند كه دوران وصال ديري نميپايد و باز هم گرفتاريهاي هجران او را در بر ميگيرد.
بيم جدايي براي سالك به دلايل زير، يك دلواپسي درست و منطقي است:
الف) وصال يك خاصيت دارد و آن اينكه دير به دست ميآيد، اما زود از دست ميرود. بيوفايي و پيمانشكني، لازمهي ناز و بينيازي معشوق است:
حافظ مدام وصل ميسر نميشود شاهان كم التفات به حال گدا كنند
(حافظ)
از اينجاست كه عاشقان هميشه از اين بابت در گله و شكوهاند.
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت كه لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي!
(حافظ)
مولوي وصال را بااين دو صفت يعني دير آمدن و زود رفتن ميشناسد اما از معشوق انتظار دارد كه گاهي هم اينطور نباشد، اگرچه دير ميآيد اما زود نرود. ما در اين مضمون غزلي از مولوي را در آغاز درس 43 آورديم. دراين جا چند بيتي از انوري را مي آوريم که در همين مضمون است:
اي دير به دست آمده، بس زود برفتي آتش زدي اندر من و چون دود برفتي
چون آرزوي تنگ دلان، دير رسيدي چون دوستي سنگدلان، زود برفتي
زان پيش که در باغ وصال تو، دل من از داغ فراق تو، بر آسود، برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دلسوخته کردي چون در دل من عشق بيافزود، برفتي
(عبد الواسع جبلي)
اين هم گله اي ديگر، با بيان ديگر از اينكه معشوق عزيز دير مي آيد اما زود مي رود:
آن نيست كه از راه وفا آمده رفتي! شد راه غلط، ورنه چرا آمده رفتي؟!
چندان ننشستي كه شود غنچه ي دل باز چون بوي گل و باد صبا آمده رفتي!
شد لذت ديدار مرا، نام تو بردن ماننده ي جان بر لب ما آمده رفتي!
در ديده و دل هيچ قراري نگرفتي چون عكس در اين آينه ها، آمده رفتي
چون دانه ي تسبيح به دست اي در يكتا آخر به صد آيين و دعا آمده رفتي
(عالي)
سالك آرزو مي كند كه زمين و زمان با او همكاري كنند تا لحظه ي ديدار پايان نيابد. از فيضي در اين باره غزلي مي آوريم:
فلك زين كجروي هايت نمي گويم كه برگردي شب وصل است، خواهم اندكي آهسته تر گردي
ز مهتاب رخش ويرانه ي من روشن است امشب اگر وقت طلوعي آيد اي خورشيد برگردي
پس از عمريست امشب كوكب اقبال من طالع تو را اي شب نمي خواهم به وقت خود سحر گردي
عجب نبود كه جز روز قيامت پرده نگشائي گر اي صبح سعادت از شب من با خبر گردي
تو اي اختر شناس امشب تواني گفت گردون را كه بهر خاطرم بر رعكس شبهائي دگر گردي
(فيضي)
ب) اسماء و صفات الهي چنانكه توضيح داديم با يكديگر در تضادند و حاكميت آنها براساس همين تضاد دوام نمييابد. قهر معشوق را لطف او پايان ميبخشد و لطف او را قهرش به پايان ميرساند. حاكميت يك اسم عاشق را ميگرياند و حاكميت اسم ديگر او را ميخنداند. بهار و پاييز كه در طبيعت سالي يك بار ميآيند، در دل و درون سالك ممكن است روزي هزاربار جابهجا گردند. سالك بايد اين تلوين و تحول را تحمل كند و به اقتضاي حاكميت قهر و لطف معشوق گاه در بهار باشد و گاه در خزان. اين موضوع را مولوي چنين مطرح ميكند:
گفتهاي من يار ديگر ميكنم بر تو دل چون سنگ مرمر ميكنم
پس تو خود اين گو كه: از تيغ جفا عاشقي را قصد و بيسر ميكنم
گوهري را زير مرمر ميكشم مرمري را لعل و گوهر ميكنم
صد هزاران مؤمن توحيد را بستة آن زلف كافر ميكنم!
عاشقان را در كشاكش همچو ماه گاه فربه گاه لاغر ميكنم!
كلههاي عشق را از خنب جان كيل باده همچو ساغر ميكنم
باغ دل سرسبز و تر باشد وليك از فراقش خشك و بيبر ميكنم
گلبنان را جمله گردن ميزنم قصد شاخ تازه و تر ميكنم
چونك بيمن باغ حال خود بديد جور هشتم داد و داور ميكنم
از بهار وصل بر بيمار دي مغفرت را روح پرور ميكنم
بار ديگر از بر سيمين خود دست بيسيمان پر از زر ميكنم
بندگان خويش را بر هر دو كون خسرو و خاقان و سنجر ميكنم
( مولوي، ديوان)
از اينجاست كه عاشق سالك در لطف معشوق قهر را ميبيند و در قهر معشوق، لطف را. مولوي در غزل زير در لطف معشوق قهر او را ميبيند اما بر آن ميكوشد تا ايستادگي كند:
ميبينمت كه عزم جفا ميكني، مكن! عزم عتاب و فرقت ما ميكني، مكن!
در مرغزار غِيرت چون شيرِ خشمگين در خونم، اي دو ديده، چرا ميكني، مكن!
بخت مرا چو كلك نگون ميكني، مكن پشت مرا چو دال دوتا ميكني، مكن!
اي تو تمام لطف خدا و عطاي او، خود را نكال و قهر خدا ميكني، مكن!
پيوند كردهاي كرم و لطف با دلم پيوند كرده را چه جدا ميكني؟ مكن!
آن بيدقي كه شاه شدهست از رخ خوشت، بازش به مات غم چه گدا ميكني؟ مكن!
آن بندهاي كه بدر شد از پرتو رخت چون ماه نو ز غصه دوتا ميكني؟ مكن!
گر گبر و مؤمن است، چو كشته هواي توست، بر گبر كشته تو چه غزا ميكني؟ مكن!
( مولوي، ديوان)
سالک با هر زباني که بتواند، از معشوق مي خواهد که او را ترک نگويد و نرود:
امشب از پيش من، شيفته دل دور مرو نور چشم مني، اي چشم مرا نور مرو
ديگري از نظرم گر برود، باکي نيست تو که معشوقي و محبوبي و منظور مرو
خانه ي ما چو بهشت است، به رخسار تو حور زين بهشت ار بتواني مرو، اي حور مرو
امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو
(اوحدي)
و سرانجام عاشق خود را در قلمرو فراق و جدايي مييابد، فراقي كه سوز و گداز آن در بيان نميگنجد:
شنيدهام سخني خوش كه پير كنعان گفت فراق يار نهآن ميكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر كنايتيست كه از روزگار هجران گفت
(حافظ)
اكنون غزلي از زبان مولوي در ارتباط با حال سالكان در لحظههاي فراق پس از وصال ميآوريم:
تو جانا بيوصالش در چه كاري؟ به دست خويش بيوصلش چه داري؟
همه لافت، كه زاريها كنم من! به نزد او نيرزد خاك، زاري!
اگر سنگت ببيند بر تو گريد كه از وصل چه كس گشتي تو عاري
به وصلش مر سما را فخر بودي به هجرش خاك را اكنون تو عاري
چنان مغرور و سركش گشته بودي زمان وصل، يعني يار غاري
ازان ميها ز وصلش مست بودي نك آمد مر تو را دور خماري!
(مولوي، ديوان)
فراق، پيش از وصال، چندان دردناك نيست كه پس از وصال. مولوي در غزل بالا بارها به وصال اشاره دارد و فراق بعد از وصال را براي ما بازگو ميكند. او در مثنوي فراق بعد از وصال را آزار دهنده دانسته و از معشوق مي خواهد كه عاشق را به چنين دردي مبتلا نكند:
يار شب را، روز مهجوري مده جان قربت ديده را، دوري مده
بُعد تو درديست از فكر و نكال خاصه بُعدي كان بود بعد از وصال
آنكه ديدستت مكن ناديده اش آب زن بر سبزه ي باليده اش
من نكردم لا اُبالي در طريق تو مكن هم لا اُبالي اي شفيق
هين مران از روي خود او را بعيد آنكه او يك بار روي تو بديد
(مولوي، مثنوي)
مشكلات فراق و رنج بيپايان آن چنان عاشق را از پاي درميآورد كه در مراتب نخستين فراق اميد وصال دوباره را از دست ميدهد. در اينجا چند بيتي از حافظ بشنويم كه ميگويد:
زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
سري كه بر سر گردون به فخر ميسودم به راستان كه نهادم، بر آستان فراق
ز سوز شوق، دلم شد كباب، دور از يار! مدام، خون جگر ميخورم ز خوان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابي فتاده زورق صبرم ز بادبان فراق؟
اگر به دست من افتد فراق را بكشم كه روي هجر سيه باد و خان و مان فراق!
چگونه باز كنم بال در هواي وصال كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق؟
( حافظ)
در اين جا به ابياتي از اوحدي نيز در وصف حال فراق توجه کنيم:
دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسيد دودم به دل در آمد و آتش به جان رسيد
بر تن شنيده اي چه رسيد از فراق جان از درد دوري تو دلم را همان رسيد
انصاف من بده، که کجا گويم اين سخن کز يار برگزيده به ياران زيان رسيد
ما را مگر به پيش تو، لطف تو آورد ور نه به سعي ما به کجا مي توان رسيد
( اوحدي)
48
دلتنگيهاي فراق
بوي دلدار ما نميآيد طوطي اينجا شكر نميخايد
هر مقامي كه رنگ آن گل نيست بلبل جانها بنسرايد
خوش برآييم، دوست حاضر نيست عشق هرگز چنين نفرمايد
همه اسباب عشق اينجا هست ليك بي او طرب نميشايد
مادر فتنهها كه ميباشد طربي بيرخش نميزايد
هر شرابي كه دوست ساقي نيست جز خمار و شكوفه نفزايد
همه آفاق پرستاره شود گازري را مراد برنايد
(مولوي، ديوان)
شادماني و دلتنگي و به عبارت ديگر قبض و بسط از حالات اجتناب ناپذير مراحل سير و سلوك است. عارف در حال بسط شادمان و اميدوار و پرتوان است، اما در حال قبض مايوس و غمگين و ناتوان است. هيچ كس هميشه در قبض يا در بسط نميماند. اگرچه در برخي از سالكان ظهور بسط بيشتر است و در برخي ديگر ظهور قبض. بسطيان را خراباتي مينامند و اهل قبض را مناجاتي.
كساني كه به وصال معشوق مي رسند و پرده از پيش چشم آنان برداشته مي شود، همه در يك حال و هوا نمي مانند. بعضي ها بيشتر گرفتار قبض مي شوند و عده اي بيشتر در بسط مي مانند:
مردان خدا پرده ي پندار دريدند يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند
يك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند يك زمره به حسرت سر انگشت گزيدند!
جمعي به در پير خرابات خرابند قومي به بر شيخ مناجات مريدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكي بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
(فروغي)
به هر حال آنجا كه قبض در جان عاشق پنجه افكند، وجود او سراپا غم و اندوه ميگردد. قبض عوامل متعدد و گوناگون دارد كه فراق بعد از وصال يكي از مهمترين آنهاست.
قبض، سالك را به غربتي دچار ميسازد كه همه چيز را با خود بيگانه مييابد و همهي درها را به روي خود بسته ميبيند.
ياري اندر كس نميبينم، ياران را چه شد؟ دوستي كي آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار مهرباني كيسرآمد، شهرياران را چه شد؟
كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي! حقشناسان را چه حال افتاد و ياران را چه شد؟
لعلي از كان مروّت بر نيامد، سالهاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد؟
آب حيوان تيرهگون شد، خضر فرخپي كجاست؟ گل بگشت از رنگ خود، باد بهاران را چه شد؟
صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟
زهرهسازي خوش نميسازد، مگر عودش بسوخت؟ كس ندارد ذوق مستي، ميگساران را چه شد؟
گوي توفيق و كرامت در ميان افكندهاند كس به ميدان رو نميآرد، سواران را چه شد؟
(حافظ)
در غم و اندوه فراق باز هم سالك به تكاپو ميافتد و برآن ميكوشد تا از غم و رنجي كه گرفتار شده است خود را نجات دهد. او به اين نكته دل ميبندد كه دوران فراق هم دائمينخواهد بود.
احمد غزالي در راز قبض سالكان نكتهاي شنيدني دارد. او ميگويد معشوق از عشق نه سود ميبرد نه زيان، اما سنت كرم عشق، عاشق را بر معشوق پيوند ميدهد و او را نظرگاه معشوق ميسازد. از اينجاست كه فراق براي عاشق با اختيار معشوق، بهتر از وصال است با اختيارعاشق؛ زيرا در آنجا كه اختيار معشوق در کار باشد، عاشق نظرگاه دل معشوق مي شود و مورد اختيار و ارادهي معشوق قرار مي گيرد (سوانح، فصل40).
از اينجاست كه عاشق نبايد از فراق دلگير شود، بلكه بايد اين جدايي و راندن را، زمينهساز فراخواندن بداند چنانكه مولوي ميگويد:
هله، نوميد نباشي كه تو را يار براند گرت امروز براند نه كه فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر كن آنجا ز پسِ صبر تو را، او به سرِ صدر نشاند
اگر او بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببُرّد نهلد كُشتة خود را، كشد آنگاه كشاند؟
چو دم ميش نماند، ز دم خود كندش پُر تو ببيني دم يزدان به كجاهات رساند!
به مثل گفتم اين را و اگر نه كرم او نكُشد هيچ كسي را و ز كشتن برهاند
همگي ملك سليمان به يكي مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلي را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش به كه ماند؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟
هله خاموش، كه بيگفت، ازين مي همگان را بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند
(مولوي، ديوان)
و آنچه سالك را در ايام فراق پناه ميدهد راز و نياز با معشوق است. آري راز و نياز، آن هم در ايام فراقي که پس از تجربهي وصال است، حال و هواي ديگري دارد:
صنما با غم عشق تو، چه تدبير كنم؟ تا به كي در غم تو نالهي شبگير كنم؟
دل ديوانه از آن شد كه پذيرد درمان مگرش هم به سر زلف تو زنجير كنم!
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات! در يكي نامه محال است كه تحرير كنم!
با سر زلف تو مجموع پريشاني خويش كو مجالي كه سراسر همه تقرير كنم؟
آن زمان كآرزوي ديدن جانم باشد در نظر، نقش رخ خوب تو تصوير كنم
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد دين و دل را همه دربازم و توفير كنم
(حافظ)
و اين هم غزلي از مولوي در راز و نياز با معشوق:
الا اي نقش روحاني، چرا از ما گريزاني؟ تو خود از خانهاي، آخِر، ز حال بنده ميداني
به حقِ اشك گرم من، به حق روي زرد من به پيوندي كه با تُستم، وراي طور انساني
اگر عالم بُوَد خندان مرا بيتو بُوَد زندان بس است آخر، بكن رحمي بر اين محروم زنداني
اگر با جمله خويشانم، چو تو دوري، پريشانم مبادا، اي خدا، كس را بدين غايت پريشاني!
بر آن پاي گريزانت چه بربندم كه نگريزي؟ به جان بيوفا ماني، چو يار ما گريزاني
(مولوي، ديوان)
سالك در اين راز و نيازها گاهي درد و رنج عشق را قدر مي داند و به معشوق مي گويد كه من درد تو را با هيچ درماني عوض نمي كنم، اگرچه كام دو جهان باشد:
من لذت درد تو به درمان نفروشم كفر سر زلف تو به ايمان نفروشم
در دل به خيال رخ خوب تو خليده خاري كه به صد گلشن رضوان نفروشم
صد خار به جان جگر و لب نگشايم در باغ چو بلبل گل افغان نفروشم
كام دو جهان در عوض غم نستانم اين جنس گرامي به كس ارزان نفروشم
(قدسي مشهدي)
اين هم راز و نياز ديگر با معشوق ازل:
اي درون و برون ز تو لبريز عشقت از خاك تيره وجدانگيز
غم پنهاني تو دزديده سينه از سينه ديده از ديده
ناله ي مست ترانه غم تو خاطرم وجد خانه غم تو!
داغ عشق تو خانه زاد دلم نرود ياد تو ز ياد دلم!
شوق تو چون فزون كند دردم گرد هر موي خويشتن گردم!
ظاهر و باطن از تو دردآميز همه جا خالي از تو و لبريز!
اي تو صهباي ساغر همه كس نشئه ي توست در سر همه كس!
(شفائي)
از جالبترين راز و نياز سالكان راز و نيازيست كه سالك با خيال معشوق خود، به گفت و گو مينشيند. ميپرسد و جواب ميشنود:
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآيد گفتم كه ماه من شو، گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز گفتا زخوبرويان اين كار كمتر آيد
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم گفتا كه شبرو است او، از راه ديگر آيد
گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد؟ گفتا مگوي با كس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد؟ گفتا خموش حافظ كين غصه هم سرآيد
(حافظ)
مولوي نيز گفت و گوهايي دارد:
گفتي مرا كه: « چوني؟» در روي ما نظر كن گفتي: «خوشي تو بيما» زين طعنهها گذر كن
گفتي مرا به خنده: «خوش باد روزگارت!» كس بيتو خوش نباشد، رو قصه ي دگر كن!
گفتي: « ملول گشتم، از عشق چند گويي؟» آنكس كه نيست عاشق، گو قصه مختصر كن
در آتشم، در آبم، چون محرمي نيابم كنجي روم كه: « يا رب، اين تيغ را سپر كن»
گستاخمان تو كردي، گفتي تو روز اول «حاجت بخواه از ما، وز درد ما خبر كن»
گفتي: «شدم پريشان، از مفلسي ياران» بگشا دو لب، جهان را پردر و پرگهر كن
گفتي: «كمر به خدمت بربند تو، به حرمت» بگشا دو دست رحمت، بر گِردِ من كمر كن
(مولوي، ديوان)
آري در ايام فراق، سالك با خيال معشوق انس مي گيرد:
شب تنهايي ام در قصدِ جان بود خيالش، لطف هاي بي كران كرد
(حافظ)
خيال هر چيز، همان تجسّم ذهني آن است. قدرت اين تجسّم به ميزان عشق و علاقه ي انسان بستگي دارد. اين خيال در اثر شدت علاقه و توجه، ممكن است به صورت پديده اي عيني و خارجي در برابر چشمان عاشق ظاهر گردد و گاهي همانند پديده هاي خارجي ديگر، آثار و خواصي هم داشته باشد. چنان كه باباطاهر، بستر خود را، از خيال معشوق، خوشبو مي يافت!
عاشق با خيال معشوق رو به رو مي شود، درد دل مي كند، تسلّي مي يابد و سرگرم مي شود. در متون عرفاني ما، نكات دقيق و ظريفي درباره ي خيال مطرح شده است.
اين نكات هم از نظر تحليل هاي ظاهري و روانشناختيِ عشق هاي مجازي جالب است و هم از نظر باطني و رابطه ي معرفتي انسان با حقيقت.
اما بايد توجه داشت كه خيال معشوق، هرگز جاي خود معشوق را نمي گيرد:
حافظ چه مي نهي دل، تو در خيال خوبان؟! كي تشنه سير گردد، از لمعه ي سرابي؟
بنابراين اگر سالك به خيال معشوق قناعت ورزد و از طلب معشوق غفلت كند، اين كار نشانه ي بارز همت كوتاه اوست. خيال اگرچه درون سالك را با حضور خود شكوه شاهانه مي بخشد، اما سالك را نبايد از جستجوي خود معشوق بازدارد و عزم و همت او را سست كند:
قانع به خيالي ز تو بوديم، چو حافظ يارب! چه گدا همت و شاهانه نهاديم!
از اينجاست كه شهريار اگرچه با خيال معشوق بزم خوشي دارد، اما خود او را هم از ياد نمي برد:
چو در بستي به روي من، به كوي صبر رو كردم چو درمانم نبخشيدي، به درد خويش خو كردم
چرا رو در تو آرم من، كه خود را گم كنم در تو؟ به خود باز آمدم، نقش تو در خود جستجو كردم
خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يكروتر من اينها هر دو با آئينه ي دل رو به رو كردم
فشردم با همه مستي، به دل سنگ صبوري را ز حال گريه ي پنهان، حكايت با سبو كردم
صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را ولي من باز پنهاني، تو را هم آرزو كردم!
(شهريار)
49
دو راهه ي بزرگ
رستم ازين نفس و هوا، زنده بلا مرده بلا زنده و مرده، وطنم نيست بجز فضل خدا
رستم ازين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل! مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را، گو همه سيلاب ببر پوست بود، پوست بود، درخور مغز شعرا
اي خمشي! مغز مني، پرده آن نغز مني كمتر فضل خَمُشيِ كش نبود خوف و رجا
بر ده ويران نبود عشر زمين، كوچ و قلان مست و خرابم، مطلب در سخنم نقد و خطا
تا كه خرابم نكند، كي دهد آن گنج به من تا كه به سيلم ندهد، كي كشدم بحر عطا
آينهام، آينهام، مرد مقالات نهام ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر، چرخزنان همچو قمر چرخ من از رنگ زمين پاكتر از چرخ سما
(مولوي، ديوان)
عارف سالك پس از گذراندن مقامات و منازل سلوك و پس از رسيدن به نخستين درجات فنا باز هم گرفتار حجاب و هجران مي گردد. او پس از بازگشت مجدد به خويشتن خويش و انتقال از مقام وصل و ديدار، به مقام فراق و هجران، به يك آزمون بزرگ وارد ميگردد. اين آزمون بزرگ، ميزان استعداد و شايستگي او را، مشخص مي سازد. با اين آزمون معلوم مي گردد که او شايسته ي کدامين رفتار معشوق است.
در اين آزمون سالك براي آخرين بار، ميان ظاهر و باطن و فيزيك و متافيزيك و يار و اغيار و حقيقت و مجاز قرارميگيرد؛ اما اين بار نقش خود سالك در انتخاب يكي از دو طرف كمرنگ است. آنچه تكليف را تعيين ميكند اراده ي معشوق است. اگر سالك شايسته ي خواندن باشد معشوق او را ميخواند و با كمند جذبه يكباره به خود ميكشد و ذات او را در ذات خود فاني ميسازد و اگر سالك آن شايستگي را نداشته باشد، معشوق رهايش مي کند.
سالک که از جاذبه ي لطف و عنايت معشوق رها گردد، طبيعت و جهان خاكي او را به سوي خود ميكشد. اما اين بار اين كشش يك كشش خطرناك خواهد بود، تا جايي كه سالك پس از عبور از آن همه مقامات و منازل، كارش به آن ميانجامد كه سر از كفر و زندقه برآرد! در يک کلام، اين سقوط بسيار خطر ناک بوده و براي آن، حد و مرزي مطرح نيست. ما پيش از توضيح اين مرحله ي حساس كمي به بيان مرحله ي پيش از آن و زمينههاي اين آزمون بزرگ ميپردازيم.
