تفكر
هزار جهد بكردم كه يار من باشي مرادبخش دل بيقرار من باشي چراغ ديدهي شبزندهدار من گردي انيس خاطر امّيدوار من باشي چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشي از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوهي او اگر كنم گلهاي، غمگسار من باشي در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست برآيد، نگار من باشي شبي به كلبهي احزان عاشقان آيي دمي انيس دل سوگوار من باشي من اين مراد ببينم بهخود كه نيم شبي بهجاي اشك روان در كنار من باشي؟! (حافظ) در بحث از انابه، سخن به اينجا كشيد كه يكي از لوازم و نشانههاي منزل انابه، رقت قلب و صفاي درون است. در آنجا گفتيم سالك بايد با راهنمايي يك مرشد و استاد آگاه، اين رقت قلب را درست مورد بهرهبرداري قرار دهد. در پايان بحث، به مسالهي آييني كردن مسائل و اعمال سلوك پرداختيم. چنانكه گفتيم آييني كردن مسائل سلوك، آفات و زيانهاي گوناگون دارد. يك مورد آن را در درس گذشته توضيح داديم. خلاصه آنکه: اگر تكاليف ديني و سلوكي، حالت آيين و مراسم پيدا كنند، بهجاي آنكه در دل و درون آدم جاي گرفته و اثرگذار باشند، بيشتر حالت تقليدي و تلقيني پيدا ميكنند. پيش از پرداختن به مسئله ي تفکرلازم مي دانيم که به موارد ديگري از زيانهاي آييني کردن مسائل سلوک بپردازيم: يكي ديگر از خطرات آييني کردن اعمال و مسائل سلوك آن است كه، مردم معمولاٌ تكليف و وظايف علمي و عملي خود را در برابر شريعت يا طريقت، ناديده گرفته و با اجراي اين آيينها و مراسم، چنان ميپندارند كه به تكليف خود عمل كردهاند. مثلا يك شيعهي پيرو اهل بيت(س)، مانند كسيكه اصلاً به هيچ دين و مذهبي پايبند نيست، به كسب و كار و روابط غيراخلاقي پرداخته و خود را براي رسيدن به جاه و مال، به آب و آتش ميزند، تا مي تواند دروغ ميگويد و نيرنگ ميبازد و دست به كارهاي نامشروع ميزند. اما همين شخص در تاسوعا و عاشوراي حسيني، سياه ميپوشد و عزاداري ميكند و از مال حرام خود اندكي بهصورت احسان و پذيرايي از عزاداران خرج ميكند. او با اينكار، چنين ميپندارد كه يك شيعهي اهل بيت است و به تكاليف خود عمل كرده است. در حالي که در تمام مدت سال هيچگاه مانند علي و فاطمه رفتار نکرده است! خطر ديگر آييني کردن اعمال و وظايف ديني آن است که مردم از نظر انديشه و فرهنگ، توسعه نمي يابند و عمر خود را بدون تکامل فکري به پايان مي برند. نمونه بارز آن عاشورا و نيمه ي شعبان است. اگر چه در هريک از اين مناسبتها وقت و مال مردم هزينه مي شود، اما چيزي به دانايي و آگاهي آنان افزوده نمي گردد. مردم از فلسفه ي قيام و انتظار همه ساله نکته هاي جديد ياد نمي گيرند و در حد معرفت ساده باقي مي مانند. خطر ديگر آييني كردن تكاليف و دستورات سلوك و دين، آن است كه عدهاي منافق كه هدفشان از تظاهر به دين، جز كسب جاه و مال نيست، با جدي گرفتن اين آيينها خود را در صف مومنان و شيعيان حقيقي، جاي ميدهند. مثلاٌ كسانيكه با بهرهگيري از جايگاه سياسي خود يا وابستگانش، خود را از پايينترين طبقهي جامعه به بالاترين