كسانيكه به مقام فنا ميرسند به دو گروه تقسيم ميشوند:
1- مجذوبان و اهل محو.
2- باقيان و اهل صحو.
اينك در مورد هر يک از اينها اندكي تو ضيح مي دهيم:
گروهي با جذبهاي كه آنان را به فنا رسانده است پيوند مييابند و ديگر از حالت فنا و از مقام وصال به عالم فراق و هوشياري خود باز نميگردند. به تعبير حافظ شيرازي: از سفر درازي كه كرده اند، به وطن باز نميگردند. چنين سالكي در منزل معشوق اقامت ميكند و از خانه بيرون نميآيد:
من ازين خانه به در مينروم من ازين شهر سفر مينروم!
منم و اين صنم و باقي عمر من ازو جاي دگر مينروم!
خانهء چرخ و زمين تاريكست من ز خرگاه قمر مينروم!
گر چو خورشيد مرا تيغ زند من ز تيغش به سپر مينروم!
گم كنم خويش در اوصاف ملك من در اوصاف بشر مينروم!
(مولوي، ديوان)
اينان مجذوبان حقاند. ديگر از آن جنوني كه به آن دچار شدهاند، به حوزهي عقل و انديشه باز نميگردند. آنان كه با عنايت الهي و سالها سلوك و مجاهده، مقام طبع و نفس و قلب و روح را، پشت سر نهاده و به مقام سر و خفي و اخفي، ميرسند، چنان مستهلك و فاني ميگردند كه ديگر به خود و خودآگاهي پيشين باز نميگردند.
ناگفته نماند كه اين سفر، سفر اول سالك است و سالك سه سفر ديگر را نيز در پيش دارد. فنا يكي از منزلها ي اين سفر دراز است. چنانكه پيش از آن صدها و هزاران منزل بود، پس از آن نيز صدها منزل و مقام در پيش خواهد بود. حافظ به اين نكته با بيان ظريفي اشاره دارد:
در ره عشق از آن سوي فنا صد خطر است تا نگويي كه چو عمرم به سر آمد، رستم!
مولوي نيز مراحل بعد از فنا را در ابيات معروف خود چنين آورده است:
از جمادي مردم و نامي شدم وز نما مردم، به حيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم، كي ز مردن كم شدم؟
حملهي ديگر بميرم از بشر تا برآرم از ملايك بال و پر
بار ديگر از ملك قربان شوم آنچه در وهم تو نايد، آن شوم!
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون گويدم كه: انا اليه راجعون
(مولوي، مثنوي)
و اما مجذوبان به دليل بازنگشتن به عقل و شعور، نميتوانند با اطرافيان خود ارتباط برقرار كنند و يا براي خود چارهانديشي كرده و تصميم بگيرند. آنان در كمند جذبهي حضرت حق گرفتارند و از خود ارادهاي ندارند. مولوي در اينباره بياني دارد كه تعبير جالبي است از شرايط مجذوباني كه دست از عقل و انديشه شستهاند:
اي لوليان! اي لوليان! يك لوليي ديوانه شد طشتش فتاد از بام ما، نك سوي مجنونخانه شد
ميگشت گرد حوض او چون تشنگان در جستوجو چون خشك نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
اي مرد دانشمند تو، دو گوش ازين بربند تو مشنو تو اين افسون كه او زافسون ما افسانه شد
زين حلقه نجهد گوشها، كو عقل برد از هوشها تا سر نهد بر آسيا چون دانه در پيمانه شد
بازي مبين، بازي مبين، اينجا تو جانبازي گزين سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غرّه مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد كاستون عالَم بود او، نالانتر از حنّانه شد
من كه ز جان ببريدهام چون گل قبا بدريدهام زانرو شدم كه عقل من با جان من بيگانه شد
اين قطرههاي هوشها مغلوب بحر هوش شد ذرات اين جانريزهها مستهلك جانانه شد
خامش كنم فرمان كنم، وين شمع را پنهان كنم شمعي كه اندر نور او خورشيد و مه پروانه شد
( مولوي، ديوان)
در بيخودي اين جذبه از سالكي كه عقل و شعورش را از دست داده است، تكليف شريعت ساقط ميگردد. عين القضات ميگويد: «حكم خطاب و تكليف بر قالب است. كسي كه قالب را باز گذاشته باشد و بشريت را افكنده باشد و از خود بيرون شده باشد، براي او تكليف و حكم نيست، كه از ويرانه ماليات نميخواهند.» و به تعبير شيخ محمود شبستري، تكليف آنجا است كه شخص بتواند «من» بگويد! اما كسي كه از حوزهي تمايز و كثرت گذشته باشد و براي او من و تو نمانده باشد، ديگر جايي براي تكليف و كفر و ايمان باقي نميماند.
من و تو، چون نماند در ميانه چه كعبه، چه كنش، چه ديرخانه!
البته اهل سلوك برآنند كه دست عنايت حق اين مجذوبان را در پناه ولايت خود ميگيرد و بيآنكه متوجه شوند، آنان را به انجام تكاليف واميدارد.
اين مرحله براي همهي عارفان مرحلهاي است كه در آن از تلاش و حركت آگاهانه باز ميايستند. به تعبير ابنسينا اين مرحله، مرحلهي « وقوف» است. اين مجذوبان در ميان مردم نيز در عالم خودشان هستند و نميتوانند با مردم ارتباط درست برقرار كنند. اما در عينحال شادمانند و بيخيال و نگاه مرموزي دارند به غافلان و گرفتاران دنيا! گاهي هم چيزي از زبانشان بيرون ميآيد كه غالباً براي ديگران بيمعنا يا ناسازگار با عقل و شرع است. اينگونه اظهارات را چنانكه گفتيم شطح مينامند. اينك غزلي از مولوي در بيان حال و هواي اين مجذوبان و ديوانگان عالم عشق :
خوشي خوشي تو ولي من هزار چندانم! به خواب دوش كه را ديدهام، نميدانم!
ز خوشدلي و طرب در جهان نميگنجم! ولي ز چشم جهان همچو روح پنهانم!
درخت اگر نبدي پا به گل مرا جُستي كز اين شكوفه و گل حسرت گلستانم!
هميشه دامن شادي كشيدمي سوي خويش كشد كنون كف شادي به خويش دامانم!
ز بامداد كسي غلمليج ميكندم گزاف نيست كه من ناشتاب خندانم
ترانهها ز من آموزد اين نفس زهره هزار زهره غلام دماغ سكرانم
شكرلبي لب ما را پگاه شيرين كرد كه غرقه گشت شكر اندر آب دندانم
صلا كه قامت چون سرو او صلا درداد كه من نماز شما را لطيف اركانم
صلا كه فاتحة قفلهاي بسته منم بدان چو فاتحهتان در نماز ميخوانم
به دار ملك ملاحت لبش چو غماز است كه بنگريد نصيب مرا كه دربانم
چنانك پيش جنونم عقول حيرانند من از فسردگي اين عقول حيرانم
(مولوي، ديوان)
اين مجذوبان را دست كرامت معشوق پياپي باده ميدهد و اگر بخواهند از مستي جامي كه نوشيدهاند هوشيار گردند، دست معشوق به جام ديگر آنان را سرمست ميسازد. خوارزمي گويد: گاهي از چاشني شراب شوق سالك را مست و خراب ميسازد و آشفته و ديوانهاش ميكند و اگر عاشق بيچاره راه هوشياري پويد، پياپي جام مالامالش دهد و گويد:
اين بخورد جام دگر آرمش فارغ و هوشيار بنگذارمش
از عدمش من بخريدم به زر بي مي و بي مائده كي دارمش
شيره و شيرش بدهم رايگان ليك چو انگور بيفشارمش
همچو سر خويش همي پوشمش همچو بر خويش همي خارمش
روح من است و فرح روح من دشمن و بيگانه نينگارمش
اوست گرفتار، ولي آن كنم كه تو بگويي كه گرفتارمش
(خوارزمي، شرح فصوص)
در يکي از تفسير ها ي عرفاني قرآن کريم، جريان هفتاد تن از يهود که همراه موسي بودند و در طور سينا، در اثر تجلّاي حضرت حق به حالت مرده در آمدند، چنين تفسير شده است که آن هفتاد تن نمرده اند، بلکه در جذبه ي جلوه ي حق ماندند و از فناي خود به بقا باز نگشتند؛ اما موسي بازگشت تا به هدايت قوم بپردازد:
مردن هفتاد تن کشف از فناست موتوا قبل اُن تموتوا ، گفت راست
بعد از آنکه آن فناشان رخ نمود مر بقايي از پي ايشان را نبود
برنگشتند از مقام جمع راز سوي ملک فرق وکون امتياز
تا گه موت طبيعي، روز و شب مات و مستغرق بُدند، از نور حق
کان تجلي بود اسباب کمال کي شود باعث به موت و ضعف حال؟
هر مريضي يافت صحت زان ظهور گشت شيرين آبهاي تلخ وشور
هر زمين شوره زاري شد چمن رست هر محبوسي از بند محن
پس چرا آن طالبان روئيتش مرده باشند، از فروغ طلعتش؟!
(صفي)
?
50
راندن يا خواندن معشوق
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نيک نزديک بدم، دور چرا افتادم؟
چه گنه کرد دلم کز تو چنين دور افتاد من چه کردم که زوصل تو، جدا افتادم
جرمم اين بس که زجان، دوست ترت ميدارم از پي دوستي تو به بلا افتادم
حاصلم از غم عشق تو، نه جز خون جگر من بيچاره به عشق تو کجا افتادم
پايمردي کن و از روي کرم دستم گير که بشد کار من از دست و ز پا افتادم
تا چه کردم؟ چه گنه بود؟ چه افتاد؟ چه شد؟ چه خطا رفت که دررنج و عنا افتادم؟
(عراقي)
گفتيم كه سالك در پايان سفر اول خود، فنا را تجربه ميكند و چنانكه گفتيم عدهاي در اين مرحله ميمانند و از مقام فنا به مقام بقا و هوشياري باز نميگردند. اينان در پناه جذبهي الهي از هوا و هوس و كفر و ايمان در امانند. براي اينان كه به درد عشق گرفتار شدهاند، عشق اصل و اساس کار است و با چيز هاي ديگر کاري ندارند!
عشق را با كفر و با ايمان چه كار؟ عاشقان را لحظهاي با جان چه كار؟
هر كه را در عشق محكم شد قدم در گذشت از كفر و از اسلام هم
عشق سوي فقر در بگشايدت فقر سوي كفر ره بنمايدت
(عطار)
و اما آنان كه از اين فنا به آگاهي و هوش و حواس خود باز ميگردند، به دو گروه تقسيم ميشوند: مقبولان و مردودان! يعني هر انساني در اين مرحله بر سر دو راهه ي خطرناك ردّ و قبول، قرار ميگيرد. انتخاب يكي از آن دو راه، چندان هم در اختيار سالك نيست! بلكه اين معشوق است كه او را ميراند، يا به نزد خود فرا ميخواند. به هر حال سالكان به دو سرنوشت متفاوت دچار مي شوند:
يك طايفه را بهر مكافات سرشتند يك سلسله را بهر ملاقات گزيدند
يك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند يك زمره به حسرت سر انگشت گزيدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
(فروغي)
چنانكه گفتيم اهل سلوك و مشايخ طريقت، تا پايان سفر اول سخن گفته و از مراحل بعدي چيزي نگفتهاند. مخصوصاً از راندهشدگان اين راه بي پايان چندان بحث نكردهاند؛ اگرچه كسي هم بخواهد در اين باره سخن بگويد و از اين راز پرده بردارد، اگر تلاش او بي نتيجه هم نباشد نتيجهي قابل توجهي نخواهد داشت.
به هر حال ما از بحث رانده شدگان نمي گذريم و چند نكته را دربارهي آنان يادآور ميشويم:
يك: بايد توجه داشت كه مراحلي از مقامات سير و سلوك را به پاداش عمل ميبخشند؛ يعني هر كسي كه پاي در اين راه بگذارد، بي ترديد به قسمتي از نتايج سير و سلوك دست مييابد. حتي كساني هم كه اهل ايمان نباشند، اگر به رياضت پردازند، تا مقام كشف صوري پيش ميروند. تا جايي که قدرت تصرف در جهان ماده را پيدا کرده و بر بخشي از اطلاعات غيبي دست مي يابند. در نتيجه از حوادث آينده و درون مردم خبر مي دهند. در مواردي از دست آنان كارهاي غيرعادي نيز صادر ميگردد. همچنين كسانيكه پاي در اين راه بگذارند و استقامت كنند، كشش فنا به عنوان پاداش كار آنان نصيبشان ميگردد. بنابراين، اهل سلوك بايد با کسب درجات و پيشرفت در مقامات و منازل سير و سلوک، مغرور نگردند و همچنان نگران آيندهي كار خود باشند.
آنكه به پاداش سلوكش ميرسد و طعم فنا را ميچشد، اگر دوباره به ميدان آزمون كشيده نشود، ديگر كارش تمام است و در پناه جذبهي حق آرام ميگيرد و از زمان و مكان رها ميگردد.
مقيم كوي تو تشويش صبح و شام ندارد كه در بهشت نه سالي معين است و نه ماهي
او ديگر به كسي و چيزي ميل نميكند، با معشوق خوش است و در خلوت معشوق از همهي خطرها در امان است.
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به كام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست كاندر سايه قدش فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشكر از خوبان بقصد دل كمين سازند بحمد الله و المنه بتي لشكر شكن دارم
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
(حافظ)
اما بايد توجه داشت كه فنا خود مراتبي دارد. مراتب فنا بر اساس ميزان جلوهي معشوق دست ميدهد؛ زيرا در حقيقت، فناي سالك همان مرگ اختياري اوست؛ اما شمشير اين مرگ جلوهي جمال معشوق است! تا اين جلوه نباشد آن مرگ اتفاق نميافتد.
موت خاصان غير موت عامه است داند آن موت، هر كسي علامه است
و آن بدون عشق و حالي كي شود؟ بي تماشاي جمالي كي شود؟
هر دم او را تا بود دل بردني عاشقان را هست اين سان مردني
ميرود هر دم دلم از بوي او ميروم تا ميكشد گيسوي او
گو بكش تا ميكشي بند مرا كن ز عالم قطع پيوند مرا
هين بكش تا ميكشي زنجير من تا نباشد جز غمت دلگير من
(صفي)
چنانكه بارها گفتهايم، سلوك با جلوه و جدايي و خواندن و راندن پيوند ناگسستني دارد. در همين حال فنا نيز در هر مقامي خواندن و راندن هر دو ممكن است. در هر مقامي امكان دارد كه سالك را به مقام بالاتر بخوانند يا به منزلي پايينتر برانند! جلوههاي معشوق هميشه در خطر جداييها هستند. اين وصل و هجران، جلوه و جدايي، خواندن و راندن و قهر و لطف، تنها وسيلهي درگيري معشوق با عاشق و عاشق با معشوق مي باشند و اين درگيري چنانكه بارها گفتهايم در مقامات بالاتر سلوك، سنگينتر از مقامات پايينتر است.
در همين مرحله يعني در مرحله ي فناي سالک که پايان سفر اوّل اوست، عاشق سالك با خطر يك راندن بسيار سنگين روبهرو ميگردد! اگر کسي رانده شود، كارش بسيار پيچيده ميگردد و رهايياش بسيار دشوار ميشود.
اگر سالك خوانده شود، سلوك پيچيدهتري را آغاز ميكند؛ اما چون در كمند جذبه قرار دارد پيمودن مراحل پيچيده ي اين سفر جديد، يعني سفر دوم، براي او دشوار نخواهد بود. اين خواندن چنان مستش ميكند كه نداند چگونه به حريم حرم معشوق رسيده است.
اما به هر حال پيش از راندن يا خواندن از آن حال فنا به حال عادي و به بقاي شعور و آگاهي خود باز ميگردد. او باز هم همانند مراحل پيش از فنا، صاحب حس و عقل خود ميشود و آزادي و اختيار خود را باز مييابد. سالك نشانههاي سرنوشت خود را که رانده خواهد شد، يا خوانده، در حالات خويش ميتواند تشخيص دهد. اگر چه آگاهي از سر قدر و سرنوشت نهايي، جز براي واصلان كامل امكان ندارد، اما هر سالكي از حالي كه دارد ميتواند تا حدودي، آيندهي خود را پيشبيني كند. به همين دليل ما نيز به چند مورد از نشانههاي راندن يا خواندن معشوق اشاره ميكنيم:
نشانههاي راندن
الف) كاهش جذبه.
پيشازاينم خوشترك ميداشتي تا چه كردم كز كفم بگذاشتي؟
باز بر خاكم چرا ميافكني؟ چون زخاك افتاده را برداشتي
تا نيابم يك دم از محنت خلاص صد بلا بر جان من بگماشتي
(عراقي)
جذبه تنها رشتهي پيوند ميان عاشق و معشوق است. اگر معشوق، عاشق را نخواهد از نيروي جذبهي خود ميكاهد. كاهش جذبه ي معشوق، سالك را سرد و بياراده ميكند. چون جذبهي معشوق كاهش يابد عشق و محبت نيز در دل عاشق رو به كاهش مي گذارد. هر گاه که عشق كاهش يابد و به تعبير احمد غزالي، عشق رو به ادبار آورد و به عاشق پشت كند، خودي و خودخواهي سالک به او روي ميآورد؛ در نتيجه عاشق بيش از آنكه در فكر معشوق باشد، با خود درگير ميشود، کسي هم که با خود درگير شود، گرفتار دعوي و خودنمايي ميگردد. همين دعوي و خودنمايي او را با خطر راندن روبهرو ميسازد.
چون معشوق خواهد کسي را دورتر سازد، ظهور كرامات و کارهاي غير عادي را در پيرامون او بيشتر گرداند! سالک نگون بخت هم وقتي که كرامات را در پيرامون خود مشاهده كند، خود را بزرگتر بيند. و دچار خود بيني گردد! مردم اين كرامت ها را به او نسبت دهند و او نيز نسبت اين كرامت ها را رد نكند. غافل از اينکه توجه و ستايش مردم، براي انسان همانند زهر کشنده بوده و آفت و بلاي بنيان بر انداز است. مولوي با بيان رسا اين آفت و بلا را چنين شرح مي دهد:
اينش گويد نيست چون تو در وجود در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گويد هر دو عالم آن توست جمله جانهامان طفيل جان توست
اوچو بيند خلق را سر مست خويش از تکبر مي رود از دست خويش
او نداند که هزاران راه چو او ديو افکنده است اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه ايست کمترش خور! کان پر آتش لقمه ايست
آتش پنهان و ذوقش آشکار دود او ظاهر شود پايان کار
(مولوي، مثنوي)
در اينجا نکته اي هست که بايد ازآن غفلت نکرد و آن اينکه بيشتر کساني که مدح و ستايش ديگران را مي شنوند، چنين مي پندارند که فريب مداحان را نمي خورند. آنان در حقيقت به گمان خود خريدار مدح و ستايش آنان نيستند. مي دانند که آنان از روي آز و نياز زبان به ستايش گشاده اند.
اما در اينگونه موارد انسان خود را فريب مي دهد و گرنه کاملاٌ از ستايش آنان خوشش مي آيد و فريب مي خورد. به اين دليل که اگر همان ستايشگر زبان به سرزنش و نکوهش او باز کند. ناراحت مي شود. اگر چه مي داند که اين نکوهش نيز از روي غرض مي باشد:
تو مگو آن مدح را من کي خرم از طمع مي گويد او پي مي برم
مادحت گر حجو گويد، برملا روزها سوزد دلت زان سوزها
گرچه داني کو ز حرمان گفت آن کان طمع که داشت از تو شد زيان
آن اثر مي ماندت در اندرون در مديح اين حالتت هست، آزمون
آن اثر هم روزها باقي بود مايه کبرو خداع جان شود
(مولوي، مثنوي)
از اين جاست که رسولخدا(ص) فرمود: خاك بر دهان ستايشگران بپاشيد! يعني: خريدار مداحي نباشيد. زيرا، ستايش چاپلوسان آزمند و نادان خطرناكترين آفت شخصيت و كمالات انساني است.
در اينجا از علي(ع) پيشواي پرهيزگاران و شاه مردان بياموزيمكه در برابر ستايش يك ستايشگر چنين گفت: « بسيار ناراحت شدم از اينكه ديدم كساني چنين ميپندارند كه من از ستايش خوشم ميآيد! اما سپاس خداي را كه چنين نيستم! اگر چنين احساسي نيز ميداشتم از آن دست برميداشتم، تا مبادا از عظمت و كبريايي كه شايستهء خداوند است، چيزي به خود نسبت دهم.......هان! كهمن وشما، بندگان فرمانبر پروردگاري هستيم كه جز او پروردگاري نيست.ما چندان كه در اختيار او هستيم در اختيار خود نيستيم».(نهج البلاغه خطبهء216) بنابراين اگر سالك ببيند كه از ستايش ديگران خوشش ميآيد و ستايش آنان را بگونهاي خريدار ميگردد، بايد بداند كه در خطر سقوط و راندن معشوق قرار دارد.
?
51
راندگان
چه كردهام كه دلم از فراق خون كردي؟ چه اوفتاد كه درد دلم فزون كردي ؟
چرا ز غم دل پرحسرتم بيازردي چه شد كه جان حزينم ز غصه خون كردي؟
نخست ارچه به صد زاريم درون خواندي به آخر از چه به صد خواريم برون كردي؟
كنون كه با تو شدم راست چون الف يكتا ز بار محنت،پشتم دو تا چو نون كردي؟
نگفته بودي: بيداد كم كنم روزي؟ چو كم نكردي باري چرا فزون كردي؟
هزار بار بگفتي: نكو كنم كارت نكو نكردي و از بد بدتر كنون كردي!
به دشمني نكند هيچ كس به جان كسي كه تو به دوستي آن با من زبون كردي!
(عراقي)
ابليس مي گويد: « اين جرم نگر كه با من مسكين كرد: خود خواند و خود راند!» (عينالقضات، تمهيدات).
در درس گذشته گفتيم كه پس از رسيدن به مقام فنا و پايان سفر اول، عدهاي از حالت فنا به عالم بقا باز ميگردند. از اينان برخي سقوط ميكنند و برخي راه تكامل را در پيش گرفته و سفرهاي بعدي را آغاز ميكنند. بنابراين سالکان همگي پس از پايان سفر اول و رسيدن به مقام فنا و جمع، بر سر دو راهه ي خواندن و راندن قرار ميگيرند و هر كس با اراده ي معشوق به يكي از آن دو راه ميرود.
سپس به ذكر نشانههاي راندن معشوق پرداختيم. از اين نشانهها يكي را با عنوان: كاهش جذبه توضيح داديم. در اين درس به ذكر نشانههاي ديگر مي پردازيم:
ميل به دنيا
چون جذبهي معشوق كاهش يابد، جذبهي دنيا كه نقطه ي مقابل جذبهي معشوق است افزايش مييابد. اگر جذبهي دنيا افزايش يابد، علاقهي سالک به دنيا فزوني ميگيرد؛ در نتيجه سالك در دل خود از عزلت و انزوا بيزار ميگردد. رو به سوي مردم ميكند و به فكر جاه و مال ميافتد! نفساماره كه مدتها در اثر رياضت و تربيت خاموش مانده و افسرده شده بود، از نو جان ميگيرد و روز به روز قوت مييابد.
مولوي اين موضوع را در داستان مارگيري كه اژدههاي مرده پيدا كرد، با بهترين بياني توضيح داده است. مارگير اين اژدههاي مرده را كشانكشان به شهر آورد تا معركهاي بگيرد و از مردم چيزي ستاند؛ اما اين اژدهها نمرده بود، بلكه يخ زده بود. وقتي که آفتاب گرم بر او تابيد جان گرفت و چون جان گرفت، مارگير را بلعيد! اين جاست كه مولوي هشدار ميدهد كه: هرگز از خطر نفس وجان گرفتن دوباره ي آن غفلت نكنيد:
نفست اژدرهاست، او كي مرده است؟ از غم و بي آلتي افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او كه به امر او همي رفت آب جو
آنگه او بنياد فرعوني كند راه صد موسي و صد هارون زند
كرمك است آن اژدهها از دست فقر پشهاي گردد ز جاه و مال، صقر
اژده ها را دار در برف فراق هين مکش او را به خورشيد عراق
تا فسرده ميبود آن اژدهات لقمه ي اويي، چو او يابد نجا ت
(مولوي، مثنوي)
مولوي در جاي ديگر مي گويد جادوگري دنيا به سادگي قابل حل نيست. انسان اگر احساس كرد هنوز هم علاقه مند به دنياست بايد از همت و نفس پاكبازي بهره گيرد و هر چه زودتر خود را از اين تمايل خطرناك نجات دهد، زيرا دنيا و آخرت با يكديگر در تضاد اند. نزديك شدن انسان به يكي از آنها نشانه ي دور شدن از ديگري است. سالك بايد هر چه زودتر در فناي خود و خودخواهي هايش بكوشد:
ساحره ي دنيا قوي دانا زني است حلّ سحر او به پاي عامه نيست
ور گشادي عقد او را عقلها انبيا را كي فرستادي خدا
هين طلب كن خوش دمي عقده گشا رازدان يفعل الله ما يشا
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سِحر نفخ قهر است اين و آن دم نفخ مِهر
ني بگفتست آن سراج امّتان اين جهان و آن جهان را ضرّتان
پس وصال اين، فراق آن بود صحّت اين تن، سقام جان بود
جهد كن در بيخودي خود را بياب زودتر والّله اعلم بالصّواب
هر زماني هين مشو با خويش جفت هر زمان چون خر در آب و گل ميفت
(مولوي، مثنوي)
ميل به اباحه
اگر سالك احساس كند كه از عبادت بينياز است و در انجام تكاليف خود سستي ورزد، بايد توجه داشته باشد كه، اين نشانه ي آن است كه از بندگي معشوق جدا شده و تسليم شيطان ميگردد. چنين احساسي نشانه ي بارز گمراهي و نتيجه ي زنده شدن بقاياي ظلماني هوا و هوس عاشق سالك است. اين احساس سرانجام انسان را اسير نفس و طبيعت ميگرداند و گاهي نيز به كفر و انكار ميانجامد. در يك كلام چنين احساسي سالک را از مقام ادب دور ميسازد. مقام ادب مقامي است كه درجهء برتر آن جز در مقام بقاي بعد از فنا دست نميدهد.سالك سالها خون دل ميخورد تا به مقام ادب دست يابد اما ميل به اباحه او را از مقام ادب دور ميسازد و دچار ظلمت و گمراهي ميكند.
از خدا جوييم توفيق ادب بيادب محروم ماند از لطف رب
بيادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش در همه آفاق زد
هرچه بر تو آيداز ظلمات و غم آن ز بيباكي و گستاخي است هم
هر كه بيباكي كند در راه دوست رهزن مردم شد و نامرد اوست
( مولوي، مثنوي)
علل راندن
اكنون به ذكر چند نكته درباره ي علل اين راندن مي پردازيم:
سر قدر: چنانكه در درسهاي آغازين عرفان گفتيم، هر كسي اهليت و شايستگي هر مقامي را ندارد. انسانها بر اساس «اعيان ثابته»ي خود در علم ازلي خداوند هر يك استعداد ويژهاي دارند و تا جاي معين و مقام مشخصي ميتوانند پيش بروند از اينجاست كه هر كسي را به حضور نميپذيرند. به قول عينالقضات هزاران كس راه را تا سر منزل مقصود پيش ميروند، اما از ايشان يكي در ميان نبود كه شايستهي ديدار معشوق گردد ( نامهها/72).
عطار داستان مناجات شبانهي بايزيد را نقل ميكند كه هر چه در صحرا گشته بود جز خود شخص ديگر را نيافته بود و در حيرت از اينكه چرا مشتاقان درگاه حق كم هستند از هاتف غيبي پاسخ شنيده بود كه به اين درگاه هر كسي را راه ندهند:
هاتفي گفتش كه اي حيران راه هر كسي را راه ندهد پادشاه
عزت اين در چنين كرد اقتضا كز در ما دور باشد هر گدا
چون حريم عزّ ما نور افكند غافلان خفته را دور افكند
سالها بردند مردان انتظار تا يكي را بار بود از صد هزار
( عطار، منطقالطير)
آري! به تعبير مولوي دست آفرينش، هر كسي را بهر كاري ساخته است و مي توان از همان اول کار، آخر کار را ديد و دريافت:
همچنان که سهل شد، ما را حضر سهل شد هم قوم ديگر را سفر
آنچنان که عاشقي بر سروري عاشق است آن خواجه بر آهنگري
هر كسي را بهر كاري ساختند ميل او را در دلش انداختند
دست و پا بي ميل جنبان کي شود؟ خار و خس بي آب و بادي کي رود؟
گر ببيني ميل خود سوي سما پر دولت بر گشا همچون هما
ور ببيني، ميل خود سوي زمين نوحه مي کن هيچ منشين از حنين
عاقلان خود نوحه ها پيشين کنند جاهلان آخر به سر بر مي زنند
ز ابتداي کار آخر را ببين تا نباشي تو پشيمان يوم دين
(مولوي، مثنوي)
بنابراين هر چه اتفاق افتد و هر چه پيش آيد از استعداد خود انسانها سرچشمه دارد. ابن عربي به اين نكته تأكيد ميورزد كه خدا چيزي به كسي نميدهد، هر كس كه چيزي ميگيرد، از خود ميگيرد! يكي را براي خواندن آفريدهاند و يكي را براي راندن. شگفتا كه با يك بهانه يكي را ميخوانند و با همان بهانه، ديگري را ميرانند!
مقدر گشته پيش از جان و از تن براي هر كسي كاري معين
يكي هفتصد هزاران ساله طاعت به جا آورد و كردش طوق لعنت
دگر از معصيت نور و صفا ديد چو توبه كرد نور اصطفا ديد
عجبتر آنكه از اين ترك مأمور شد از الطاف حق مرحوم و مغفور
مر آن ديگر زمنهي گشت ملعون زهي فعل تو بي چند و چه و چون!
جناب كبريايي لا ابالي است منزه از قياسات خيالي است
(شبستري، گلشن راز)
از اينجاست كه برخي اين استعداد را ندارند كه به مقام بقاي بعد از فنا دست يابند و ظاهر و باطن و مجاز و حقيقت و خلق و حق، هر دو را با هم داشته باشند؛ هم شوريده و مست ديدار باشند و هم فرزانهي آراسته. به قول حافظ شيرازي:
مگرم شيوهي چشم تو بياموزد كار ور نه مستوري و مستي همه كس نتوانند
(حافظ)
اين چشم معشوق است كه در عين مستي ميتواند پاك و منزه نيز بماند؛ اما هر كه را نظري از معشوق نباشد اين كار از دستش بر نميآيد.
?
52
علل راندن
خمر خوردم، بت پرستيدم ز عشق كس مبيناد آنچه من ديدم ز عشق
قرب پنجه سال، راهم بود باز موج ميزد در دلم درياي راز
ذرهاي عشق از كمين درجست چست برد ما را بر سر لوح نخست!
عشق ازين بسيار كردهاست و كند خرقه با زنار كردهاست و كند!
تختهء كعبه است ابجد خوان عشق سرشناس غيب، سرگردان عشق!
(عطار، منطقالطير)
در درس گذشته بحثي آغاز كرديم كه به برخي از علل و دلايل رانده شدن عاشق بپردازيم.ما از اين علل و دلايل يك مورد را با عنوان سرقدر و سابقهء ازلي مطرح كرديم. اكنون در اين درس بحث خود را با ذكر علل ودلايل احتمالي ديگر ادامه ميدهيم. چون يك علت را در درس گذشته گفتهايم، اين درس را با ذكر علت دوم آغاز مي كنيم:
راندن براي خواندن
بود ميلش اينكه ما زان آستان دور گرديم از براي امتحان
خوردن گندم بهانهاست و فسون خواست آدم را خود از جنت برون
گفت حقشان: «اهبطوا»يعني كه من در زمين ميخواستم ديري وطن
تا در آنجا نسخه ي جامع شوي سوي ما چو افزون شدي راجع شوي
با تو ميگويم كلامي چون سري در هبوط از صد فلك بالاتري
(صفي)
اينگونه راندنها گاهي نسبت به شخص رانده شده سازندهاند، زيرا زمينه را براي تعالي و پيشرفت او فراهم ميسازند. چنانكه راندن آدم(ع)، زمينه را براي پيدايش نسل او و پيدايش انسانهاي متعالي ديگر فراهم آورد. آري! آدم را از جنت راند تا بتواند در شرايط جديدي كه پيدا كرده است، قالب بشريت برافكند و در خدا فاني گردد.
موجب اين رحمت آمد آن غضب تا ز سبق رحمت آيي در طلب
راندش از جنت كه خلاقي شود در فنا بگريزد و باقي شود
(صفي)
اين راندن گاهي بنده را به عجز و خاكساري ميكشاند؛ در نتيجه او بار ديگر با اين عجز و خاكساري به سوي معشوق پرميگشايد. شايد اين راندن، براي آن است که سالک، اسباب ديدار معشوق را فراهم سازد و هديه اي مناسب براي اين ديدار در دست داشته باشد! چنانکه عطار ميگويد: سالك چون به پيشگاه معشوق رسد، هديهاي بهتر از خاكساري نميتواند داشته باشد، بهتر آنست كه اين موضوع را از زبان عطار بشنويم. آنجا كه پرندگان مسائل سلوک را از هدهد ميپرسند و پاسخ ميشنوند. يكي ميپرسد: در حضرت معشوق چه كالايي رواج دارد تا آنرا به عنوان هديه و تحفه با خود ببريم؟ و پاسخ ميشنود كه:
گفت:اي سايل اگر فرمان بري آنچه آنجا آن نيابند،آن بري
هر چه تو زينجا بري،كانجا بود بردن آن بر تو كي زيبا بود؟
علم هست آنجايگه و اسرار هست طاعت روحانيان بسيار هست
سوز جان و درد دل ميبر بسي زانكه اين آنجا نشان ندهد كسي
گر برآيد از سر دردي يك آه ميبرد بوي جگر تا پيشگاه
حسرت و آه و جراحت بايدت در جراحت ذوق و راحت بايدت
گر در اين منزل تو مجروح آمدي محرم خلوتگه روح آمدي
(عطار، منطقالطير)
بنابراين سالكي كه پس از رسيدن به مقام فنا از درگاه معشوق رانده ميشود، اگر توفيق يابد از رحمت حق نوميد نميگردد. و روي عجز و نياز به درگاه خدا ميآورد.
در اين مرحله، عجز و نياز سالک راهگشاست. او بايد سر نياز بر آستان سايد و گويد:
به دست غم گرفتارم، مرا مگذار دستم گير به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار دستم گير
ز دستت تا جدا ماندم، هميشه در عنا ماندم از آن دم کز تو وا ماندم، شدم بيمار دستم گير
کنون در حال من بنگر ، که عاجز گشتم و مضطر مرا مگذار و خود مگذر، در اين تيمار دستم گير
به جان آمد دلم اي جان، زدست هجر بي پايان ندارم طاقت هجران به جان زينهار، دستم گير
هميشه گرد کوي تو، همي گردم به بوي تو نديدم رنگ روي تو ، از آنم زار دستم گير
چو کردي حلقه در گوشم مکن آزاد و مفروشم مکن جانا فراموشم ز من ياد آر دستم گير
شنيدي آه و فريادم ندادي از کرم دادم کنون کز پا در افتادم مرا را بردار دستم گير
نيابم در جهان ياري، نبينم جز تو غمخواري ندارم هيچ دلداري تويي دلدار دستم گير
(عراقي)
شايد بهترين و کار ساز ترين حالت روحي براي سالک آن باشد که در عين رضا به حکم و خواست معشوق، زبان به گله باز کند:
شرح اين بگذارم و گيرم گله از جفاي آن نگار ده دله
نالم ايرا ناله ها خوش آيدش از دو عالم ناله و غم بايدش
چون ننالم تلخ از دستان او؟ چون نيم در حلقه ي مستان او
چون نباشم همچو شب بي روز او؟ بي وصال روي روز افروز او
نا خوش او خوش بود در جان من جان فداي يار دل رنجان من
عاشقم بر رنج خويش و درد خويش بهر خشنودي شاه فرد خويش
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشک کآن از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق
(مولوي، مثنوي)
خواندن با راندن
گاهي راندن معشوق بگونهاي عين نظر و لطف اوست به عاشق. اگر ليلا از آن ميان سنگ بر جام مجنون مياندازد، نشان آنست كه نظري با او دارد. اما اين راز را هر كسي درك نميكند. عرفاي ما اين نكته را بسيار جدي ميگيرند، تا جايي كه حتي رانده شدن ابليس را نوعي خواندن ميدانند؛ زيرا ابليس با اين راندن حاجب و دربان درگاه معشوق شده است. اينان بر اين باورند كه: راندگان را از همه دور ميكند تا بيشتر به او نزديك شوند. از نظر عينالقضات ابليس شحنه ي شهر خداست (نامهها،ج1،ص96). مقامي كه به هر كس نرسد. اين ابليس است كه سر غيرت بر آستان معشوق نهاده است تا نااهلان را به كوي او راه ندهد:
بكدام مذهبست اين، بكدام ملتست اين كه كشند عاشقي را، كه تو عاشقم چرايي؟
همه شب نهادهام سر، چو سگان بر آستانت كه رقيب در نيايد به بهانه ي گدايي!
(عراقي)
خواندن از جهتي و راندن از جهت ديگر
بايد توجه داشت كه در اينجا نكته ي بسيار ظريف و پيچيدهاي نهفته است و آن اينكه: ربوبيت حق با هويت هر سالكي پيوند جداگانه دارد. و خداوند، خداي همگان است، چنانكه در عهد ازل گفت: «آيا پروردگار شما نيستم؟» همگي بر اساس اين پيوند اقرار كردند كه: چرا تو پروردگار مايي! بايد توجه داشت كه اقرار هركس بر اساس پيوند ويژه ي خودش مي باشد. هر كسي بر اساس پيوند خود اقرار به ربوبيت خدا كرده است، چنانكه هركسي بر اساس توان خود در برابر فرمانهاي تكليفي او و عوامل ناشي از اراده و مشيت او، به وظيفه اش عمل ميكنند.
به عبارت ديگر پيمان انسان با خدا يك صورت كلي دارد كه پيمان همه ي انسانها با اسم جامع اوست. و يك صورت جزئي دارد و آن پيمان ويژهء بندهاي معين با اسمي از اسماء الهي است. پيمان كلي در ظاهر نقض ميشود، اما پيمانهاي جزئي هرگز قابل مخالفت نيستند. بنابراين در نهايت همه ي بندگان به حق ميپيوندند و هر كسي به عنوان يك شخص معين نسبت به پيوند معيني كه دارد بندهء فرمانبردار بوده و راضي و مرضي بسوي پروردگار خويش باز ميگردد. بنابراين فرق در جايگاه بندگان به فرق در جايگاه و ارادهء اربابان اين بنده، يعني اسماء و صفات الهي بازميگردد.بنابراين بر درگاه حق هيچكس بيعنايت و رحمت نميماند:كس از تو زيان نكرد و من هم نكنم.
احمد غزالي گويد: مرد بايد كه در درياي عشق غواصي كند، اگر موج مهر و عنايت معشوق او را به ساحل لطف اندازد «كه به رستگاري بزرگ رسيده است» و اگر نهنگ قهر معشوق او را به قعر فرو افكند «كه اجر و پاداش او با خدا است» . گويند عابدي در بنياسراييل سالها عبادت كرد تا معشوق ازل در خلوت او جلوهاي نمايد. پيامي دريافت كه: رنج مبر، كه شايستهي ما نيستي. آن مرد گفت: كار من بندگي است و اما خداوندي او داند و بس. پيام آمد كه: او كه با اين همه بيچارگي از راهي كه در پيش گرفته برنميگردد، من با كريمي خويش چون برگردم.(احمد غزالي، عينييه)
آري برادر! اگر اسمي از اسما معشوق راه را بر سالك ببندد و همهي گذرها را بگيرد كه تو را بار نيست، اسمي ديگر به فرياد درماندگي او ميرسد و خزانش را بهاري ميگرداند و راهي پنهان برايش باز ميكند كه هيچكس از آن راه خبر نداشته باشد! حسينابنعلي(ع) چندين راه در پيش پاي «حر» نهاد، اما همهي اين راهها به روي حر بسته بودند و او نتوانست خود را نجات دهد. اما بههنگام نماز دور از آن حضرت نماز نخواند! اين نشان آن بود كه دستي ديگر در كار است و ميخواهد راهي ديگر بگشايد! سرانجام اين راه در روز عاشورا در آخرين فرصت ممكن به روي او گشوده شد و او در كنار امام حسين(ع) قرار گرفت و شهيد شد.
و اما اينكه ديده مي شود که عدهاي تا آخر در بيراهه مي مانند؛ از نظر طريقت، آنان نيز بگونه اي به راه مي آيند. سرانجام براي آنان نيز راهي پيدا خواهد شد! ما چه ميدانيم كه آخرين فرصت هركس تا كجاست؟ بنابراين از اين نكته نبايد غفلت كرد كه ما با يك دست اداره مي شويم! آن دست، دست مهربان معشوق است! بنابراين در ما هر حالتي پديد آيد، بهگونهاي با اراده و تدبير او پديد آمده است. او اگرچه قهار است، اما رحمان و رحيم نيز هست و اگر از جهتي براند، از جهت ديگر بخواند.
ز چشم او همه دلها جگر خوار لب لعلش شفاي جان بيمار
به چشمش گرچه عالم درنيايد لبش هر ساعتي لطفي نمايد
ز غمزه ميدهد هستي به غارت به بوسه ميكند بازش عمارت
(شبستري، گلشن راز)
?
53
عموميت راندن
من ارچه در نظر يار خاكسار شدم رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند!
چو پردهدار به شمشير ميزند همه را كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند!
(حافظ)
بحث ما در دو درس گذشته دربارهي علل راندن سالك بود. در اين درس آخرين علت را كه در حقيقت پنجمين علت و توجيه راندن است، ذكر ميكنيم و آن فراگير بودن راندن است. به اين معنا كه در عالم سلوك راندن در همهي مراحل بهگونهاي وجود دارد؛ زيرا سلوك بر اساس جلوه و جدايي استوار است. بنابراين راندن پس از فنا نيز، يك حادثه ي غيرعادي نيست. اين راندن هميشه بوده و خواهد بود.
سالك بايد به قهر و لطف معشوق هر دو خو بگيرد، كه معشوق هم قهر دارد و هم لطف. چنانكه قهر او بيلطف نيست، لطف او هم بيقهر نخواهد بود:
اي جفاي تو ز دولت خوبتر! و انتقام تو ز جان محبوبتر!
نار تو اين است، نورت چون بود؟ ماتم اين، تا خود كه سورت چون بود؟
از حلاوتها كه دارد جور تو وز لطافت كس نيابد غور تو!
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد اي عجب من عاشق اين هر دو ضد!
(مولوي، مثنوي)
اين راندن صورتهاي گوناگون دارد. در بعضي سالكان ظهور بيشتري دارد كه شيخ صنعان عطار نمونهاي از آن است. شيخي كه پير روزگار خود و صاحب كشف و شهود بود و پايبند مجاهده و رياضت، کسي كه هيچ سنتي را ترك نميكرد! اما در مرحله اي با پاي خود از كعبه به سوي روم ميرود و گرفتار عشق دختر ترسايي ميگردد:
عشق دختر كرد غارت جان او كفر ريخت از زلف بر ايمان او
شيخ ايمان داد و ترسايي خريد عافيت بفروخت، رسوايي خريد
پند دادندش بسي سودي نبود بودني چون بود بهبودي نبود
بود خاك كوي آن بت بسترش بود بالين آستان آن درش
(عطار، منطق الطير)
عطار ميگويد: اينگونه گرفتاري ها در هر شرايطي امكان دارند. چنانکه اين شيخ تسليم آن دختر ترسا ميگردد و به فرمان او به گناه او آلوده ميگردد. سرانجام به دست رحمت حق يعني محمد مصطفي(ص) به راه ميآيد و گرد و غبار قهر از راه او برداشته ميشود:
كفر برخاست از ره و ايمان نشست بتپرست روم شد يزدانپرست
شكر ايزد را كه در درياي غار كرده راهي همچو خورشيد آشكار
موج زد ناگاه درياي قبول شد شفاعتخواه كار او رسول
(عطار، منطق الطير)
و اين راندن در عدهاي ظهور كمتري دارد، مثلاً در اين حد كه مردم او را عادل ندانند و پشت سرش نماز نخوانند. يا به كارهايي كه چندان مطلوب نيستند، متهمش كنند. اين هم نوعي راندن است که دست کم در ميان عده اي سالك را در رديف ملامتيان قرار ميدهد. ملامتيان به كساني ميگويند كه رفتار آنان از نظر مردم چندان مطلوب نباشد. ملامت در عالم عشق اجتناب ناپذير است:
ما سرخوشان مست دل از دست دادهايم همراز عشق و همنفس جام بادهايم
بر ما بسي كمان ملامت كشيدهاند تا كار خود ز ابروي جانان گشادهايم
(حافظ)
و اين ملامت نتيجه ي آن است که مردم نسبت به سالك بدبين شدهاند و از او دوري ميكنند. مولوي ميگويد: در روز قيامت برادر از برادر و همسر از همسر و مادر از بچه فرار ميكند. به خاطر اينكه همهي اينها در سالك دلبستگي ايجاد كرده بودند و مانع راهش شده بودند. سالك به آنان انس ميگرفت و از معشوق غفلت ميكرد و اگر پيش از قيامت و در همين دنيا از او بگريزند و تنهايش بگذارند، به سود او خواهد بود:
هين بگو: نك روز من پيروز شد آنچه فردا خواست شد، امروز شد
ضد من گشتند اهل اين سرا تا قيامت عين شد پيشين مرا
اين جفاي خلق با تو در جهان گر بداني گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنين بدخو كنند تا تو را ناچار رو آنسو كنند
(مولوي، مثنوي)
اين راندنها بهترين سودي كه دارند آن است كه سالك رو به درگاه خدا آورد و به تضرع و زاري پردازد:
اي دل بنشين چو سوگواري كان رفت كه آيد از تو كاري
وي ديده ببار اشك خونين بيكار چه ماندهاي تو، باري؟
وي جان، بشتاب بر در دوست چون نيست جز اوت هيچ ياري
گو: آمدهام به درگه تو تا درنگري به دوستداري
گر بپذيريم اينت دولت ور رد كني، اينت خاكساري
نوميد چگونه بازگردد از درگه تو اميدواري؟
ياد آر زمن، كه بودم آخر در بندگي تو روزگاري
چون از تو جدا فكندم ايام ناكام شدم بهر دياري
بي روي تو هر گلي كه ديدم در ديدهي من خليد خاري
بي بوي خوشت نيايدم خوش بي بوي تو هيچ نو بهاري
بيدوست، كه را خوش آيد آخر بوي گل و رنگ لالهزاري؟
و اكنون كه ز جمله نا اميدم بي روي تو نيستم قراري
درياب، كه ماندهام بره در در گردن من فتاده باري
بشتاب، كه بر درت گداييست ما نا كه عراقيست، آري
(عراقي)
پايان سخن دربارهي راندن معشوق آنكه اين راندن را هرگز نبايد با چشم شريعت نگاه كرد. چون از نگاه شريعت راندن كار را تمام ميكند. در حاليكه از نظر طريقت راندن با خواندن چندان فاصله ندارد و بسا كه چنانكه گفتيم، اين راندنها براي خواندناند. سالك بايد خود و نيز به كمك راهنماي خود جايگاه خود را درست بشناسد، تا دچار حيرت و سرگرداني نگردد. در نهايت كار را به معشوق واگذارد كه او بهترين كارساز عاشقان است.