طبقهي آن رسانده اند، يا کساني که با ريا و فريب مردم به جاه و مالي رسيده اند ، در شبهاي قدر، نيمهي شعبان و دههي محرم، در خانهي اعياني خود، يا در مساجد و تکايا بسيار جدي به اجراي آيينها و مراسم مي پردازند و بدين سان بر نفاق خود پرده مي پوشند. زيانها و آفات ديگري نيز هستند كه از بحث آنها صرفنظر ميكنيم. و اما منزل تفكر، به دنبال منزل توبه و انابه قرار دارد. سير تكاملي سالك، در مقام انابه، او را با درخششهايي از عالم باطن آشنا ميسازد. زيرا سالك كه خود را تا اينجا رسانده است، قطعاً بر اساس لطف و عنايت الهي بايد نتيجهي كار خود را تا حدودي ببيند و عملاً تجربه كند، كه بهقول حافظ: عاشق كه شد كه يار بهحالش نظر نكرد؟ اي دوست درد نيست، وگرنه طبيب هست! اما اين اشارهها و درخششهاي عالم غيب، در منزل انابه، ضعيف و زودگذرند. گرچه در مرحلهي بالاتر مقام انابه، اين درخششها نيز قوت مييابند، اما در اين مرحله همچنان زودگذرند. آمد و رفت اين درخششها، سالك را به دو حالت متضاد گرفتار ميسازد و آن اميد براي بازيافتن اين درخششها و نگراني از خاموشي و قطع شدن اين درخششهاست. اما بههرحال آمد و رفت اين درخششها روزبهروز بر اميد و جرات سالك ميافزايد. سالك با همت بلندي كه دارد، در عطش اين درخششها آرام و قرار را از دست ميدهد. اينجاست كه سالك وارد مرحلهي جديدي از مرحلههاي سلوكي ميگردد كه آن را تفكر مينامند. تفكر، در حوزهي سلوك، معنايي دارد كه با معناي آن در حوزهي عقل و انديشه چندان ارتباط ندارد. تفكر در حوزهي عقل عبارتست از تلاش فکري براي رسيدن به نتيجه و يافتن پاسخ به پرسشها و تبديل مجهولات به معلومات. اما تفکر در حوزهي سلوك، نوعي بيقراريست كه اساس اين بيقراري به تعبير حافظ يك «طمع خام» است. طمع شهود، طمع وصال و طمع ديدار: عكس روي تو چو در آينهي جام افتاد عارف از خندهي مي، در طمع خام افتاد حسن روي تو بهيك جلوه كه در آينه كرد اينهمه نقش در آيينهي اوهام افتاد اينهمه عكس مي و نقش نگارين كه نمود يك فروغ رُخ ساقيست كه در جام افتاد در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد هر دمش با من دلسوخته لطفي دگرست اين گدا بين كه چه شايستهي انعام افتاد ( حافظ) اكنون به برخي از يافتهها و آثار اين مقام و منزل اشاره ميكنيم: يك- جلوهي نسبتاً روشني از قبض و بسط. چنانكه گفتيم تمام مقامات و حالات عالم سلوك، در تمام مقام و حالات ديگر جلوه و ظهور دارند. قبض و بسط، از حالات و مقامات سير و سلوك است. اين قبض و بسط، علاوه بر اينكه خود به عنوان يك حال و مقام، جلوهي ويژهاي دارد، در مقامات و منازل ديگر نيز، كم و بيش ظهور مييابد. در منزل تفكر سالك عملا صورت كمرنگي از قبض و بسط را تجربه ميكند. چنانكه گفتيم، او با رسيدن به درخششهايي از عالم غيب، سپس با از دست دادن آنها، دچار نوعي خوف و رجا، يا قبض و بسط ميگردد. وي در حال بسط، به اين درخششها قانع و راضي نشده، بر آن ميكوشد تا سهم بيشتري از عالم غيب داشته باشد: والله ملولم من كنون، از جام و سغراق و كدو كو ساقي دريادلي، تا جام سازد از سبو؟ با آنچ خو كردي مرا اندر مدزد، آن ده مها با توست آن، حيله مكن، اينجا مجو آنجا مجو هربار بفريبي مرا گويي كه: در مجلس درآ هر آرزو كه با شدت پيش آ و در گوشم بگو خوش من فريب تو خورم، ننديشم و اين ننگرم كه من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو من بر درم تو واصلي، حاتم كف و دريا دلي بالله رها كن كاهلي، مي ريز چون خون عدو تا هوش باشد يار من، باطل شود گفتار من هر دم خيال باطلي سر برزند در پيش او آن كز ميت گلگون بود، يا رب چه روزافزون بود! كز آب حيوان ميكند آن خضر هر ساعت وضو ( مولوي، ديوان) در چنين حال و هوايي، سالك احساس ميكند كه بايد سهم بيشتري از شور و مستي داشته باشد و از جلوههاي معشوق و از درخششها و اشارههاي غيبي، بيشتر برخوردار گردد. مولوي ميگويد: به آنچه ساقي داده و ميدهد خو كرده است، ديگر نبايد از دستيافتن به آنها محروم گردد. و در عينحال از ساقي ميخواهد كه قدم پيشتر بگذارد و لطف بيشتري بکند و او را از بادهي عشق سيراب سازد تا سر از مستي برآورده و از خودآگاهي و هوشياري فاصله گيرد. اين حالت بسط عاشق است. بسط در مقام تفکر يعني در مقامي که هنوز سالک به وصال و ديدار معشوق نرسيده است از حالات شگفت انگيز است. از بسطيههاي بسيار جالب و خوش مضمون سالکي که نخورده مست است و نرسيده عربده جوي است، غزل زير است: افتد که شبي از كف تو جام ستانيم؟ چون مست شويم از لب تو کام ستانيم؟ چون بوسه دهد لعل لبانت به لب جام ما بوسه لعلت ز لب جام ستانيم گويند که هرگز نشود بوسه به پيغام ما بوسه از اينگونه به پيغام ستانيم! چون نوبت مستي شود و عربده جويي صد بوسه زلعل تو به ابرام ستانيم تو مست فرو خسبي و ما با لب و چشمت مستانه همي پسته و بادام ستانيم چندانکه دهي دفع و زني مشت و کني منع بوس از لب لعل تو به دشنام ستانيم اي ترک اگر زلف تو افتد به کف ما داد از ستم گردش ايام ستانيم (حبيب خراساني) همين سالك، گاهي با جلوهاي از قبض نگران آن ميشود كه نه تنها به كاميابي بيشتر توفيق نيابد، بلكه يافتههاي پيشين را نيز از دست بدهد. آري! سالك در اين مرحله، نگران آن است كه يار با او نسازد و او را گرفتار رنج هجران و فراق گرداند. در اينباره به چند بيت از فخرالدين عراقي توجه كنيم: با من دلشده گر يار نسازد، چه كنم؟ دل غمگين مرا گر ننوازد، چه كنم؟ بر من آنست كه با فرقت او ميسازم وصلش ار با من بيچاره نسازد، چه كنم؟ جانم از آتش غم سوخت، نگوييد آخر تا غمش يك نفسم جان نگدازد، چه كنم؟ خود گرفتم كه سر اندر ره عشقش بازم با من آن يار، اگر عشق نبازد چه كنم؟ ياد ناورد زمن هيچ و نپرسيد مرا باز يك بارگيم پست نسازد، چه كنم؟ ( عراقي) يکي از نمونههاي جالب اينگونه قضيهها، غزليست که عاشق در آن به معشوق ميگويد که اگر به وصالش برسد از بيدادي که ديده است شکايت خواهد کرد: حرفي ننوشتي ، دل ما شاد نکردي ما را به زبان قلمي ياد نکردي آباد شد از لطف تو صد خانه ي ويران ويرانه ي ما بود، که آباد نکردي بر ياد تو صد بار کنم ناله و فرياد فرياد که يکبار مرا ياد نکردي آن لحظه که بختم به وصال تو رساند فرياد برآرم که چه بيداد نکردي؟ (بيرم خان) دو- سقوط شهوتها و تمايلات نفساني. عطش شهود و بيتابيهاي قبض و بسط سالك، اثر خود را در حيات حيواني و نفساني سالك آشكار ميكند. يكي از جلوههاي اين تاثير، كاهش اميال و شهوتهاي نفساني است. عطار اين نكته را در يك بيت بسيار زيبا بيان كرده است: عشق تو نمود دستبردي مردي و زني، زمرد و زن برد ميل سالك به غذا و محافل و مجالس عيش و نوش، كم ميگردد. چنان كه ديگر لذتهاي حسي، براي او جاذبهي چنداني نخواهند داشت. سالك در چنين حال و هوايي ديگران را گرفتار غفلت ميبيند و از شادماني آنان با لذتهاي حسي، شگفتزده ميگردد. چنانكه مولا علي(ع) دلخوشيهاي مردم را به جاه و مال دنيا با رساترين بيان، تحقير ميكند، سالك نيز با زبان حال به مردم ميگويد: لذت دنيا چه ارزشي دارد كه شما به آن دل بستهايد؟ شما حركت كنيد و گامي از آنسوي به اينسوي بگذاريد تا از لذت جان باخبر گرديد. و ديگر لذت جسم را، لذت نشماريد:
اگر لذت ترک لذت بداني دگر شهوت نفس لذت نخواني هزاران در، از خلق بر خود ببندي گرت باز باشد دري آسماني سفرهاي علوي كند مرغ جانت گر از چنبر آز بازش رهاني وليكن تو را صبر عنقا نباشد كه در دام شهوت به گنجشك ماني ز صورت پرستيدنت مي هراسم كه تا زنده اي ره به معني نداني گر از باغ انست گياهي برآيد گياهت نماند گل بوستاني دريغ آيدت هر دو عالم خريدن اگر قدر نقدي كه داري بداني (سعدي) آري سالک در اين مرحله به بي اعتباري دنيا و لذتهاي آن پي مي برد و نداي آسماني را در اين باره از دل ميشنود: نداي فاعتبروا بشنويد اولوالابصار نه كودكيد، سر آستين چه ميخاييد؟ خود اعتبار چه باشد بجز زجو جستن هلا زجو بجهيد آن طرف چو برناييد درون هاون شهوت چه آب ميكوبيد چو آبتان نبود باد لاف پيماييد حطام خواند خدا اين حشيش دنيا را در اين حشيش چو حيوان چه ژاژ ميخاييد؟ هلا كه باده بيامد ز خُم برون آييد پي قطايف و پالوده تن بپالاييد ( مولوي، ديوان) سه- آشنايي با كشف و شهود. سير تكاملي سالك در منزل تفكر، سرانجام او را با مزهي كشف و شهود آشنا ميسازد. مكاشفهها در مقام تفكر، بيشتر بهصورت خواب و رويا جلوه ميكنند. خوابهايي كه بيشتر آنها نيازمند تعبيرند و حاصل اين خوابها، نه غيبگويي و پيشبيني آينده است كه اين گونه نتيجهها به حوزهي سير و سلوك ربط ندارند. بلكه خود اين خوابها بيشتر جنبهي الهام و هدايت دارند و اگر درست تعبير شوند، براي سير تكاملي سالك پشتوانهاي نيرومند خواهند بود. در نهايت نتيجهي اين خوابها چيزي جز تمرين ورود به حوزهي كشف و شهود نميباشد. ضمنا سالك با اين خوابها و روياها آرامش مييابد و به كار خود اميدوارتر ميگردد. مكن از خواب بيدارم، خدا را كه دارم خلوتي خوش با خيالش (حافظ) روياهاي سالكان، صحنههاي باشكوه وصال را تجسم ميبخشند و سالك هر شب، با اين اميد به خواب ميرود كه دستكم در عالم خواب، راهي به كوي دوست داشته باشد: ماييم و آستانهي عشق و سر نياز تا خواب خوش كهرا برد اندر كنار دوست ( حافظ)
|