ديگر اينكه سالك مادامي كه هوشيار است و سرد و گرم را تشخيص مي دهد، در حد امكان از رعايت شريعت غفلت نكند زيرا رعايت شريعت بهگونهاي سد راه ملامت است؛ تا ملامت از حد نگذرد وگرنه سالك در خطر انحراف قرار ميگيرد.
بايد توجه داشت كه سستي سالك در انجام تكاليف خود نشانهي روشن وسوسهي نفساني است. صورت شريعت خيمهاي است كه سالك را امان ميبخشد. چون راندن به هر دليلي كه باشد نوعي كوتاهي را در توجه به تكاليف به دنبال دارد، از اين نظر ضرورت دارد كه سالك در عين گرفتاري به حال و هواي ملامت، از انجام واجبات و ترك محرمات غفلت نكند.
سالك در حوزهي ملامت كه جلوهاي از راندن معشوق است، همه ي بتها را ميشكند. در اين بت شكستن نبايد، خود بت شكستن او را از پرستش معشوق باز دارد، بلكه با توجه به معشوق تيشه بر بتها بزند. بتهاي جاه و مال، بتهاي دلبستگيهاي دنيوي، بت شهرت در عبادت يا در دانش يا در اخلاق. سالك به همه ي اين بتها تيشه مي زند و آنها را درهم ميشكند، اما بايد اين تيشه را در حالي بزند كه رو به سوي معشوق دارد و با او در راز و نياز است. به اين غزل از مولوي توجه كنيد:
من پيش ازين ميخواستم گفتار خود را مشتري و اكنون هميخواهم ز تو، كز گفت خويشم واخري
بتها تراشيدم بسي، بهر فريب هر كسي مست خليلم من كنون، سير آمدم از آزري
آمد بتي بيرنگ و بو، دستم معطل شد بدو استاد ديگر را بجو، بهر دكان بتگري
دكان ز خود پرداختم، انگازها انداختم قدر جنون بشناختم ز انديشهها گشتم بري
گر صورتي آيد به دل، گويم: برون رو اي مضل تركيب او ويران كنم گر او نمايد لمتري
كي درخور ليلي بود؟ آنكس كزو مجنون شود پاي علم آنكس بود، كور است جاني آن سري
(مولوي، ديوان)
?
54
خواندن عاشق
ما ز بالاييم و بالا ميرويم ما ز درياييم و دريا ميرويم
ما از آنجا و از اينجا نيستيم ما ز بي جاييم و بي جا ميرويم
«لااله» اندر پي «الالله» است همچو «لا» ما هم به «الا» ميرويم
«قُل تَعالَوا» آيتي است از جذب حق ما به جذبة حق ـ تعالي ـ ميرويم
كشتي نوحيم، در طوفان روح لاجرم بيدست و بيپا ميرويم
همچو موج از خود برآورديم سر باز هم در خود تماشا ميرويم
راه حق تنگ است چون سَمِّ الخِياط ما مثال رشته يكتا ميرويم
هين، ز همراهان و منزل ياد كن پس بدانكه هر دمي ما ميرويم
(مولوي، ديوان)
چنانكه در چند درس پيش گفتيم، سالكان در پايان سفر اول كه به مقام فنا مي رسند، به سه گروه تقسيم ميشوند:
عدهاي در جذبهي فنا ميمانند، عدهاي بهگونهاي رانده مي شوند و عدهاي باز هم براي سير و سلوك در مقامات بالاتر فرا خوانده ميشوند.
اين سفرهاي بالاتر از فناي سالك كدامند؟ چنانكه گفتيم، مشايخ و اهل سلوك مقامات بعد از فنا، يعني سفرهاي دوم و سوم و چهارم سالك را چندان توضيح ندادهاند. بحث را تا فنا پيش بردهاند، اما از مراحل بعد از فنا و بقاي بعد از فنا چندان سخن نگفتهاند. عطار در اينباره ميگويد:
نيست هرگز، گر نو ست و گر كهن زان فنا و زان بقا كس را سخن!
هم چنان كو دور دور ست از نظر شرح اين دور ست از شرح و خبر
ليكن از راه مثال اصحابنا شرح جستند از بقا بعد الفنا
آن كجا اينجا توان پرداختن نو كتابي بايد آن را ساختن
زآنکه اسرار البقا بعد الفنا آن شناسد كو بود آن را سزا
(عطار، منطق الطير)
چنانكه از نشانههاي راندن سخن گفتيم، از نشانههاي خواندن معشوق نيز سخن ميگوييم. در راندن دو بحث داشتيم: يكي نشانههاي راندن و ديگري علل و دلايل راندن. اما در مورد خواندن معشوق، تنها از نشانه هاي خواندن بحث مي كنيم؛ اما علتهاي اين خواندن را جستجو نخواهيم كرد. معشوق ما را بخواند، دليلش هرچه باشد مهم نيست. مهم آن است که لطف و عنايت او، ما را برگزيده است.
از نشانههاي خواندن معشوق ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1- حفظ رابطه
سالك وقتي از فنا به خود بازگشت، اگر احساس كند كه هنوز غرق در جذبهي معشوق است و دلش همچنان در تب و تاب اين جذبه است، اين خود نشان روشن خواندن معشوق است. آنجا كه عاشق احساس ميكند كه مهر معشوق از دل او رفتني نيست، بايد به لطف و عنايت معشوق اميدوار باشد:
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
آن چنان مهر تو ام در دل و جان جاي گرفت كه گرم سر برود، از دل و از جان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت به جفاي فلك و غصهي دوران نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است برود از دل من، وز دل من آن نرود
(حافظ)
سالك احساس ميكند كه هنوز بر گرد كعبهي عشق در طواف است و جز وصال معشوق به هيچ چيز ديگر دل نميبندد:
مرحبا! مرحبا! محبت دوست كز درون آمدي، نه از ره پوست
دلم از جز تو خانه خالي كرد با تو سوداي لاابالي كرد
تا غمت ساكن دل من شد از چراغ تو خانه روشن شد
ما گرفتار دام عشق توايم همه سرمست جام عشق توايم
اي كه حسن رخت دل افروز است شب ما با خيال تو روز ست
حسنت از روضهي جنان خوشتر يادت از هرچه در جهان خوشتر
هر كه در صورت تو حيران نيست صورتش هست، ليكش جان نيست
من چو در عارض تو حيرانم لوح محفوظ عشق ميخوانم
ديدهاي كان جمال ديده بود مهر رويت بهجان خريده بود
با خود، از بيخودي، تو را بينم گر تو با من نهاي چرا بينم؟
چون نظر بر رخ تو ميفكنم ميبرد از ديار جان و تنم
به کسي گفتن اين نمييارم كه تو را نيك دوست ميدارم!
(عراقي)
سالك در اين مرحله بر آن ميكوشد تا رشتهي پيوند را ميان خود و معشوق استوار نگه دارد. از معشوق نيز ميخواهد چنانكه پيش از اين او را نواخته است، بعد از اين نيز نظر لطف و احسانش را كم نكند:
راز را اندر ميان، نه وا مگير! بنده را هر لحظه از بالا مگير!
تو نكو داني كه هر چيز از كجاست گر خطاها رفت آن از ما مگير!
روستايي گر بوم آنِ توام روستاييِ خويش را رُستا مگير!
چون مرا در عشق اُستا كردهاي خود مرا شاگرد گير، اُستا مگير!
تو مرا از ذوق ميگيري گلو تا بنالم گويمت: آن جا مگير!
(مولوي، ديوان)
2- پيام و نوازش
نشانهي ديگر خواندن معشوق، پيام و نوازش معشوق است. پيام معشوق روح عاشق را نوازش داده و او را براي ادامهي راهش نيرو ميبخشد:
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
خوش ميدهد نشان جلال و جمال يار خوش ميكند حكايت عز و وقار دوست
جان دادمش به مژده و خجلت همي برم زين نقد كم عيار كه كردم نثار دوست
(حافظ)
در اين حال و هوا همه چيز براي سالك پيامآور و نوازشگرند، حتي اشك چشم و حتي خواب؛ همهي اينها به گونهاي سالك را مينوازند:
صبا وقت سحر گويي ز كوي يار ميآيد كه بوي او شفاي جان هر بيمار ميآيد
مگر از زلف دلدارم صبا بويي به باغ آورد كه از باغ و گل و گلزار، بوي يار ميآيد
از آن چون بلبل بيدل ز رنگ و بوي گل شادم كه از گلزار در چشمم رخ دلدار ميآيد
گر آيد در نظر كس را به جز رخسار او رويي مرا باري نظر دايم بر آن رخسار ميآيد
مرا از هر چه در عالم، به چشم اندر نيامد هيچ مگر آبي كه در چشمم دمي صد بار ميآيد
چو اندر آب عكس يار خوشتر ميشود پيدا از آنرو آب در چشمم، مگر بسيار ميآيد
جهان آبست و من در وي جمال يار ميبينم از اينجا خواب در چشمم مگر بسيار ميآيد
عراقي در چنين خوابي، همي بيند چنان رويي از آن در خاطرش هر دم، هزاران كار ميآيد!
(عراقي)
كار اين پيام و نوازش به آنجا ميكشد كه معشوق به دنبال سالك ميافتد! سالك گاهي كوتاهي ميكند و گويي كه خود را از او پنهان ميكند! اما او سالك را پيدا ميكند و او را با خود درگير ميسازد. اين جريان لطيف و ظريف را از زبان مولوي با تمثيلهاي گوناگون بخوانيم:
بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت! سرمست هميگشت، به بازار مرا يافت!
پنهان شدم، از نرگس مخمور مرا ديد! بگريختم، از خانه خمار مرا يافت!
بگريختنم چيست كزو جان نبرد كس پنهان شدنم چيست چو صد بار مرا يافت!
گفتم كه در انبوهي شهرم كه بيابد؟ آن كس كه در انبوهي اسرار مرا يافت!
اي مژده كه آن غمزة غماز مرا جست! وي بخت كه آن طرة طرار مرا يافت!
دستار ربود از سرِ مستان به گروگان دستار برو گوشة دستار مرا يافت!
من از كف پا، خار هميكردم بيرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا يافت!
از گلشن خود بر سر من يار گل افشاند وان بلبل و آن نادره تكرار مرا يافت!
من گم شدم از خرمن آن ماه چو كيله امروز مه اندر بن انبار مرا يافت!
از خون من آثار به هر راه چكيدهست اندر پي من بود به آثار مرا يافت!
چون آهو از آن شير رميدم به بيابان آن شير گه صيد به كهسار مرا يافت!
جامي كه بَرد از دلم آزار به من داد آن لحظه كه آن يار كمآزار مرا يافت!
اين جان گران جان سبكي يافت و بپريد كان رطل گران سنگ سبكسار مرا يافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار كان اصل هر انديشه و گفتار مرا يافت
( مولوي، ديوان)
?
55
نشانههاي خواندن
تا غمت با من آشنايي كرد دلم از جان خود جدايي كرد
تا غم تو قبول کرد مرا هستي خود ملول کرد مرا در سماع توام، چو حال گرفت از وجود خودم ملال گرفت
آيت عشق تو چو ميخواندم مايهي جان و دل بر افشاندم
اي ز عشاق، گرم بازارت! به ز من عالمي خريدارت!
من كيام، تا زنم ز عشق تو لاف؟ نيست دعواي اين سخن ز گزاف
(عراقي)
در درس گذشته بحث از نشانههاي خواندن معشوق را آغاز كرديم. يكي از نشانههاي آن بقاي رابطهي جذبه، ميان عاشق و معشوق بود و نشانهي ديگر آن، پيام و نوازش معشوق. اكنون با يادآوري نشانهي سوم عنايت و خواندن معشوق، اين بحث را ادامه ميدهيم:
3- رندي
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست كفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
(حافظ)
سالك كه مزهي فنا را چشيده است و از جام جلوهي معشوق، مست و خراب شده است، اگر قرار باشد كه به راه خود ادامه دهد، اين حال و هوا را در بازگشت از فنا از دست نميدهد. او بار ديگر به خودي و خودخواهي روي نميآورد و به فكر صلاح و سلامت نميافتد:
من و صلاح و سلامت؟ كس اين گمان نبرد كه كس به رند خرابات ظن آن نبرد
(حافظ)
سالك در اين حال و هوا نه دنيا را در نظر دارد و نه آخرت را.
خوش وقت رند مست! كه دنيا و آخرت بر باد داد و هيچ غم بيش و كم نداشت
( حافظ)
آري بازگشت سالک به خودي و خود خواهي از شايستگي او مي کاهد؛ در نتيجه ميان او و معشوق فاصله ايجاد مي کند. بنابراين اگر كسي چنين احساس كند كه به خودي و خودخواهي چندان پايبند نيست، اين نشانه ي آن است كه معشوق حقيقي به سراغ او خواهد آمد؛ زيرا دلبستگي انسان به بيخودي، زمينه را براي عنايت معشوق فراهم مي آورد:
آن نفسي كه باخودي، يار چو خار آيدت وان نفسي كه بيخودي، يار چه كار آيدت؟
آن نفسي كه باخودي، خود تو شكار پشّهاي وان نفسي كه بيخودي، پيل شكار آيدت
آن نفسي كه باخودي، بستة ابر غصهاي وان نفسي كه بيخودي، مه به كنار آيدت
آن نفسي كه باخودي، يار كناره ميكند وان نفسي كه بيخودي، بادة يار آيدت
آن نفسي كه باخودي، همچو خزان فسردهاي وان نفسي كه بيخودي، دي چو بهار آيدت
جملة بيقراريت از طلب قرار تست طالب بيقرار شو تا كه قرار آيدت
عاشق جور يار شو، عاشق مهر يار ني تا كه نگار نازگر عاشق زار آيدت
(مولوي، ديوان)
رندي در زبان عرفا، عبارتست از آنكه انسان از هرگونه خودخواهي و خودنمائي به دور باشد و از اينكه در ميان مردم به بدنامي مشهور گردد باكي نداشته باشد:
رنديم و ملامتي و بدنام! قلاش و حريف ساغر و جام!
بدمست و قمار باز و بي باك! معشوقه پرست و دردي آشام!
اوباشم و عاشق و نظر باز ! آزاد ز قيد ننگ و از نام!
در مستي و عاشقي و رندي انگشت نماي خاصم و عام!
(اسيري لاهيجي)
4- دوري از دعوي و كرامت
عشق ميگويدم كه: اي عاشق چاك زن طيلسان و خرقه بسوز!
ديگر از فهم خويش قصه مخوان! قصه خواهي، بيا ز ما آموز!
چون تويي صورت و تويي معني مكن از عشق خويشتن دعوي
ابجد عشق هر كه خواند نخست زآنچه آموخت لوح ذهن بشست
(عراقي)
از آنجا که فناي سالک خودي و خودخواهي او را به آتش كشيده است، ديگر دعوي و كرامت براي او زيبنده نيست. چنانكه در درسهاي گذشته گفتيم، ظهور كرامات براي سالك نشانهاي از پيشرفت و كمالات او در مقامات سفر نخستين سير و سلوك است. كسي كه سفر اول را تمام كرده باشد ديگر به اينگونه نشانهها نياز ندارد:
اي گشته ز شاه عشق شهمات در خشم مباش و در مكافات
در باغ فنا درآ و بنگر در جان بقاي خويش جنات
چون پيش ترك روي تو از خود بيني ز وراي اين سماوات
سلطان حقايق و معاني وز نور قديم چتر و رايات
چون گشت عيان، مجو كرامت كز بهر نشان بود كرامات
تا ساحل بحر سيل پيدا ست چون غرقه شود كجاست؟ هيهات!
(مولوي، ديوان)
باتفاق همه ي مشايخ ادعاي مقامات و کرامات نشانه ي گرفتار شدن به توهم و خود بيني بوده و دليل انحطاط و سقوط و هواپرستي است:
چند نازي کين کرامات من است؟ چند نازي کين مقامات من است؟
چند وصف خود، مناجاتت بود ؟ خواهشات نفس، حاجاتت بود؟
حال را از واقعه نشناختي سر زجيب واهمه افراختي
در تپش آيي که هست اينم کمال ضعف و غش آري که اينم هست حال!
وجد و رقص آري که مملو از حقم دست و پا کوبي که از خود مطلقم
گاه ياهو ، گاه يامن هو زني گاه همچون فاخته، کوکو زني
تفرقه از جمع خود ناکرده فرق پاي تا سر در علايق گشته غرق
(نورعلي، جنات الوصال)
5- پشيماني از شطح و طامات
از آنجا كه شطح و طامات در مراحلي از فنا بر زبان برخي از سالكان جاري ميگردد، سالكاني كه رو به تكامل داشته باشند، در بازگشت از مقام فنا، از شطح و طامات توبه ميكنند و پشيمان ميگردند و آن را شايستهي ادب سلوك نميدانند.
خيز تا خرقهي صوفي به خرابات بريم شطح و طامات به بازار خرافات بريم
شرممان باد ز پشمينهي آلودهي خويش گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
(حافظ)
شطح و طامات سخناني را ميگويند كه اولا بوي ادعا و تكبر داشته باشد، ثانيا با شرع و عقل سازگار نباشد.
6- فرار از مال و جاه
يكي ديگر از نشانههاي خواندن سالك، بيتوجهي او به مال و جاه است. سالكي كه رو به تكامل داشته باشد، هيچ چيز ديگر در نظرش نميآيد.
جز ديدن روي تو مرا راي دگر نيست جز وصل توام هيچ تمناي دگر نيست
اين چشم جهان بين مرا در همه عالم جز بر سر كوي تو تماشاي دگر نيست
وين جان و دل سوخته را جز سر زلفت اندر همه گيتي سر سوداي دگر نيست
(عراقي)
سالك با آثار جذبه و عنايت معشوق چنان شادمان و خوشدل است كه به هيچ چيز ديگر توجه نميكند.
هوسي است در سر من، كه سر بشر ندارم من از اين هوس چنانم، كه ز خود خبر ندارم
دو هزار ملك بخشد شه عشق هر زماني من ازو، به جز جمالش، طمعي دگر ندارم
كمر و كلاه عشقش، به دو كون مر مرا بس چه شد از كله بيفتد؟ چه غم از كمر ندارم؟
سحري ببرد عشقش، دل خسته را به جايي كه ز روز و شب گذشتم، خبر از سحر ندارم
(مولوي، ديوان)
7- ميل به گمنامي و انزوا و ملامت
يكي ديگر از نشانههاي اينكه معشوق، عاشق سالك را به سوي خود ميخواند آن است كه سالك همچنان به گمنامي و انزوا و ملامت علاقمند ميماند؛ زيرا او ميداند كه شكار معشوق است و نبايد به دام شكارچيان ديگر بيفتد.
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجتست
آن شد كه بار منت ملاح بردمي گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست
اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست احباب حاضرند، به اعدا چه حاجتست
(حافظ)
آنان كه از حالت فنا به خود باز ميگردند، اگر توفيق حق و عنايت الهي پشتيبان آنان باشد، بيدرنگ سفر بعدي را آغاز ميكنند. سفر بعدي سفر سالك در حضرت حق است. اين سفر با جذبهي نيرومند و عشق و علاقهي شديد سالك براي ديدار معشوق همراه است. سالك همه چيز خود را در معشوق ميبيند و او را ميطلبد و او را ميخواهد و بس.
خوشا دردي! كه درمانش تو باشي خوشا راهي! كه پايانش تو باشي
خوشا چشمي! كه رخسار تو بيند خوشا ملكي! كه سلطانش تو باشي
خوشا آن دل! كه دلدارش تو گردي خوشا جاني! كه جانانش تو باشي
خوشي و خرمي و كامراني كسي دارد كه خواهانش تو باشي
چه خوش باشد دل اميدواري كه اميد دل و جانش تو باشي
همه شادي و عشرت باشد، اي دوست در آن خانه كه مهمانش تو باشي
گل و گلزار، خوش آيد كسي را كه گلزار و گلستانش تو باشي
چه باك آيد زكس؟ آن را كه او را نگهدار و نگهبانش تو باشي
مپرس از كفر و ايمان بيدلي را كه هم كفر و هم ايمانش تو باشي
مشو پنهان از آن عاشق، كه پيوست همه پيدا و پنهانش تو باشي
براي آن به ترك جان بگويد دل بيچاره تا جانش تو باشي
(عراقي)
پس از ذكر مواردي از نشانههاي جذبه و خواندن معشوق، اكنون وقت آن است كه در درسهاي بعدي از سفر دوم سالك سخن بگوييم. سفري كه قلمرو آن عالم الوهيت است و مقامات و منازل آن اسما و صفات الهي است.
56
بازگشت به خويشتن
آفتاب قربت از پيشان بتافت جمله را از پرتو آن جان بتافت
هم ز عكس روي سي مرغ جهان چهرة سيمرغ ديدند از جهان
چون نگه كردند آن سيمرغ زود بيشك اين سيمرغ، آن سيمرغ بود!
در تحير جمله سرگردان شدند باز از نوعي دگر حيران شدند
خويش را ديدند سيمرغ تمام بود خود سيمرغ، سيمرغ تمام!
چون سوي سيمرغ كردندي نگاه بود اين سيمرغ اين كآن جايگاه
ور به سوي خويش كردندي نگاه بود اين سي مرغ ايشان آن دگر
ور نظر در هر دو كردندي بهم هر دو يك سيمرغ بودي بيش و كم
بود اين يك آن و آن يك بود اين در همه عالم كسي نشنود اين!
(عطار، منطقالطير)
عطار پس از تجسم بخشيدن و به تصوير كشيدن مقامات سير و سلوك، مقام فناي سالكان را به گونهاي مقام بازگشت به خويشتن ميداند و اين درست است؛ زيرا در باطن هر انسان حقيقتي نهفته است كه از خود انسان نيز بسيار دور و پنهان است، تا جايي که ممكن است انسان بسياري از موجودات جهان را بشناسد، اما در شناخت حقيقت خود، هنوز قدمي بر نداشته باشد.
بنابراين دستاورد بزرگ سفر اول، همين بازگشت انسان به خويشتن خويش است. عطار ميگويد: از ميان هزاران پرندهاي كه راه رسيدن به سيمرغ را در پيش گرفته بودند تنها سي پرنده به سر منزل سفر اول، يعني فنا از خويش و ديدار سيمرغ پا نهادهاند. اين سي پرنده وقتي به بزم ديدار آمدند، خود را ديدند! نه چيز ديگري بنام سيمرغ! چنانكه در ابيات بالا خوانديد، اينها ميان خود و آن سيمرغي كه در جستجويش بودند فرقي نديدند.
آري در مقام فنا، يعني در پايان سفر اول، عارف جز خود با هيچ چيز ديگر درگير نيست. تعبير ابن عربي در اينجا اين است كه حضرت حق آيينهي جمال سالك ميگردد؛ يعني سالكان بيآنكه حق را ببينند، خود را ميبينند! چنانكه آينه ديده نميشود، حضرت حق نيز خود ديده نميگردد؛ اما به صورت حقيقت انسانيت و در چهارچوب تعين سالك، در برابر او آشكار ميگردد! اينجاست كه سالك با خود آشنا ميگردد.
اين كه گفتهاند: هر كه خود را بشناسد، خدا را شناخته است، رازي است كه اينجا براي سالك آشكار ميگردد وگرنه اين نكته را با بحث و تفكر نميتوان دريافت. اين شهود است كه عارف در آنجا که خود را مي بيند گويي حق را ديده است. زيرا در آن مقام، ظهور انسان با هويت الهي است. انسان مظهر اسم اعظم خداوند است و كسيكه به او برسد به همه چيز رسيده است. خوارزمي ميگويد عارفي كه سعادت اين مشاهده را در يابد در راز و نيازي با دوست، با زبان حال خواهد گفت:
اي گشاده در خزانهي جود يافته كاينات از تو وجود
چند از عشقت آتش افروزي تا كي از جان ما بر آري دود
سالها با تو بودم آسوده فارغ از غصههاي بود و نبود
خواستي آمدن به عين از علم تا هويدا شوي به غيب و شهود
پس دوئي در ميانه پيدا شد از طريق مجردي و قيود
ما شديم آينه جمال تو را هر كه در ما جمال ديد آسود
ني چه جاي دوئي موهوم است بود آن تو است و ما نابود
در جلابيب صورت و معني نيست غير از تو شاهد و مشهود
ميكني جلوههاي حسن و جمال در لباس وجود هر موجود
گويد آن عارفي كه همچو حسين به جمال تو چشم او بگشود
كه جهان صورت است و معني يار ليس في الدار غيره ديار
(خوارزمي، شرح فصوص)
عطار در اين باره تعبير جالبي دارد؛ و آن اينكه، آن سيمرغ تازه متوجه شدند كه گنجي را كه در بغل داشتهاند عمري ناديده گرفته اند؛ گويي كه يوسف خود را به دست خود در چاه انداخته و ارزان فروخته اند. انسان بايد هر چه زودتر اين نكته را دريابد كه نبايد يوسف خود را ارزان بفروشند؛ يوسفي كه سرانجام هر انساني رو به سوي او خواهد داشت:
مي نداني تو گداي هيچكس ميفروشي يوسفي در هر نفس
يوسفت چون پادشه خواهد شدن پيشواي پيشگه خواهد شدن
تو به آخر هم گدا، هم گرسنه سوي او خواهي شدن تن برهنه
چون از او كار تو بر خواهد فروخت از چه او را رايگان بايد فروخت؟!
(عطار، منطقالطير)
چنانكه گفتيم، از نظر عطار بازگشت انسان به خود، در عالم فنا تحقق مي يابد. آيا اين فنا، فناي پيش از راندن است، يا فناي جديدي است كه پس از مرحلهي راندن و خواندن اتفاق ميافتد؟ ظاهر سخن عطار در منطقالطير حكايت از آن دارد كه همهي سالكان واصل در مقام استغناي معشوق رانده ميشوند، سپس به پيشگاه معشوق خوانده ميشوند. عطار ميگويد سيمرغي كه با هزاران رنج و درد، مراحل سير سلوك را پشت سر گذاشته بودند، چون با بارگاه عزت و استغناي معشوق روبهرو شدند، از آن بارگاه رانده شدند؛ بگونه اي که ديگر دستيابي خود را به آنجا غير ممکن يافتند!
حضرتي ديدند بي وصف و صفت برتر از ادراك عقل و معرفت
برق استغنا همي افروختي صد جهان در يك زمان مي سوختي!
جمله گفتند: اي عجب چون آفتاب ذرهاي محو است پيش اين حساب
كي پديد آييم ما اين جايگاه؟ اي دريغا رنج برد ما به راه!
(عطار، منطقالطير)
پرندگان همه نااميد شدند، تا آنكه يكي از درگاه معشوق از حال آنان پرسيد و اينان در برابر او به لابه و زاري پرداختند كه:
ما همه سرگشتگان درگهيم بيدلان و بيقراران رهيم
مدتي شد تا در اين راه آمديم از هزاران، سي، به درگاه آمديم!
بر اميدي آمديم از راه دور تا بود ما را در اين حضرت حضور
(عطار، منطقالطير)
اما پاسخ شنيدند كه: بود و نبود شما در اينجا وزني ندارد! اينان از پاسخي كه شنيدند نااميد شدند و گفتند كه اگر او ما را براند ديگر پناهگاهي نداريم و به ذلت و خواري گرفتار ميشويم؛ اگرچه ميدانيم كه راندن او نيز براي ما گرانقدر است. سرانجام در اثر استقامت و ايستادگي رحمت خدا به سراغشان آمد:
چون همه در عشق او مرد آمدند پاي تا سر غرقهي درد آمدند
گر چه استغنا برون ز اندازه بود لطف او را نيز رويي تازه بود
حاجب لطف آمد و در بر گشاد هر نفس صد پردهي ديگر گشاد
(عطار، منطقالطير)
اما آيا چنانكه گفتيم، اين راندن، راندن همهي سالكان است كه به مقام فنا ميرسند؟ يعني آيا همه ي سالکان پس از رسيدن به مقام فنا، رانده مي شوند، سپس عدهاي از آنان را لطف معشوق فرا ميخواند؟ يا اين راندن ويژهي كساني است كه معشوق آنان را فرا ميخواند؟ يعني آنان را که قرار است فرا خواند، پيش از اين خواندن مي راند. اما اين راندن محدود و گذران است؟
به نظر من در بازگشت از فنا به بقا، به هر حال نوعي راندن تحقق مييابد؛ زيرا هر جا كه خودي و هويت انسان مطرح شود، به همان اندازه دوري از درگاه معشوق مطرح است. بنابراين، آنانكه از مقام فنا به مقام بقا باز ميآيند، نخست به گونهاي به خود باز ميگردند، يعني، رانده ميشوند؛ اما اين رانده شدن در گروهي چنانكه گذشت حالت پايدار پيدا ميكند و در گروهي ديگر يك مرحلهي زودگذر ميباشد. به هر حال، سالك بايد راه سه سفر ديگر را در پيش گيرد. پس از فنايي که پايان سفر اول بود، به گونهاي به خود باز ميگردد و از نو كمر همت ميبندد، تا سير وسلوک را اينبار به گونهاي ديگر بپيمايد:
دامن همت به كمر ميزنيم بر در تو حلقه به در ميزنيم
كوه كني راه به جايي نبرد تيشه از آغاز به سر ميزنيم
( يثربي)
سالك در اين مرحله، دست به دامن عشق مي شود و از او مي خواهد كه همتي كند و سالك را، در پيمودن راهي كه در پيش دارد، ياري رساند:
اي عشق! همتي كن رنجم به سر بر اي عشق! از پا نشسته داري، دستي برآور اي عشق!
پيريّ و هم تو داني، آن جادوي جواني آري تو هم قديمي، هم نامكرّر اي عشق!
ما خسته ايم و تشنه، تو سايه ايّ و چشمه باغي، پس از بيابان- باغ مُشجّر اي عشق!
بحر تحيّرم تو. اوج تفكرم تو. عين تصوّرم تو، از ذات برتر اي عشق!
منصور راستينم. جانم در آستينم. بستان و كن چنينم، در عشق باور اي عشق!
خامم هنوز از اينسان، هان! كوره ات بتابان وز هستي ام بسوزان، هم خشك و هم تر، اي عشق!
از منت تو بسيار، دارم به دوش خود بار شمشير خود فرود آر، يك بار ديگر اي عشق!
(منزوي)
?
57
بقا با حق
آرزويي در گره بستم، درّ يکتا شدم حسرتي از ديده بيرون ريختم، دريا شدم
بي نقابيهاي گل، بي التفات صبح نيست آنقدر واگشت، آغوشت که من رسوا شدم
وسعت دل تنگ دارد، عرصه ي خوداريم در نظر يکسر رم آهوست، تا صحرا شدم
عشق را در پرده ي نيرنگ، افزونها بسي است در خيال خويش مجنون بودم و ليلا شدم
هر دو عالم خانه ي نقاش شد تا در خيال صورتي چون نام عنقا بي اثر پيدا شدم
کثرت بسيار در اثبات وحدت گشت صرف عالمي را جمع کردم، کين قدر يکتا شدم
حيرتم بيدل، زمين گير تأمل کرده است ورنه تا مژگان، پري افشاند، من عنقا شدم
( بيدل)
انسان به خود بازگشته انساني ديگر است؛ انساني خداگونه و متعالي. او اگر چه در ظاهر همانند ديگران است، اما در باطن با ديگران فاصله اي دارد، از زمين تا آسمان. اما مردم متوجه اين فرق نيستند. خود سالک نيز نمي خواهد باطن خود را آشکار سازد:
کار پاکان را قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير، شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد کم کسي زابدال حق آگاه شد
همسري با انبياء برداشتند اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينک ما بشر ايشان بشر ما و ايشان بسته ي خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عما هست فرقي در ميان بي منتها
(مولوي، مثنوي)
مقام بقا براي سالك بسيار شكوهمند است. او در اين مقام خود را بيش از آنكه از جنس كائنات بداند، از جنس قدوسيان مي بيند:
ز خود فاني و در عين بقائيم وجود جمله موجودات مائيم
به جانان زنده ي جاويد گشتيم از آن دم كز خودي كلي فنائيم
خدا را بين عيان در صورت ما كه ما قايم به هستي خدائيم
جهان از پرتو ما گشت روشن كه ما هم نور عرضيم و سمائيم
به ما پيداست نقش جمله عالم كه ما آئينه ي گيتي نمائيم
طلسم گنج معني صورت ماست حقيقت ما نقاب كبريائيم
جهان مرده هر دم زنده سازيم كه بحر رحمت بي منتهائيم
نه قطره بلكه بحر بي كرانيم ز قيد مائي ما چون جدائيم
جهان را پر ز خود بينيم آن دم كه از قيد اسيري ما برآئيم
(اسيري لاهيجي)
يكي از اوصاف كساني كه به مقام بقا رسيده اند، شادماني ويژه اي است كه نتيجه ي اين كمال ويژه است:
بي پرده دمد امشب، نائي دگر از نايم هو! هو! كه هياهو ها، پيداست ز غوغايم
من مستم و مدهوشم، ديوانه تر از دوشم پر جوشم و خاموشم، خاموشم و گويايم
من نغمه ي داوودم! من آتش نمردوم! در مجمر حق عودم، هين! شعله ي سينايم
ها كردم و هو كردم، زين مي به سبو كردم يم وصل به جو كردم، جو بودم و دريايم
شد جلوه ي حق يكجا، در خلوت دل پيدا گر ذره ي ناچيزم، مهر فلك آرايم
رو جوي به دريا زن! لا بر سر الّا زن! دم بر دم مولا زن! تا بشنوي آوايم
(عنقا)
سالک با پشت سر گذاشتن منازل و مقامات سفر اول، در اثر تحولي که در آن سفر پيدا کرده است، براي آغاز سفر دوم آماده مي گردد. سفر دوم او در حق خواهد بود. چنان که سفر اول مشکلاتي داشت که برخي از آنها مشکلات پيش از آغاز سفر بودند، در اينجا نيز سالک پيش از آغاز سفر دوم خود با مشکلات گوناگون روبرو مي گرددکه به چند مورد از آنها اشاره مي کنيم:
الف- حيرت
حيرتي آمد به پيشم، زان تماشاگاه راز کز هزار آيينه، آن کيفيتم باور نبود!
شمع اين نه انجمن از جيب من فانوس داشت بر سر هفت آسمان، جز دامنم چادر نبود!
آگهي گرداشت غير من کسي ديگر نداشت محرمي گربود من بودم، کسي ديگر نبود!
عالمي بودم محيط تحت و فوق و پيش و پست غير پايم، زير پاو جز سرم بر سر نبود!
(بيدل)
حيرت حالتيست بسيار آزاردهنده و دردآور. سالک در سير و سلوک هميشه با حيرت سر و کار دارد؛ اما در اين مرحله حيرت ظهور و جلوه ي بيشتري دارد. سالک با دنياي ناشناخته اي روبرو است و نمي داند که کار به کجا مي انجامد. حافظ درباره ي حيرت چنين مي سرايد:
نه وصل بماند و نه واصل آنجا که خيال حيرت آمد
شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حيرت آمد
(حافظ)
مي بينيم که حافظ حيرت را يکي از لوازم عشق و وصال مي داند. حيرت سرا پا سوال است و ندانستن. در اين باره غزلي از اوحدي بشنويم:
پر از دل نپرسي پري، من چه دانم؟ ز مردم تو دل مي بري، من چه دانم؟
چه گويي بدان تا کجا شد دل تو؟ ز من چون تو داناتري، من چه دانم؟
مرا چند پرسي که لاغر چرايي؟ تو اين بنده مي پروري، من چه دانم؟
ز من صبر پرسي و عقل و سکونت پريشانم اين داوري، من چه دانم ؟
نمودي که چون فاش گرديد رازت تو اين پرده ها مي دري، من چه دانم؟
نپرسي که ديوانه چون شد دل تو به دست تو بود اي پري، من چه دانم؟
(اوحدي)
اما به هر حال با وجود فشار و سنگيني حيرت، سالک مراحل بعدي سير و سفر را با جذبه ي معشوق در پيش مي گيرد؛ گر چه او در ظاهر اين حرکت را به خود نسبت مي دهد :
حيرت است اين کوي و ياران را صلا بايد زدن گام سمت وادي فقر و فنا بايد زدن!
نيست سلطان را در اين وادي گذر، دست نياز دولت ار خواهي، به دامان گدا بايد زدن
مو سيا از جان گذشتن، روي جانان ديدن است تکيه بر حق، پاي بر دست و عصا بايد زدن
در چنين ميدان اگر تيغ آيد از سر باک نيست بلکه بر بازوي قاتل مرحبا بايد زدن!
در کف فقر است مفتاح در گنج وجود پاي استکبار بر فرق غنا بايد زدن
کرد دل را عشق درد انگيز، يکتا در جنون دست در زنجير آن زلف دوتا بايد زدن
جلوه ي « الا الله » ار خواهي چو منصوران يار کوس سلطاني فراز دار «لا» بايد زدن
در خم چوگان کثرت بودن از ناراستي ست گوي از ميدان توحيد خدا بايد زدن
گر به کشتن دست بدهد، پاي هشتن در وصال پيش روي دوست در خون دست و پا بايد زدن
(صفاي اصفهاني)
در اين مرحله سالک جز به فنا ي ذات خود نمي انديشد. و نيز به جذبه و امداد معشوق تا بتواند اين راه پيچيده را پشت سر بگذارد.
ب- عدم ايمني از مکر يار
سالک در اين مرحله چون به ذات و صفات خدا نزديک مي شود احساس مي کند که آن معشوق حقيقي نوعي مکر وکج بازي خواهد داشت. اين احساس بيجا نيست، زيرا رابطه ي صفات و اسماء الهي با سالک بسيار پيچيده است. تصرف اسماء و صفات حق، در وجود سالک بر يک حال نمي ماند. سالک در دست اسماء و صفات معشوق مانند گوي در ميدان چوگان است که هر لحظه به سويي رانده مي شود؛ اگرچه عشوه ي رحمت هميشه بر قرار است، اما سالک همچنان از مکر معشوق نگران است:
گر دهد يارت امان ايمن مشو ور ببخشايد به جان ايمن مشو
آن زمان که گويد: اي من جمله تو! جمله مکر است آن زمان ايمن مشو
روي او را گر ببيني آشکار باز خواهد شد نهان ايمن مشو
گر کنارت گويد از زر پر کنم تا نبندي در ميان ايمن مشو!
وقت بيگاه است، ها ! گامي بپوي دزد همراه است، هان ايمن مشو
گر شوي ايمن ز خوف دزد نيست از خلاف کاروان ايمن مشو
در نماز و روزه گمراهت کند از غرور اين و آن ايمن مشو
از کرامات ار بپري در هوا از هوا و ازهوان ايمن مشو
اي که اندر بي نشاني مي روي از حريف بي نشان ايمن مشو
(اوحدي)
سالک در چنين احساسي تنها يک راه چاره دارد و آن اينکه خود را تسليم کند و دست دعا وزاري به درگاه معشوق بردارد و در آتش عشق بسوزد وبسازد و دست از مکر وچاره انديشي بردارد:
دست اشکسته بر آوردت دعا سوي اشکسته پرد فضل خدا
گر رهايي بايدت، زين چاه تنگ اي برادر رو بر آذر، بيدرنگ
مکر حق را بين و مکر خود بهل اي ز مکرش مکر مکاران خجل
چون که مکرت شد فناي مکر رب برگشايي يک کمين بوالعجب
که کمينه ي آن کمين باشد بقا تا ابد اندر عروج و ارتقاء
( مولوي ، مثنوي)
سالک در اين مرحله مشکلات ديگر نيز داردکه همه ي آنها در اثر جذبه و عنايت معشوق حل مي شوند.
اين هم نمونه اي از احساس سالكان كه بيانگر نگرانيهاي آنان در برابر عشوه ي لطف معشوق است كه مبادا مكر باشد!
عشوه دادستي كه من در بيوفايي نيستم بس كن آخر، بس كن آخر، روستايي نيستم
چون جدا كردي به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گويي كه دربند جدايي نيستم؟
من يكي كوهم ز آهن در ميان عاشقان من ز هر بادي نگردم، من هوايي نيستم
من نگويم چون كنم، دريا مرا تا چون برد؟ غرقهام در بحر و دربند سقايي نيستم
در غم آنم كه او خود را نمايد بيحجاب هيچ اندر بند خويش و خودنمايي نيستم
(مولوي، ديوان)
58
بيخويشي
چند انديشي چو من بيخويش شو يك نفس در خويش پيشانديش شو!
تا دمي آخر به درويشي رسي در كمال ذوق بيخويشي رسي
من كه نه من ماندهام نه غير من برترست از عقل شر و خير من
گم شدم در خويشتن يكبارگي چارهي من نيست جز بيچارگي
آفتاب فقر چون در من بتافت هر دو عالم هم ز يك روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبي به آب!
هرچه گاهي بردم و گه باختم جمله در آب سياه انداختم!
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند سايه ماندم ذرهاي پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز مينيابم اين زمان آن قطره باز!
گرچه گم گشتن نه كار هركسيست در فنا گم گشتم و چون من بسيست
كيست در عالم ز ماهي تا به ماه كو نخواهد گشت گم اين جايگاه؟
(عطار، منطق الطير)
اگرچه سالك عبور از خودي و خودخواهي را با فناي خود تجربه كرده بود، اما اين خودي و خودخواهي چهرههاي گوناگون دارد. انسان موجوديست هزار تويه و چنانكه پيش از اين نيز گفتهايم، سير و سلوك انسان در مقامات و منازل درون خويش است. يعني سالك با هر گامي كه برميدارد و به تعبير مولوي با هر مرگي كه ميميرد، از مقام و درجه ي برتر وجود خود سر برميآورد.
مثلاٌ انسان در مقام طبع، جانداريست كه براي خود شخصيتي دارد با نيازها و لوازم و آثار مخصوص اين مقام، نياز به خوردن و خوابيدن و كسب روزي و امثال اينها. چون سالك از اين مقام بميرد، در مقام نفس پا ميگذارد با نيازها و خواستههاي مخصوص اين عالم. هر گاه که از عالم نفس بميرد، پا در عالم قلب ميگذارد. در اينجا نيز او با مقامات و منازلي روبروست كه در همهي آنها وجود ويژهي سالك نقش اصلي را دارد. همينطور در مقامات روح، سر، خفي و اخفي، باز هم هويت سالك در هر يك از آن مقامها هويت جدي و کاملتري مي گردد:
بشنو از موت ارادي شرح خاص كان به خاصان دارد اي جان اختصاص
آن فناي نفسها در وحدت است پس حياتي در حيات از حضرت است
بالحقيقه آن بقاي مطلق است فاني في الله باقي باالحق است
از مقام نفس تا جمع وجود پايه پايه تا لقاي شاه جود
هر مقامي سوي وحدت رجعتيست اتصالش بر مشاهد روئيتيست
در شهود ذات، بي فصل و فتور ضوء گردد راجع اندر اصل نور
گشت ميدان صاف و ميدان تاز ماند آنكه باقي بود، واهي بازماند
(صفي)
فنايي كه در پايان سفر اول قرار دارد، يك فناي كلي و مبهم است و در حقيقت نمادي از فناست. اينك سالك به خود باز ميگردد تا با تجربهاي كه اندوخته است، قدم در راه فناي كاملتر بگذارد و با عبور از مقامات اين فنا به مقام برتري از بقاي با حق نايل آيد. او مي خواهد فقر نهايي را تجربه كند و دار و ندار خود را يكي پس از ديگري به دست فنا بسپارد.
سالك اين فنا و بيخويشي را از آنجا آغاز ميكند كه نخست از هستي خود بگذرد و به عالم اعيان ثابته باز گردد. درآن مقام به عين ثابت خود برسد و در آن فاني گردد. سپس سير در اسماء و صفات را آغاز كند. سرانجام مراحل سهگانهي فنا، يعني فناي افعالي و صفاتي و ذاتي را پشت سر گذاشته و در ذات حق فاني گشته و با ذات حق بقا يابد. بنابراين سالک بايد خودي و خودخواهي خود را با تجزيه به عوامل و عناصر اين خودي و خودخواهي، يكي پس از ديگري به دست فنا بسپارد.
ناگفته نماند كه در اين حركت آنچه كارساز اصليست جذبه و عنايت حق است، نه تلاش سالك؛ اگرچه به هر حال باز هم به گونهاي سالك نيز در اين حركت نقش دارد، اما نقش او بيشتر پذيرفتن است و نشان دادن بازتاب جاذبهها.
سالک در مراحل اين سير و سلوك، جز نفي و طرد غير كار ديگري ندارد. به قول خوارزمي اين مقام، مقام اختفاي اغيار، با نور خداي واحد قهار است. به بيان ديگر هنگام تلاشي قطره، در تلاطم امواج درياي طوفاني است.
اي دل ار آشناي اين كويي وصل بيگانگان چه ميجويي؟
بگذر از خود كه در حريم وصال در نگنجي اگرچه يك مويي
شسته گردد گليم اقبالت دست از خويشتن اگر شويي
جوي جويان به سوي دريا رو از چه سرگشته اندر اين جويي؟
چونكه با بحر آشنا گشتي بكش از تن لباس دوتويي
غرقهي بحر وحدت ار باشي خود نماند تويي و هم اويي
(خوارزمي، شرح فصوص)
سالك با بازگشت به خويشتن و با داشتن نشانههاي گوناگون عنايت و جذبهي معشوق، اين بار با اطمينان سفر دوم خود را در حق آغاز ميكند. اين سفر كه در حق انجام ميپذيرد، با حق است؛ يعني با كمك و جذبه و عنايت حق است. هم انتخاب هدفها با حق است، هم فراهم آوردن اسباب حركت سالك به سوي آن هدف ها با ياري حق است.
نخستين هدف و سرمنزلي كه در سفر دوم براي سالك معين ميگردد، سرمنزل «عين ثابت» اوست. اما چگونه به اين سرمنزل ميتوان رسيد؟ از آنجا كه بازگشت به سوي حق، دقيقاً برابر با نظام صدور و جلوه حق است، در چگونگي بازگشت سالک به عين ثابت خود، بايد به اين نظام توجه شود.
برابري سير و تحوّلات بازگشت موجودات جهان، با جريان آفرينش آنها و جلوه ي معشوق، به عبارت ديگر، برابري قوس صعود با قوس نزول، به اين معنا است كه تعينات جهان با همان ترتيبي كه پديد آمدهاند، با همان ترتيب نيز به سوي مبدا خويش باز ميگردند.
در قوس نزولي و در مقام تجلي حضرت حق، فيض حق از ذات او به اسماء و صفات وي رسيده است. اين فيض از اسماء و صفات به عالم اعيان ثابته سرايت كرده است. از عالم اعيان ثابته نيز به عالم جبروت رسيده است. سپس عالم ملكوت از اين فيض بهرهمند شده است. در نهايت اين فيض به عالم ملك و جهان مادي رسيده است.
در قوس صعود و بازگشت موجودات نيز اين بازگشت از جهان ماده آغاز شده و به جهان ملكوت و عالم جبروت و مجردات مي رسد. سپس وارد حضرت اعيان ثابته ميگردد. بنابراين سالك بايد در سفر دوم از نظر باطن به تجرد تام دست يابد، تا آماده فاني شدن در عين ثابت خود گردد. چون در عالم اعيان ثابته اثري از وجود هستي نيست، سالک هم بايد بکلي از وجود و هستي خود پاک و مجردگردد.
دستيافتن به تجرد تام آن است كه از صفات بشري برون آيد و از لوازم صفات بشري نيز برون آيد و تحولاتي در ذات او حاصل شود كه اين تحولات با بحث و انديشه قابل بررسي نيستند. خلاصه آنكه تا از همه ويژگيهاي زماني و مكاني و حتي وجودي خويش جدا نگردد، به سرمنزل عين ثابت راه نمييابد.
مرد سالك چون رسد اين جايگاه جايگاه مرد برخيزد ز راه
گم شود زيرا كه پيدا آيد او گنگ گردد، زانكه گويا آيد او
جزو گردد، كل شود، نه كل نه جزو صورتي باشد صفت نه جان، نه عضو
هر چهار آيد برون از هر چهار صد هزار آيد برون از صدهزار!
در دبيرستان اين سر عجب صدهزاران عقل بيني خشكلب !
(عطار، منطقالطير)
از نشانههاي اين تحول، يعني رسيدن انسان به مقام تجرد و حوزهي جبروت، دو چيز است:
يكي كشف اسرار جهان، كه گويي همه موجودات راز خود را با او در ميان ميگذارند:
جمله ي ذرات عالم در نهان با تو ميگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادي در جهان جان رويد غلغل اجزاي عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت وسوسهي تاويلها بربايدت
چون ز حس بيرون نيايد آدمي باشد از تصوير غيبي اعجمي
(مولوي، مثنوي)
مولوي در جاي ديگر به اين نكته اشاره ميكند كه چون سالك از نوازش معشوق برخوردار گردد، همه ي كائنات با او ارتباط پيدا ميكنند:
از نوازشهاي آن شاه وحيد در تن خود غير جان، جاني بديد
در دل خود يافت عالي عالمي كآن نيابد كس بهصد خلوت همي
در دل خود يافت عالي غلغله كه نيابد صوفي آن در صد چله
عرصه و ديوار و سنگ و كوه تافت پيش او چون نار خندان ميشكافت
ذره ذره پيش او چون آفتاب دمبدم ميكرد صدگون فتحباب
باب گه روزن شدي و گه شعاع خاك گه گندم شدي و گاه صاع
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد پيش چشمش هر دمي خلقي جديد
روح زيبا چونكه وارست از جسد از قضا بيشك چنين چشمش رسد
( مولوي، مثنوي)
نشانه ديگر آنكه سالك احساس ميكند كه لال شده است و نيروي نطقش از كار افتاده است. ابنعربي اين حالت را حالت بازگشت به حيوانيت ميداند و ميگويد: انسان نخست در مقام حيوانيت كلي خود تحقق مييابد و در اين مرتبه لال ميگردد و سپس از آن مرحله به مرحله عقل مجرد انتقال مييابد. او در توجيه اين نكته مي گويد كه طبيعت كلي همان نَفَس خداوند است و سالك چون با طبيعت كلي تحقق يابد، از حيوانيت ذبح شده و به مجردات متصل ميگردد و اين قتل را معشوق حقيقي انجام ميدهد.(فصوص الحكم، فص الياسي). اما آنچه مسلم است اينها تخيلهاي آن مقامند كه به صورت تشبيه و تمثيل درآمدهاند. اما اصل مطلب از اين قرار است كه يافتههاي آن عوالم در حوزه عقل و انديشه نميگنجند و چون زبان ابزار عقل و انديشه است، از آن حوزه چيزي در دست ندارد تا گويا شود.
بر لبش قفل است و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيدهاند رازها دانسته و پوشيدهاند
هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند
(مولوي، مثنوي)
و به همين دليل است كه چنانكه بارها گفتيم عارفان و سالكان از سفرهاي دوم و سوم و چهارم خود چندان سخن نگفتهاند. گرچه پنهان داشتن راز نيز دشوار است، اما به هر حال تا توانسته اند بر آن كوشيده اند كه چيزي نگويند:
ما حال دل خويش نهفتيم و نگفتيم شب تا سحر از درد نخفتيم و نگفتيم
با رشته ي مژگان همه شب دانه ي اشكي از غير نهان داشته سفتيم و نگفتيم
در راه محبت به خيال قدم او هر مرحله را با مژه رفتيم و نگفتيم
در سينه ي خود راز غم عشق برهمن، چون غنچه به صد پرده نهفتيم و نگفتيم
(برهمن)
?
59
تجرد كامل
چشم بگشا جانها بين از بدن بگريخته جان قفس را درشكسته، دل ز تن بگريخته
صدهزاران عقلها بين، جانها پرداخته صدهزاران خويشتن، بيخويشتن بگريخته
گر گريزد صدهزاران جان و دل، من فارغم چون درآمد مست و خندان، آن ز من بگريخته
صدهزاران تشنه ز استسقا بگفته ترك جان صدهزاران بلبل آن سو از چمن بگريخته
(مولوي، ديوان)
سالك در اين مرحله كه عين ثابت خود را هدف گرفته است با دقت تمام، به رياضت ميپردازد و براي رسيدن به تجرد تام و كامل ميكوشد. عرفا در اينجا از تجرد عاشق تعبيرهاي مختلفي دارند، اما چنانكه گفتيم در اين مقام از بحث و كلام چيزي ساخته نيست:
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم!
زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد پيداست كه تا شام ابد، سرخوش و مستيم
آواز الست آمد و گفتيم بلي را زان گفته، بلاكش همه از عهد الستيم
دوشينه شكستيم به يك توبه دوصد جام امروز به يك جام، دوصد توبه شكستيم
يكباره ز هر سلسله پيوند بريديم دل تا كه به زنجير سر زلف تو بستيم
بگذشته ز سر، پا به ره يار نهاديم برخاسته از جان، به غم يار نشستيم
در دست سر رشتهي تجريد گرفتيم خود سلسلهي عالم تقييد گسستيم
در نقطهي وحدت سر تسليم نهاديم وز دايرهي كثرت موهوم برستيم
(فرصت شيرازي)
يكي از نشانههاي تجرد سالك آن است كه حالت رندي و خراباتي خود را به اوج ميرساند و به زمين و زمان با ديدهي استغنا و بينيازي مينگرد. او در اين جايگاه، با نگرش فراگير ادب را با همهي موجودات جهان هستي نگه ميدارد:
هر آن روزي كه باشم در خرابات همي نازم چو موسي در مناجات!
هر آن روزي كه در مستي گذارم مبارك باشدم ايام و ساعات!
گهي اندر سجودم پيش معشوق گهي پيش مغني در تحيات
يكي آزاد مردم لا ابالي كنم در وصف قلاشان مباهات
چو دانستي كه مرد ترهاتم مكن بر من سلام اي خواجه هيهات!
( عبدالملك برهاني)
سالك در مقام تجرد، در عين فقر توانگر و بخشنده است و در عين غم، شادمان. او در اين مقام با آرامشي همراه است كه مردم عادي عمق اين آرامش را درك نميكنند و خاطرش چنان شاد است كه ديگران از آنگونه شادي بهره اي ندارند. سالك اگر غم و اندوهي هم داشته باشد، جز انديشهي ديدار و غم وصال نيست:
هرچند كه در كوي تو مسكين و فقيريم رخشنده و بخشنده، چو خورشيد منيريم!
خاريم و طربناكتر از باد بهاريم خاكيم و دلاويزتر از بوي عبيريم
از نعرهي مستانهي ما چرخ پرآواست جوشنده چو بحريم و خروشنده چو شيريم
از ساغر خونين شفق، باده ننوشيم وز سفرهي رنگين فلك، لقمه نگيريم!
ما چشمهي نوريم، بتابيم و بخنديم ما زندهي عشقيم، نمرديم و نميريم!
بر خاطر ما گرد ملالي ننشيند آيينهي صبحيم و غباري نپذيريم
(رهي)
يكي ديگر از نشانههاي تجرد مشاهدهي حق در خلق است.
به صحرا بنگرم صحرا تو بينم به دريا بنگرم دريا تو بينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بينم
(باباطاهر)
سالك در مسجد و ميخانه روي دوست را ميبيند و به هر جا كه رو كند با دوست روبرو ميگردد. بدينسان جهان براي او زيبا و دلپسند ميآيد.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
(سعدي)
او دوست را در همه جا مي بيند و محبوب خود را در هر لباسي مي شناسد.
بشناختمت در همه جا اي بت عيار بي اينهمه پيرايه و بي اينهمه آثار
پوشي رخ اگر چند به صد پردهي اسرار ور بفكني از طلعت خود پرده به يك بار
هيچم نبود فرق به پنهان و پديدار
در ظلمتت آنگونه شناسم كه در انوار
در ميكده رفتم خم وخمخانه تو بودي در حلقهي مستان مي و پيمانه تو بودي
در كعبه شدم با همه در خانه تو بودي ديدم به هر انجمن افسانه تو بودي
بر موي خود آشفته و ديوانه تو بودي
در كعبه شدي سبحه و در ميكده زنار
(صفي ديوان)
در اينجا نکته ي جالبي هست كه بايد مورد توجه قرار گيرد و آن اينكه: چنانكه گفتيم دروازهي عبور سالك به قلمرو الوهيت و آغاز سير او در اسماء و صفات الهي، عين ثابت اوست. عين ثابت بنا به اقرار و تاكيد عرفا، از وجود گريزان است. عين ثابت از ازل تا ابد بوي وجود به مشامش نرسيده و نخواهد رسيد. بنابراين عين ثابت را به نهنگي تشبيه ميكنند كه همهي هستي را در كام خود فرو ميبرد و اثري از آن بر جاي نميگذارد. در قلمرو عين ثابت وجود و هستي گناه بزرگ و كفر است.
عالم عين ثابت سالک، وجود و همه ي آثار و صفات وجودي او را بر نمي تابد. سالک بايد براي ورود به اين مرحله خود را از وجود خود جدا کند. عرفا اين مرحله را به نهنگي تشبيه مي کنند که دريا را يک جا مي آشامد و اول و آخر را يکباره مي بلعد! مولوي نيز اين تعبير را دارد. او نهنگي را مطرح ميكند كه آب دريا را يكباره به سر ميكشد.
نهنگي هم برآرد سر، خورد آن آب دريا را چنان درياي بيپايان، شود بيآب چون هامون
(مولوي، ديوان)
پيش از مولوي عطار اين نكته را در منطق الطير چنين آورده است:
پاكديني كرد از«نوري» سؤال گفت: ره چون خيزد از ما تا وصال؟
گفت: ما را هر دو دريا، نار و نور ميببايد رفت، دورِ دورِ دور
چون كني اين هفت دريا بازپس ماهيي جذبت كند در يك نفس
ماهيي كز سينه چون دم بركشيد اولين و آخرين را دركشيد
هست حوتي نه سرش پيدا نه پاي در ميان بحر استغناش جاي
چون نهنگ آسا، دو عالم در كشد خلق را كلي به يك دم در كشد!
(عطار)
اين هم بيان ديگر درباره ي اين نهنگ كه همان «لا» ي نفي شرك و كثرت است:
«لا» نهنگي است كاينات آشام عرش تا فرش دركشيده به كام
هر كجا كرده آن نهنگ آهنگ از من و ما نه بوي ماند و نه رنگ
چه مركب در اين فضا چه بسيط هست حكم فنا به جمله محيط
هست پرگار كارگاه قدم گرد اعيان كشيده خط عدم
نقطه اي زين دواير پركار نيست بيرون ز دور اين پرگار
بلكه مقراض قهرمان حق است قاطع وصل كل ما خلق است
هر كه سر مي برد ز جيب بقا مي برد بر قدش قباي فنا
(جامي، سلسله الذهب)
عبور از كام اين نهنگ هستيآشام آسان نيست. سالك در اينجا نيز با خطر توقف روبرو ميگردد و در انتظار عنايت معشوق ميماند كه: چه كسي را بپسندد و چه كسي را نپسندد. مقبوليت در اين درگاه در اختيار كسي نيست، جز معشوق ازل كه بس مشكلپسند است! و آن نهنگ درياآشام كه دربان ذات و صفات معشوق است، با هر آبي لب تر نميكند:
مزاج عشق بس مشكلپسند است قبول عشق بر جاي بلند است
شكار عشق نبود هر هوسناك نبندد عشق هر صيدي به فتراك
عقاب آنجا كه در پرواز باشد كجا از صعوه صيدانداز باشد
گوزني بس قوي بنياد بايد كه بر وي شير سيلي آزمايد
مكن باور كه هرگز تر كند كام ز آب جو، نهنگ لجه آشام
دلي بايد كه چون عشق آورد زور شكيبد با وجود يك جهان شور
اگر داري دلي در سينهي تنگ مجال غم در او فرسنگ فرسنگ
صلاي عشق در ده، ورنه زنهار سر كوي فراغ از دست مگذار!
در آن طوفان كه عشق آتشانگيز كند باد جنون را آتشآميز
اساسي گر نداري كوه بنياد غم خود خور كه كاهي در ره باد!
يكي بحر است عشق بيكرانه در او آتش زبانه در زبانه
اگر مرغابيي، اينجا مزن پر در اين آتش سمندر شو سمندر!
يكي خيل است عشق عافيت سوز هجومش در ترقي روز در روز
فراغ بال اگر داري غنيمت از اين لشگر هزيمت كن هزيمت!
ز ما تا عشق بس راه درازيست به هر گامي نشيبي و فرازيست...
( وحشي بافقي)
?
60
پايان هجرت
كرديم نامزد به تو نابود و بود خويش گشتيم هيچكارهي ملك وجود خويش
غماز در كمين گهرهاي راز بود قفلي زديم بر در گفت و شنود خويش
من بودم و نمودي و باقي خيال تو! رفتم كه پردهاي بكشم بر نمود خويش!
يك وعده خواهم از تو كه گردم در انتظار حاكم تويي در آمدن دير و زود خويش
(وحشي بافقي)
سالك با رسيدن به عين ثابت خود، از سرنوشت خود آگاه ميگردد و آيندهي خود را مانند گذشتهاش در پيش چشم مييابد. او ديگر تسليم معشوق ميگردد. اگرچه از گرفتاريهاي آيندهاش آگاه است، اما به اين گرفتاريها توجه نميكند و آنها را قابل تحمل ميداند. در اين مورد به غزل باشكوهي از مولوي توجه كنيد كه آشكارا ميبيند كه از دست معشوق چهها خواهد كشيد، اما تسليم است و كاري از دستش بر نميآيد:
به گرد دل هميگردي چه خواهي كرد، ميدانم! چه خواهي كرد دل را خون و رخ را زرد، ميدانم!
يكي بازي برآوردي، كه رخت دل همه بردي چه خواهي بعد از اين بازي دگر آورد ميدانم
به يك غمزه جگر خستي، پس آتش اندرو بستي بخواهي پخت، ميبينم، بخواهي خورد، ميدانم
به حق اشك گرم من، به حق آه سرد من كه گرمم پرس چون بيني، كه گرم از سرد ميدانم!
مرا دل سوزد و سينه تو را دامن، ولي فرقست كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد ميدانم
به دل گويم كه: چون مردان صبوري كن! دلم گويد: نه مردم ني زن ار از غم، ز زن تا مرد ميدانم!
دلا، چون گرد برخيزي ز هر بادي، نميگفتي كه: از مردي برآوردن ز دريا گرد ميدانم؟
جوابم داد دل كان مه چو جفت و طاق ميبازد چو ترسا جفت گويم گر ز جفت و فرد ميدانم!
چو در شطرنج شد قايم، بريزد نرد شش پنجي بگويم مات غم باشم، اگر اين نرد ميدانم!
(مولوي، ديوان)
آري ديگر عاشق سالك حريف معشوق نيست. اگرچه از همه چيز خبر دارد، ولي چيزي از دستش برنميآيد.
در اينجا نكتهاي از لمعات عراقي را مي آورم با شرح جامي با اين مضمون كه: اگر بركسي در اثر سلوك يا جذبه، اين در بگشايند، بايد كه در خلوتخانهي نابود خود بنشيند و از ذات و صفات خود كرانه گزيند و بيش از اين به سير و سفر نپردازد! زيرا كه سير او تا خدا و تا مراحل آغازين فنا در عالم الوهيت، به پايان رسيده است. اينک دروازهي عالم الوهي به روي او باز شده است! بازشدن اين دروازه، همان «فتح» است كه پس از آن هجرتي در كار نيست؛ چنانكه پس از فتح مكه ديگر هجرت از آنجا، براي مؤمنان اجري نداشت.
هجرت تا رسيدن به آن مقام است و آن كه رسيد ديگر كجا برود؟ قبول جلوههاي ذات و صفات و فنا شدن سالك در يكايك اسماء و صفات الهي، شباهتي به حركت ندارد، بلكه نوعي گداختن است در جهت تحول. از آنجا به كجا ميتوان رفت؟ آنكه در اينجا فاني شد به اوصاف پيشين خود باز نميگردد.(لمعهي12)
چونكه مخلص گشت، مخلص بازرست در مقام امن رفت و برد دست
هيچ آيينه، دگر آهن نشد هيچ ناني، گندم خرمن نشد
هيچ انگوري، دگر غوره نشد هيچ ميوهي پخته، با كوره نشد
(مولوي، مثنوي)
سپس تحولات او با جاذبههاي اسماء و صفات الهي آغاز ميگردد. از اين اسم به آن اسم و از آن صفت به صفت ديگر، دست به دست ميشود. گاه با صفت قهر درگير ميگردد و گاه با صفت لطف محشور ميشود. او از همان آغاز سفر دوم، با حجابهاي گوناگون اسماء و صفات روبرو ميگردد. اينجاست كه گفتهاند که ميان عاشق و معشوق، هفتادهزار حجاب است از نور و ظلمت.
تابش جمال حق و جلوهي جلال او، هر يك به گونهاي عاشق را به چنگ ميآورند. گويي كه معشوق به جاي عاشق نشسته است! يا گويي كه معشوق چشم و گوش و دست و پاي او شده است. اين مقام را مقام «قرب نوافل» خوانند. چنانكه در حديث قدسي معروف آمده است كه: چون بنده بر آن كوشد كه به من نزديك گردد، به جايي رسد كه من چشم و گوش او شده و دست و پاي او ميگردم.
در اين مرحله سالك با چشم حق ميبيند و با حق سخن ميگويد و با حق ميشنود. در اين مرحله حق با اسم «الباطن» جلوه مينمايد . در اين مقام، ظهورحق، در سالك تحقق مييابد. يعني آنچه به نظر ميآيد و ظهور دارد وجود سالك است، در حالي که همه اوصاف و صفات و كارهاي او با خدا انجام ميپذيرد.
در برابر اين حالت، حالتي ديگر هست كه آن را «قرب فرايض» نامند. در مقام قرب فرايض، حضرت حق با اسم «الظاهر» جلوه ميكند و بنده وسيله و ابزار حق ميگردد. در اينجا همه اوصاف و افعال به حضرت حق تعلق دارند. سالك ابزار حق است و بس.
مرا به خلوت جان، دلبريست پنهاني که هست جان و دلم، در جمال او فاني
سرير سلطنت ذات ايزدي است دلم چنان که عرش مجيد است، عرش رحماني
تو را به حسن و جمال آنچنان که ثاني نيست مرا به عشق تو هم نيست در جهان ثاني
ز من تو جمله ربودي و جمله ام گشتي چو جمله ام تويي اکنون، مرا چه مي خواني؟
تويي مرا بدل دل، اگرچه دلداري تويي مرا عوض جان، اگرچه جاناني
ز چشم من همه اکنون، تويي که مي بيني ز عقل من همه اکنون، تويي که مي داني
(مغربي)
اينجاست که خلق در حق پنهان است، يعني خلق نقشي ندارد، هرچه هست، كار حق است. اين نكته را مولوي در داستان نبرد علي(ع) با پهلوان دشمن ذكر ميكند. چون علي(ع) بر او غلبه يافت و خواست او را بكشد، او آب دهانش را به صورت علي(ع) انداخت. علي شمشير در نيام كرد و دست از كشتن او برداشت! چون آن كافر شگفت زده، راز اين مطلب را از علي(ع) پرسيد، پيشواي اهل دل، در پاسخ او چنين گفت:
گفت: من تيغ از پي حق ميزنم بنده ي حقم، نه مامور تنم!
شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا
من چو تيغم وان زننده آفتاب «ما رميت اذ رميت» م در حراب
رخت خود را من ز ره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم
سايهام من، كدخدايم آفتاب حاجبم من، نيستم او را حجاب!
غرق نورم، گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم، گرچه هستم بوتراب
(مولوي، مثنوي)
سالك چنانكه گفتيم با عبور از مقام «عين ثابت» خويش، وارد قلمرو اسما و صفات الهي ميگردد. كسي كه به اين مقام رسيده باشد، به توحيد افعالي رسيده است. يعني به جايي رسيده است كه همه كارها را به ذات حق نسبت دهد و از افعال خود فاني گردد. يعني هيچگونه اثري در خود نبيند و هر كه به جايي رسد كه خود را داراي كار و اثر نداند، موجودات ديگر را نيز داراي نقش و اثر نميبيند. در نتيجه همه آثار و افعال را از خدا ميداند و بس.
کيست آن پرده نشين، کين همه افسانه از اوست؟ خويش از او، دوست از او، دشمن و بيگانه از اوست!
دگري را به جز او راه به ويرانه ي دل نتوان داد،که اين گوشه ي ويرانه از اوست
شمع و پروانه از او سوختن آموخته اند شعله ي شمع از او، سوزش پروانه از اوست
دانه ي خال بتان، گر شده دام، ره ما بت از او ، راه از او، دام از او، دانه از اوست!
گر زمسجد سوي ميخانه شدم، عيب مکن ساحت مسجد از او، گوشه ي ميخانه از اوست!
پيش ما سبحه ي صد دانه و زنّار يکيست زان که زنّار از او، سبحه ي صد دانه از اوست
شيشه و خم مشکن! سنگ به پيمانه مزن که خم و شيشه از او، ساغر و پيمانه از اوست
صبر بر درد نه از همت مردانه ي ماست درد از او، صبر از او، همت مردانه از اوست!
(عبرت)
اين نكته را در غزلي از شاعر معاصر «سايه» با زيبايي ويژه مييابيم. چون يكي از اسماء حق و معشوق ازل «عشق» است، سايه خطاب به عشق چنين ميگويد:
اي عشق! همه بهانه از توست من خامشم، اين ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهي وين زمزمه شبانه از توست
من اندوه خويش را ندانم اين گريه ي بي بهانه از توست
اي آتش جان پاكبازان در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ي تو را زبان نيست ور هست همه فسانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا طوفان ز تو و كرانه از توست
گر باده دهي و گر نه غم نيست مست از تو شراب خانه از توست
پيش تو چه توسني كند عقل رام است كه تازيانه از توست
مي را چه اثر ز پيش چشمت كين مستي شادمانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام آوازه ي جاودانه از توست
چون سايه مرا به خاك برگير كين جا سر و آستانه از توست
(سايه)
البته از آنجا كه هنوز جسم انسان با روح او همراه است و انسان يك پاي در عالم خاك دارد، هميشه از حالت قرب نوافل به قرب فرايض و از قرب فرايض به قرب نوافل انتقال مييابد و عاشق و معشوق چنان به هم نزديك ميشوند كه براي سالك تشخيص آنان از يكديگر دشوار ميگردد، كه به قول بابا طاهر:
دل و دلبر به هم آميته دارم نذونم دل كه و دلبر كدامه
و به تعبير عراقي جام شراب كه صاف و روشن باشد، چون با شراب صاف و روشن پر گردد، آن دو را از يكديگر نميتوان تشخيص داد. در يك نگاه گويي كه همهاش جام است و شرابي در آن نيست و در نگاهي ديگر چنان به نظر ميآيد كه هرچه هست، شراب است و جامي در كار نيست.
از صفاي مي و لطافت جام درهم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گويي مي يا مدام است و نيست گويي جام
(عراقي، لمعات)
و عطار در اين باره ميگويد:
از قضا افتاد معشوقي در آب عاشقش خود را درافكند از شتاب
چون رسيدند آن دو تن با يكدگر اين يكي پرسيد از آن كاي بيخبر
گر من افتادم در آن آب روان از چه افكندي تو خود را در ميان
گفت من خود را در آب انداختم زانك خود را از تو مينشناختم
روزگاري شد كه تا شد بيشكي با توييّ تو يكيّ من يكي
تو مني يا من توام، چند از دوي با توام من، يا توام، يا تو تويي
چون تو من باشي و من تو، بر دوام هر دو تن باشيم يك تن والسلام
تا تويي برجاست، در شر كست يافت چون دوي برخاست، توحيدت بتافت
تو در او گم گرد! توحيد اين بود گم شدن گم كن، تو تفريد اين بود
(عطار، منطقالطير)
اين درس را با ذكر يكي از نشانههاي اينگونه آميختگي عاشق و معشوق به پايان ميبريم و آن اينكه: سالك در زندگي معمولي خودش به نظر ميرسد كه از نوعي غنا و غرور برخوردار است كه از جنس غنا و غرور مردم عادي نيست.
ز فلك قوت بگيرم، دهن از لوت ببندم شكم ار زار بگريد، من عيار بخندم!
نه چنان مست و خرابم كه خورد آتش و آبم همگي غرق جنونم، همگي سلسلهمندم
كله ار رفت، برو گو، نه كلم، سلسله مويم خر اگر مرد بميرد، كه براين پشت سمندم
همه پر باد از آنم كه منم ناي و تو نايي چو تويي خويش من اي جان، پي اين خويش پسندم
(مولوي، ديوان)
?
61
كشاكش صفات
چه كسم من؟ چه كسم من؟ كه بسي وسوسهمندم گه از آن سوي كشندم، گه از اين سوي كشندم!
ز كشاكش چو كمانم، به كف گوش كشانم قدر از بام درافتد، چو در خانه ببندم!
مگر استاره چرخم كه ز برجي سوي برجي به نحوسيش بگريم، به سعوديش بخندم؟
به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش نفسي همتك بادم، نفسي من هلپندم
نفسي آتش سوزان، نفسي سيل گريزان ز چه اصلم؟ ز چه فصلم؟ به چه بازار خرندم؟
نفسي فوق طباقم، نفسي شام و عراقم نفسي غرق فراقم، نفسي راز تو رندم
نفسي همره ماهم، نفسي مست الاهم نفسي يوسف چاهم، نفسي جمله گزندم
نفسي ره زن و غولم، نفسي تند و ملولم نفسي زين دو برونم، كه بر آن بام بلندم
(مولوي، ديوان)
بايد توجه داشت كه اگرچه سفر دوم سالك در عالم الوهيت است و سفر او در حق است و با كمك حق است، اما مشكلات آن سفر از سفرهاي پيشين كمتر نيست. سالک در سفر پيشين بايد حركت ميكرد، اما در سفر دوم حركت او چندان مطرح نيست، زيرا در اين سفر او نمي رود، بلکه او را مي برند! با اين وصف حضور او در پيشگاه معشوق و درگير شدن وي با اسماء و صفات معشوق بسيار سنگين و طاقت فرسا است. از اينجا ست كه مي گويند: درد وصل از درد هجر، افزونتر و سنگينتر است:
ناله ني از فراق است و ملال ناله من از كمال اتصال
كي جدا بود او كه نالم زان دمش نالم اما از وصال پر غمش!
هر زمان از رخ گشايد پردهاي ميگدازد جان غم پروردهاي!
هجر و وصلش هر دو ميدان تازي است عاشقان را باب جان پردازي است
هجر يعني ناوك خون ريز او وصل چه بود؟ بحر آتش خيز او
درد وصلش از فراق افزونتر است هر كه واصلتر بر او، دل خونتر است!
زانكه تا واصل به كلي لا نشد اين نگشست از خود گم، او پيدا نشد
ور شد او پيدا، تو از خود زايلي بر هلاك خود ز وصلش عاجلي
(صفي)
عينالقضات ميگويد: سه چهار ماه است با مقامات و منازل سختي درگيرم كه هرگز آنها را نديده بودم و به آنها عادت نكرده بودم. نانخورش اين منزلها بلا و درد و محنت است. (نامهها، ج2، ص409)
صفات، حاجبان و نگهبانان و به اصطلاح رقيبان حضرت حقاند؛ لذا هر يك بهگونهاي در برابر پذيرش سالك ايستادگي ميكنند. به تعبير ديگر هر يك از اسما و صفات الهي، قلعههاي استواري هستند كه معشوق را از دسترس ديگران پاس ميدارند و اغيار را به حضور يار راه نميدهند.
اينجاست كه سالك در عين حركت با جذبه الهي، با دشواريهاي جان فرسايي درگير است. سالك با عبور از مقام عين ثابت و ورود به حوزه اسما و صفات، بايد از مرحلهاي بگذرد كه آن را مرحله عبور از «لا» به «الا» مينامند. سالك با اين عبور به مقام توحيد صفاتي دست مييابد. عينالقضات ميگويد: سالك بايد از مقام «لا اله» گذشته و به مقام «الا الله» راه يابد. هزاران هزار سالك به مقام لا اله ميرسند و ابليس راه آنان را ميبندد كه به الا الله نرسند. اما اگر داغ سلطان بر پيشاني داشته باشند، ابليس به آنان راه ميدهد.(نامهها، ج3، ص380)
عشق آن شعله ست، کو چون بر فروخت هر چه جز معشوق باقي، جمله سوخت
تيغ« لا» در قتل غير حق براند در نگر زان پس، که بعد« لا» چه ماند؟
ماند « الا الله» باقي جمله رفت شاد باش اي عشق شرکت سوز زفت
خود هم او بود آخرين و اولين شرک جز از ديده ي احول مبين
(مولوي، مثنوي)
اين حجابها را كه همان صفات قهر و لطف، يا صفات جلال و جمال الهياند، در يك تعبير نمادين، نور سياه و سفيد يا ابليس و محمد (ص) نيز ناميدهاند.
انوار صفات جلال يعني همين نورهاي سياه، زبانههاي آتش قهر معشوقند كه حتي فناي عاشق را هم به باد فنا ميدهند و فناي فناي او را نيز به آتش فنا ميكشند! با تابش يكي از اين انوار و در حقيقت با بر آمدن يكي از اين زبانههاي آتش قهر معشوق، همه چيز سالك عاشق به آتش كشيده ميشود. صفات جمال و انوار سفيد روشنايي دارند و نميسوزانند، اما نورهاي سياه كه بر آمده از صفات قهرند، روشنايي ندارند اما به آتش ميكشند و ميسوزانند! اين مسئلهها با عقل و انديشه قابل درك نيستند. عقل چه مي داند كه «نور سياه» يعني چه؟!
برخي صفات كه محمد نماد آنها است، سالك را به روشنايي ميكشند و برخي كه ابليس نماد آنها است، او را به تاريكي و سياهي ميكشند! بايد توجه داشت در حقيقت همه اينها اسما و صفات آن معشوق حقيقياند. عينالقضات ميگويد: راه نمودن محمد را مجازي بدان، و گمراه كردن ابليس را نيز مجازي بدان. زيرا كه همه اينها از خود معشوق است. (تمهيدات، ص188)
و در حقيقت اگر ميخواند، اين معشوق است كه ميخواند و اگر ميراند باز هم اوست كه ميراند:
هر كه را سلطان ما بيچارگي روزي كند بازش از روي عنايت، چارهآموزي كند
شمع در آتش نهد پروانه را، وز بهر او گاه در مجلس بگريد، گاه دلسوزي كند
سوي درگاهش نيابد عاشق سرگشته راه گر نه انوار جمال او قلاووزي كند
هم جراحت زو رسد، هم راحت دلها ازو گاه دل را پاره سازد، گاه دلدوزي كند
(حلاج)
اين يار و معشوق سالكان است، كه جام از پي جام مي دهد و سالك را مست و خراب مي كند؛ سپس او را هشيار ساخته و دوباره مستش مي كند:
چون كنم من يار گلفامم همي مي دهد جام از پي جامم همي
من چه گويم او چو خواهد مست ما هر دمي جامي دهد بر دست ما
جان من چون جام مي در دست اوست دل اسير عشق و جان سرمست اوست
هوشم آرد باز چون مست اوفتم مي دهد جامي كه از دست اوفتم
چون فتادم گويدم حرفي به گوش كز صداي دلكشش آيم به هوش
چون كه از مي مست و معدومم كند هوشم آرد باز و معلومم كند
بعد مستي نقش هوشياري زند پرده اي ديگر به دلداري زند
تا كه گويد راه عشقم سخت نيست بر تو گر سخت است هيچت بخت نيست
ور كه هم سخت است آسانش كنم بحر عاشق نعمت و نانش كنم
(صفي)
چنانكه از آغاز گفتهايم، اين هجران و وصال، يا جدايي و جلوه، يا راندن و خواندن چيزي است كه سير و سلوك بر آن استوار است. اما هرچه درجه سالك بالاتر باشد، دشواريها نيز بيشتراند. در حوزه اسما و صفات نيز درجات و مراتب مختلف وجود دارد. از اسماء افعالي گرفته تا اسماء صفاتي و از اسماء صفاتي تا اسماء ذات حق.
سالك بايد از همه اين مراحل عبور كند و در عبور از هر اسم و صفتي، با مشكلات ويژه آن روبرو گردد. سالک در مراحل آخر سلوك كه بايد از حوزه اسماء و صفات به حوزه ذات انتقال يابد، با دشواري ويژهاي روبرو ميگردد كه آن اوج نور سياه است.
همين مرحله، در قوس صعودي وجود و در مقامات سير سالك، مرحله اي است که سالک در آن، با آخرين تعين خويش در گير است؛ يعني آخرين مرحله ي ظهور سالک در اسماء و صفات خويش است. چنانکه همين مرحله در قوس نزولي تجليات و فيض حضرت حق، نخستين تعين حضرت حق است با اسماء و صفات خويش. همين مقام، كاملترين مظهر صفات قهر و جلال خداوند است که در عين حال دروازه ديدار معشوق است. اگر سالك از اين دروازه بگذرد، با دست محمد(ص) ميگذرد كه نور او كليد دروازهي ديدار است:
جز به دست و دل محمد نيست حل و عقد خزينهي اسرار
(سنايي)
عينالقضات اين نور سياه را كه جلوهگاه اوج قهر معشوق است، با تعبير «نهنگ سفيد» توصيف ميكند. نهنگي كه سَموم قهر آن سراپاي عاشق سالك را به درد و محنت غرق ميكند.
زهي زدست رقيبان، گذر به کوي تو مشکل زبس جمال که داري، نظر به روي تو مشکل
مرا زبار فراقت، حکايتيست مطوّل چو چين زلف تو درهم، چو بند موي تو مشکل
به خوابگاه قيامت گذشتگان غمت را زخواب خوش شدن آگاه، جز به بوي تو مشکل
به رغم خوي تو، گر دل هزار نقش بر آرد که آن هزار نباشد يکي چو خوي تو مشکل
زغصه ها که تو داني ، کدام از اين بتر که ميل سوي تو داريم و ره به سوي تو مشکل
(اوحدي)
به هر حال بحث از اين مراتب و منازل، به دو دليل دشوار است: يكي همان دشواري مربوط به همهي منازل و مراحل سير و سلوك. ديگري دشواري ناشي از نداشتن سابقهي بحث و بيان از طرف مشايخ بزرگ سير و سلوك. ما نيز در حد امكان و تا آنجا كه لطف و عنايت حق ياري كند، وارد اين بحث ميشويم.
سير در حق با حق كه سفر دوم سالك است در سه مرحله قابل بررسي است: سير در حوزهي افعال حق و سير در قلمرو صفات و در نهايت فنا در ذات حق.
ميدانيم كه صفات حق از جهات مختلف با يكديگر تفاوت دارند و حتي با همديگر گاه در ارتباطند و گاه در ستيز و تضاد. موضوع ارتباط صفات كه از آن با عنوان «تناكح اسماء و صفات» تعبير ميشود، در برابر تنازع و «تخاصم اسماء و صفات» است. اين اسماء و صفات متنوع خود داراي درجات و مراتبند، برخي از آنها زيور ذات معشوقند و برخي از آنها رشتهي ارتباط معشوق با جهانند. اين صفات متنوع در ميان خود داراي سلسله مراتب نيز ميباشند؛ يعني برخي صفات بر برخي ديگر مقدمند.
در سلوك نيز، سالك بايد با اين ترتيب درگير شود. او تا از يك مرحله نگذرد به مرحلهي ديگر راه نمييابد. از اينجاست كه توحيد و فنا را به سه مرتبهي كلي تقسيم كردهاند: توحيد افعالي، توحيد صفاتي و توحيد ذاتي. ما نيز در بحث از اين مراحل، اين سلسله مراتب را در نظر ميگيريم.
برخي از بزرگان بدون تفكيك اين مراحل، از فنا و توحيد سخن گفتهاند. برخي از جمله مرحوم آقا محمدرضا قمشه اي بدون توجه به قوس نزول و صعود وجود و تجليات حق از اين مراتب سخن گفتهاند. در نتيجه، فنا در ذات را و به عبارتي ديگر، توحيد ذاتي را بر توحيد صفاتي و افعالي مقدم داشتهاند. و از اينجاست كه مقام «سر» را مقام فناي ذات شمرده و مقام «خفي» را مقام فناي ذات و صفات و افعال سالك دانستهاند و مقام «اخفا» را مقام فناي سالك از اين فناها شمردهاند (حاشيهي اسفار، ج1، ص13-15).
اگرچه در اينگونه بحثها اين امكان هست كه هر سالكي اصطلاح و نماد خود را داشته باشد، اما به طور كلي در قوس نزولي، ذات بر صفت مقدم است و صفت بر فعل. بنابراين، در قوس صعودي جريان بر عكس خواهد بود؛ يعني فنا و توحيد افعالي پيش از فنا و توحيد صفاتي بوده و فناي صفاتي نيز پيش از توحيد ذاتي خواهد بود. براي اينكه از سنگيني اين بحث خسته نشويم در ارتباط با بحثمان، غزلي ميآوريم:
چو از سر بگيرم بود سرور او چو از دل بجويم بود دلبر او
چو من صلح جويم، شفيع او بود چو در جنگ آيم بود خنجر او
چو در مجلس آيم شراب است و نقل چو در گلشن آيم بود عبهر او
چو در كان روم، او عقيق است و لعل چو در بحر آيم بود گوهر او
چو در دشت آيم بود روضه او چو واچرخ آيم بود اختر او
چو واصدر آيم بود صدر او چو از غم بسوزم بود مجمر او
چو در رزم آيم بود او قتال بود سر نگه دار و سر لشكر او
چو در بزم آيم بود او نشاط بود ساقي و مطرب و ساغر او
چو نامه نويسم بر دوستان بود خامه و كاغذ و محبر او
چو بيدار گردم بود هوشم او چو خوابم بيايد به خواب اندر او
تو هر صورتي كه مصور كني چو نقاش و خامه بود بر سر او
تو چندانكه برتر نظر ميكني از آن برتر تو بود برتر او!
(مولوي، ديوان)
ما بحث توحيد و فنا را در سفر دوم سالك، با ترتيب درست آن مطرح ميكنيم؛ يعني نخست از سير سالك در حوزهي افعال الهي سخن ميگوييم، آنگاه از سير در حوزهي صفات بحث ميكنيم و در پايان به بحث از فنا در ذات ميپردازيم. اين درس را با ابياتي از نسيمي به پايان ميبريم:
در عالم توحيد، چه پستي و چه بالا در راه حقيقت، چه مسلمان و چه ترسا
در صورت ما چون سخن از ما و من آيد در ملك معاني نبود بحث من و ما
در نقش و صفت، نام و نشاني نتوان يافت آنجا كه كند شعشعهي ذات تجلا
ذرات جهان را همه در رقص بيابيم آن دم كه شود پرتو خورشيد هويدا
انجام تو آغاز شد، آغاز تو انجام چون دايره را نيست نشاني ز سر و پا
(نسيمي)
?
62
فناي افعالي
آن ساعد سيمين را، در گردن ما افكن بر سينهي ما بنشين، اي جان منت مسكن
سرمست شدم اي جان، وز دست شدم اي جان اي دوست! خمارم را از لعل لبت بشكن
اي ساقي هر نادر، اين مي ز چه خم داري؟ من بندهي ظلم تو، از بيخ و بنم بركن!
هم پردهي من ميدر، هم خون دلم ميخور آخر نه تويي با من؟ شاباش، زهي اي من!
از دوست ستم نبود، بر مست قلم نبود جز عفو و كرم نبود بر مست، چنين مسكن
از معدن خويش اي جان، بخرام درين ميدان رونق نبود زر را، تا باشد در معدن
با لعل چو تو كاني، غمگين نشود جاني در گور و كفن نايد، تا باشد جان در تن
(مولوي، ديوان)
بحث خود را در فناي افعالي، يا به تعبير ديگر در توحيد افعالي، يا احديت افعالي آغاز ميكنيم. پيش از بحث اصلي ناچارم چند نكته را يادآور شوم:
يكي اينكه فنا اگرچه از نظر واژه مفهوم منفي دارد، اما در حقيقت و در عالم سير و سلوك، فنا مفهومي مثبت داشته و از كمال سالك حكايت ميكند. شخصيت هر كسي را ميزان فناي او تعيين ميكند. فنا يك تولد مجدد است؛ زيرا سير و سلوك عرفان يك سير و سلوك تكاملي است.
بنابراين هر فنايي به معناي دست يافتن به درجه اي از كمال و بيرون آمدن از يك نقص است. در يك كلام، سالك هر اندازه كه از خود فاني شود با حق بقا مييابد. وجود بشري او به وجود حقاني تبديل ميگردد و دل و دلبر به هم آميخته ميشود؛ در نتيجه، سالك با حق بقا مييابد نه با خود.
بس كه شدم سالها، معتكف كوي دوست كس ندهد امتياز، روي من از روي دوست
در حرم دلنواز، از دل و جان بينياز هست سر من به ناز، بر سر زانوي دوست
جان من مرده دل، زنده و جاويد شد كز حركات نسيم، ميشنوم بوي دوست
از من و دل شد قرار، تا كه فكنديم بار من به سر كوي دل، دل به سر كوي دوست
نيست به كون و مكان، گوشهيي و نغمهيي جز سر بازار عشق، غير هياهوي دوست
(صفا اصفهاني)
دومين نكته اينكه، واژههايي كه در سفر دوم به كار ميروند، بيشترشان از نظر لفظ همان واژهها هستند كه در سفر اول به كار رفتهاند، اما از نظر معنا با آنها تفاوت دارند؛ مثلاً فنا در سفر اول، با فنا در سفر دوم فرق ميكند، اگرچه لفظشان يكي است. چنانكه سير و سلوك در سفر دوم، با سفر اول از نظر معنا تفاوت كلي دارد. يكي از اين تفاوتها را در اينجا به مناسبت بحث از فناي افعالي ذكر ميكنيم.
در فناي سفر اول خودآگاهي نبود اما اختيار بود، در حالي که در فناي سفر دوم خودآگاهي، تجديد ميشود، اما اراده و اختيار محو ميگردد. همين محو شدن اراده، توحيد افعالي را تحقق ميبخشد. يعني فعل هر كس وقتي مال اوست كه با ارادهي او انجام پذيرد. جايي كه ارادهي سالك در كار نباشد فعل، فعل او نخواهد بود؛ زيرا فعل او نيز همانند افعال پديدههاي ديگر، به ارادهي او وابسته نخواهد بود. وقتي که راه رفتن، يا پرستش، يا خنده و گريه کسي با ارادهي وي نباشند، نسبتي با آن شخص نخواهند داشت. اگر در راه رفتن من، ارادهي من نقش نداشته باشد، ديگر آن راه رفتن مال من نخواهد بود و با راه رفتن ديگران نسبت به من فرق نخواهد داشت.
از اينجاست كه اساس توحيد افعالي، يعني فناي فعل سالك در فعل خداوند و فناي همهي افعال و آثار موجودات در فعل خداوند، همين وابسته نبودن آن كارها و آثار به ارادهي آنان است. به بيان ديگر وقتي که همهي ارادهها در برابر ارادهي حق رنگ ببازند و به تعبير اهل فلسفه، ارادهي اصلي و اصيل، ارادهي خداوند باشد و بس! بي ترديد همه ي کارها به خداوند نسبت مي يابند و فاعلها و موثر هاي ديگر محو و ناپديد ميگردند:
اي در همهي عالم، پنهان تو و پيدا تو هم درد دل عاشق، هم اصل مداوا تو
با ما چو در آميزي، گوييم ز سر مستي ما جمله توييم اي جان، يا خود همگي ما تو
در كسوت هر دلبر، هم چهرهي تو بنمود در ديدهي هر عاشق، هم كرده تماشا تو
پوينده به هر پايي، گيرنده به هر دستي با چشم و زبان ما، بينا تو و گويا تو
از نيستي و هستي، صد مرتبه افزوني برتر ز همه اشيا، اندر همه اشيا تو
اي عشق تويي عاشق، در كسوت معشوقي هم وامق شيدايي، هم دلبر عذرا تو
گه ناز كني با ما، گاهي به نياز آيي اين هر دو ترا زيبد، مجنون تو و ليلا تو!
از ديدهي هر عاقل، پيوسته تويي پنهان وندر نظر عارف، همواره هويدا تو
در ميكدهي وحدت، از عقل به تشويشيم در ده قدح باده! اي ساقي و صهبا تو
با غمزهي فتانت، از بهر حسين الحق انگيختهاي اي جان! صد فتنه به تنها تو
(حلاج)
در توحيد افعالي، براي سالك اين جمله كه «لا اله الا الله» (خدايي جز خداوند نيست)، چنين معنا ميشود كه در جهان هستي جز حضرت حق، هيچ چيز ديگر منشأ اثر و فاعل فعلي نميباشد. در مقام توحيد و فنا، به خاطر قرب ولايي سالك، گاهي براي خود سالك چنين جلوه ميكند كه منشأ آثار و افعال سراسر كائنات خود اوست! اما چنانكه گذشت، چنين احساسي به فناي سفر اول مربوط است، نه فناي سفر دوم؛ زيرا فناي سفر دوم با بقاي سالك همراه است و لذا، سالك به چنين توهمي گرفتار نميگردد.
در مقام فناي افعالي يا توحيد افعالي، حضرت حق با اسم «الظاهر» جلوه كرده و همهي جهان نسبت به حضرت حق همانند جسم و اندامهاي انسانند، براي انسان!
باده از غيبست و كوزه زين جهان كوزه پيدا باده در وي بس نهان
بس نهان از ديدهي نامحرمان ليك بر محرم هويدا و عيان!
تو بهاري، ما چو باغ سبز خوش او نهان و آشكارا بخششش
تو چو جاني، ما مثال دست و پا قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلي، ما مثال اين زبان اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادي و ما خندهايم كه نتيجهي شادي فرخندهايم
جنبش ما هر دمي، خود اشهدست كه گواه ذوالجلال سرمدست
گردش سنگ آسيا، در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوي آب
اي برون از وهم و قال و قيل من خاك بر فرق من و تمثيل من!
(مولوي، مثنوي)
فناي سالک در مراتب افعال الهي، از ايجاد گرفته تا رزاقيت و تدبير، در وجود وي نيز آثار و نشانههايي را پديد ميآورد از جمله اينكه:
سالك به جايي ميرسد كه ميتواند چيزي را از نيستي به هستي در آورد و در پديدههاي ديگر تغيير ايجاد كند. اما چنانكه گفتيم همهي اينها در اين مرحله با ارادهي حق خواهند بود؛ زيرا چنانكه گفتيم در اين مرحله ارادهي سالك محو و فاني است. اين يكي از جلوهها و نشانههاي توحيد افعالي سالك است.
يكي ديگر از نشانههاي بارز فناي افعالي رفتار برتر و مطابق ادب الهي سالك است. سالك در اين مرحله، هم جلوهاي از اعجاز را با خود دارد و هم نشاني از «خُلق عظيم» را. اما بر خلاف سفر اول در اين سفر سالك اينها را بروز نميدهد، زيرا او ديگر خدايي شده است و خودي او رنگ باخته است. در نتيجه اگر چه پيدايش و جريان همه ي حوادث را از خود مي بيند، اما آنها را به آن دليل از خود مي بيند که اراده اش در اراده حق فاني شده است. مولوي در اين باره بحثي دارد با اين بيان که درويشي از درويش ديگري پرسيد که در چه حالي؟ و او چنين پاسخ داد:
گفت: چون باشد کسي که جاودان بر مراد او رود کار جهان؟
سيل و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد ، آن شوند
هر کجا خواهد فرستد تعزيت هر کجا خواهد، ببخشد تهنيت
سالکان راه هم بر کام او ماندگان از راه هم در دام او
هيچ دنداني نخندد در جهان بي رضا و امر آن فرمانروان
(مولوي ، مثنوي)
درويش به او گفت آنچه تو مي گويي راست است؛ اما راز آن را چنان توضيح بده که همگان در يابند. آن درويش در پاسخ او گفت: ما قبول داريم که همه ي کارها در دست خداست و کسي که اراده اش در اراده ي خدا فاني شده باشد هر اتفاقي که مي افتد برا بر اراده ي او خواهد بود.
اينقدر بشنو که چون کلي کار مي، نگردد جز به امر کردگار
چون قضاي حق رضاي بنده شد حکم او را بنده ي خواهنده شد
بنده اي کش، خوي وخلقت اين بود ني جهان بر امر و فرمانش رود؟
(مولوي، مثنوي)
در اين مقام آگاهي سالك، با فناي افعالي وي بگونه اي تضاد پيدا مي کند و او را دچار حيرت ميكند. زيرا او نميداند كه دل كه و دلبر كدام است:
گر جمله تويي، پس اين جهان چيست؟ ور هيچ نيم من اين فغان چيست؟
هم جمله تويي و هم همه تو آن چيز كه غير توست، آن چيست؟
گر جمله تويي، همه جهان چيست؟ ور هيچ نيم من، اين فغان چيست؟
هم جمله تويي و هم همه تو و آن چيست که غير توست، آن چيست؟
چون هست يقين که نيست جز تو آوازهي اين همه گمان چيست؟
چون نيست غلط کننده پيدا چندين غلط يکان يکان چيست؟
چون کار جهان فناي محض است چندين تک و پوي در جهان چيست؟
بر ما چو وجود نيست، ما را چندين غم و درد بي کران چيست؟
چون زنده به جان نيم، به عشقم پس زحمت جان درين ميان چيست؟
جان در تو ز خويشتن فنا شد زان بي خبر است جان که جان چيست؟
عطار ضعيف را ازين سر جز گفت ميان تهي نشان چيست؟
(عطار، ديوان)
اين درس را با يادآوري نكتهاي پايان ميدهيم و آن اينكه: موجود زنده و خودآگاه، نميتواند فعال نباشد. فناي افعالي يا توحيد افعالي، كار سادهاي نيست؛ لذا مراتب اين توحيد با رياضت ويژهاي همراه است كه آن رياضت را ارادهي معشوق بر سالك مقرر ميدارد نه ارادهي سالك. چنانكه گفتيم سالك در اين مرحله، از اراده تهي است. رنج و درد اين رياضت، سالك را در مقامات توحيد افعالي پيش ميبرد. از آن جا که هميشه زير هر قهري لطفي نهفته است، سالك با هر رنجي كه ميبرد به گنج جديدي دست مييابد. براي سالك هر بلايي، ولايي به دنبال دارد و هر جراحتي، راحتي را نتيجه ميدهد و هر دردي و رنجي، به دوا و شفايي پايان ميپذيرد. در اين مرحله نيز، شكيبايي سالك جلوهاي از شكيبايي حضرت حق است.
ز درد و جور آن دلبر، مكن اي دل شكايتها كه دردش عين درمانست و جور او عنايتها
كليم درگه اويي، گليم فقر در بر كش نه فرعوني، چه ميجويي؟ سرير ملك و رايتها؟
خليل عشق جاناني، درآ در آتش سوزان نه نمرودي كه تا باشي، شهنشاه ولايتها!
چه راحتهاست پنهاني، جراحتهاي جانان را دريغا تو نميداني جفاها از رعايتها!
اگر از ناز معشوقي كشد تيغ و كشد عاشق نه هر دم ميكند لطفش به پنهاني حمايتها
(عطار، ديوان)
?
63
توحيد افعالي
تا شد دل من معتكفِ دار حقيقت پي برد درين دار، به اسرار حقيقت
بر گرمي بازار من آتش زد و افزود از آتش من، گرمي بازار حقيقت
در ديدهي پندار زنم خار، كه بشكفت از باغ حقيقت، گل بيخار حقيقت
بينقطه و بيخط نبود دايره موجود دل نقطه و هستي خط پرگار حقيقت
هم مركز جمع آمد و هم دايرهي فرق زين دايره بيرون نبود كار حقيقت
معيار حقيقت به فنا بود و به هر سنگ سنجيد مرا دوست به معيار حقيقت
منصور صفت بانگ «انا الحق» نزدم فاش تا بر نشدم بر زبر دار حقيقت
از راه عدم برد به سر منزل هستي ره گم نكند قافلهسالار حقيقت
موسي بد و داوود شد و زد به دل كوه اين زمزمه در پردهي مزمار حقيقت
يك نقطه حقيقت شد و نازل شد و صاعد قائل نتوان گشت به تكرار حقيقت
گو راه عدم گير به خفاش كه تابيد خورشيد وجود از در و ديوار حقيقت
دل خانهي غيبست و زهر عيب مبراست از صنعت سر پنجهي معمار حقيقت
پروانهي من كيست كه پر سوخت ز جبريل؟ اين شعله كه سر زد به دل از نار حقيقت؟
(صفا اصفهاني)
سالك با ورود به عالم ربوبيت و سير در مقامات فنا به معرفت برتر و ظرايف و لطايف برتر دست مييابد. ما در درس گذشته نسبت به فناي افعالي، يا احديت افعالي، يا به تعبير ديگر توحيد افعالي، نكاتي را بيان كرديم؛ در اين درس نيز به ذكر چند نكتهي ديگر ميپردازيم.
ذكر اين نکته ها به خاطرآن نيست كه سالك با اين نوشته ها، جايگاه خود را تشخيص دهد! هيچگاه هدف ما اين نيست كه سالكي كه آن مقامات را پشت سر ميگذارد، با نوشتهي ما جايگاه خود را بشناسد! بلكه بحث ما توصيف ناقصي است از تشخيص سالکان نسبت به مقامات و منازل خودشان. در سفر اول نيز غرض ما اين نبود كه كسي كه مثلاً در مقام رضاست، با خواندن اين نوشته، متوجه شود كه به مقام رضا رسيده است! زيرا آن كس كه خود به مقامي ميرسد، بهتر از هر كس ديگر جايگاه خود را با تمام وجودش درك ميكند، بلكه منظور ما يك گزارش توصيفي از اين درجات و مقامات و نشانهها و آثار آنها بود.
اكنون به ذكر چند نكته ميپردازيم:
1- هر سالكي كه به مقام فناي افعالي برسد، حضرت حق را مصدر و منشأ تمام كارهاي خود مييابد. چنانكه گفتيم سالك در سفر دوم، آگاهي خود را دارد اگرچه ارادهاش را ندارد. بر اساس همين آگاهي عملاً مشاهده ميكند كه هيچ كاري كار او نيست. با چنين شهودي ممكن است براي كساني كه اهل سلوك نيستند، اين شبهه پديد ميآيد كه سالكان سرانجام به جبر ميرسند! اما در حقيقت اين جبر نيست، بلكه جلوهاي از ظهور جباريت معشوق است. مولوي در اينباره چنين ميسرايد:
ما چو ناييم و نوا در ما ز تست ما چو کوهيم و صدا در ما ز تست
ما که باشيم اي تو ما را جان جان تا که ما باشيم با تو در ميان!
(مولوي، مثنوي)
2- ظهور سالك با فعل الهي، رفتار او را نسبت به همه چيز رنگ تازهاي ميبخشد كه آن رنگ را در اصطلاح عرفا از جهتي «ادب» مينامند و از جهتي ديگر «رحمت». در جنبهي ادب، سالك با اينكه عملاً مشاهده ميكند كه فاعل و عامل اصلي كارها و حوادث خود حضرت حق است، به خاطر همان حالت ادب، هرگز كاستيها را به حضرت حق نسبت نميدهد، بلكه به خودش نسبت مي دهد و خود را سپر حضرت حق قرار ميدهد، تا نقص و كاستي به حضرت حق نسبت نيابد. مثلاً اينکه دست ما به زلف معشوق نمي رسد، از کوتاهي دست ماست، نه از کوتاهي زلف معشوق و کم لطفي وي!
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پريشان و دست كوته ماست!
(حافظ)
سالك در مقام ادب، محروميت خود را نتيجهي كوتاهي خود ميداند نه بي مهري معشوق. مولوي اين نكته را در تفسير آيهاي از قرآن (اعراف/23) در ارتباط با گناه حضرت آدم چنين سروده است:
گفت آدم كه: «ظلمنا نفسنا» او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش كرد زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش: «اي آدم نه من آفريدم در تو، آن جرم و محن؟
ني كه تقدير و قضاي من بد آن چون به وقت عذر كردي آن نهان؟»
گفت: «ترسيدم، ادب نگذاشتم.» گفت: «من هم پاس آنت داشتم»
هر كه آرد حرمت، او حرمت برد هر كه آرد قند، لوزينه خورد!
(مولوي، مثنوي)
سالك علاوه بر اينكه در برابر معشوق با قانون ادب رفتار ميكند، بلكه در برابر همهي موجودات جهان ادب را رعايت ميكند، حتي نسبت به دشمن خود و حتي نسبت به چهارپايان. سفارش مولا علي (ع) در بستر مرگ، نسبت به ابن ملجم كه او را دور از دسترس زنان نگه داريد تا زنان نتوانند به پيروي از احساسات خود با او بد رفتار كنند، از اين باب است. منظور از ادب الهي در زبان رسول خدا (ص) كه گفت: خداوند مرا ادب آموخت و چه نيكو ادبم آموخت! نيز از همان باب است.
علي (ع) به وسيلهي رسول خدا آگاه شده بود كه روزي به دست ابن ملجم كشته ميشود. اما هرگز آن حضرت با ابن ملجم بد رفتاري نكرد. مولوي ميگويد خود ابن ملجم نيز از اين جريان آگاه بود. او حتي از علي (ع) درخواست كرد كه او را بكشد! اما مولي علي (ع) اين كار را نكرد:
گفت دشمن را همي بينم به چشم روز و شب بر وي ندارم هيچ خشم
(مولوي، مثنوي)
از اينجاست كه عرفا، نه تنها با تهيدستان و درماندگان در ارتباطند، بلکه حتي با بدنامان و كافران و مخالفانشان نيز مهربانند و سعادت همهي جهانيان را آرزو دارند.
يكي ديگر از آثار و لوازم فناي افعالي يا توحيد افعالي، آن است كه سالك در مقام عبوديت و بندگي حق تحقق مييابد. در عالم سير سلوك، بندگي مقامي است بسيار بلند مرتبه و ارجمند. اين مقام نيز مانند همهي مقامات، داراي درجات و مراتب مختلف است. از مرتبهي بندگي ظاهري و تكليفي گرفته، تا مرتبهاي كه داشتن عنوان آن، بالاترين افتخار انسان است.
از اينجاست كه رسول خدا را در نمازهاي روزانه مان پيش از عنوان رسالت، با عنوان بندگي ياد ميكنيم «اَشهَدُ أنَّ مُحمداً عَبدُهُ و رَسولُه». چنانكه در زبان وحي و در مقامهاي بسيار حساس، رسول خدا (ص) با اين عنوان مطرح شده است؛ از جمله در جريان معراج (اسراء/1) و نيز در مقام «قاب قوسين» و وحي (نجم/7-10).
در رسالهي قشيريه آمده است:
اگر نامي بزرگتر از بندگي وجود داشت، خداوند رسول خود را با آن نام ميخواند (ترجمه رساله، ص106). در اين مضمون دو بيت در زبان عربي هست كه ميگويد:
دور و نزديك همه ميدانند كه من كشتهي شمشير معشوقم.
با اين وصف، مرا جز «بندهي او» مناميد! زيرا من اين نام را بيش از هر نام ديگر دوست ميدارم (همان).
اين بندگي، مقامي است كه جز با جلوهي ويژهي معشوق و ديدار طلعت زيباي او به دست نميآيد. اين جلوه و ديدار نيز، جز با درجهي ويژهاي از فنا و عشق به دست نميآيد:
پردهها بربست پيش آن جمال از شعاع غيرت و نور و جلال
بيند او را آنكه او چشم ويست در مقام عشق او، محكم پى است
كى گذارد عشق كامل سير او تا پرستد وجه او را غير او
پس فنا مستلزم اين بندگيست اندر اين مردن، هزاران زندگيست
بنده آن باشد كه بيند روى او بندگى او كند بر خوى او
اين عبوديت، ز عشق است و نياز طاعت بىعشق، مكر است و مجاز
عشق هم نايد بدل بي علتى علت آن باشد كه بينى طلعتى
(صفي)
4- در مقام توحيد افعالي، درون سالك از بسياري از دگرگونيها و به اصطلاح عرفا، از تلوينهاي گوناگون بيرون ميآيد؛ زيرا سالک در اين مقام، بقاياي تعينهاي نفساني خود را به باد فنا ميسپارد. سالک در اين مرحله درجهي بالاتري از «توكل» و «رضا» را تجربه ميكند. در اين مقام است كه تلوينها و دگرگونيهاي ناشي از هويت بشري سالك، بسيار كمرنگ شده و محو ميگردند.
عاكفين از عارفان كاملند كز توكل بر مقامش واصلاند
هست اين توحيد افعال اى فقير نيست قلب آنجا دگر تلوين پذير
فارغست از نفس و تلوينات نفس وز تعينها و تعيينات نفس
(صفي)
ادامه دارد...
?
64
فناي صفات (1)
از هواها كي رهي، بي جام هو اي ز هو، قانع شده با نام هو!
از صفت وز نام، چه زايد خيال و آن خيالش هست دلال وصال
ديدهاي دلال بيمدلول هيچ؟ تا نباشد جاده نبود غول هيچ
هيچ نامي بيحقيقت ديدهاي ؟ يا ز گاف و لام گل، گل چيدهاي؟
اسم خواندي رو مسما را بجو مه به بالا دان، نه اندر آب جو!
گر ز نام و حرف خواهي بگذري پاك كن خود را ز خود، هين يك سري
همچو آهن ز آهني بيرنگ شو در رياضت آينهي بيزنگ شو
خويش را صافي كن از اوصاف خود تا ببيني ذات پاك صاف خود
بيني اندر دل علوم انبيا بيكتاب و بيمعيد و اوستا
(مولوي، مثنوي)
سالك پس از عبور از مراحل فناي افعالي يا توحيد افعالي، به مرحلهي جديدي وارد ميشود كه مرحلهي احديت وصفي يا توحيد اوصافي يا فناي اوصافي مينامند. سالك در اين مرحله به كمالاتي دست مييابد كه در وهم بشر نميگنجند. اين مرحله، يعني سير در صفات و اسماء حق، مرحلهي اصلي و نهايي سير در سفر دوم و عالم الوهي است. زيرا در احديت ذات يا توحيد ذاتي، هيچ گونه سير و سلوكي معنا ندارد.
بنابرين، مرحلهي اصلي سفر دوم سالك، همين سير در صفات است. بايزيد بسطامي وقتي اين آيه را شنيد: پرهيزگاران را در محشر، گروه گروه به سوي خداي رحمان ميبريم (مريم/85)، نعره زد: آنكه نزد خدا باشد، به كجايش ميبرند؟! عارف ديگر كه اين سخن بايزيد را شنيد گفت: سالك را از اسم جبار به اسم رحمان مي برند! يعني از صفت قهر به صفت رحمت سير ميكند (فتوحات، باب 33).
گه از روي تو مجموعم، گه از زلفت پريشانم كزين در ظلمت كفرم، وزآن در نور ايمانم
نيم يك لحظه از سوداي زلف و خال او خالي گهي سرگشته ي اينم، گهي آشفته ي آنم
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
آري سالك در فناي صفاتي هر لحظه با صفتي از صفات معشوق درگير مي شود:
چون تواند دم ز آزادي زدن، آنكس كه يار هر زمانش مي كشد در بند گيسوي ديگر
من به يك رو چون شوم قانع، كه حسن روي او مي نمايد هر دم از هر رو مرا روي دگر
(مغربي)
چنانكه گفتيم حجابهاي نوراني و ظلماني محبوب و معشوق، آنقدر زيادند كه از آنها با عنوان هفتاد هزار حجاب تعبير ميكنند. سالك بايد از تك تك اين حجابها بگذرد. او با گذشتن از هر حجابي معشوق را در پشت آن حجاب ميبيند. در اثر اين شهود و با اين ديدن، بر عشق و شوق او افزوده ميشود. اين عشق و شوق او را در مقامات و منازل سير و سفر در اسماء و صفات حضرت حق پيش ببرد.
سالك با گذشتن از هر حجابي، چيزي ميدهد و از معشوق خود چيزي ميگيرد. البته همهي اين دادنها و گرفتنها، با ارادهي معشوق است نه با ارادهي عاشق؛ زيرا چنانكه بارها يادآور شديم، در سفر دوم ارادهي معشوق